|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
هنرى ميلر: غرب مقصر است
عليرضا سميعى هنرى ميلر آدم عجيبى بود. وقتى امريكا را به قصد فرانسه ترك كرد فقط ۵ دلار به همراه داشت و از اين بابت چندان نگران نبود. يكى از دلايل مهم ترك امريكا از سوى ميلر تنفر شديدى بود كه از همه چيز در امريكا داشت. او در جايى گفته است: «منفورترين شهر من نيويورك است» نيويورك جايى كه او در آن به سال ۱۹۱۵ به دنيا آمد. شهرى كه انسان هاى زيادى از هنرمند تا كاسب كار آرزوى وصال به آن را داشتند. ميلر نمى توانست آنها را درك كند پس به شهر روشنفكران اروپايى يعنى پاريس رفت و فقط وقتى بازگشت كه مجبور بود براى مراسم كفن و دفن پدر و قضاياى حقوقى مربوط به ارث دوباره راهى امريكا شود. ميلر از جهات ديگرى نيز منحصر به فرد بود به اين صورت كه سبك بسيار خاصى براى نوشتن داشت؛ سبكى كه بسيارى از منتقدان را عليه خود مى شوراند. او با نوشتن زندگينامه خود و چاپ آن به جاى رمان شهرت گرفت و تقريباً تمام آثار خود را به همين سياق پيش برد. همه كسانى كه آثار وى را مطالعه كرده اند در مورد عجيب بودن نوع نگارش و حتى نوع نگاه او حرف زده اند. ممكن بود او هر چيزى را چاپ كند يك بار در كتاب (مى گويم كتاب زيرا نمى دانم چه چيز ديگر بايد بگويم. زندگينامه رمان و يا ...) «آرامش در تبعيد» نامه اى كه به يك سرباز معمولى در جنگ جهانى دوم نوشته بود چاپ كرد. فقط خدا مى داند كه چه چيزهاى ديگرى را چاپ كرده يا تصميم به چاپ آن داشته است. او سعى دارد نشان بدهد كه در ماجراى جنگ جهانى دوم فقط آلمان نبود كه متجاوز شمرده مى شود، بلكه همه كشورهاى قدرتمند اروپايى در آن جنايت «دسته جمعى» شركت داشته اند. «ميلر» يك منتقد تمام عيار نسبت به اروپا و امريكا به شمار مى رفت. از جنگ منزجر بود و غرب را مقصر مى دانست. در كتاب «عصر آدمكش ها» جهانى را به تصوير مى كشد كه جانيان آن را هدايت مى كنند. خشونت كورى كه در مقابل چشم همگان پيش مى رود بدون آن كه بتوان متوقف اش كرد. از همه بدتر اين كه به قول ميلر: «ما به اين وحشى گرى دامن مى زنيم» در «اثر آدمكش ها» او زندگى خود، «آرتور رمبو» و «يوكوميشى ما» را به تصوير مى كشد؛ نمى توان به ضرس قاطع گفت كه خود و آن دو را مقايسه مى كند ولى شباهت هايى ميان آرتور رمبو و يوكوميشى ما مى بينيد. على رغم اين كه ميشى ما يك رمان نويس ژاپنى است و رمبو يك شاعر اما در عين حال زندگى آنها شباهت هاى عجيبى دارد. «رمبو» يك شاعر طغيانگر بود كه در جوانى شهرت گرفت. سپس پاريس را رها كرده به الجزاير رفت تا بعدها در قاچاق اسلحه و انسان شركت كند. زندگى ميلر نيز پست و بلند بسيار داشت. رنج بسيارى را تحمل مى كرد و سال ها درك نشد. ميلر در جايى مى گويد: «من طرفدار بالاترين حد آزادى براى انسان هستم. آنقدر آزاد كه انسان نمى تواند تصورش را بكند.» من با خود فكر مى كنم آيا همين آزادى بى حد و حصر نبود كه عصر حكومت آدمكش ها را به وجود آورد البته هنرى ميلر احتمالاً در اين مورد سكوت مى كند اما با نگاهى به زندگى او مى توان دريافت كه همه كسانى كه سبب رنج او مى شدند، آزادانه(!) چنين مى كردند. سال ها قبل شاعر آلمانى «بودلر» پيش بينى كرده بود كه زمانى فرا خواهد رسيد كه نوعى قيد و بند افراطى در درون آزادى، با صورت آزادى و به نام آزادى به وجود مى آيد. وضعيتى كه نويسنده هاى زيادى از كافكا و كامو در اروپا تا جان بارث و ديگران در امريكا آن را شرح داده اند. هنرى ميلر از جنگ متنفر بود. اما آيا مى توان بر روى تمام آن چيزهايى چشم پوشاند كه جنگ را مى افروزند.
|
|
|
|
|
كارت پستال هايى ا ز برزخ
|
|
|
حسين ابوالفتحى
خاطرات يك درجه دار عراقى نامه هاى سرهنگ پدرم بر رفتن من به دانشكده افسرى پاى مى فشرد اما من و ساير افراد خانواده راضى به اين رفتن نبوديم. به هر حال از آنجا كه پدرم حرف اول و آخر را مى زد ناگزير در تاريخ هشتم اوت ۱۹۷۵ وارد شصت و سومين دوره دانشكده افسرى شدم. «حمله بزرگ» عنوان كتابى است كه به خاطرات سرهنگ دوم عراقى موفق اسعدالدجيلى مى پردازد. اين خاطرات اگرچه همراه با برخى از خاطرات تلخ ما از دوران دفاع مقدس است اما وقتى از ديدگاه يك پشيمان به اتفاق نگريسته مى شود قابل تأمل است. به پدرم گفتم پدر عزيز من معدل بسيار خوبى كسب كرده ام و مى توانم وارد دانشكده مهندسى شوم چطور انتظار داريد به دانشكده افسرى بروم از اين گذشته جو خشكى بر اين دانشكده حاكم است كه نمى توانم به راحتى آن را تحمل كنم. روزهاى كاريم پس از گذشت دوران دانشكده ام گذشت. روز نوزدهم اوت۱۹۷۸ وارد بخش دفترى و بايگانى نيروى دريايى شدم. پس از آن به من گفتند اينجا مكان ثابت تو نيست تو جاى ديگرى خدمت خواهى كرد. اين جاكه تو هستى مكان توصيه شده هاست. مدتى گذشت و مكان خاصى در نيروى هوايى وجود داشت كه كسى نمى توانست به آن نزديك شود. من به آن جا منتقل شدم و دوستم سرهنگ دوم عمر خليل العلى مى گفت ما در اين مكان مهمات خاصى توليد مى كنيم. از ماهيت اين مواد پرسيدم و او پاسخ داد: مواد شيميايى وى.ايكس، مواد آتش زاى ناپالم و هر مواد شيميايى ديگرى كه كاربرد آن در سطح بين المللى ممنوع است. سرهنگ دوم اسعدالدجيلى در ادامه خاطراتش مى نويسد: موقعيت خاصى كه در قرارگاه نيروى هوايى داشتم سبب شد تا از پنجره بازترى به عمليات رزمى و حوادث جارى در اين منطقه ۱۵۰۰ كيلومترى نگاه كنم. ايرانى ها كه به دنبال آزادسازى خرمشهر و شكست حصر آبادان روحيه تازه اى گرفته بودند به حملات شان ادامه مى دادند. سرگرد حلى حمودالحارثى به من گفت: طى عمليات رمضان تلگرامى با اين مضمون از سوى فرماندهى كل به دست ما رسيد. در اين تلگراف آمده بود كه مناطق مسكونى را با موشك هدف قرار دهيد و فعلاً سعى نكنيد به اهداف نظامى حمله كنيد زيرا يگان هاى خط مقدم مى توانند از پس اهداف نظامى برآيند. مأموريت شما اينك حمله به اهداف غيرنظامى است. صدام در سى ام مرداد۱۳۶۱ وقتى ترس از سقوط بصره داشت به طور محرمانه به منطقه سفر كرد و طى جلسه اى با فرماندهان نيروى هوايى از آن ها خواست اولويت حمله ها بر مناطق مسكونى باشد چرا كه معتقد بود با اين كار مردم عليه اسلام جبهه گيرى مى كنند. اسعدالدجيلى در كتاب خاطراتش با عنوان «حمله بزرگ» به موارد زيادى از هجوم و وحشيگرى رژيم بعث اشاره مى كند. در پايان خاطراتش از چگونگى آمدنش به ايران مى نويسد: پس از نبرد «فاو» به لندن رفتم و وقتى به حقيقت اين جنگ پى بردم به پدرم گفتم كه ديگر به عراق باز نخواهم گشت. به او گفتم اگر بازگردم زنده به گور خواهم شد. پدرم پس از اين تصميم برايم مبلغى پول فرستاد و با آن توانستم آپارتمانى در لندن خريدارى كنم. در لندن برادران ايرانى به من پيشنهاد كردند اماكن مذهبى را در ايران ببينم و اينطور شد كه براى زيارت مرقد مطهر امام راحل، امام رضا(ع)، حضرت معصومه (س) و ديگر اماكن مذهبى به ايران آمدم و چون حاضر نبودم ديگر به لندن بازگردم وارد حوزه علميه شدم. پس از گذراندن تحصيلات عاليه در حوزه هنرى خاطرات دوران جنگ را به رشته تحرير درآوردم. اين خاطرات در حقيقت دربرگيرنده مطالبى است كه تا به حال مسكوت مانده است و من به خاطر موقعيتم در نيروى هوايى به اين اطلاعات دسترسى داشتم و توانستم آن ها را در ذهنم بايگانى كنم. خاطرات سروان عراقى ثامر حمودالخاص رازهاى دوران پرالتهاب «رازهاى دوران پرالتهاب» خاطرات سروان عراقى ثامر حمودالخاص كه از دوران جنگ تحميلى حرف هاى تازه اى دارد. او در خاطراتش مى نويسد: وقتى به سوريه آمدم سعى كردم لحظه لحظه زندگى ام را كه در جنگ تحميلى و خانمان برانداز طاغوت بغداد عليه ايران اسلامى سپرى شد به رشته تحرير درآورم. در طول جنگ تحولات و اتفاقات بى شمارى رخ داد ولى من اتفاقات تأثيرگذار را روايت مى كنم. ثامر حمودالخاص در يكى از خاطراتش مى نويسد: شنبه هشتم اوت ۱۹۸۱ بود و نوبت گشتزنى من كه قرار بود ساحل رود كارون را زير نظر مى گرفتم. در چند روزى كه ما در اين منطقه مستقر شده بوديم لحظه اى از گشت زنى غافل نشده بوديم. زيرا نيروهاى ما از نيروهاى بسيج و فعاليت هاى رزمى ايرانيان بيمناك بود. در آن ساعت كه مقابل كارون ايستاده بودم با خودم گفتم چه تعداد از سربازان و افسران عراقى كه طعمه امواج كارون شدند. آنها بدون شك كارون را مورد تجاوز قرار داده بودند و بايد به اين سرنوشت دچار مى شدند. در ساعت ۹ شب همان روز درخشش گلوله منورى را در آسمان مشاهده كردم. سرباز وظيفه حمود گلباشى الصيهود نزد من آمد و گفت: قربان جناب فرمانده تلفنى شما را احضار كرده است. تلفن را برداشتم. فرمانده گفت: سروان ثامر آيا مى توانى در قرارگاه فرماندهى تيپ حاضر شوى سوار خودرو شدم و رأس ساعت ۱۰ به تيپ ۴۱۹ لشكر سوم عمليات رسيدم. فرمانده تيپ سرهنگ ستاد رمزى البغدادى به من گفت: سروان ثامر واقعيت اين است كه ما مى خواهيم به ساحل ديگر رود كارون يورش ببريم. سروان ثامر ما مى خواهيم نيروهاى ايرانى را فريب دهيم. اين فقط يك مانور است. حمله اصلى در جبهه شرقى رود كارون در روز يكشنبه نهم اوت ۱۹۸۱ انجام خواهد گرفت. بعد گفت تو به همراه افرادت به ساحل ايران مى روى و آن را مورد هدف قرار مى دهى. تصور آن ها اين است كه حمله اصلى ما از اين محور انجام خواهد گرفت. صبح روز نهم اوت سرهنگ دوم ستاد قدورى السامرايى با يك دستگاه خودرو سر رسيد و ضمن تشريح جزئيات مأموريت گفت: عمليات همين امشب آغاز خواهد شد. شب فرا رسيد و من به همراه ۶۰ سرباز وارد رود شدم. ما مدتى زير آب مانديم تا اين كه در ساعت ۹ شب چيز عجيبى به چشمم خورد. ايرانى ها در حال قرآن خواندن بودند و انگار كمين كرده بودند. افراد تقاضاى استراحت كردند اما با خشم من متوجه شدند كه درخواست بيهوده اى بوده است. يكى از سربازان كه احساس كردم قصد فرار دارد و همزمان دست به سلاح كمريش هم برد، با يك گلوله در فرق سرش كشتم و موج جسد او را با خود برد. بعد از اين اتفاق ستوان عدنان الخاصى را صدا زدم و به او گفتم افراد مهندسى را بردار و به محل تعيين شده ببر و آن ها را وارد كن تا طرح را اجرا كنند. گروه و ستوان عازم شدند و من با دوربين ديد در شب آنها را زير نظر گرفتم. در يك عمل احمقانه نيروهاى ما شناسايى شدند. افراد مهندسى خود را به رودخانه انداختند و من هم در آب فرو رفتم. در آن لحظه يك فروند قايق هم به ما نزديك مى شد. به سرم زد كه با آشنايى كه از منطقه دارم فرار كنم و اين كار را انجام دادم اما در آن لحظات چند گلوله به من شليك شد. در عضوى از بدنم درد شديدى احساس كردم و دريافتم كه از ناحيه پا زخمى شده ام و نمى توانم حركت كنم. بخش اعظمى از افراد به اسارت نيروهاى اسلام درآمده بودند و برخى ديگر به ساحل ديگرى تيراندازى مى كردند. در اين شرايط دريافتم كه عمليات از سوى ايرانى ها و نه از سوى نيروهاى ما انجام پذيرفته است و سربازان اسلام بر مواضع ما در كارون تسلط يافته اند. ايرانى ها در شب دهم اوت ۱۹۸۱ گلوله هاى پيروزى را با شدت تمام به آسمان صحنه پيكار شليك مى كردند و من هر زمان كه گلوله منورى شليك مى شد سرم را زير آب فرو مى بردم. پس از گذشت يك ساعت خود را به ساحلى كه در كنترل نيروهاى مان بود رساندم. در آنجا تيپ ۶۸ نيروهاى ويژه مستقر بودند. با تمام وجود فرياد زدم «من عراقى ام... تيراندازى نكنيد...»
|
|
|
|
|
صليب سرخ و علامت تعجب
معمولاً هر دو ماه يك بار هيأت صليب سرخ به اردوگاه مى آمد و با اسرا گفت و گو مى كرد . حاج آقا ابوترابى در اين ديدارها با رفتار و منشى كه داشت، با رئيس هيأت به گفت وگو مى پرداخت و گاهى ساعت ها با آنها صحبت مى كرد. او در صحبت با صليب، انگشت روى دردهاى اصلى مى گذاشت و نكات لازم و ضرورى را مطرح مى كرد و صليب بيشترين توجه را به سخنان سيد داشت و معمولاً همه مسائل را با حاج آقا مشورت مى كرد و هر مطلبى را كه نظر سيد بود، پيگيرى مى كرد و سيد حتى شيوه مطرح كردن با عراقى ها را نيز به آنها ياد مى داد كه چگونه مطرح نمايند تا عراقى ها بپذيرند. سخنان منطقى سيد چنان تأثيرى در آنها گذاشته بود كه آنها به سيد به عنوان يك اسير نگاه نمى كردند، بلكه به عنوان يك انسان جامعه شناس عاقل كه نظريات مفيدى درباره جامعه بشر دارد نگاه مى كردند و گاهى مشكلات خود را با سيد در ميان مى گذاشتند و از او راه چاره مى خواستند و بعضى مواقع هم از روحيه و صلابت اسرا تعجب كرده، سؤال مى كردند كه چرا جمع شما از روحيه بالايى برخوردار است، در حالى كه در نقاط مختلف دنيا، با اسراى زيادى ملاقات، ديدار و گفت وگو داريم هربار كه مى رويم مسئولان در گزارش هاى خبرى از ديوانه شدن تعدادى و خودكشى جمع ديگرى خبر مى دهند، ولى در اينجا از اين خبرها نيست، چرا سيد جواب مى داد كه اينها چون در راه عقيده و ايمان خود قدم برداشته اند و آن سختى و اسارت را هم در راه ايمان و عقيده تحمل مى كنند اين سختى ها بر آنها آسان مى شود و ياد خدا دلها را آرام مى كند. صليب مى گويد: اى كاش همه انسان هاى عالم، بخشى از روحيه اين اسرا را داشتند. رابطه صليب با سيد به دوران ۱۰ساله اسارت منتهى نشد، بلكه پس از آزادى نيز آنها با سيد رابطه داشتند و آن روز كه سيد چشم از چشم فرو بست، رئيس صليب سرخ جهانى پيام داد و از او به عنوان يك انسان آزاده و بزرگوار ياد نمود.
|
|
|
|
|