چهارشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۷ - ۷ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Wed, Jun 11, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
جوان
فرهنگ و پايدارى
دانشگاه
خانواده
قرآن
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
دانش
اوقات شرعى
تحليل كريستوفر لاش از جوامع معاصر بر اساس مفهوم نارسيسيسم(۲)
تحليل روابط قدرت از منظر فوكو(۲)
تحليل كريستوفر لاش از جوامع معاصر بر اساس مفهوم نارسيسيسم(۲)
بيمارى عجيب ما!
370875.jpg
دكتر عبدالكريم رشيديان
كريستوفر لاش، در صفحاتى از كتابش «فرهنگ خودشيفتگى: زندگى امريكايى در عصر كاهش انتظارات» نشانه هاى خودشيفتگى را در نوشته هاى بالينى متأخر توصيف مى كند. چكيده اش اين است: «يقيناً تغيير جهت از روان شناسى غرايز به روان شناسى اگو، تا حدودى برخاسته از تصديق اين حقيقت است كه بيمارانى كه در دهه هاى ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ براى درمان مراجعه مى كردند، به ندرت «به بيماران عصبى كلاسيكى كه فرويد به طور همه جانبه توصيف مى كند شباهت دارند.» در بيست و پنج سال اخير، بيماران مرزى، كه داراى نشانه هاى كاملاً تعريف شده بيمارى نيستند بلكه با نارضايتى هاى گسترده به سراغ روانكاوان كنونى مى روند، بسيار فراوان شده اند. آنها از تثبيت فرساينده تشويش ها يا از تبديل انرژى سركوب شده جنسى به بيمارى هاى عصبى مزمن رنج نمى برند، بلكه از «نارضايتى هاى مبهم و پراكنده از زندگى» شكايت دارند و «احساس مى كنند كه زندگى بى شكل شان عبث و بى هدف است.» او تجربه هاى ظريف و در عين حال احساس هاى نافذى از تهى بودن و افسردگى، «نوسان شديد ميان ارج نهادن به خود» و «نوعى ناتوانى از سركردن با آن» را بيان مى كند. او «احساس پربها دادن به خود را فقط با چسباندن خود به چهره هاى نيرومند و محبوب كه پذيرش آنها را طلب مى كند و با آنها احساس حمايت شدگى مى كند» به دست مى آورد. هرچند وظايف روزانه اش را انجام مى دهد و حتى تمايز و تشخص كسب مى كند؛ اما خوشبختى از او مى گريزد و زندگى اغلب در جايگاه چيزى كه ارزشى ندارد، به او ضربه مى زند. روانكاوى امروز بيشتر با شخصيت هاى آشفته و تحت تأثير غرايز روبه روست و با بيمارانى سر و كار دارد كه به جاى سركوب يا والايش تعارض هايشان، آنها را به نمايش مى گذارند.
اين بيماران مايل هستند نوعى كم عمقى در روابط عاطفى را حفظ كنند [يعنى از ايجاد روابط عاطفى عميق مى هراسند]. آنها فاقد ظرفيت لابه و ماتم اند؛ زيرا خشم شديدشان بر ضد چيزهاى محبوبى كه از دست داده اند، بخصوص بر ضد والدين شان، مانع احياى تجربه هاى شادمانه يا ذخيره سازى آنها در حافظه است... اين بيماران اغلب گرفتار خودبيمارپندارى هستند و از احساس خلأ درونى شكايت دارند. در عين حال، توهمات «همه توانى» را رشد مى دهند و نيز اين اعتقاد را كه حق دارند ديگران را براى خشنودى خود استثمار كنند. عناصر عتيق، كيفرى و ساديستى در ابرمن اين بيماران غالب است و سازششان با قواعد اجتماعى بيشتر از ترس مجازات است تا احساس گناه... «خودشيفتگى آسيب شناختى» كه در اين گونه اختلال شخصيت يافت مى شود بايد گوياى چيزى درباره خودشيفتگى به عنوان پديده اى اجتماعى باشد. مطالعات مربوط به اين نوع اختلال هاى شخصيتى كه در مرز ميان بيمارى عصبى و بيمارى روانى قرار دارند اگرچه براى اهل درمانگاه نوشته مى شوند و ادعاى روشن ساختن مسائل اجتماعى و فرهنگى را ندارند اما گونه اى از شخصيت را توصيف مى كنند كه بايد بى درنگ به نحوى متقاعدكننده براى ناظران صحنه فرهنگ معاصر قابل تشخيص باشد و علائم آن اين است: سهولت در اداره كردن تأثيراتى كه روى ديگران مى گذارد؛ مشتاق ستايش و تحسين ديگران بودن اما تحقيركننده كسانى كه آنها را آلت دست مى سازد تا او را تحسين كنند؛ عطش سيرى ناپذير براى تجربه احساسى تا با آن خلأيى را پر كند كه همان ترس از پيرى و مرگ باشد» (همان: ۳۸-۳۶).
لاش با تكيه بر تحليل هاى روانكاوانه ملانى كلاين از كودك خودشيفته و تعميم آن به شخصيت خودشيفته معاصر، نتيجه مى گيرد كه بيمار خودشيفته اگرچه مى تواند ديگران را تحت تأثير قرار دهد، اما ارزش زدايى از ديگران همراه با فقدان كنجكاوى درباره آنها زندگى شخصى او را فقير و بى محتوا كرده، احساس تهى بودن را تقويت مى كند.
او فاقد هرگونه تعهد و پيوند واقعى با جهان است و ظرفيت والايش اندكى دارد. از اين رو، براى تحسين خود، به ديگران وابسته است و نوعى زندگى انگلى را ادامه مى دهد. از وابستگى عاطفى مى هراسد و از روابط شخصى خود به شيوه اى سرد سوءاستفاده مى كند و اين روابط را پوچ و مصنوعى و غيرارضاكننده مى كند. تأثيرات ويرانگر خودشيفتگى در نيمه دوم عمر فرد خودشيفته بسيار مهم است. در جامعه اى كه از پيرى و مرگ هراس دارد، پيرى سبب وحشتى خاص در كسانى مى شود كه از وابستگى مى هراسند و به سبب اهميتى كه براى خودشان قائل مى شوند، تحسينى را كه معمولاً از جوانان مى شود (از نظر زيبايى، شهرت و جاذبه) براى خودشان مطالبه مى كنند. براى فرد خودشيفته پذيرش اين حقيقت كه اكنون نسلى جوان تر از او از لذات زيبايى، قدرت، ثروت و خلاقيت بهره مند است، ناممكن است. به تعبير كرنبرگ امكان اين كه فرد خودشيفته بتواند از طريق هم هويت شدن و مشاركت فزاينده با خوشبختى و دستاوردهاى ديگران، از زندگى خودش لذت ببرد به گونه اى تراژيك فراسوى ظرفيت هاى شخصيت خودشيفته قرار دارد. زيرا خودشيفته نمى تواند با كس ديگرى هم هويت شود مگر اين كه ديگرى را ادامه خودش ببيند و هويت ديگرى را محو كند. (همان: ۸۶).
به عقيده جول كول تشديد و تحريك خواست هاى كودكان به وسيله تبليغات، غصب اقتدار پدر و مادر توسط رسانه ها و مدرسه و عقلانى شدن زندگى درونى همراه با وعده كاذب ارضاى شخصى، گونه جديدى از «انسان اجتماعى» خلق كرده است كه نتيجه اش نه يك بيمارى عصبى كلاسيك كه در آن غرايز كودكانه به وسيله اقتدار پدرانه سركوب مى شود، بلكه نسخه مدرنى است كه در آن غرايز تحريك و منحط مى شوند و نه وسيله مناسبى براى ارضا مى يابند و نه شيوه هاى منسجمى براى كنترل. از همين روست كه به تعبير لاش، «فرد خودشيفته نخستين داوطلب روانكاوى پايان ناپذير است.» زيرا در روانكاوى مذهب يا شيوه اى از زندگى را جست و جو مى كند و اميدوار است در روابط درمانى پشتيبانى بيرونى براى توهماتش درباره «همه توانى» و جوانى ابدى خودش بيابد. (همان: ۴۰).
«انسان روان شناختى» قرن بيستم كه از اضطراب، افسردگى، نارضايتى هاى مبهم و حسى از خلأ درونى رنج مى برد، نه خواهان خود بزرگ سازى فردى است، نه طالب تعالى روحى بلكه خواهان آرامش ذهنى است در اوضاع و احوالى كه بيش از پيش مخل اين آرامش اند. از اين رو نه كشيشان يا اندرزگويان مردمى... بلكه درمانگران هستند كه متحد اصلى او در تلاش براى يافتن آرامش به شمار مى روند. او به آنان روى مى آورد به اين اميد كه معادل مدرن رستگارى، يعنى «سلامت ذهن» را به دست آورد. درمان هم جانشين فردگرايى زمخت و هم جانشين مذهب شده است. (همان:۱۳).
اما درمانگرايى به مذهبى جديد تبديل نشده است. زيرا به عقيده لاش درمان از دو جهت ضد مذهب است. يكى اين جهت كه مدعى به كار بردن روش علمى شفا و معالجه است؛ اما جهت مهمتر اين است كه جامعه مدرن به هيچ آينده اى حواله نمى دهد و حتى وقتى هم كه درمانگران از نياز به «معنا»ى زندگى و «عشق» دم مى زنند آنها را صرفاً به عنوان وسيله ارضاى خواست هاى عاطفى بيمار تعريف مى كنند و به ندرت او را تشويق مى كنند كه علايق و نيازهايش را تابع علايق و نيازهاى ديگران، يا آرمان ها و سنت هاى خارج از خودش كند؛ زيرا عشق به معنى «ايثار» يا معنا به عنوان «اطاعت از مشروعيتى عالى تر» براى سلامت و خوشبختى شخص مضرند و به حساسيت درمانى صدمه مى زنند. به تعبير لاش، رهاسازى بشريت از چنين «ايده هاى از مدافتاده اى» از عشق و وظيفه، اكنون به مأموريت درمانگران پست مدرن تبديل شده است. درمانگرانى كه سلامت ذهن براى آنها به معناى سرنگونى همه ممنوعيت ها و ارضاى همه كشش ها و غريزه هاست (همان:۱۳).
در عين حال، بايد تأكيد كرد كه على رغم عطش فرد خودشيفته براى درمان، مقاومت ها و دفاع هايش مانع موفقيت روانكاوى مى شود. تهى بودن زندگى عاطفى اش مانع ايجاد رابطه اى نزديك با روانكاو مى شود.
از فكرش در جهت طفره رفتن و نه كشف خود، استفاده مى كند. از اين رو، بسيارى از روانكاوان به موفقيت روانكاوى بيمار خودشيفته بدبين اند.
*سرچشمه هاى اجتماعى خود شيفتگى
كريستوفر لاش پس از توصيف نشانه ها و تبيين هاى بالينى پديده خودشيفتگى، به تأثيرات اجتماعى در شكل گيرى خودشيفتگى معاصر مى پردازد. به عقيده او هر عصرى شكل خاص روان شناسى خود را پرورش مى دهد كه در شكل اغراق آميزش ساخت بنيانى آن را مشخص مى كند.
در زمان فرويد، هيسترى ها و وسواس هاى عصبى، شاخص هاى بارز شخصيت بودند و اين در پيوند بود با مرحله ابتدايى رشد سرمايه دارى كه با پديده هايى نظير سرسپردگى تعصب آميز به كار، تملك و سركوب خشن جنسيت همراه بود. اما در زمان ما حالت هاى ماقبل اسكيزوفرنى، مرزى، يا اختلال هاى شخصيتى، همراه با خود اسكيزوفرنى توجه فزاينده اى را جلب كرده اند و نوع خاصى از شخصيت را شكل داده اند كه خودشيفته ناميده مى شود (همان: ۴۲-۴۱).
[*عضو هيأت علمى دانشگاه شهيد بهشتى]
منابع در دفتر روزنامه موجود است
ادامه دارد
تلفن گروه انديشه : ۸۸۷۶۱۲۵۷
تحليل روابط قدرت از منظر فوكو(۲)
چرا از قدرت ها تبعيت مى كنيم !
370797.jpg
دكتر على اشرف نظرى
* رابطه دانش و قدرت
فوكو، سازوكارهاى قدرت را متضمن ابزارهاى كارآمد براى توليد و انباشت معرفت مى داند و چنين مى نويسد: «در اغلب نوشته ها، قدرت با صفاتى منفى همراه بوده است: قدرت محروم مى كند، سركوب مى كند، سانسور مى كند، ممانعت مى كند، پنهان مى كند و مى پوشاند ». در حالى كه قدرت، توليدكننده است و وقتى كه قدرت از طريق سازوكارهايى همچون مشاهده، شيوه هاى ثبت و روندهاى تحقيق و پژوهش اعمال مى شود، بدين معناست كه قدرت راهى ندارد، جز آن كه دستگاه هايى را براى شناخت پديدآورد، سازمان دهد و به كار اندازد. اعمال قدرت، ضرورتاً دستگاه هاى دانش را به حركت درمى آورد و فضاهايى را ايجاد مى كند كه در درون آن ها دانش شكل مى گيرد.
اين طرز تلقى از رابطه قدرت و دانش، در برابر اين تصور رايج در نگرش مدرن قرار مى گيرد كه در آن، شكل گيرى دانش، موكول به عقب نشينى حوزه قدرت دانسته مى شد؛ زيرا قدرت به عنوان امرى منفى و سركوبگر مورد توجه قرار مى گرفت. اما فوكو مطرح مى كند كه آيا اگر قدرت صرفاً سركوبگر بود، ما پيوسته از آن اطاعت مى كرديم او چنين پاسخ مى دهد كه قدرت، از آن رو موقعيت خود را حفظ كرده است كه صرفاً مانند نيرويى ظالمانه، يا بار سنگينى كه در برابر آن مقاومت صورت مى گيرد، عمل نكرده است. قدرت عملاً وسيله اى بوده است كه به آن، همه چيز، يعنى توليد دانش، شكل هاى گفت و گو و لذت رخ داده است. درنتيجه، فوكو رابطه قدرت و دانش را از منظرى بيرونى مورد توجه قرار نمى دهد و يا يكى از آن ها را نتيجه و پيامد يكى ديگر نمى داند، بلكه معتقد است كه قدرت و دانش، مستقيماً بر يكديگر دلالت مى كنند و «هيچ رابطه قدرتى بدون تشكيل حوزه اى از دانش متصور نيست و هيچ دانشى هم نيست كه متضمن روابط قدرت نباشد ». به نظر فوكو، علوم انسانى و اجتماعى به عنوان جزئى از فرآيند اعمال قدرت و اعمال سلطه بر انسان، چگونگى شكل گيرى گفتمان هاى مختلف را در بستر روابط قدرت مورد تبيين قرار مى دهد.
در اين رويكرد، تكنولوژى قدرت دربردارنده مجموعه اى از گفتمان هاى علمى است؛ زيرا ضرورت تشخيص، طبقه بندى، تعيين انواع مجازات ها و شناخت خصال مجرمان و روحيات آن ها، موجب پيدايش حوزه تازه اى از دانش، يعنى «آناتومى سياسى بدن» شده و آن را در خدمت تكنولوژى هاى انضباطى قدرت قرار مى دهد. بر اين اساس، بهره گيرى تكنولوژى هاى قدرت از دانش، در راستاى تمييز بهنجارى ها از نابهنجارى ها و شكل گيرى نوعى «حصربندى گفتمانى» و «توزيع» و «انضباط» موجب مى شود كه مسائل اساساً سياسى به زبان فنى- علمى و بى طرفانه مورد تحليل قرارگيرد. پس مى توان چنين نتيجه گرفت كه، « وقتى كه قدرت از طريق سازوكارهايى ظريف اعمال مى شود، راهى ندارد جز آن كه دستگاه هايى را براى شناخت به وجود آورد، سازمان دهد و به كاراندازد».
* رابطه قدرت و مقاومت
توجه حوزه مقاومت هاى صورت گرفته در برابر قدرت، ما را در فهم هرچه بهتر روابط قدرت يارى مى دهد. به اعتقاد فوكو، « هيچ قدرت و يا اقتدارى نمى توان يافت كه در برابر خود مقاومت نيافريند» و در برابر هر رابطه اى از قدرت، مى توان حوزه كاملى از « پاسخ ها، واكنش ها و تدابير ممكنه» را مشاهده كرد. پس«نحوه اعمال قدرت ممكن است از طريق ماهيت مقاومتى كه در برابر آن ايجاد مى شود، شناخته شود. مقاومت هميشه در روابط قدرت به عنوان «تقابل غير قابل تقليل» مورد نظر قرار مى گيرد. درواقع، قدرت صرفاً در جريان مبارزه ها، واكنش ها و مقاومت هايى جريان مى يابد كه انسان ها جهت به هم ريختن مناسبات قدرت صورت داده اند. از اين رو، مورد توجه قراردادن اشكال مقاومت صورت گرفته در برابر قدرت، ضرورتى اجتناب ناپذير محسوب مى شود.
فوكو، هدف خود را در مطالعه و تحليل دقيق تر قدرت، ارائه نوعى تحليل تجربى تر از قدرت مى داند كه در آن، اشكال مقاومت در برابر انواع مختلف قدرت، به عنوان نقطه عزيمت مورد توجه قرار مى گيرد. او به جاى اين كه، قدرت را از نقطه نظر عقلانيت درونى آن و نظارت عقل بر قدرت تحليل كند (چنان كه از زمان كانت مطرح شده بود)، روابط قدرت را بر پايه مبارزات صورت گرفته در برابر آن مورد ارزيابى قرار مى دهد. از اين رو، ايستادگى در برابر قدرت را در اشكال زير به عنوان نقطه عزيمت خود برمى گزيند، زنان در برابر مردان، فرزندان در برابر والدين، بيماران روانى در برابر روانكاوان و ... فوكو، اين مبارزات را «سراسر جهانى» مى داند كه محدود به كشورى خاص نيست، داراى ماهيتى مبارزه طلبانه و اقتدارگريزانه است و در مخالفت با اثرات قدرت صورت مى گيرد.
فوكو معتقد است كه اشكال مبارزه در بستر زمان، دچار تغيير شده است و ديگر مانند گذشته، درصدد مورد ترديد قراردادن نهاد قدرت (در قالب پادشاه) نيست، بلكه در اين مبارزات، هدف، مورد سؤال قراردادن رابطه قدرت و دانش، و به تعبيرى، اشكال قدرت و تكنيك هاى آن است. او سه شكل اين مبارزه را به صورت مبارزه عليه اشكال سلطه (قومى، مذهبى و اجتماعى)، استثمار و يا عليه آن چيزى كه فرد را به خود مقيد مى كند و بدين شيوه وى را تسليم ديگران مى سازد، مورد شناسايى قرار مى دهد، كه با هدف رهايى از بند سلطه و دستيابى به ارائه تعريفى از سوژه (خود) صورت مى گيرد. نتيجه آنكه اعمال قدرت معمولاً به خاطر تمرد اتباع در معرض خطر قرار دارد و تكنيك هاى اعمال قدرت به دليل مواجهه با مقاومت، تمرد و هزينه هاى پيش رو با نوعى پالايش و اصلاح مداوم همراه است.
* مكتوب حاضر گزيده اى تلخيص شده از مقاله مفصل و جامع دكتر على اشرف نظرى است


|   شناسنامه   |   آرشيو   |