پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۷ - ۸ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Thu, Jun 12, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
آخر هفته
اوقات شرعى
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
معماى پليسى
سالگردخونين ازدواج
371055.jpg
محمد غمخوار

وحيد با خوشحالى وارد گلفروشى شد و يك دسته گل مريم سفارش داد.
همسرش مريم عاشق اين گل بود. از آنجا كه سالگرد ازدواجشان بود او مى خواست همسرش را غافلگير كند.
دسته گل را گرفت و از مغازه بيرون آمد. وقتى به خانه رسيد هر چه زنگ زد جوابى نشنيد. نگاهى به ساعتش انداخت. حدود هفت عصر بود. سابقه نداشت مريم در اين ساعت بدون اطلاع از خانه بيرون برود. با نگرانى كليدش را از جيب كتش بيرون آورد. وقتى وارد حياط شد بوى گاز به مشامش خورد. سريع به سوى ساختمان دويد. چند بار مريم را صدا زد اما هيچ جوابى نشنيد.
بوى گاز از داخل اتاق بچه مى آمد. به محض ورود به اتاق با پيكر مريم روى زمين روبه رو شد. پسر دو ساله شان محمد هم در حال بازى با اسباب بازى هايش بود.
با عجله خودش را به شير گاز رساند و آن را بست. بعد هم پنجره ها را باز كرد. مريم به سختى نفس مى كشيد. بلافاصله با اورژانس و آتش نشانى تماس گرفت.
حدود ۱۰ دقيقه بعد امدادگران اورژانس خود را به آنجا رساندند. اما آنها پس از معاينه مريم اعلام كردند او تمام كرده و ديگر نفس نمى كشد. وحيد با شنيدن اين جمله فريادى كشيد و همچون ابر بهارى به گريه افتاد.
امدادگران پس از معاينه محمد دو ساله نيز اعلام كردند او هم دچار مسموميت خفيف شده كه بهتر است به بيمارستان منتقل شود. همان موقع يكى از همسايه ها همراه مأموران اورژانس پسر كوچولو را به بيمارستان بردند.
سرگرد قاسمى در خانه مشغول تماشاى سريال بود كه تلفن همراهش زنگ زد. افسر كلانترى ۴۵ تهران پس از سلام و احوالپرسى از مرگ مشكوك زن جوانى در خانه اش خبر داد. او گفت: شواهد نشان مى دهد زن جوان خودكشى كرده است.
موضوع را به بازپرس كشيك قتل اطلاع داده ايم كه ايشان در راه هستند از شما هم خواستند سريع به محل حادثه تشريف بياوريد. سرگرد پس از دريافت نشانى دقيق محل حادثه به راه افتاد.
عقربه هاى ساعت ۱۰ شب را نشان مى داد كه سرگرد به خانه قديمى رسيد. پس از ورود، بازپرس كشيك قتل و پزشك جنايى را در حال صحبت ديد.
دكتر قربانى جسد را معاينه كرده بود و در حال ارائه گزارش به بازپرس بود كه سرگرد هم به آنها ملحق شد.
با آمدن كارآگاه دكتر از ابتدا به مرور حادثه پرداخت.
علت مرگ خفگى است كه با توجه به انتشار بوى گاز در خانه و تأييد موضوع از سوى كارشناسان آتش نشانى به احتمال قوى زن جوان دچار گاز گرفتگى شده است. بيش از ۴ ساعت هم از زمان مرگش مى گذرد. او به دليل اين كه نزديك شيرگاز قرار داشته سريع جان سپرده است.
سرگرد پرسيد:
ـ گاز گرفتگى يك حادثه است يا خودكشى
دكتر گفت: به نظر من خودكشى!
كارآگاه و بازپرس سپس به سراغ وحيد
ـ همسر قربانى ـ رفته به تحقيق از او پرداختند.
بازپرس پرسيد:
ـ همسرتان سابقه خودكشى داشت
مرد جوان بلافاصله جواب داد:
ـ بله. او قبل از ازدواج با من دو بار دست به خودكشى زده بود.
ـ شما با هم اختلاف داشتيد
نه. ما عاشق هم بوديم. اين موضوع را مى توانيد از همسايه ها و فاميل سؤال كنيد. ما زندگى آرامى داشتيم.
از آن جا كه مرد جوان وضعيت روحى مناسبى نداشت بازپرس پرسش ها را تمام كرد و از وحيد خواست صبح فردا براى تحقيق به اداره جنايى پليس آگاهى برود.
سرگرد هم سپس براى كشف سرنخى به جست وجوى دقيق خانه پرداخت اما هيچ مورد مشكوكى نديد. صبح فردا وحيد همراه مرد سالمندى به اداره ويژه قتل رفتند. مرد جوان كه لباس و شلوار مشكى به تن داشت با مشاهده سرگرد به طرفش رفت. همان موقع هم پدرزنش را به كارآگاه معرفى كرد و گفت: آقاى رضوى صبح امروز به تهران رسيدند و براى پيگيرى پرونده همراه من آمده اند.
سرگرد سپس به دو صندلى كه روبه روى ميزش بود اشاره كرد و از آنها خواست بنشينند.
سپس برگه تحقيق را از كشوى ميزش بيرون آورد و به پرس و جو از وحيد پرداخت.
ـ ماجرا را به طور كامل تعريف كنيد.
ديروز سالگرد ازدواجمان بود. عصر زودتر به خانه آمدم. در ميان راه يك كادو و دسته گل براى همسرم خريدم. حدود ساعت هفت به خانه رسيدم. هر چه زنگ زدم كسى در را باز نكرد. بنابراين با كليد در را باز كرده و وارد خانه شدم. از داخل اتاق محمد بوى گاز مى آمد. سريع خودم را به آنجا رساندم. همسرم روى زمين افتاده بود. شيرگاز هم باز بود. محمد روى تختخوابش در حال بازى با اسباب بازى هايش بود. مريم به سختى نفس مى كشيد. او را به داخل پذيرايى كشاندم و با اورژانس تماس گرفتم.
ـ وضعيت پسرتان چطور بود
كمى با گاز مسموم شده بود كه پزشكان پس از يك ساعت مرخصش كردند.
ـ هيچ مورد مشكوكى در خانه نديديد
نه همه چيز سرجايش بود.
سرگرد سپس برگه ديگرى بيرون آورد و رو كرد به پدر مريم و گفت:
ـ دامادتان مى گويد مريم قبل از ازدواج دوبار خودكشى كرده بود. چرا
پيرمرد در حالى كه چانه اش را روى دسته عصايش تكيه داده بود، گفت:
ـ من مخالف ازدواج دخترم و وحيد بودم. او براى اين كه من را راضى به اين ازدواج كند دست به خودكشى زد.
ـ شما چرا مخالف بوديد
فكر مى كردم چون سن آنها كم است نمى توانند در برابر مشكلات زندگى دوام بياورند. تنها دليل مخالفتم همين بود.
سرگرد پس از پايان بازجويى از وحيد خواست درصورت به دست آوردن موضوعى كه بتواند انگيزه خودكشى همسرش را مشخص كند آن را به پليس ارائه نمايد.
سه روز پس از اين حادثه پزشك جنايى با معاينات دقيق گزارش نهايى را اعلام كرد.دكتر قربانى در گزارش خود علت مرگ را خفگى اعلام كرده و نوشته بود، داخل مجارى تنفسى و گوارشى زن جوان هيچ گاز يا داروى سمى به دست نيامد.
با اعلام گزارش پزشك جنايى نخستين تحقيقات در رابطه با اين پرونده به پايان رسيد. سرگرد نيز سرگرم نوشتن گزارش نهايى شد. او اعتقاد داشت مريم خودكشى كرده است.
وقتى پرونده را به دادسرا برد بازپرس از او خواست عجله نكند و يك بار ديگر آن را مرور كند. بعد گزارش نهايى را بنويسد.
سرگرد شب پرونده را به خانه برد و آن را دوباره مرور كرد. صبح زمانى كه پرونده را به دادسرا نزد بازپرس برد در گزارش نهايى نوشته بود مريم به سه دليل از سوى همسرش به قتل رسيده است.شما خوانندگان محترم مى توانيد با اشاره به سه دليل سرگرد قاسمى در معماى پليسى اين هفته شركت كنيد.
جنايت روز بارانى
371052.jpg
سروان معروفى
باران و سردى هوا همه اهالى روستا را خانه نشين كرده بود. عقربه هاى ساعت ۱۱ صبح سوم بهمن را نشان مى داد كه تلفن پاسگاه به صدا درآمد. وقتى افسر نگهبان گوشى تلفن را برداشت از آن سوى خط صداى مردى را شنيد كه با دلهره و اضطراب از كشف جسد زنى در كنار ويلاى شخصى اش خبر مى داد. دقايقى پس از اين تماس، گروهى از كارآگاهان جنايى به همراه بازپرس ويژه قتل و كارشناسان بررسى صحنه جرم، خود را به محل حادثه رساندند.
در نخستين بررسى ها مشخص شد، جسد متعلق به يك زن ناشناس ۲۵ ساله است. از سوى ديگر به دليل وجود آثار كبودى روى گردن زن جوان احتمال قتل او بر اثر خفگى قوت گرفت.
لباس هاى مقتول گل آلود بود. حال آن كه محل كشف جسد پوشيده از علف هاى جنگلى بود. كارشناسان بررسى صحنه جرم پس از مشاهده لباس هاى زن جوان با طرح فرضيه هايى احتمال دادند مقتول در محل ديگرى به قتل رسيده و سپس جسدش به حوالى ويلا منتقل شده است.
پس از انجام تحقيقات مقدماتى و نمونه بردارى از محل با دستور بازپرس كشيك قتل جسد به پزشكى قانونى منتقل شد.
ساعاتى بعد نيز همزمان با مراجعه همسر مقتول به اداره آگاهى و اعلام خبر ناپديد شدن او، هويت زن جوان شناسايى شد. همسر مقتول هم در نخستين تحقيقات گفت: همسرم شب قبل براى خريد از خانه بيرون رفت اما به طرز مشكوكى ناپديد شد. من هم هرچه منتظر ماندم خبرى نشد. چند ساعتى به جست وجو پرداختم اما هيچ كس از او خبرى نداشت. بنابراين تصميم به شكايت گرفتم.
مأموران كه در تحقيقات به اظهارات همسر مقتول مشكوك شده بودند، براى به دست آوردن سرنخ كشف جنايت راهى خانه آنها شده و به بررسى هاى دقيق پرداختند. اما هيچ رد مشكوكى به دست نياوردند.
در اين ميان يكى از كارشناسان مركز تشخيص هويت كه هنگام بررسى خودروى همسر مقتول با آثار باقى مانده گل بر روى صندلى جلو مواجه شده بود مقدارى از گل ها را برداشت و نمونه را همراه خود به اداره بررسى صحنه جرم آورد.
در آنجا نمونه خاك كشف شده روى لباس مقتول و خاك موجود در خودروى همسر او با دستگاه هاى پيشرفته مورد آزمايش قرار گرفت. بعد هم مشخص شد نوع، جنس و تركيبات هر دو نوع خاك يكى است.
با به دست آمدن اين سرنخ احتمال ارتكاب جنايت از سوى همسر مقتول قوت گرفت و او براى تحقيقات به اداره آگاهى احضار شد. متهم در بازجويى ها سرسختانه منكر ارتكاب قتل همسرش مى شد اما وقتى با دلايل علمى مأموران رو به رو شد سرانجام لب به اعتراف گشود.
او درباره انگيزه جنايت گفت: «از مدتى قبل با همسرم اختلاف داشتم. آن روز براى گردش به جنگل هاى اطراف رفته بوديم كه باران گرفت. ناگهان همسرم به خاطر پيشنهاد تفريح در روز بارانى به جر و بحث با من پرداخت كه با هم درگير شديم. در حالى كه هيچ كنترلى بر رفتار و حركاتم نداشتم دستانم را دور گردنش گره زده و فشار دادم تا اين كه او نقش زمين شد. در حالى كه خيلى ترسيده بودم او را سريع به ماشين منتقل كردم تا به بيمارستان ببرم. اما در ميان راه متوجه شدم او ديگر نفس نمى كشد. بنابراين با دستپاچگى جسد را پشت يك ويلا رها كردم. با اين حال سعى كردم با صحنه سازى موضوع قتل را به شكل ديگرى جلوه دهم.»
متهم پس از اعتراف به قتل همسرش با قرار قانونى روانه زندان شد.
* سرپرست اداره بررسى صحنه جرم مركز تشخيص هويت پليس آگاهى
پاسخ معماى پليسى
حسرت عروسى
به دلايل زير محسن - نامزد مستانه - عامل جنايت است.
۱- محسن در بازجويى ها به سرگرد اشترى گفته بود: ساعت ۱۲‎/۳۵ دقيقه براى هماهنگى مراسم ميهمانى تلفنى با خانه نامزدم مستانه تماس گرفتم. اما كسى تلفن را برنداشت. در حالى كه پدر مستانه ساعت ۱۲‎/۲۰ دقيقه در خانه بود.
۲- طبق گفته محسن، مستانه، دختر با سليقه اى بود و اگر يكى از لباس هايش ايراد پيدا مى كرد بلافاصله آن را درست مى كرد در حالى كه دختر جوان مانتوى قهوه اى كه براى ميهمانى خريده بود به تن داشت كه دكمه آن نيز افتاده بود.
۳- محسن در بازجويى ها به سرگرد گفته بود: سام را فقط يك بار در كافى شاپ ديده در حالى كه او با سام در تماس بوده است.
۴- محسن وقتى وارد خانه شد به سرگرد گفت از مأموران شنيده كه مستانه به قتل رسيده است در حالى كه هيچكس از قتل او خبرى نداشت و همه تصور مى كردند او خودكشى كرده است.
* اسامى خوانندگان معماى پليسى
هوشنگ بختيارى از شهريار (شهرك انديشه) ، كيميا مشتاق از اراك، بهمن دل شب از رامسر، حسن احسانى از خرم آباد تنكابن، محمد رضا مشتاق از اراك، سعيد عبداللهى از تهران، مهرنوش امامى از چالوس، سينا يوسفى از كرمان، ايرج رادمرد از شهر رى، الناز قلى پور از اسلامشهر، فاطمه ميثمى از كرج، نرگس ياورى از كرج، على رضايى جم از كرمانشاه، پرى رستم زاد از مشهد، بنفشه شريفى از مشهد، فرهاد درخشان پور از تهران، اسفنديار على اكبر خانى از شهر جديد پرديس، حاجى خانى فرد از تهران، جمشيد طاوسى اصل از كرج، زهرا حلاجيان از رامسر، فريبا معمار باشى از تهران، فائزه ملكى از تهران، مجيد حيدرى از تهران، فرشاد ملكى از تهران، مارينا خانى از تهران، حبيب قره آغاجى از نقده، حميد رضا حسين نژادى از آستارا، شهرزاد تقسيمى از تهران، پيام تبريزى از نقده، فرشيد تهرانى از شهررى، خسرو پيمانى از كاشان، تقى جمشيدى از كرمان، ايمان مؤمنى از رودسر، پريوش مختارى از شيراز، الناز سيمانى از هشتگرد، مرضيه آزاد از سنندج، حسين مرادى از نقده، خسرو بابك زاده از تهران، مهدى بهار لو از ورامين، محمود محسنى از تهران، عباس الهى از گرگان، يحيى شمس از گنبد، تورج سياوشى از سمنان، شاهين مولودى از شاهرود، شهين على ولى از شاهرود، على نقى از گرمسار، تراب لايقى از مشهد، حميد آرامى از تهران، لاله اسماعيلى از تهران، پريسا خشنودى از تهران، عزيز عباسعلى پور از تهران، آسيه حسن پور از كرج، اميد وحدتى از انديمشك.
عمليات نجات در عمق چاه
371121.jpg
تنظيم: مهديه قربانى
زمستان در راه بود. صبح يكى از روزهاى پايانى آذر ۸۳ به محل خدمتم در ايستگاه ۵۶ رسيدم اما به محض ورود در نخستين نگاه متوجه شدم خودروهاى نجات در محل نيستند. همان موقع با ديدن يكى از همكاران سراغ بچه ها را گرفتم كه با توضيح او متوجه شدم شب گذشته گروه نجات پس از اعلام خبر ريزش چاه به خيابان وليعصر رفته اند.
سريع لباس هايم را عوض كردم. اگر عمليات همچنان ادامه پيدا مى كرد من و تعدادى از همكاران بايد تا ساعتى ديگر به عنوان جايگزين به محل حادثه اعزام مى شديم كه پس از دقايقى هم همين طور شد. در طول مسير از طريق بى سيم متوجه شديم يك چاه كن زير خروارها خاك گرفتار شده است.
حادثه در حياط يك خانه سه طبقه رخ داده بود وقتى به محل حادثه رسيديم مقدار زيادى خاك در گوشه حياط انباشته شده بود و عمليات همچنان ادامه داشت. سريع به كمك يكى از اعضاى گروه، با استفاده از تجهيزات براى رفتن به چاه آماده شدم.
فرمانده گروه موقعيت را برايم تشريح كرد. «همين طور كه مى بينى موقعيت اجازه نمى دهد روى چاه سه پايه بزنيم. بنابراين مجبور شديم با الواربندى كار كنيم. خاك خيلى سست است. بايد با «پالت» و گچ و چوب جلوى ريزش خاك را بگيريم. البته تا حدى جلوى ريزش خاك را گرفتيم. پس مراقب باش اگر احساس خطر شد سريع تو را مى كشيم بالا.»
پس از خروج نجات گر قبلى وارد چاه شدم. عمق چاه خيلى زياد نبود با اين همه به علت سستى خاك، خطر در كمين بود. احساسم مى گفت با گذشت ۲۲ ساعت از حادثه هنوز مقنى زنده است. سريع دست به كار شدم. به علت تنگى جا با بيلچه باغبانى مشغول كار شدم. اما باز هم دست هايم آزاد نبود و نمى توانستم با سرعت دلخواه به كار ادامه دهم. بنابراين بيلچه را رها كرده و با دست خالى به زمين چنگ زدم. به قدرى سرگرم كار بودم كه خستگى را احساس نمى كردم تا اين كه از دهانه چاه صدايى آمد. «مهدى خسته شدى بيا بالا»
تازه به خاطر آوردم كه دقايق زيادى به خاك پنجه زده ام و انگشت هايم درد مى كند. طناب را تكان دادم و با كمك همكارانى كه بالاى چاه ايستاده بودند خارج شدم. نور چشمانم را آزار مى داد. ناخودآگاه دستانم را ميان نور خورشيد و چشمانم قرار دادم انگشتانم زخمى شده بود و كمى خون لابه لاى خاك مرطوبى كه به دستم چسبيده بود ديده مى شد. پيش از اين كه ديگران متوجه شوند دستهايم را جمع كردم. بلافاصله نفر دوم وارد چاه شد. در مدتى كه بيرون از چاه نشسته بودم به كارگرى كه زير خروارها خاك گرفتار شده بود فكر مى كردم. به همين خاطر حس عجيبى وادارم مى كرد به تلاش براى نجات ادامه دهم. چند دقيقه گذشت و دوباره نوبتم شد تا به داخل چاه بروم. طناب را به كمرم بستم و به سرعت پائين رفتم. هنوز يكى دو مترى پائين نرفته بودم كه خاك بر سر و رويم ريخت و بچه ها به سرعت مرا بالا كشيدند.
- چرا كشيديد بالا
* نديدى چقدر خاك ريخت
- خب حالا كه قطع شده بايد بروم.
* اگر احساس خطر كردى معطل نكن. خيلى مواظب خودت باش.
دوباره از دهانه چاه پائين رفتم. در طول مسير تمام ديواره را به دقت نگاه كردم. خوشبختانه بيشتر مسير با گچ مهار شده و احتمال ريزش كم بود. خيلى زود پايم به خاك رسيد و با قدرت مشغول كار شدم. چند لحظه بعد احساس كردم قطرات آب از دهانه چاه روى سرم مى چكد. در حالى كه باران تندى مى باريد و همكارانم با نايلون در حال ساخت سرپناهى بالاى چاه بودند همچنان به كار ادامه دادم تا اين كه سرانجام انگشتان مرد چاه كن را حس كردم. پس از كنار زدن باقى مانده خاك ها او را بيرون كشيدم. در كمال ناباورى متوجه شدم او نفس مى كشد. پس از اين كه حالش جا آمد از او پرسيدم چطورى
- خوبم. فقط عجله كن. نماز ظهرم را نخوانده ام. الان قضا مى شود.
با شنيدن اين حرف از تعجب سكوت كردم. او بيش از ۲۴ ساعت زير خروارها خاك مدفون بود و حالا تصور مى كرد نماز ظهرش قضا شده است.
* مى دانى چند ساعت است اينجايى
- فكر كنم ۵ ، ۶ دقيقه اى مى شود. مى خواستم بروم بالا نماز بخوانم كه يك دفعه خاك ريخت روى سرم.
باوركردنى نبود.
در تمام ۲۴ ساعت گذشته گويى زمان براى مرد مقنى متوقف شده بود. چگونه ممكن است انسان ساعت ها زير خاك باشد و آن را تنها چند دقيقه بپندارد. به او قول دادم قبل از اين كه نماز ظهر امروز قضا شود نجاتش دهيم. اما ناگهان انبوهى خاك بر سر و روى من و مرد مقنى فروريخت.
سريع خاك ها را كنار زدم اما دوباره چاه ريزش كرد. اعصابم به هم ريخته بود. به محض اين كه فكر مى كردم كارم با موفقيت همراه شده دوباره خاك فرومى ريخت و بر اعصاب خسته ام فشار مى آورد. طاقتم طاق شده بود.
سرانجام در حالى كه قلبم بشدت مى تپيد و اشك در چشمانم حلقه زده بود، زير لب ذكرى گفتم و دست هايم را دور گردن مرد مجروح و نيمه جان حلقه كرده و با كمك همكاران او را به بالا كشيديم.
از فرط خوشحالى فرياد زدم صلوات. فرياد من با صداى همكارانم كه دسته جمعى صلوات فرستادند پاسخ داده شد. سرانجام بدون اين كه احساس خستگى كنم خوشحال از نجات جان مرد مقنى به ايستگاه بازگشتيم.
* براساس خاطره اى از مهدى محمدى - آتش نشان


|   شناسنامه   |   آرشيو   |