شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۰ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Sat, Jun 14, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
شهرى
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ويژه آذربايجان۱
ويژه آذربايجان۲
ويژه آذربايجان۳
ويژه آذربايجان۴
ويژه آذربايجان۵
ويژه آذربايجان۶
ويژه آذربايجان۷
ويژه افسون آذربايجان۸
اوقات شرعى
سخنرانى پروفسور الكساندر اشنل در دانشگاه
تهران در باب فلسفه هايدگر
سخنرانى پروفسور الكساندر اشنل در دانشگاه
تهران در باب فلسفه هايدگر
مــرگ
امكانى كه برآورده نمى شود
371439.jpg
هايدگر حضور پررنگى در عرصه فلسفه دارد و اين مديون ترجمه هايى است كه از آثار او به زبان هاى مختلف دنيا شده است. بحث ما حول كتابى با عنوان «هايدگر؛ معرفى نازيسم در فلسفه» خواهد بود كه دو سال پيش در فرانسه منتشر و اشاره به فعاليت هاى سياسى هايدگر دارد. اين كتاب با اقبال زيادى در فرانسه روبه رو شد و سخنان من جوابى به موضوع هاى طرح شده در اين كتاب و اتخاذ اين رويكرد خواهد بود. هايدگر به علت فعاليت هايى كه اواخر دهه سى در عرصه سياست از خود نشان داد تا حدودى وجهه منفى پيدا كرد و اين مسئله شهرت او را در اروپا زير سئوال برد، به طورى كه پس از سال ۱۹۴۵ ديگر اجازه تدريس به او داده نشد.
نكته قابل توجه در كتاب فوق اين است كه نويسنده سعى كرده تفسير سياسى از كل فلسفه هايدگر، به عنوان مجالى كه هايدگر به ورود نازيسم در عرصه فلسفه داده است، ارائه دهد. اما در عين حال وجه ديگر هايدگر وجه انسانى بودن و موقعيت اوست، كه براى شناخت واقعى او بايد به سراغ متون نوشته شده او رفت.
اين كتاب فاجعه اى در انتشار كتب فلسفى - سياسى محسوب مى شود زيرا دلايل نويسنده در خصوص گرايشات سياسى هايدگر به هيچ وجه قانع كننده نيست و ديگر اين كه فلسفه اى به نام فلسفه نازيسم آنگونه كه نويسنده كتاب مى گويد وجود ندارد. نويسنده اين كتاب به رأى خود از گفته هاى هايدگر برداشت هايى داشته است. تقابل دو وجه هايدگر يعنى هايدگر به عنوان يك فيلسوف بزرگ و هايدگر به عنوان يك انسان اين سؤال را طرح مى كند كه ارزش تفكر چيست و چگونه تفكر خود را در انسان متجلى مى كند
براى جواب دادن به چنين سؤال مهمى بايد به سراغ متون هايدگر رفت. موضوع قابل بحث در اينجا تأثيرپذيرى هايدگر از فلسفه هوسرل است. در دهه ۱۹۲۰ چگونه تحولى در هايدگر بوجود آمد كه آثارى همچون هستى و زمان - و متافيزيك چيست را پديد آورد تفكر موجود در اين آثار، فكرى است كه در راستاى يك سنت كلاسيك تفكر آلمانى و به طور خاص سنت استعلاگرايى قرار مى گيرد و هايدگر هم در اين سنت قرار مى گيرد. گرچه گفته شده است كه چرخش مشهورى - كه به اواسط دهه ۱۹۳۰ بر مى گردد- در تفكرش ايجاد مى شود اما على رغم آن مى توان هايدگر را به عنوان فيلسوفى در نظر گرفت كه از جريان فلسفه استعلايى بيرون آمده است. اما با ايجاد تغيير و تحولاتى در فضاى استعلايى، معناى اين اصطلاح را در فلسفه خود دگرگون مى كند. اين تحول مفهومى در فلسفه استعلايى را مى توان در فاصله نوشتن كتاب هستى و زمان تا دهه ۱۹۳۰ در نظر گرفت.
قبل از هر چيز بايد در مورد استعلا و استعلاگرايى توضيح دهيم. براى وصول به اين معنا به سراغ تعريفى كه كانت در مقدمه دوم كتاب نقد عقل محض در سال ۱۷۸۷ ارائه مى دهد مى رويم. آنجا كه به چنين حالت شناختى كه بايد به صورت پيشينى ممكن باشد، مى پردازد. منظور كانت (ب:۲۵) در تعريف استعلايى اين است كه بايد خود شناخت هم مورد شناخت قرار گيرد. يعنى شناخت شناخت لازم مى آيد. اما اين شناخت جديد ديگر تجربى نيست بلكه پيشينى و ماتقدم است. يعنى ما ديگر با ملاك هايى كه تجربه به دست مى دهد نمى توانيم به شناخت برسيم. مسئله فقط اين نيست كه آيا چنين شناختى ممكن است يا نه بلكه اين شناخت بايد ممكن باشد، بدين معنا كه اين شناخت بايد پيش فرضى براى شناخت ما باشد تا امكان شناخت فراهم آيد. با تفسير جملات هايدگر مى توان به وجوهى از فلسفه او رسيد كه نشانگر امكانات و ابعاد مختلف فلسفه استعلايى است.
در خصوص امر استعلايى اگر اصطلاح «ممكن» مورد تأكيد قرار گيرد، باعث مى شود اين اصطلاح - ممكن، به عنوان واژه اى كليدى ما را در فهم فلسفه استعلايى يارى كند. براى نشان دادن ضرورت وجود اصطلاح ممكن يا امكان در شناخت پيشينى يا شناخت استعلايى - همانطور كه هايدگر هميشه مايل بود نقل كند - بايد به پيشگفتار مبادى اوليه علم طبيعت كانت اشاره كرد.
كانت در عبارتى در آن رساله اش مى گويد: «شناخت يك چيز به صورت پيشينى به معناى شناخت آن از طريق امكان ساده آن است.» همين طور هوسرل در پديدارشناسى استعلايى خود - به طور خاص در تأملات دكارتى - توضيحى در مورد مسئله امكان و ممكن در تعريف استعلايى ارائه مى دهد.
بايد در نظر داشت كه «استعلايى» همه جا به يك معنا نيست. براى كانت «استعلايى» تمام شرايط ممكن شناسايى را در برمى گيرد. اين حرف كانت به اين معنا است كه «استعلايى» دلالت بر پيش شرط هايى دارد كه بايد پيش از شناخت فرض شوند تا شناختى امكان پذير شود. آنچه كانت در باب استعلايى مى گويد اين است كه: پيش شرط هاى شناخت هم به اندازه همان موضوعاتى كه به وسيله شناخت ممكن مى شوند بايد مورد شناخت قرار گيرد. براى كانت تجربه اى از امر استعلايى غير ممكن است، چون خود امر استعلايى چيزى است كه تجربه را ممكن مى كند.
اما هوسرل در پديدارشناسى خود اعتقاد به شناخت و تجربه امر استعلايى دارد، زيرا اساساً پديدارشناسى هوسرل امر استعلايى را مورد تجربه و شناخت قرار مى دهد. اينجا هايدگر در يك تقاطعى ميان كانت و هوسرل قرار مى گيرد. اگرچه مطمئناً نوعى تجربه براى روشن كردن آنچه كه ساختارهاى تجربه را ممكن مى كند لازم است. هايدگر در اين قسمت با هوسرل همراهى مى كند، اما با پيش فرض هاى روش شناختى هوسرل موافق نيست. آن پيش فرضى كه هايدگر از استادش نمى پذيرد، اين است؛ هوسرل پيش شرط شناخت را به سوژه به عنوان يك امر استعلايى بر مى گرداند. در واقع هايدگر بازگشت به سوژه استعلايى را نمى پذيرد و وجود آگاهى را مورد سؤال قرار مى دهد. اشاره به وجود اين آگاهى به عنوان سوژه به اين معنى است كه امكان و قابليت وجود فراهم است و اين سوژه چون در اين «امكان بخشى» توانا است، هر بار در «امكان بخشى» حضور دارد.
لغتى كه ما براى ممكن كردن شرايط امكان به كار مى بريم Possibilasision - امكان بخشى - است. مشى ما بررسى فاصله ميان هستى و زمان تا مفاهيم بنيادين متافيزيك با استفاده از مفاهيم ممكن، امكان و امكان بخشى در فلسفه هايدگر است.
يكى از معانى مبنايى در فلسفه هايدگر معناى توانا بودن Dasein يا آنجابودگى است. اولين جايى كه مى توانيم به برخورد تعيين كننده هايدگر با اصطلاح امكان اشاره كنيم آنجاست كه او ويژگى هستى شناختى Dasein يا آنجا بودگى را مطرح مى كند. هايدگر تفسير مى كند كه معناى وجود ما موجود بودن است. وجود داشتن از نظر هايدگر به معناى ساده «بودن» نيست، بلكه دو نكته جالب در آن نهفته است. نكته اول گشودگى در جهان است بدين معنا كه وجود Dasein به معنى پرتاب شدگى است. ما به اين جهان پرتاب شده ايم و نسبت به آن حالت گشودگى داريم. نكته ديگر در فهم معناى وجود هايدگر اين است كه Dasein داراى فهم است و در فهم هم طرحى را مى افكند. فهم دازاين هايدگر نيز به معناى فهم يك چيز - اين ابژه يا آن ابژه - نيست. بلكه معناى فهميدن از نظر اين فيلسوف استعلايى نوعى توانايى و شناخت همراه با ماهيت عملى است؛ بدين صورت كه وقتى چيزى را مى فهميم، مى توانيم آن را انجام دهيم و آنچه دازاين مى فهمد، بودنش به معناى وجود داشتن است.
اگر فهم را - همان طور كه اشاره كردم - به معناى طرح افكندن وجود در نظر بگيريم، طرح دازاين وجود داشتن است. توانايى بودن به معناى قابليت بودن است.
بايد توجه كرد كه اين دازاين يا آنجابودگى صرفاً به يك نوع امكان منطقى دلالت نمى كند. چيزى كه هايدگر به عنوان پيش شرط مطرح مى كند، نوعى اگزيستانسيال - شرايط وجودى - است. به اين معنا، وجود مقوله اى هستى شناختى است و دازاين مجبور است كه خودش را به اين جهان پرتاب كند و امكاناتش را به دست بياورد.
با اين اوصاف دازاين ‎/ آنجابودگى يك موجود تنها و دورافتاده در جهان نيست، بلكه جهان بخشى تشكيل يافته از دازاين است و ما در مقابل جهان نيستيم، بلكه بخشى تشكيل دهنده از اين جهانيم. هايدگر مى گويد درست است كه دازاين در جهان پرتاب شده اما با اين وجود جهان بخشى از وجود اوست و اين جهان، جهان اوست. به عبارتى دازاين به اين جهان پرتاب شده به اين معنا او مبناى وجود خودش نيست، اما تا آن حد كه دازاين مى فهمد، تنها به اين جهان پرتاب نشده، بلكه همين پرتاب به جهان نوعى طرح افكندن از سوى آنجابودگى است. اين پروژه ‎/ طرح افكندن پرتاب شدگى از سوى دازاين يك مقوله هستى شناختى است كه وجود خود را در جهان به عنوان توانايى اى مى گشايد. بدين ترتيب هايدگر اصل مبنايى تمامى فلسفه هاى استعلايى كه مقصودشان پژوهش در شرايط امكان تجربه است را به ساختار هستى شناختى دازاين بر مى گرداند كه اين اولين نقطه مورد نظر ما بود و حالت كلى دارد.
نكته ديگر مورد بحث ما تحليل مرگ از ديدگاه هايدگر است. دومين قدم مهم ما براى بازنمايى ويژگى هاى توانايى و قابل بودن دازاين اشاره به پاره ۵۳ كتاب «هستى و زمان» با عنوان فرافكنى اگزيستانسيال يك موجود اصيل براى مرگ است. نسبت ما با مرگ به اين معناست كه: «امكان مرگ نهايى ترين و خاص ترين امكان متعلق به ماست» اما اين به چه معنا است
چيزى كه ما در زندگى روزمره داريم، اين است كه طرحى را مى افكنيم و تلاش در تحقق و برآورده شدن آن داريم. ولى چيزى كه در مرگ موجب خاص شدن آن مى شود، اين است كه مرگ امكانى است كه برآورده نمى شود. زيرا هنگامى كه من مردم، ديگر قابليت برآورده كردن امكانى را ندارم. بنابراين مرگ پايانى ترين امكان ها و امكان مرگ نيز قصد كردن نهايى ترين امكانات است.
اما چگونه مى توانيم ويژگى هاى نسبت با مرگ را مشخص كنيم نسبت اصيل با مرگ به معناى گريز و اجتناب از مرگ نيست، بلكه اشاره به تأييد و حفظ آن به عنوان يك امكان دارد. در اينجا انتظار مرگ مورد نظر نيست. چون انتظار مرگ هم انتظار تحقق يك امكان است. در صورتى كه ما در مواجهه با مرگ با اين گونه مقولات روبه رو نيستيم.
هايدگر در خصوص چگونگى نسبت ما با مرگ به عنوان يك امر ممكن مى گويد: نسبت اصيل ما با مرگ اين است كه بر مرگ پيشى بگيريم. به اين معنى كه مرگ را از قبل در نظر داشته باشيم و آن را پيش بينى كنيم و اين امكان با فكر كردن به مرگ تا بى نهايت ادامه مى يابد. دازاين هر چه بيشتر بتواند در قالب ماهيت خود را بفهمد، خودش را به عنوان امكان ناممكن ولى مربوط به وجود كلى نزديك مى كند. نسبت اصيل با مرگ چنين جهشى است بر مغاك اين امكان ناممكن يعنى پرتاب خود به مرگ به عنوان امكان ناممكن. در اين نسبتى كه دازاين با مرگ دارد، نمى تواند آن را تصور و پيش بينى كند.
حال به بيان ۴ ساختار اصلى براى نسبت دازاين با مرگ مى پردازيم؛
۱- مرگ خاص ترين امكانى است كه متعلق به موجود انسانى است. هستى براى امكان خاص ترين توانايى بودن را براى دازاين آشكار مى كند. به اين معنا سوژه دراين نسبت رو به توانايى هاى خودگشوده مى شود.
۲- اين امكان به عنوان خاص ترين ويژگى آنجا بودگى يا دازاين آن را از تمام نسبت هايى كه دارد قطع مى كند و به خودش برمى گرداند به اين معناست كه ما تصور فردى از خود داريم و مى گوييم تنها و فرد هستم. در اين جا مرگ باعث مى شود، دازاين خود را به صورت فردى بيابد و نسبت به خود احساس مسئوليت كند.
۳- اين امكان - مرگ - غيرقابل گذشت است. به اين معنى به مثابه امكان مرگ تمام امكان هاى واقعى ديگر به عنوان امورى متناهى از طريق اين امكان آشكار مى شوند. برخورد مرگ با دازاين به عنوان موجود متناهى به معناى قطع اميد و پذيرش جبر نيست، بلكه پذيرش آن به عنوان امكان، اميد ما را به برآورده كردن امكاناتى كه براى ما وجود دارد فراهم مى كند. هايدگر در اين باره مى گويد؛ گشودگى امكان در امكان بخشى پيش رونده بنيان دارد. آنجابودگى در برابر مرگ - به عنوان امرى پيش بينى شده - خود را از امكان هاى واقعى كه آن را دربر مى گيرند محافظت مى كند.
۴- چطور مى توانيم از اين امكان نهايى مطمئن باشيم هايدگر با پاسخ به اين پرسش بود كه به عنوان يك فيلسوف خاص از ديگر فيلسوفان متمايز شد. به عقيده او امكان نهايى نمى تواند حتمى باشد مگر اين كه دازاين آن امكانى را به عنوان خاص ترين توانايى بودن براى خود ممكن كند. اين واقعيت كه پيشى گرفتن بر مرگ خاص ترين حالت هستى آنجابودگى است، خود نشانگر يك امكان بخشى پيش گرفته گشودگى امكان است. هايدگر در اين رابطه در متن خود مى آورد؛ گشودگى امكان در امكان پيش رونده ريشه دارد. آنجابودگى يا دازاين به عنوان توانايى بودگى خودش را به عنوان توانايى بودن ممكن مى كند.
پس از بحث از مرگ مى رسيم به مسئله مهم ديگر در فلسفه هايدگر و آن مفهوم انديشيدن به زندگى است. مفهوم امكان همين طور براى انديشيدن به زندگى در فلسفه هايدگر يك مفهوم كليدى محسوب مى شود. موجود زنده به عنوان موجودى كه داراى اندام است تعريف مى شود. و هايدگر اندام را براساس ويژگى هاى هستى شناسانه تعريف مى كند. اندام قابليتى را براى انجام كار به موجود زنده اعطا مى كند به عبارتى به اعمالى كه مورد نظر دازاين است اجازه مى دهد تا انجام شوند. و همين طور امكان شرايطى را كه براى تحقق اين عمل لازم است به ما مى دهد. به اين ترتيب قابليت هم خود امكان است و هم امكان بخش. همانند تحليل هايى كه درباره مرگ ارائه داديم. در رابطه ما با انديشيدن به معناى زندگى نيز، آنچه مهم است اين است كه دازاين نه تنها بايد به امكان توجه كند بلكه بايد اين امكان را به عنوان امرى ممكن براى خود فراهم آورد. در واقع فشار يا تحميلى كه مشخصه اندام است، خودش به وسيله چيزى ممكن مى شود كه هايدگر آن را «انگيزه» مى نامد. يعنى انگيزه قبل از اندام مورد توجه است. هايدگر در اين خصوص معتقد است كه اين انگيزه است كه موجود زنده را به سمت قابليت بودنى كه خاص اوست سوق مى دهد. بنابراين وضعيت استعلايى مربوط به انگيزه در اين جا مورد نظر است. اين وضعيت استعلايى نيز به نوبه خود قابليت را چنان كه هست - يعنى شرط امكان اندام - ممكن مى كند.
* مكتوب حاضر متن ويرايش و تلخيص شده سخنرانى پروفسور اشنل(Schnell) است كه با عنوان «مدخلى بر پديدارشناسى آلمان؛ هايدگر فيلسوف استعلايى» در تاريخ ۸۷‎/۲‎/۷ در محل دانشكده ادبيات دانشگاه تهران ايراد شد.
تلفن گروه انديشه : ۸۸۷۶۱۲۵۷
اخبار انديشه
استعاره در علم

گروه مطالعات علم مؤسسه پژوهشى حكمت و فلسفه ايران، نشست «استعاره در علم» را برگزار مى كند.
به گزارش مهر، سخنران اين نشست دكتر محمد خواجه پور استاد دانشكده فيزيك در دانشگاه تحصيلات تكميلى علوم پايه زنجان (IASBS) است.
زمان برگزارى اين نشست يكشنبه ۲ تير ،۱۳۸۷ ساعت ۱۰ صبح در محل مؤسسه حكمت و فلسفه به نشانى خيابان نوفل لوشاتو، خيابان آراكليان، شماره ۶ است.

«تفسير كشّاف» بعد از ۹ قرن ترجمه شد


متن كامل «الكشّاف فى تفسير قرآن» نوشته ابوالقاسم محمود خوارزمى زمخشرى بعد از ۹ قرن براى نخستين بار به فارسى ترجمه شد.
به گزارش فارس، اين اثر را مسعود انصارى از روى چندين تصحيح به فارسى ترجمه كرده است و براى انتشار به دست انتشارات ققنوس سپرده است.
انصارى در اين رابطه گفت: اين كتاب براى نخستين بار به فارسى ترجمه مى شود و احتمالاً كتاب در ۴ يا ۶ جلد منتشر خواهد شد.
«الكشاف فى تفسير قرآن» يكى از معروف ترين و متقن ترين تفاسير اهل سنت است كه از نظر نكات ادبى و بلاغتى در ميان همه تفاسير ممتاز است.
شهيد مطهرى در كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران» درباره اين كتاب نوشته است؛ گستردگى اطلاعات زمخشرى، دقت و موشكافى او در مسائل كلامى باعث شده كه اين كتاب در ميان آثار تفسيرى از جايگاه بلندى برخوردار باشد.
به نوشته شهيد مطهرى، «تفسير كشّاف» در دنياى اسلام به سبب موضع گيرى هاى اعتقادى، كلامى و بررسى جنبه هاى بلاغى قرآن كريم در فرهنگ قرآنى و نگارش هاى تفسيرى، رنسانسى ايجاد كرد و عده زيادى در آن حيطه به پژوهش پرداختند.
زمخشرى سال ۴۶۷ هجرى در خوارزم به دنيا آمد.گفته مى شود وى اين تفسير را در مدت دو سال و سه ماه در كنار خانه خدا نوشته است. زمخشرى سال ها مجاور بيت الله بود و به همين دليل به «جارالله» معروف شده است.
«تفسير كشّاف» در رده بندى تفاسير در رديف تفاسيرى است كه به «تفسير به رأى» مشهور هستند.
برخى از مورخان گفته اند زمخشرى بيش از ۱۵۰ اثر تأليف كرده كه ۱۲۰ اثر از آنها به جا مانده است.
بعد از نگارش «الكشّاف فى تفسير قرآن» اين اثر تأثير غير قابل انكارى در علم تفسير بر جاى گذاشت. علاوه بر اين محمد قزوينى، مصحح ديوان حافظ از تأثير حافظ شيرازى از كتاب «الكشّاف فى تفسير قرآن» سخن گفته است.
حافظ در بيتى گفته است «بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير ـ چه جاى مدرسه و بحث كشف كشاف است». محمد قزوينى در تعليقات خود بر ديوان حافظ نوشته است نام اصلى اين كتاب «الكشف عن مشكلات الكشّاف» است كه شرحى است بر تفسير كشاف زمخشرى.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |