شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۰ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Sat, Jun 14, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
شهرى
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ويژه آذربايجان۱
ويژه آذربايجان۲
ويژه آذربايجان۳
ويژه آذربايجان۴
ويژه آذربايجان۵
ويژه آذربايجان۶
ويژه آذربايجان۷
ويژه افسون آذربايجان۸
اوقات شرعى
افسانه چارلز مانسون
افسانه چارلز مانسون
معروف ترين جنايتكار دنيا
371472.jpg
محمود رافع‎/ بخش اول
چارلز مانسون معروف ترين جانى دنياست. براى بسيارى از آشنايان با تاريخ جرم و جنايت، نام مانسون مترادف با شيطان است. معروف است كه او حتى در زمان حياتش هم از چنان شهرتى برخوردار بود كه بسيارى از جنايتكاران هم تحت فرمان او جنايت مى كردند. در باب شهرت او همين بس كه وينسنت بوگليوس بازپرس ويژه پرونده، پس از مرگ او كتابى درباره اش نوشت با عنوان «هرج و مرج مانسون» كه اين كتاب، يكى از پرفروش ترين كتاب هاى تاريخ شد.
«مانسون» در ۱۲ نوامبر ۱۹۳۴ در «سينسيناتى» آمريكا در خانواده اى فقير به دنيا آمد. او كه فرزند نامشروع زنى ۱۶ ساله به نام «كاتلين مادوكس» بود در شناسنامه اش نام پدر نداشت. اندكى پس از تولد چارلز، مادرش با مردى به نام ويليام مانسون ازدواج كرد و شهرت مانسون از روى فاميل ناپدرى بر روى اوراق هويت پسرخوانده اش هم ثبت شد اما اين ازدواج دوامى نياورد و خيلى زود به طلاق منجر شد. در سال ،۱۹۳۹ زمانى كه مانسون ۴ ساله بود، مادرش به جرم سرقت مسلحانه بازداشت و روانه زندان شد. پسرك از همان ابتداى كودكى، به خوبى مى دانست كه فرزندى نامشروع و مادرش هم يك مجرم حرفه اى است.
هنگامى كه مانسون ۱۲ساله بود، مادرش براى حفظ جان فرزند ناخلف خود، او را تحت حمايت دولت درآورد و بدين ترتيب از فرزندش سلب سرپرستى كرد. چارلز تمام دوران نوجوانى اش را در خانه هايى به سر برد كه پس از اقامتى كوتاه در هر يك از آن ها، فرار را بر قرار ترجيح مى داد. دوران نوجوانى مانسون در گريز ميان خيابان ها، دزدى، دستگيرى، انتقال به خانه جديد و باز هم فرار از آن جا سپرى شد تا سرانجام به يك دارالتأديب دولتى فرستاده شد.
رشد او در كودكى و نوجوانى طورى نبود كه مهارت هاى زندگى صادقانه و آبرومندانه را فراگيرد. او در جوانى به چندكار آبرومندانه و در عين حال بسيار سطح پائين و با مزد كم رو آورد اما نمى توانست از اين راه مخارج زندگى اش را تأمين كند و بنابراين هر گاه نياز مالى بر او فشار مى آورد مرتكب خلاف مى شد. كار او در جوانى و بزرگسالى، دزدى، جعل چك و تجاوز بود. او به خاطر ارتكاب اين قبيل جرائم، دائم به زندان مى افتاد. معمولاً هم به حبس هاى كوتاه مدت محكوم شده و يا با عفو مشروط از زندان رهايى مى يافت. آخرين بار هم ۲۱ مارس ۱۹۶۷ با عفو مشروط از زندان آزاد شد. به گفته وينسنت بوگليوس، دادستان پرونده، مانسون در دادگاه تقاضا كرد كه وى را از زندان آزاد نكنند. او مى گفت راه و رسم زندگى در دنياى بيرون از زندان را نمى داند و قرابتى با دنياى بيرون زندان ندارد. اما با اين وجود «مانسون» براى آخرين بار با عفو مشروط از زندان آزاد شد.
پس از اين آزادى، او كه ۳۲ ساله بود به سان فرانسيسكو رفت و با گروهى از «هيپى» ها طرح دوستى ريخت كه عاشق موسيقى راك اند رول بودند و آشكارا مواد مخدر مصرف مى كردند. مانسون از آنها خوشش آمده بود. او در اين زمان مدام از اين شهر به آن شهر مى رفت و در جاده ها مدام ماشين هاى گذرى را متوقف مى كرد و از آنها مى خواست او را به مقصد برسانند. در يكى از اين سفرهاى بين شهرى، بر سر راه زنى به نام «مارى برونر» قرار گرفت كه عازم بركلى بود. مارى فارغ التحصيل دانشگاه ويسكانسين و كتابدار بود اما نه از شغلش خوشش مى آمد و نه از درسش. برونر از تفكر پوچى طلبى مانسون خوشش آمده بود. موقعى كه مانسون به همراه خانم برونر به بركلى رسيدند، از آنجا كه مانسون مكانى براى اقامت نداشت، برونر به او اجازه داد شب را در خانه وى بگذراند. آن شب - به اقرار خود مانسون در دادگاه- اولين بارى بود كه مانسون حس مى كرد شيفته يك زن شده است اما هيچ راهى براى بيان احساس خود و رسيدن به هدفش نيافته بود.
او پس از آشنايى با برونر، با پول دزدى، يك فولكس واگن ارزان و قراضه خريد. از آن به بعد بود كه تصميم گرفت براى خود گروهى دست و پا كند كه خودش اسم آن را «خانواده مانسون» گذاشت. نخستين عضو اين خانواده برونر بود. مانسون توانست يكى دو جوان ديگر را هم پس از فريب به جمع اين «خانواده» بياورد. يكى از اين افراد، دختر جوانى بود كه چند روز پس از پيوستن به باند مانسون آنها را ترك كرد و ترجيح داد نزد خانواده اش بازگردد. اما دختر ديگرى به نام «لينت فروم» به اين گروه پيوست. بدين ترتيب به همراه مانسون و برونر، يك باند سه نفره تشكيل دادند. آنها به اين نتيجه رسيده بودند كه زندگى پوچ است و ارزش كار كردن و زحمت كشيدن ندارد. علائق اين باند، هرج و مرج طلبى بود كه هيپى هاى آمريكا ابداع كننده آن بودند.
اعضاى باند با ولگردى و بى هيچ هدفى، به شهرهاى مختلف مى رفتند. آنها در شهرهاى مختلف هم اعضاى ديگرى نيز براى «خانواده» خود دست و پا كردند اما هيچ كدام از اين اعضا در اين گروه دوام نياوردند و خيلى زود باند مانسون را رها كردند. فقط دو جوان ديگر به نام هاى «پاتريشيا كرنوينكل» و «سوزان اتكينز» در اين باند ماندگار شدند. آنها در سال هاى ۱۹۶۸ تا ۱۹۶۹ تمام سواحل كاليفرنيا، اورگون، واشنگتن و نوادا را گشتند و سرانجام در منطقه اسپان رانچ در حوالى لس آنجلس اقامت گزيدند. در اين زمان بود كه چند مرد به نام هاى «چارلز تكس» «واتسون»، «رابرت بوبى»، «بروس ديويس» و «استيو گروگن» نيز به باند مانسون پيوستند.
بسيارى از مفسران جنايى آن دوره معتقد بودند كه مانسون با ايجاد رعب و وحشت در اعضاى گروه، خوف از خود را در آنها كاشته بود و از اين طريق براى خود جذبه اى دست و پا كرده بود. از شواهد به دست آمده از اعتراف هاى «مانسون» مشخص مى شود كه اين باند، متشكل از عده اى بيكار و علاف بود كه تمام وقت خود را به ولگردى، مصرف مواد مخدر، گپ زدن با يكديگر و آوازهاى دسته جمعى مى گذراندند.
حضور مانسون در اين باند، بيش از آن كه به شخصيت يا جذبه خاص او مربوط باشد، مربوط به سن بيشتر او در ميان اعضاى گروه بود. مانسون ۳۴ ساله در ميان اعضاى باند، رفتارى مانند بچه هاى ۱۳-۱۴ ساله داشت. او اگرچه خواسته هاى مطلوب خود را بر گروه تحميل مى كرد اما هيچ گاه اين تحميل بدون مخالفت اعضا و كلنجار رفتن بر سر اين قوانين اجرا نمى شد. اعضاى «خانواده مانسون» خيلى وقت ها اعتنايى به تصميمات او نمى كردند و عملاً هر چه را كه خود مى پسنديدند انجام مى دادند و البته همواره او را پدر خانواده خود مى دانستند گو اين كه اين پدر بودن مانع از سركشى اعضا نمى شد.
بوگليوس در كتاب «هرج و مرج» خود مى نويسد: اين گروه هيپى كه تقريباً به يك گروه شبه نظامى مبدل شده بودند داراى ساختار و سازمانى بودند كه نقش مانسون در شكل گيرى اين سازمان را اصلاً نمى توان ناديده گرفت. البته واقعيت اين است كه «بوگليوس» در باره نقش مانسون و ميزان قدرت او خيلى اغراق كرده است. او به عنوان مثال مى نويسد كه مانسون يكى از افراد باند خود به نام «برندا» را به عنوان رئيس آدم كش هاى باند منصوب كرده بود و برندا هم كاملاً تحت فرمان او بود.» حال آن كه چنين توصيفى اصلاً صحت ندارد. خود مانسون در پاسخ به اين اتهام، به دادگاه گفته بود كه «اگر واقعاً من اين ميزان قدرت داشتم كه هر كسى را كه دلم بخواهد، به برندا معرفى كنم تا دخلش را بياورد، پس اولين كسى كه معرفى مى كردم همين آقاى بوگليوس، بازپرس لعنتى پرونده بود تا الآن اين طور به پاى من نپيچد!». واقعيت اين است كه دادگاه هيچ وقت نتوانست ثابت كند كه برندا قتلى مرتكب شده باشد، اتهام برندا در دادگاه فقط مشاركت در جرايم متعدد بود و نه ارتكاب قتل.
يكى از نكات جالب درباره اين باند آن است كه افراد خانواده مانسون معتقد بودند ابداع كننده مرام و آئين هاى خاص هستند. گفت وگوهاى دسته جمعى كه غالباً به حرافى و اراجيف گويى مى گذشت يكى از سرگرمى هاى اصلى گروه بود. يكى ديگر از سرگرمى هاى جنايتكاران، آوازخوانى هاى دسته جمعى بود كه هميشه خود مانسون سردسته و رهبر اركستر ساختگى گروه بود و با يك گيتار قراضه براى گروه نوازندگى مى كرد. در سال ۱۹۶۸مانسون براى اولين بار يكى از اعضاى معروف گروه موسيقى بيچ بويز (Beach Boys) به نام «دنيس» را ملاقات كرد. دنيس عادت داشت در سفرهاى بين شهرى خود، اگر در جاده مسافرى را مى ديد او را سوار كند. يك بار بر حسب اتفاق، دو نفر از اعضاى باند مانسون در جاده منتظر ماشين بودند كه ويلسون آنها را سوار كرد و بعد از رسيدن به مقصد، آنها را به خانه اش دعوت كرد و اجازه داد عصر آن روز كه خودش براى ضبط برنامه به استوديو مى رود در خانه وى بمانند. نيمه هاى شب كه ويلسون برگشت اتوبوس عجيبى جلو در خانه اش ديد. موقعى كه وارد شد چندين زن و مرد جوان و يك مرد ميانسال را مشاهده كرد. ويلسون كه حسابى ترسيده بود با صدايى لرزان از آنها پرسيد «مى خواهيد بلايى سر من بياوريد ». مانسون مرد ميانسال، به طرف ويلسون آمد و گفت «به قيافه ما مى آيد كه بخواهيم بلايى سر تو بياوريم » و بعد هم در برابر ويلسون زانو زد و پاى او را بوسيد. پس از اين رويارويى، مانسون و ويلسون حسابى با هم رفيق شدند. از آن به بعد، مانسون و بعضى از اعضاى گروهش مدام در خانه آن آهنگساز معروف رفت و آمد مى كردند.
موقعى كه اعضاى گروه مانسون در اين خانه بودند، زنان گروه، زنانى كاملاً خانه دار مى شدند. آشپزى مى كردند، خانه را تميز مى كردند، به خريد مى رفتند و حتى لباس هاى ستاره موسيقى را هم مى شستند.
مانسون و ويلسون در طول اين مدت، بارها در مورد موسيقى با هم گفت وگو كرده بودند. ويلسون بارها به صداى ساز و آواز مانسون گوش داده بود و گاه حس مى كرد كه مانسون استعدادى در زمينه موسيقى دارد كه تا آن زمان كسى به آن توجه نكرده است.
در عين حال ويلسون با افراد باند مانسون بسيار سخاوتمندانه رفتار مى كرد. پول نقد به آنها مى داد، خرج دوا و درمان شان را فراهم مى كرد وسايل خود را بدون هيچ منتى در اختيارشان مى گذاشت حتى يك بار هم اتومبيل فرارى گران قيمتش را به يكى از افراد گروه داده كه راننده، ماشين شيك را به ديواره كنار جاده كوبيد.
سرانجام بعد از حدود يك سال، روابط دوستانه مانسون و ويلسون به هم خورد. ويلسون كم كم به اين نتيجه رسيده بود كه مانسون هيچ استعدادى در موسيقى ندارد و ادامه دوستى اش با اين مرد و اعضاى باند او برايش خطرناك خواهد بود به همين دليل به روابط خود با خانواده مانسون پايان داد. البته هيچ گاه تنشى بين اين دو بروز نكرد كه بتوان قطع اين دوستى را به آن نسبت داد.
در اواخر سال ۱۹۶۸ «مانسون» كم كم به اين نتيجه رسيد كه براى فرار از تمدن و قواعد شهرنشينى، بايد از شهر و شهرى ها گريخت و به بيابان ها پناه برد. او معتقد بود كه «هر چه از شهر دورتر باشيم زندگى مطلوب ترى خواهيم داشت». او و گروهش به شدت از مراكز شلوغ شهرى و قوانين حاكم بر زندگى شهرنشينى نفرت پيدا كرده بودند. البته يكى از دلايل تمايل خانواده مانسون براى گريز از شهر آن بود كه آنها به خاطر جرايمى كه مرتكب شده بودند و به خاطر دله دزدى هاى فراوان شان و نيز اعتياد به مواد مخدر، تحت تعقيب پليس بودند.
آنها سرانجام براى گريز از تمدن و قوانين آن، به مزرعه اى در كوهستان «هانشنال والى» رفتند. اين مزرعه كه كاملاً دور از شهر و دسترس شهرنشينان بود به مادربزرگ يكى از اعضاى باند مانسون تعلق داشت كه گروه، براى جلب موافقت وى جهت اقامت در آنجا، مبالغى از پول هاى دزدى خود را به او دادند. اكنون آنها در جايى كاملاً دور از شهر اقامت داشتند و به زعم خود مى توانستند آزادانه زندگى كنند.
* تأثير مواد مخدر
يكى از اعضاى باند مانسون به نام چارلز تكس واتسون، قبل از آن كه به خانواده مانسون بپيوندد. از همان دوران جوانى در مدرسه، سرگرم خريد و فروش مواد مخدر بود. او بارها سابقه خرابكارى و فرار از مدرسه داشت تا اين كه سرانجام براى هميشه از خانه گريخت و در سال ۱۹۶۷ به باند مانسون پيوست.
سال ۱۹۶۹ «تكس واتسون» باعث شد مانسون مرتكب نخستين قتل شود. او از يك تاجر سياهپوست معتاد، مقدارى پول گرفته بود تا برايش مارى جوآنا تهيه كند اما بعد از دريافت پول هيچ دليلى نديده بود كه به وعده خود عمل كند. به همين دليل، به همراه اعضاى باند مانسون به مزرعه محل اقامت شان رفته بود. تاجر سياهپوست كه حسابى از كلاهبردارى تكس واتسون به خشم آمده بود خواهر وى را گروگان گرفته و به واتسون تلفن زده و گفته بود اگر مى خواهد خواهرش زنده بماند بايد يا طبق وعده، مارى جوآنا به او بدهد يا اصل پول را برگرداند. زمانى كه معتاد سياهپوست تلفن زده بود، خود تكس واتسون در خانه نبود و مانسون گوشى تلفن را برداشته بود. مانسون پس از شنيدن پيغام تاجر معتاد، به تكس اطلاع داد كه خواهرش در دام آن مرد است. مانسون و تكس بلافاصله اسلحه برداشته و به آپارتمان مرد سياهپوست رفتند. مانسون كه سلاح خود را زير لباسش پنهان كرده بود از آن مرد خواست كه خواهر «تكس» را رها كند. حتى ملتمسانه از او خواهش كرد براى برگرداندن پول به آنها مهلت دهد. اما تاجر نگون بخت كه به شدت عصبانى بود، دوباره همان حرف قبلى را تكرار كرد و گفت تا پول يا مواد به او رسانده نشود آن دختر را آزاد نخواهد كرد. مانسون در برابر آن مرد زانو زد و دوباره خواهش كرد كه دختر بى گناه را آزاد كند اما گوش مرد بدهكار نبود. مانسون موقعى دريافت آن مرد هيچ توجهى به خواهش هاى مكررش ندارد اسلحه را از زير لباسش در آورد. مرد كه با ديدن اسلحه مانسون هول شده بود به سوى او يورش آورد اما قبل از آن كه به مانسون برسد، سه گلوله در بدنش خالى شده بود.
زندگى مانسون و اعضاى گروهش از آن به بعد دستخوش تغييرات فراوانى شد. آنها كه تا پيش از آن، آزادانه همه جا مى گشتند و به زعم خود با پوچى دنيا كنار آمده بودند و خوش مى گذراندند بعد از آن حادثه بايد مدام در هراس و خفا زندگى مى كردند چرا كه مى دانستند تاجر نگون بخت، عضو يكى از مخوف ترين باندهاى سياهان به نام باند «پلنگ هاى سياه» بوده و اعضاى باند هم هرگز از فكر انتقام بيرون نخواهند آمد.
اندك زمانى پس از آن حادثه، دومين شوك بر اعضاى گروه مانسون وارد آمد....
ادامه مطلب شنبه آينده
كودكان امريكايى قربانى آدم ربا ها
371478.jpg
مادر، لبخند زنان در حالى كودكش را راهى مدرسه كرد كه نمى دانست تا دقايقى ديگر كودك بى گناه در پنجه هاى مخوف يك آدم ربا براى نجات خود دست و پا خواهد زد.
پسر شش ساله صورت مادرش را بوسيد و راهى مدرسه شد. مادر همچنان در بالكن خانه ايستاده بود و با نگاهى مهربان و لبخندى دل انگيز فرزندش را بدرقه مى كرد تا اين كه او در ميان جمعيت دور شد. اما او چند لحظه بعد در يكى از خيابان هاى شلوغ «منهتن» ربوده شد. اين كه براى او به صورت دقيق چه اتفاقى افتاد و به كجا برده شد همچنان يك معما باقى مانده است و هنوز هم از سرنوشت او خبرى نيست.
در سال ۲۰۰۳ «خوزه آنتونيو» معروف به «هيولاى بچه ها» دستگير شد. پليس كه احتمال مى داد ربودن «اتان پاتز» هم كار او باشد به تحقيق در اين باره پرداخت اما پليس با يافتن سرنخى، مردى به نام «راموس» ۶۰ ساله را در اين رابطه دستگير كرد. هرچند كه او در اين زمينه هرگونه اتهامى را رد كرد. اما پس از مدتى، والدين پسر بچه مطمئن شدند پسرشان مرده است. بنابراين آنها هر سال در روز تولد پسرشان كارتى براى راموس مى فرستند و از او مى پرسند: «با پسر ما چه كار كردى» !
پدر «اتان پاتز» در اين رابطه مى گويد: كودك ربايى جرمى است كه يك نقطه شروع دارد اما پايانى برايش نيست. به همين دليل والدين كودكان ربوده شده كه نمى دانند فرزندشان به چه سرنوشتى دچار شده، به ناراحتى هاى روحى و روانى مبتلا شده و ديگر قادر به ادامه زندگى معمولى شان نيستند. ارائه تصويرى دقيق و روشن از مشكل كودكان گمشده در امريكا بسيار مشكل است چرا كه نمى توان تعريف مشخصى براى آنها و كودكان ربوده شده بيان كرد.
آمارها نشان مى دهد هر ساله بيش از ۲۰۰ هزار كودك امريكايى قربانى آدم ربايى هاى غير فاميلى مى شوند. در ۵۳ درصد اين قبيل جرائم، آدم ربا دوست، همسايه يا پرستار كودك است. حدود ۷۵ درصد كودك رباها از جنس مرد هستند. در ۸۱ درصد موارد نيز قربانى بين ۱۲ تا ۱۷ سال دارد و در ۶۵ درصد قربانى ها دختر بچه هستند. ۷۱ درصد اين نوع آم ربايى ها در فضاى باز خيابان ها، پارك ها، خودروها يا نواحى جنگلى صورت مى گيرد و كمتر از پنج درصد اين نوع جرائم در خانه ها رخ مى دهد. در ۷۷ درصد آدم ربايى هاى غير فاميلى، سوءاستفاده جنسى و آزار و اذيت، انگيزه آدم ر با ها بوده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |