|
چطور يك قصه بنويسيم (۳)
|
|
|
|
|
|
درباره فيلم فرانسوى «كلاس»، برنده نخل طلاى امسال كن
|
|
|
|
وودى آلن از فيلم جديدش و كار در اسپانيا مى گويد
|
|
|
|
پنجشنبه بازار كتاب
|
|
|
|
|
چطور يك قصه بنويسيم (۳)
بهانه اى براى شروع يك قصه
يزدان سلحشور حالا «ايده» را انتخاب كرده ايد. چطور برويد سر وقت اش مثل آدمى مى ماند كه مى خواهيد سر صحبت را با او باز كنيد، مى خواهيد با او آشنا شويد. اين كار، هميشه يك بهانه مى خواهد. «بهانه ها» در زندگى روزمره ما نقش مهمى دارند. اگر نباشند واقعاً كم مى آوريم. «بهانه ها» اين قدرت را به ما مى دهند تا از ديوار «خجالت ذاتى خود» بگذريم و قدرت ورود به عرصه هاى تازه را كسب كنيم. يك كودك وقتى كه پدرش يا مادرش از دستش عصبانى است چه كار مى كند - «بابا ببين! يه نقاشى تازه كشيدم!» آن نقاشى، بهانه آشتى است. وقتى مى خواهيد با يك نويسنده مشهور آشنا شويد چه كار مى كنيد - «استاد! پشت كتاب تان را برايم امضا مى كنيد » يا: - «استاد! افتخار مى دهيد كه يك عكس دونفره بگيريم » «بهانه روايت» هم مكانيزم اش كمابيش همين طور است. البته خيلى متمايل است به بهانه هاى روزمره اى كه براى پيشبرد كارمان، به كار مى گيريم: در صف نانوايى هستيد. هواى داخل نانوايى جهنم است و كسى كه پشت دخل نشسته دائم عرق مى ريزد. - «هوا خيلى گرم شده!» - «وحشتناك است!» - «تو كار شما كه بدتر!» - «كار ناجورى است. خيلى زحمت دارد اما خب! دعاى مردم پشت سرمان است. تأمين كردن نان مردم خيلى ثواب دارد.» - «خدا حفظ تان كند. ما نيم ساعت اينجا ايستاده ايم داريم كباب مى شويم شما كه تمام روز اينجاييد...» - «نوبت شماست!» -«قربان دستت، دو تا برشته اش را بده!» - «دوتا برشته اش را بده خدمت آقا!» البته اگر قرار بود اين صحنه، صحنه آغازين يك قصه باشد بايد دستكارى مى شد و تقدم و تأخر گفت وگو ها عوض مى شد. با اين همه كل صحنه مى توانست يك «بهانه روايت» باشد براى ورود به قصه و رسيدن به ايده يا ايده هاى اصلى. «بهانه روايت» البته مى تواند به اواسط قصه نرسيده، فراموش شود. مى تواند نقش اساسى در ساختار «متن» نداشته باشد اما اگر داشته باشد به قدرت اثر كمك مى كند. «بهانه روايت» مى تواند يك مجلس ميهمانى باشد يا يك قتل يا ناپديد شدن يك آدم يا شروع يك جنگ يا آغاز يك صلح. مى تواند پاراگراف آغازين اش يك نقل قول باشد يا آغاز يك گفت وگو يا يك خوشامدگويى يا صرفاً توصيف يك صحنه باشد يا يك معما. «بهانه روايت» در «جنگ و صلح» لئو تولستوى اين طور شروع مى شود: «- خب، پرنس عزيز، جنووا و لوكا ديگر چيزى جز تيول و املاك خانواده بوئو ناپارته نيست. خير، به شما بگويم كه اگر اينجا جلو من تأكيد نكنيد كه جنگ در پيش است و همچنان به خود اجازه دهيد كه همه رسوايى هاى اين دجال را (باور كنيد كه به اين معنى اعتقاد دارم) رفع و رجوع كنيد ديگر نه من و نه شما. ديگر نه دوست منيد و نه به قول خودتان غلام وفادار من. خب، خوش آمديد، مى بينيم كه از حرف هاى من وحشت كرديد. بفرماييد بنشينيد و برايم تعريف كنيد. با اين سخنان، آنا پاولونا شرر معروف، كه نديمه و از محارم ملكه مادر، ماريا فيودوونا بود، در ژوئيه ۱۸۰۵ بر سبيل خوشامدگويى از پرنس واسيلى كه مردى متشخص و بلندپايه و نخستين ميهمان مجلس اش بود استقبال كرد.» در «جنگ و صلح»، بهانه روايت، در واقع چكيده رمان است. اگر رمان را خوانده باشيد مى بينيد كه چطور تولستوى موضوع «تقديرگرايى» و «سرنوشت» را در همين صحنه ميهمانى آغازين، بدل به ايده «جنگ ميان روسيه و فرانسه» كرده است و به شكلى محو، سرنوشت اكثر بازيگران رمان را به روى پيشانى آنها نوشته و با اتكا به نشانه ها، نشان مان داده است. اما خب! زياد نترسيد! لازم نيست هنوز شروع نكرده به فكر كسب اين همه قدرت باشيد چون نمى توانيد! شما هنوز در آغاز راهيد پس پله پله بالا بياييد و تمركز كنيد و به بقيه قضايا كارى نداشته باشيد. فكر اين كه «جنگ و صلح» بنويسيد را هم از سرتان بيرون كنيد به قول گابريل گارسيا ماركز - نويسنده بزرگ سبك رئاليسم جادويى- اين بزرگترين رمان موجود است و مطمئنم شما آنقدر عاقل هستيد كه فكر نكنيد مى توانيد تاريخ را همين اول قضيه تكرار كنيد! (ببينيد! بين خودمان بماند. اين مطلبى كه مى گويم ربطى به اين متن و مرحله فعلى نوشتن تان ندارد اما ته ذهن تان، بايد همين طور فكر كنيد، وگرنه شانسى حتى، براى تبديل شدن به يك نويسنده درجه ۱۰ هم نداريد. آرزوهايى بزرگ اند كه به كارهاى بزرگ منجر مى شوند!) پس توصيه خيلى مهم: سعى كنيد كه بهانه روايت تان تا حد ممكن با باقى عناصر قصه، در ارتباط باشد و اگر بتواند تا انتهاى متن تان جان به سلامت ببرد و پايان آن را هم رقم بزند كه فوق العاده است. بهانه هاى روايت «ريموند كارور» - نويسنده بزرگ اواخر قرن بيستم- عموماً اين طورى است يعنى بهانه روايت به ساده ترين و پيش پا افتاده ترين شكل ممكن و با الهام از همين اتفاقات معمولى دور و برمان شكل مى گيرد اما در انتهاى قصه، «يك كار كوچك و خوب»، بهانه روايت، سفارش يك كيك شكلاتى براى بچه اى است كه جشن تولدش نزديك است اما بچه زنده نمى ماند تا جشن تولدش را ببيند: «پسرى كه جشن تولدش بود، بى آنكه نگاه كند، سر يك تقاطع پا به خيابان گذاشت و بلافاصله اتومبيلى به او زد. يك ورى به زمين افتاد. سرش توى جوى آب بود و پاهايش توى خيابان. چشم هايش بسته بود، اما پاهايش را جلو و عقب مى برد انگار مى خواست از چيزى بالا برود.» مراسم ختم برگزار مى شود اما شيرينى پز كه ديده سفارش كيك روى دستش باد كرده - و از مرگ پسر هم خبر ندارد - دائم زنگ مى زند خانه والدين بچه. كارور، از يك موقعيت ساده كه به عنوان بهانه روايت انتخاب كرده، يك تراژدى مى سازد. شروع قصه و شروع بهانه روايت، خيلى ساده خيلى روشن خيلى رك و به شكل غيرمنتظره اى خونسردانه است. فضا آنقدر عادى است كه اصلاً نمى شود حدس زد چه فاجعه اى در راه است. (توجه داشته باشيد كه فاجعه اصلى، مرگ پسر نيست اين است كه پسر، مرده اما نشانه اى از جشن تولدش، داغ اش را تازه مى كند. اين نكته را ته ذهن تان نگه داريد. بعدها در بحث «وضعيت» دوباره به آن برمى گرديم.) كارور اين طور شروع مى كند: «بعدازظهر شنبه با اتومبيل به قنادى در مركز خريد رفت. بعد از آن كه آلبومى را ورق زد كه عكس كيك ها بر صفحه هايش چسبانده شده بود، يك كيك شكلاتى سفارش داد كه بچه اش خيلى دوست داشت. روى كيكى كه انتخاب كرد يك سفينه بود با سكوى پرتاب در زير ذرات ستاره هاى سفيد، و در طرف ديگرش يك سياره از خاكه قند سرخ بود. اسم بچه، اسكاتى، را قرار بود با حروف سبز زير سياره بنويسند. شيرين پز، كه سن و سالش بيشتر از او بود و گردنى كلفت داشت، بى آن كه حرفى بزند به زن گوش داد كه داشت مى گفت بچه دوشنبه آينده هشت ساله مى شود.» ببينيد! « بهانه روايت» يك اصل است اگر نباشد يا ضعيف باشد كارتان به عنوان يك قصه نويس ساخته است البته بالشخصه ده ها نويسنده مشهور را داخل ايران مى شناسم كه بدون بهانه روايت يا با بهانه هاى روايت ضعيف وارد قصه كوتاه (و بدتر از آن رمان) مى شوند و بعد هم شاكى اند كه مردم اين قصه ها و رمان ها را نمى فهمند. مى فهمند منتها انگيزه كافى براى خواندن ادامه قصه را ندارند چون يك بهانه روايت خوب يا درخشان است كه تا رسيدن به اولين بزنگاه روايت، خواننده را با متن و در متن نگه مى دارد. اين بحث را در ذهن تان نگه داريد به «بهانه روايت» در مبحث «انگيزه روايت» دوباره برمى گرديم.
|
|
|
|
|
نقاشى و قصه هاى مادربزرگ
|
|
|
ترجمه: ميترا اسدنيا / منبع: gardenofpraise.com قصه ها و داستان هاى ويژه كودكان كه از سال هاى دور براى كودكان نوشته شده هنوز هم براى كودكان جالب و جذاب است و به كودكان مى آموزد كه كودكان و مردم ديگر در زمان هاى گوناگون چگونه مى زيسته و مى انديشيده اند. اين كتاب ها همچنين به كودكان كمك مى كنند كه موقعيت و زمان كنونى خود را بهتر درك كنند و به عبارت بهتر درك دقيقترى از مفهوم زمان و تاريخ به دست آورند. اين كتاب ها غالباً تصويرهاى جذاب و جالبى از فضاهاى داستانى دارد و درست به همان گونه كه در تصويرگرى براى كتاب كودك مرسوم است با الهام از داستان به يارى نويسنده در نقل داستان و به يارى كودك در درك داستان مى شتابد. در ميان مجموعه آثار ويژه كودكان درغرب، مجموعه آثار نقاشى هم تأليف شده و هر از چندگاه تجديد چاپ مى شود كه اختصاص به نقاشى هاى كتاب يا به عبارت بهتر نقاشى قصه هاى كودك در زمان هاى دور دارد. اين كتاب براى كودكان و بزرگسالان علاقه مند از انواع آثار نقاشان و هنرمندان مختلف گردآورى و ارائه شده است. * قصه هاى مادربزرگ قصه هاى مادربزرگ نام و موضوع تصويرى است از نقاشى گمنام به نام «ورنر» كه در زمره ۳۰ نقاشى مهم و معروف براى كودكان ثبت شده است. اگرچه نام نقاش «ورنر» ثبت شده ولى به دليل كهنگى و قدمت اثر و شايد به دليل اين كه روزگارانى نقاشى در كتاب كودك همچون امروز براى آفرينندگان آن مايه شهرت نبوده، هيچ چيز درباره ورنر جز همان نام او نمى دانيم. جالب آن كه گردآورنده اين مجموعه خود نيز از خوانندگان درخواست كرده در صورت هرگونه آگاهى درباره اين نقاشان با او تماس بگيرند كه اتفاقاً در برخى موارد پاسخ هاى جالبى دريافت كرده است كه نمونه اى از آن را در اين جا نقل مى كنيم. به هر روى اين تصاوير اكنون بدون همراهى داستان ها خود به نحو عميق و مؤثرى قصه و ماجراى خود را به همراه دارند. به عنوان مثال تصوير قصه مادربزرگ درباره زمانى با ما سخن مى گويد كه شما كودك كوچكى بوديد، كودكى كه هرگز كوچك ترين تلاش براى شنيدن قصه هاى مادربزرگ به خرج نمى داده است. زيرا داستان ها تمام حواس و توجه كودك را چنان به خود جلب مى كرد كه چيز ديگرى جز داستان در آن لحظه كه كلمات از دهان مادربزرگ خارج مى شد نه مى شنيد و نه مى ديد. صحنه اين نقاشى در خانه اى در آلمان رخ مى دهد و مادربزرگ در اين تصوير در حال يادآورى زمانى است كه ناپلئون كبير با ارتش خود به روستاى كوچك آنان در آلمان جايى كه زادگاه اوست وارد شده است. چهره مادربزرگ چنان زنده است كه گويى لحظه رويارويى او با ارتشيان ناپلئون اكنون در شرف وقوع است. با نگاهى اندك به اين تصوير به آسانى مى توان قصه اى خلق كرد از فضايى آرام در بعدازظهر يك روز آفتابى و آنچنان درخشان كه مى توان از درخشش نور بر موهاى دختربچه ها دريافت و از سايه نيمكتى كه يكى از كودكان بر آن نشسته و سگى كه در حال چرت زدن است. سطل چوبى در گوشه اى از تصوير نشانگر آن است كه براى آب كشيدن از چاه به كار مى رود و چاه آب و ديواره نمناك آن را نيز به وضوح مى توان در تصوير مشاهده كرد. گل هاى روييده در پشت سر هانس پسر كوچكى كه در داستان محو مادربزرگ شده دقيقاً نشانگر انواعى از گل هاست كه در بسيارى از باغ هاى قديمى گل مى روييده و شايد اكنون بسيارى از آن ها را ديگرنتوانيم يافت. نمايش دسته جمعى تصويرى است از «جى.ج.براون» هنرمند تصويرگر امريكايى با عنوان «نمايش دسته جمعى» كه تصوير روشن ترى از زندگى كودكان و بويژه پسران كارگر درنيويورك قرن نوزدهم ارائه مى كند. در اين داستان پسران نوجوان هيچ يك به مدرسه نمى روند و روز تعطيل ندارند. زيرا اين پسران براى ادامه زندگى ناگزير به كار در خيابان بوده اند. برخى از آن ها در اين تصوير روشن است كه پسران روزنامه فروش هستند كه در گوشه و كنار خيابان فرياد مى زدند: فوق العاده! فوق العاده! برخى ديگر كفاش با جعبه هايى كه با انواع برس هاى مخصوص واكس كفش كه در ازاى چند سنت كفش تاجران و مردان كسب و كار نيويوركى را برق مى انداخته اند. براى اين جمع از كاسبان جوان وقتى كه دستمزدهاى خود را گرد مى آوردند در آن روزگار امكانى براى گشت و گذار در پارك و پيك نيك وجود نداشت زيرا اين جمع با دستمزدهاى اندك خود تنها مى توانستند غذا و لوازم ضرورى براى خانواده خود فراهم كنند. در اين تصوير چنان كه در متن داستان نيز مى توان خواند نقاشى داستان يك روز تعطيل را نقل مى كند كه براى اندك زمانى اين نوجوانان كار را تعطيل كرده و خود را به صورت يك گروه از سربازان با شمشير و اسلحه درآورده اند. يكى از پسرهاى كفاش جعبه كفش خود را به جاى طبل روبه روى خود قرار داده و ديگران نيز هر يك به سهم خود ژست مشابهى داشته اند. تنها كوچك ترين عضو گروه است كه ظاهراً نتوانسته است چيزى براى اين نمايش به دست آورد. به اين عكس نگاه كنيد: چه تعداد از پسران كفش دارند و چه تعداد پابرهنه هستند كمى دقيق تر نگاه كنيد تا متوجه شويد دارند چه مى خورند. صبحانه فقرا: و اما تصوير سوم هم تصويرى مربوط به خيابان هاى پاريس در قرن نوزدهم و سال هاى ۱۸۰۰ ميلادى است كه احتمالاً اشك به چشمان بينندگان خود مى آورده است. در اين تصوير صحنه اى از پاريس را در قرن نوزدهم مى بينيد كه در ساعات اوليه صبح جمعى از تهيدستان و گدايان اين شهر به گرد ظرف بزرگى از سوپ گرد آمده اند كه در نزديكى يك رستوران قرار داده شده و در واقع پسمانده غذاى رستوران از شب پيش است. بوى غذا فقرا را به گرد اين ظرف جمع كرده است و جمع فقرا از تمام سنين پير و جوان شكل گرفته اما در ميان آنها برادر و خواهر كوچكى در لباس هاى پاره و كثيف ايستاده اند و هنوز از جمع دور مانده و چيزى نصيب شان نشده است. والدين آنها كجا هستند اين فكر به سرعت به ذهن خطور مى كند كه در آن روزگاران به دليل شيوع بيمارى هاى مهلك بسيارى از والدين پس از تولد فرزندان خود مى مردند. در اين تصوير شايد نقاش مى خواهد قلب هاى سخت را به حال يتيمان به رقت آورد. كمى در تصوير دقت كنيد چند كاسه و قاشق مى توانيد مشاهده كنيد به نظر شما اين تصوير نشان مى دهد كه مردم در آن زمان معمولاً چه مى خورده اند زحمتكشان دريا: عنوان كنايه آميزى براى تصوير ديگرى است كه نشانگر بازى و سرگرمى كودكان در تپه هاى ساحلى است. با اندكى دقت اين تصوير صداى پسرك ايستاده را به گوش مى رساند كه بازيگوش است. خواهر كوچكتر به جاى او سنگ از كناره ها مى آورد تا تپه را بلندتر كند. هنرمند با استادى تمام سه شخصيت اصلى در تصوير را به گونه اى قرارداده است كه شما مى توانيد هر يك را به طور كاملاً متمايز مشاهده كنيد و حتى محتويات دست پسربچه ها را ببينيد. اما پس از تمام شدن كار چه مى شود آيا بچه ها دست ها را شسته و توده اى از سنگ و خاك به جاى مى ماند دريايى كه در اين تصوير نقاشى شده كدام درياست توجه: نويسنده در اينجا توجه مخاطبان را به نامه اى كه درباره اين تصوير دريافت كرده جلب مى كند كه از بلژيك و از شخصى به نام وينسنت كلوسون پسر بزرگ يكى از همان كودكان در تصوير بوده است. او در اين نامه به نويسنده نوشته است: اين صحنه مربوط به كودكان در منطقه «ويولس لس روزس» نزديك نورماندى در فرانسه و در سال هاى ۱۸۷۸ است. اين كودكان گروهى با دوستان خود براى گذراندن تعطيلات تشكيل داده اند. دختر كوچك در بالاى تپه مادربزرگ من است و نام او «ماريا لوييس مرچاند» است كه در فاصله ۱۸۷۴ تا ۱۹۵۸ مى زيسته است. او با موريس كلوسون ازدواج كرد. برادرش كاميل مرچاند همان پسرى است كه در تصوير با پاهاى از هم گشاده ايستاده و فعاليت همه را نظارت مى كند. او به دختر كوچك نقاش اين تصوير نگاه مى كند كه تيمولئون لوبراشون نام داشت. پسر كوچك با ژاكت در سمت چپ تصوير «لويسن روداكس» پسر نقاش اين تصوير است كه بعدها يك ستاره شناس شد. پسر باكلاه بزرگ و پسر ديگر در منتهى اليه راست تصوير هم دو پسر ديگر نقاش هستند كه بعدها يكى از آنها رنه نويسنده و لئون يك داستان نويس شد. از اين نقاش تصوير ديگرى نيز موجود است كه هر دو اكنون در تالار هنرمندان فرانسه در پاريس است و تاريخ ۱۸۷۹ را بر خود دارند. اين دو تصوير به گفته مادربزرگم مارى لوييس مرچاند كه در تصوير نقاشى شده هر دو به يك امريكايى فروخته شدند. ما دوست داشتيم از سرنوشت اين دو اثر آگاه شويم. اگر شما اطلاعات بيشترى از سرنوشت اين دو نقاشى داريد مى توانيد با من مكاتبه كنيد. امضا كلوسون...
|
|
|
|
|
درباره فيلم فرانسوى «كلاس»، برنده نخل طلاى امسال كن
تصوير برخوردهاى فرانسوى
|
|
|
«كلاس» فيلمى كه در جشنواره اخير كن فرانسه جايزه نخست را سهم خود و كشور ميزبان مهمترين فستيوال سينماى دنيا كرد، بر اساس يك رمان و اتوبيوگرافى از فرانسوا بگودو نويسنده فرانسوى ساخته شده و اتفاقات آن در يك دبيرستان در پاريس مى گذرد. اين فيلم را لوران كانتت فرانسوى كارگردانى كرده و آنچه باعث شد نخل طلا را ببرد و در ميان ۲۲ فيلم حاضر در بخش مسابقه شصت و يكمين دوره برپايى جشنواره كن برترين شناخته شود، تم واقع گرايانه آن و به تصوير كشيدن تنش هاى كلاس هاى درس و فشارهاى روحى اى است كه به معلمان وارد مى شود و دشوارى هايى است كه پيوسته متحمل مى شوند. كانتت كه اين فيلم را با مشتى بازيگر جوان و كم تجربه ساخته است، مى گويد: «ما بايد كارى را رو مى كرديم كه نشانگر جامعه فرانسه و شرايط آن باشد. جامعه اى پيچيده و چند فرهنگى و داراى چهره ها و حالات مختلف و سرشار از مليت ها و ايده هاى متفاوت. بديهى است كه برخورد اين همه ايده با يكديگر مسائلى را موجب شود و تشنج هايى به وجود آيد كه ما از نشان دادن آن هيچ ابايى نداشته ايم.» شايد پيروزى «كلاس» در «كن ۲۰۰۸» واقعه اى دور از انتظار نبوده باشد، زيرا شون پن رئيس مشهور هيأت ژورى جشنواره امسال متذكر شده بود برنده امسال كسى خواهد بود كه كارى را ارائه كند كه دلمشغولى هاى كنونى دنيا و دغدغه هاى جهان فعلى را در بر داشته و از زمان حاضر و مسائل با ارزش و عميق آن بگويد و فرض اين است كه «كلاس» چنين كرده و از مشكلات اجتماعى و تحصيلى كنونى دنيا گفته است. جشنواره امسال كن مثل اكثر ادوار اخير اين گردهمايى محل ادغام فيلم هاى موج نو و اجتماعى و معناگرا از اروپا با برخى كارهاى پرزرق و برق هاليوود بود، اما در پايان باز سينماى غنى تر اروپا بر سينماى «فرم و قالب» امريكا كه مضمون را فداى ظاهر كرده و در پى دروغگويى ها و ظاهرسازى ها است، فايق آمد و پيروزى فيلم «كلاس» در تصاحب نخل طلا را مى توان از اين ديدگاه معنا و تفسير كرد. از طرف ديگر حسن «كلاس» اين است كه در ترسيم ماجراهاى خود از دانش آموزان و معلمان حقيقى سود جسته و در نتيجه فضايى واقعى تر يافته و يك تظاهر و كار نمايشى صرف نيست، بلكه وجود يك مدرسه حقيقى و نفس شاگرد و معلم را مى توان در آن حس كرد تا اين فيلم به ژانرهاى معناگرا و اجتماعى سوق يابد و از آن قبيل شود. «كلاس» هرچه باشد و از هر ديدگاهى به آن نگريسته شود، يك موقعيت عالى براى سينماى فرانسه است، زيرا ۲۱ سال بود كه برنده جايزه نخست اين جشنواره نشده و به واقع ميزبان از اول شدن در فستيوال خانگى بازمانده بود. آخرين كار سينماى فرانسه كه برنده نخل طلاى كن شده بود، فيلم پرسر و صداى سال ۱۹۸۷ برتران تاوريفر به نام «زير تابش خورشيد شيطان» بود و از آن پس آثار متعدد سينماى فرانسه به رغم درخشش هاى گاه به گاه همواره جايزه نخست را به كارهاى ساير كشورها سپرده و خود در سايه زيسته بودند. فيلم كانتت كه آن روند را قطع كرد، كارى دراماتيك با روش ساخت فيلم هاى مستند است و نوعى فى البداهه سازى ها در آن قابل حس و رؤيت است و اتفاقات در طول يك سال تحصيلى در مدرسه اى در پاريس شكل مى گيرد و واقع گرايى ها و رويكرد رئاليستى در فيلم كاملاً محسوس است، شون پن در زمان اعلام پيروزى «كلاس» در شب پايانى جشنواره مدعى شد كه اعضاى هيأت ژورى ۹ نفره جشنواره در خصوص تعيين فيلم برتر، تقريباً متفق القول بوده و همگى به «كلاس» رأى داده اند و كانتت به نوبه خود اظهار داشت: «فيلمى كه ما ساختيم، بايد نمايانگر جامعه فعلى فرانسه مى بود، جامعه اى كه سرشار از تضاد است و پيچيدگى هايى در آن به چشم مى خورد و در اغلب اوقات آرام و امن نيست و اين امر از عملكرد خود ما بر مى خيزد و منتج از شرايط جامعه اى است كه يكدست نيست و متأسفانه اقدامى اساسى هم براى رفع آن صورت نگرفته است.» وقتى صحبت از سينماى فرانسه و احياى آن در جشنواره امسال كن و رسيدن اولين نخل طلاى ۲۱ سال اخير به آن مى كنيم، موظفيم اين را هم بگوييم كه جوايز دوم و سوم فستيوال سهم سينماى ايتاليا شد تا باز ثابت شود كه كن به سينماى فرهنگى تر اروپا بيشتر از فيلم هاى كم محتواى هاليوود اعتقاد دارد. «گومورا» فيلمى كه درباره گنگسترها و زندگى و اقدامات پنهانى آنها در شهر ناپل ايتاليا است، جايزه گراندپرى را كه عنوان دوم جشنواره محسوب مى شود، به دست آورد و «ايل ديوو» كار پائولو سورنتينو كه به زندگى جوليو آندرئوتى نخست وزير سابق ايتاليا مى پردازد، جايزه هيأت ژورى را كه مقام سوم فستيوال به حساب مى آيد، كسب كرد. به ادعاى شون پن كه پنج سال پيش به خاطر بازى در «رودخانه مرموز» كار جنايى و تيره و تار كلينت ايستوود برنده جايزه اسكار برترين بازيگر مرد نقش اول سال شد، اكثر فيلم هاى امسال كن غنى و جالب بوده اند، به طورى كه او و ساير اعضاى هيأت ژورى بارها به اين نتيجه رسيده اند كه ديگر بهتر از اين امكان ندارد. او مى گويد: «فيلم هاى احساسى و اجتماعى خوبى در جشنواره امسال رو شد و تأثير گذارى آنها غيرقابل انكار بود.» با اين حال نظر منتقدان و كارشناسان حاضر در شصت و يكمين دوره كن بر اين محور استوار بود كه برخى فيلم هاى فستيوال فاقد ضرب و ريتم لازم و كارهاى معمولى بوده اند و با اين كه شمار فيلم هاى بد و غيرقابل دفاع قدرى كمتر از گذشته بودند، اما برخى فيلم هاى سال پيش بوضوح بر كارهاى اين دوره مى چربيدند و سرآمد آنها «جايى براى پيرمردها نيست» كار برادران كوئن بود كه بعداً جوايز اصلى اسكار را نيز ربود. امسال در قسمت نوعى نگاه، يك فيلم از قزاقستان به كارگردانى سرگى وورت سه ووى به نام «تولپان» اول شد. «تولپان» قصه يك چوپان در سرزمين سرسبز و كمتر دست خورده قزاقستان است كه بسيار زحمت مى كشد و تلاش مى كند و در فكر ازدواج است، اما تنها همسر و عروس در نظر گرفته شده براى وى جواب منفى به او مى دهد. زيرا معتقد است گوش هاى وى بيش از حد بزرگ است! در يك قسمت ديگر جنبى جشنواره هم كه قضاوت درباره آن نه به هيأت ژورى بلكه منتقدان حاضر در فستيوال سپرده شده بود، فيلمى به نام «برف» از كشور بوسنى اول شد. اين فيلم كار ايدا بگيچ است و روستائيانى را در اين كشور نشان مى دهد كه مجبورند منطقه جنگزده خويش را ترك گويند و تمام مشكلات و ترديدهاى اين كار را بر خود هموار نمايند. با اين حال اين فيلم ها نيز به نوعى تحت الشعاع داستان ساده و برخوردهاى حقيقى در فيلم «كلاس» قرار گرفتند و با آن برابرى نيافتند.
|
|
|
|
|
وودى آلن از فيلم جديدش و كار در اسپانيا مى گويد
زندگى يك اتفاق است
|
|
|
وصال روحانى / منبع: TIMES از اسپانيا زنگ زدند و گفتند پول مى دهيم، بيا اينجا يك فيلم بساز. قبول كردم. از ونيز و استكهلم و رم هم زنگ مى زدند، همين جواب را مى دادم! وودى آلن با جديدترين فيلمش به جشنواره كن رفته و آنجا بر نمايش آن نظارت كرده و توضيحاتى را نيز در اين خصوص ارائه داده است اما او به رسم و سياق هميشگى خود آن قدر پركار است كه فيلم ديگرى را نيز همين حالا در دست ساخت دارد و در حال حاضر مشغول كار روى آن است. فيلم اكران شده او در «كن ۲۰۰۸»، «ويكى كريستينا بارسلونا» نام دارد و بازيگران نامدارى مثل اسكارلت يوهان سون، پنه لوپه كروز و خاوير باردم در آن شركت دارند. اين يك كار كمدى - رمانتيك است و استقبال از آن در كن به حد قابل توجهى مى رسيد و نشان داد آلن در ۷۲ سالگى نيز هوش، صرافت و ظرافت خود را از دست نداده است. آلن در اين فيلم از مشكلات زندگى اجتماعى و ازدواج هاى شكست خورده و مسائلى كه در زندگى زناشويى برخى افراد اتفاق مى افتد، ياد مى كند و در همين ارتباط مى گويد: «در دنياى كنونى حق اداره همسر و يك تك فرزند نيز بسيار مشكل است، واى به وقتى كه به دام بيفتيد و به نيت كمك به ديگران و يا هر دليل ديگرى در زندگى چند خانواده مشاركت كنيد و سرپرستى دو، سه نفر و يا دو خانوار را بر عهده گيريد. كنترل اين همه آدم در يك جا و رسيدگى به تمامى آنها و يا زير بال و پرگرفتن همزمان چندين آدم، كارى است كه از عهده همه افراد برنمى آيد. شايد فيلم من را ببينيد و بپرسيد كه چطور اين امر در اين اثر سينمايى ميسر شده است و اين كاراكترها توانسته اند همزمان در چند عرصه و در تقابل با آدم هاى مختلف و فاميل شان موفق باشند و اوضاع را تحت كنترل داشته باشند اما زندگى حقيقى چيز ديگرى است و معمولاً در اين عرصه نمى توان همان بيلان و حاصل كار را داشت. يكى مى گفت در زندگى اش هم خواهرش را اداره مى كند و هم همسرش را و من به شما مى گويم كه خودم شخصاً در اداره يكى از آنها نيز مانده ام و پيچيدگى هاى قضيه مرا كاملاً متوقف و ناكار آمد كرده است. اين گرفتارى ها، محصول حقيقت است. در زندگى هاى عادى و در بين طبقات معمولى كمتر به كسانى برمى خوريد كه هيچ مشكل اجتماعى و مالى نداشته باشند اما پرده سينما سرشار از آدم هاى رؤيايى و كسانى است كه از عهده هر چيزى بر مى آيند و اين عين دروغ است.» در «ويكى كريستينا بارسلونا» كه از ۱۰ شهريورماه در آمريكا و بخشى از اروپا اكران مى شود، اسكارلت يوهان سون و ربه كا هال نقش دو زن آمريكايى را بازى مى كنند كه براى تعطيلات تابستانى به اسپانيا مى روند و آنجا با يك نقاش (با بازى خاويرباردم) آشنا مى شوند و همسر سابق وى (با بازى پنه لوپه كروز) را نيز مى بينند و مجموعه اين آشنايى ها و مسئوليت هاى برخاسته از اين، دردسرهاى زيادى را براى آنها به وجود مى آورد. اين چهارمين فيلم متوالى است كه سينماگر كهنه كار آمريكايى در اروپا مى سازد و اين در حالى روى مى دهد كه قصه اكثر قريب به اتفاق فيلم هاى قبلى وى در نيويورك و منهتن محله محبوب او در اين شهر شكل مى گرفتند و وى تم هاى كمدى - اجتماعى و يا دغدغه هاى خاص زندگى اش و كاراكترهاى مرتبط با خود را در اين شهر به تصوير مى كشيد و با اين حساب سفرهاى او به اروپا و جاافتادن وى در آنجا و ساخت كارهاى مورد نظرش در اين قاره، يك رخداد بديع و بى سابقه براى او بوده است. با اين حال آلن كه از ۱۹۷۲ به بعد هر سال حداقل يك فيلم و گاه دو فيلم ساخته است. همان طور كه قبلاً گفتيم فيلم جديد ديگرى را نيز در دست تهيه دارد و براى اين مهم به نيويورك بازگشته است. اين يك كار كمدى - اجتماعى به سبك و سياق اكثر فيلم هاى قبلى اوست و از بازى لرى ديويد، اوان راشل وود و پاتريشيا كلارك سون در رل هاى اصلى بهره مى گيرد و آخرى همانى است كه در فيلم «ويكى كريستينا بارسلونا» نيز براى وودى آلن پاى در صحنه نهاده و در اين اثر سينمايى نيز ايفاى نقش كرده است. آلن درباره فيلم جديدى كه در نيويورك مشغول ساختن آن است و با چند روز رها كردن آن به كن آمده بود. مى گويد: «اين فيلم نيز درباره تعدادى آدم هاى دچار دغدغه و حالت هاى عصبى است كه در مسير زندگى به يكديگر برخورد مى كنند و اشتراك منافع و يا تضاد آرا دارند و اميدوارم كه اين برخورد باعث زيبايى فيلم و جذابيت آن شده و كار، موفق از آب درآمده باشد. نمى توانم از حالا در مورد آن و ميزان توفيق يا ناكامى اش قضاوت و صحبت كنم و فقط بايد عكس العمل مردم را ديد اگر به توفيق رسيدم، جاى تشكر و رضايت خواهد داشت و در غير اين صورت نيز بدانيد كه هر چه داشته ام رو كرده ام.» آلن كهنه كار هر سه فيلم قبلى اش را كه «مچ پونيت» ، «اسكوپ» و «روياى كاساندرا» نام دارد، در لندن ساخته و از شهر دلخواهش نيويورك فاصله گرفته بود، اما براى «ويكى كريستينا بارسلونا» همان طور كه قبلاً گفتيم به اسپانيا كوچ كرده و اين فيلم را در آنجا ساخته است. خود او در اواخر بهار ۲۰۰۸ و در فاصله سه ماه تا اكران عمومى فيلمش در اين باره مى گويد: «افراد و سرمايه گذارانى از اسپانيا و بخصوص بارسلونا با من تماس گرفتند و پرسيدند كه آيا مايلم در آنجا فيلمى بسازم و گفتند كه بخشى از بودجه توليد و هزينه اسكان ما در آنجا را تأمين مى كنند و من نيز گفتم چرا كه نه. همين حالا هم مى گويم اگر ونيز و استكهلم و رم و هر مكان قابل قبول ديگرى زنگ بزنند و همين چيز را از من بخواهند، آنها را نيز خواهم پذيرفت. در عين حال بايد متذكر شوم كه ساخت اين فيلم در اسپانيا دورانى بسيار خاص را برايم رقم زد و تجربه اى ويژه بود. بد نيست بدانيد به اسپانيا و بسيارى از شهرهاى آن علاقه اى خاص دارم و يكى از آنها بارسلونا است.» با اين حال آلن حاضر نيست چنين موردى به روسيه هم بسط يابد و به آن سامان هم برود. خودش مدعى است چند سال پيش كه به آن كشور رفت و سر از شهر تاريخى سن پترزبورگ درآورد، مقام هاى آنجا نتوانستند نيازهاى كار او را تأمين كنند و كمبودها به حدى بود كه او ترجيح داد يك روزه از آنجا برود. با اين وجود مشكل (و شايد هم حسن) آلن اين است كه حرف هاى شوخى و جدى اش با يكديگر قاطى شده اند و حتى در كنفرانس هاى مطبوعاتى نيز به درستى نمى توان فهميد كه كداميك از اظهارات او حقيقت دارد و كدامين شوخى صرف است. همين خصلت دوگانه در فيلم هاى آلن نيز طى تمامى ۳۵ سال اخير با ابعادى كم يا زياد هويدا بوده است. تعدد فيلم هاى او طبعاً باعث تكرارى شدن سوژه بسيارى از آنها شده است و مهم ترين ايراد وارده به وى مشابه بودن كاراكترهاى اكثر فيلم هاى وى از ۱۹۷۷ به بعد است. اما آلن در عين حال توانسته است به عنوان فيلمساز صاحب سبك و داراى مهر و امضاى شناسايى خودش و خالق كارهايى متفاوت مانند «منهتن»، «زليگ»، «رز ارغوانى قاهره» ، «هانا و خواهرانش» و «همه مى گويند دوستت داريم.» باشد و با كارهاى اخيرش به دل اروپا هم سفر كند و بيش از پيش بين المللى شود. با اين حال از همه جالب تر اعتراف وودى آلن به چگونگى انتخاب نام فيلم آخرش به شكلى تصادفى و از روى يك CD به جاى مانده در هتل محل اقامت اش در شهر بارسلونا بوده است. خالق «آلن هال»، «برادوى دنى رز»، «جنايات و خلاف ها» ، «گلوله هايى بر فراز برادوى» ، «دزدان خرده پا» و «شهرت» مى گويد: «روزى در اتاق هتل محل اقامتم يك CD از يك گروه موسيقى اسپانيايى به نام «GIULIA» را يافتم و آن را شنيدم و خوشم آمد و اسم يكى از ترانه هاى آن را كه «ويكى كريستينا بارسلونا» بود براى فيلم خود برگزيدم. زندگى هميشه همين شكل است و در آن اتفاقاتى از اين دست رخ مى دهد. اصلاً كل زندگى يك اتفاق است!»
|
|
|
|
|
پنجشنبه بازار كتاب
پيشنهادهايى براى آخر اين هفته
|
|
|
ساير محمدى گروه فرهنگ و هنرـ اين هفته نيز به دليل حجم كتاب هاى رسيده، تنها به دو حوزه شعر و داستان مى پردازيم. كتاب هايى كه در حوزه علوم انسانى منتشر شده اند، يا در حوزه علوم اجتماعى، در هفته آتى معرفى خواهند شد. در اين حوزه ها آثار تازه منتشر شده خوبى داريم. از كتاب نگاهى به نگرش هاى فلسفى سده بيستم به قلم دكتر ميرعبدالحسين نقيب زاده و تاريخ عثمان پاشا اثر ابوبكربن عبدالله گرفته تا كتاب نگاهى به هنر نقاشى ايران از آغاز تا سده دهم نگارش دكتر اكبر تجويدى و كتاب هاى «ريشه هاى رمانتيسم» و «آزادى و خيانت به آزادى» آيزايا برلين كه اولى را عبدالله كوثرى و دومى را عزت الله فولادوند ترجمه كرده اند. البته الهى نامه عطار نيشابورى با تصحيح و مقدمه مبسوط و تعليقات دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى هم پس از مدت ها انتظار توسط انتشارات سخن به بازار آمد. * شعر «بگو تا صبح چند آدينه مانده است» سروده سيد حبيب نظارى مجموعه دوبيتى هايى است كه در زمينه مهدويت سروده شده و از سوى حوزه هنرى استان قم چاپ و منتشر شده است. در ديباچه كتاب آمده كه اين مجموعه ۳۱۳ درنگ كوتاه، ۳۱۳ پلك در يك چشم به راهى ژرف، ۳۱۳ اشك در ندبه خوانى يك انتظار مقدس است. ۳۱۳ دوبيتى مهدوى نشان ارادتى است به پيشگاه مقدس امام زمان (عج)، روايت دلتنگى ها و چشم انتظارى هاى انسانى كه در تنگاتنگ تلخى هاى روزگار، تنى فرسوده اما دلى آكنده از اميد به درك آن سپيده ازلى و ابدى دارد. سيد حبيب نظارى كتاب ديگرى تحت عنوان «از اين دست» توسط حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى استان قم منتشر كرده كه شامل ۱۳۳ دوبيتى است و اين دوبيتى ها را نذر دست هاى علمدار كربلا كرد. دكتر محمدرضا سنگرى در مقدمه اين كتاب طى پنج اشارت كوتاه پيرامون شعر عاشورايى و دوبيتى هاى سيد حبيب نظارى در وصف واقعه كربلا مى گويد و از ظرفيت و توان اين قالب كوتاه در انعكاس مهم ترين دغدغه هاى انسان معاصر حرف مى زند. «ياقوت خام» مجموعه اى از ابيات زيبا و دل انگيز شاعران ديروز و امروز است كه تهمينه مظفرى انتخاب كرده و آنها را به زبان انگليسى ترجمه كرده است. مظفرى انتخاب خود را بر چند محور بنا نهاده و اشعارى كه مضمون آيينه، مهتاب، گل و گلشن و گلچين، شبنم بلبل، نگاه و مژگان، زلف، آشيان، قفس، اشك، خواب و خيال و ... را دارا بودند و قابليت ترجمه پذيرى داشتند، دراين دفتر گرد آورده است، شاعرانى كه در اين مجموعه حضور دارند فراوان اند، از آذر بيگدلى و ابن يمين و امام خمينى(ره) گرفته تا پروين اعتصامى و حزين لاهيجى و هوشنگ ابتهاج. تهمينه مظفرى در مقدمه كتاب مى نويسد: استادى جز فرهنگ لغت نداشتم. از اين بابت به خود افتخار نمى كنم. اما نه يافتن استاد برايم ساده بود، نه مى توانستم اجازه دهم قواعد دست و پاگير اجازه پرواز را از من بگيرند. پس به اين پرواز دست زدم. اين كتاب در قطع خشتى در ۲۷۰ صفحه با جلد گالينگور به شكلى دوزبانه (فارسى ـ انگليسى) از سوى نشر ايدون منتشر شده است. «من پرنده تو درخت» اولين كتاب از مجموعه «شعر براى همه» به سرپرستى محمدرضا پارسايار است كه نشر نگاه معاصر منتشر كرده است. «من پرنده تو درخت» مجموعه اى از اشعار شاعران جهان براى كودكان و نوجوانان است كه به انتخاب و ترجمه على عبداللهى فراهم آمده است. اين شعرها زبان ساده دارند و عبداللهى كه خود شاعر است، اين شعرها را در سه بخش تدوين و ترجمه كرده. بخش اول شعرها با وزن و قافيه اند: در بخش دوم شعرها به زبان عاميانه اند و بخش سوم شامل شعرهاى ناب و كوتاه است. «چكامه عشق» روايت منظوم واقعه كربلاست كه كمال الدين محمد صابونى آن را سروده و به اهتمام على اوجبى به زيور طبع آراسته شده است. ناشر اين كتاب سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى است. اوجبى در مقدمه كتاب به معرفى سراينده پرداخته و مى نويسد: صابونى از عرفاى گمنام اوايل سده چهاردهم هجرى بود كه به دليل صفا و طهارت باطنى از معرفى خود دورى مى جست. اين كتاب در سال گذشته دوبار چاپ و منتشر شده است. «در محضر درياى عشق» سفرنامه كربلاى معلى سروده عباس كيانى انبوهى است كه به صورت ناشر ـ مؤلف منتشر شده است. شاعر اين مجموعه اشعار خود را در اوزان عروضى و در قالب كلاسيك سروده و پيش از اين هم كتاب «مثل آفتاب در محضر عام» را نوشته كه مجموعه اى از داستان هاى كوتاه اخلاقى و دفاع مقدس است. «ديوان خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازى» به اهتمام محمد قزوينى و دكتر قاسم غنى از سوى نشر گل آذين چاپ و منتشر شده است. در اول كتاب ناشر آورده كه «كتاب حاضر عيناً از روى چاپ كتابخانه مجلس در سال ۱۳۲۰ به چاپ رسيده است.» مقدمه مصحح به قلم محمد قزوينى، مقدمه جامع ديوان حافظ نوشته محمد گلندام ضميمه ديوان حاضر است. «تاريخ شيراز در عصر حافظ» يا شكوه و جلال يك شهر ايرانى در سده هاى ميانه عنوان كتابى به قلم دكتر جان ليمبرت دكتراى تاريخ و مطالعات خاورميانه اى از دانشگاه هاروارد است كه با برگردان دكتر محمد اسماعيل فلزى از سوى انتشارات زوار چاپ و منتشر شده است. «فرهنگ شاعران زبان پارسى از آغاز تا امروز» عنوان كتابى دوجلدى به قلم عبدالرفيع حقيقت است كه توسط انتشارات كومش چاپ و منتشر شده است. در اين مجموعه تاريخ تولد، تاريخ وفات، فهرست آثار و اطلاعات مفيد و مختصرى از همه شاعران پارسى گو از آتش اصفهانى تا عباس يمينى شريف آمده است. *داستان، رمان «آتش و خون در خرمشهر» خاطرات سرهنگ دوم ستاد خالد سلمان، يك افسر بلندپايه عراقى است كه با ترجمه محمدنبى ابراهيمى از سوى انتشارات سوره مهر به چاپ دوم رسيد. «آخرين شب در خرمشهر» خاطرات سرهنگ عراقى كامل جابر است كه فاتن سبزپوش آن را به فارسى برگردانده و انتشارات سوره مهر ناشر آن است. چاپ اول اين دو كتاب در سال ۸۶ به مناسبت بيست وپنجمين سالگرد آزادى خرمشهر منتشر شده بود و به دليل استقبال علاقه مندان اخيراً به چاپ دوم رسيد. «۳۵ داستان براى نوجوانان» مجموعه اى از داستان هاى كوتاه عبدالمجيد نجفى است كه انتشارات قديانى چاپ و منتشر كرده است. نويسنده در انتخاب موضوع و مضمون داستان ها دقت و توجه فراوان داشته و اغلب رويدادهاى زندگى روزمره مردم را كه براى جوانان قابل درك و لمس باشد، روايت كرده و به زبان ساده و روشنى اين روايت ها را در قالب داستان ريخته است. «سفر باورنكردنى ادوارد» اثر كيت دى كاميلو با برگردان مهدى حجوانى و تصويرسازى بگرام ايباتولين عنوان كتابى براى كودكان و نوجوانان است كه انتشارات قديانى منتشر كرده است، كاميلو نويسنده اين كتاب يكى از نويسندگان معروف كودكان است كه جايزه معتبر نيوبرى را از آن خود كرده است و در اين داستان، خواننده را به همراه خرگوشى به سفر طولانى و غيرعادى مى برد، «مثل آفتاب در محضر عام» مجموعه اى از داستان هاى كوتاه اخلاقى و دفاع مقدس به قلم عباس كيانى انبوهى است كه به صورت ناشر ـ مؤلف چاپ و منتشر شده است. «هيچ كس دوست نداره بميره» نوشته نجيبه حامديزدان مجموعه اى از داستان هاى كوتاه كوتاه است كه نشر وسعت منتشر كرده است. نويسنده در اين داستان ها نشان داده كه ذهنى قصه پرداز دارد و اصول و قواعد و ابزار داستان نويسى را مى شناسد و به كار بستن آنها را بلد است. برخى از داستان هاى اين مجموعه در فضاى سوررئال مى گذرد و برخى در خيال و توهم جريان دارد. زبانى كه در اين مجموعه به كار گرفته شده زبان داستانى و جذاب است. «زندگى در شيشه» مجموعه اى از داستان مينى مال نوشته ليلا جعفرى است كه در قطع جيبى توسط انتشارات رضويه منتشر شد. «اردشيرنامه» مجموعه اى از دل نوشته ها و طرح هاى اردشير رستمى است كه توسط نشر دنياى نو منتشر شده است. رستمى كه قبلاً نيز آثارى در اين حوزه منتشر كرده بود پس از اجراى نقش شهريار شاعر تبريزى در سريال شهريار به چهره اى مشهور تبديل شده و احتمالاً آثارش با اقبال بيشترى مواجه خواهد شد. رستمى ذاتاً شاعر است و اين را در طرح و نوشته هايش به روشنى مى توان ديد. «داستان هاى ۸۴» مجموعه ۹ داستان از آثار محمدرحيم اخوت است كه از سوى انتشارات آگاه چاپ و منتشر شده است. اخوت اين داستان ها را در سال ۸۴ نوشته كه دوره پركارى او شناخته مى شود و خودش معتقد است «كه برخى از اين داستان ها سبك و سياق خاصى دارند كه پيش تر در كار من نبود.» «داستان هاى فكرى ۲» عنوان كتابى است كه با ويرايش فيليپ كم استاد فلسفه در دانشگاه هاى استراليا و ترجمه زهير باقرى توسط نشر علم منتشر شده است. اين كتاب شامل داستان هايى فلسفى براى كودكان است كه به منظور آموزش فلسفه براى دانش آموزان ابتدايى نوشته شده است. خسرو باقرى استاد دانشگاه تهران نيز مقدمه اى بر اين كتاب نوشته است. كتاب ديگرى هم فيليپ كم استاد فلسفه نوشته كه احسانه باقرى ترجمه كرده و اين كتاب هم به عنوان «داستان هاى فكرى ۲» منتشر شده و عنوان فرعى آن كندوكاوى فلسفى براى كودكان است. اين كتاب راهنماى معلم و كتاب كار عملى است كه نشر علم منتشر كرده است. «چراغ هاى روشن شهر بزرگ» مجموعه داستانى از زولفو ليوانلى نويسنده اهل تركيه با ترجمه محمدامين سيفى اعلاء است كه نشر گل آذين منتشر كرده است. اين نويسنده ترك، خواننده، نوازنده و آهنگساز و كارگردان شناخته شده اى محسوب مى شود و جوايز معتبرى را نصيب كشورش كرده است. رمان «يك گربه، يك مرد، يك مرگ» او در سال ۸۵ توسط محمدامين سيفى اعلا به فارسى ترجمه و توسط انتشارات ققنوس منتشر شد. «عشق روى چاكراى دوم» مجموعه ۱۰ داستان كوتاه از ناتاشا اميرى است كه انتشارات ققنوس منتشر كرده است. ناتاشا اميرى از جمله نويسندگان نسل امروز ايران است كه با نخستين كتاب خود در مجامع ادبى شناخته شد و مورد تحسين قرار گرفت. «حياط خلوت» رمانى به قلم فرهاد حسن زاده كه در سال ۸۲ از سوى انتشارات ققنوس منتشر شده بود، هفته گذشته از سوى انتشارات ققنوس به چاپ سوم رسيد. فرهاد حسن زاده يك مجموعه داستان براى نوجوانان به نام «كنار درياچه نيمكت هفتم» نوشته كه نشر افق منتشر كرده است. تصويرگر اين كتاب مهدى صادقى است. چاپ اول اين كتاب در سال ۸۵ و چاپ دوم آن در سال ۸۶ به بازار آمد. اين مجموعه هفت داستان كوتاه را دربر مى گيرد. نشر افق «ماجراهاى تام ساير» اثر معروف مارك تواين با ترجمه محسن سليمانى را منتشر كرده كه براى نوجوانان تلخيص شده است. «لالايى براى دختر مرده» رمانى براى نوجوانان نوشته حميدرضا شاه آبادى است كه از سوى نشر افق در قطع پالتويى منتشر شده است. شاه آبادى اين رمان را براساس يك روايت تاريخى از فروش دختران قوچانى به جاى پرداخت ماليات به حكومت خراسان توسط مأموران ماليات به طوايف تركمن در آن سوى سرحدات روسيه فروخته شده و به آن نواحى گسيل شده بودند، نوشته است. «به دنبال مادر» رمانى به قلم دبورا اليس با ترجمه اميرحسين اكبرى شالچى است كه انتشارات روشنگران منتشر كرده است. نويسنده كتاب ساكن تورنتو كاناداست و مدت ها در افغانستان كار و فعاليت مى كرد و در سال ۱۹۹۹ ميلادى مدتى را در اردوگاه پناهندگان افغانى در كشور پاكستان سپرى كرد و با زنان و دختران ساكن اردوگاه به گفت وگو پرداخت كه حاصل آن يك تريلوژى (سه گانه) است كه جلد اول آن همين رمان «به دنبال مادر» نام دارد. «رؤياى خوش با تو بودن» رمانى به قلم ابوالقاسم پزشكى است كه نشر البرز منتشر كرده است. موضوع اين رمان به يك قصه مستند عاشقانه برمى گردد كه حدود چهار دهه پيش اتفاق افتاد. «ميراث سراب» رمانى از كران دساى با ترجمه فريدون مجلسى است كه نشر البرز منتشر كرده است. اين رمان را خانم كران دساى نويسنده هندى الاصل نوشته كه در سال ۲۰۰۶ ميلادى معتبرترين جايزه ادبى جهان، يعنى جايزه من ـ بوكر را از آن خود كرد. موضوع رمان هم زندگى بخشى از مردم هند معاصر است كه با خصوصيات فرهنگى، اقتصادى و اجتماعى گرفتار بحران هويت ناشى از سرگردانى ميان سنت و تجدد هستند.
|
|
|
|