مسعود توكلى
شكوفه ماسورى طى سال هاى اخير در حوزه نمايشنامه نويسى و كارگردانى تئاتر كار كرده است. وى فوق ليسانس خود را در دانشگاه تربيت مدرس به پايان برده است. سال گذشته نمايش «آدم، آدم است» نوشته برتولت برشت را اجرا كرد. همچنين اجراى نمايش هايى از جمله «آن كه گفت آرى، آن كه گفت نه»، ضيافت، پل، زيتون، مادر و... در كارنامه هنرى اش ديده مى شود. وى علاوه بر كار توليدى تئاتر در دانشگاه سوره به تدريس مشغول است. كار اخير اين كارگردان، بزرگراه نام دارد كه طى روزهاى اخير در تالار مولوى اجرا شد. شكوفه ماسورى در اين نمايش سعى داشت كارى متفاوت ارائه دهد.
«نمايش بزرگراه» پيش از هر چيز از روابط آدم هايى سخن مى گويد كه در برقرارى ارتباط با يكديگر ناكام مانده اند و اكنون در برزخى گرفتار آمده اند كه هيچ يك از اين وضعيت دلخوش نيست. «افروز فروزند» نويسنده اين نمايشنامه با استفاده از تخيل خلاق و درك منطقى اش از ساختار نمايش و نيز تلاش قابل تقديرش براى دراماتيزه كردن قصه اى دشوار توانسته است مخاطب سختگير و دقيق را تا اندازه زيادى خشنود سازد. خشنود و راضى از اين منظر كه مى توان قصه هاى ساده را نيز به شكل جذابترى روايت كرد. آدمها را چندلايه و واقعى به تصوير كشيد و ضعف و شكنندگى آنها را هويدا كرد. «فروزند» آدم هاى مرده و زنده را چنان نقش زده است كه كسى اعتراضى نمى كند چگونه ميان آسيد مالك و چند مرده ارتباطى نزديك و بى واسطه برقرار شده است. در دنياى نمايش و تئاتر مى توان واقعيت ها را غيرواقعى، مرده ها را زنده و بسيارى از قراردادها را به گونه اى ديگر نشان داد اما درك و فهم آن و مهم تر از همه باورپذيرى آن از سوى مخاطب، مقوله صعب و سخت است كه دشوارى آن را همه به جان نمى خرند. البته كه باورپذيرى كاراكترها و نقش ها مرهون عوامل متعددى است كه قوام واستحكام زبان نمايشنامه از مهم ترين آنهاست. موضوعى كه در نمايشنامه «بزرگراه » به خوبى قابل درك است. «آسيدمالك» ، پيرمردى است كه سال هاى متمادى عمرش را در قبرستانى كوچك سپرى مى كند. او نگهبان آرامگاهى است كه دير يا زود قرار است تخريب شود و به بزرگراهى از قبل طراحى شده وصل شود. ازاين رو «آسيدمالك» نسبت به قبرستان و نگهدارى آن حساسيت بيشترى پيدا كرده است. او مردگان را مى بيند و با آنان به گفت وگو مى پردازد. از ميان همين گفت وگوهاست كه روابط او با مردگان بيشتر روشن مى شود. زيبايى و نظام مند بودن ديالوگ ها را مى توان حداقل از دو منظر مورد توجه و تأكيد قرار داد. نخست ديالوگ هاى هر شخصيت و كاراكتر به عنوان موضوعى مجرد و دوم ارتباط ساختارى و مفهومى ميان ديالوگ ها. به عنوان مثال اگر ديالوگ هاى شخصيت «آسيدمالك» رامورد توجه قرار دهيم، درخواهيم يافت كه او چگونه شخصيتى است. او به شدت از زندگى اش سرخورده است و بار سنگين گناهى بزرگ را بردوش مى كشد. او به دوست صميمى خود - يعنى «مرحب»- خيانت كرده است و سبب مرگ او شده است. از اين رو با عذاب وجدانى جانكاه روبه رو است و همدم و همصحبتى بهتر از چند مرده نيافته است. اين همنشينى زيبا و نمادين «آسيدمالك» با مردگان از طريق زبان و ديالوگ هاى ويژه اش قابل باور شده است و تماشاگر درمى يابد كه چرا زبان و كلام او بيش از هر چيز واكنشى و تدافعى است . چرا زبانش تلخ است و گزنده و چرا نمى خواهد اين محل را ترك كند و با مأموران مجرى اتصال اين قبرستان به بزرگراه به مقابله بر مى خيزد. ديالوگ هاى «آسيدمالك» در عين زيبايى، پيش برنده قصه و نمايش نيز هست. از سوى ديگر ديالوگ هاى او در مقابل ديالوگ هاى ديگر كاراكترها از جنس شخصيت او و باور پذير است . تصنع و تكلف و حرافى نيست. تقابل اين ديالوگ ها با ديالوگ هاى شخصيت هايى نظير«كامل»، «آفاق» و «پرى» نيز جذابيت آنها را دو چندان كرده است.
|
|
|
از زبان نمايشنامه كه بگذريم به نمادها مى رسيم كه خود داستان مفصل و طولانى اى دارند. اما نمونه هايى چندكافى است تا منظور و هدف نويسنده بيش از پيش روشن شود. نخست آن كه استفاده از نمادها و سمبل ها در اين نمايش لزوماً به معناى مجال نداشتن براى سخن گفتن صريح نيست بلكه كاربردى زيبايى شناسى دارند. «خانه اى مشمايى» ، «تسبيح»، «سنگ قبر»، «نان» و ... نمادهايى فيزيكال در نمايش هستند كه هم بار معنايى نمايش را غنى كرده اند و هم بر زيبايى شناسى تصويرى نمايش عمق بخشيده اند. اما از سوى ديگر موضوع «تاريخ» به عنوان عنصرى ذهنى و سوبژكتيو نيز در نمايش مطرح شده است. البته به نظر نمى رسد منظور نويسنده از طرح ۱۵۰ تا دويست سال اخير، صرفاً معاصر كردن قطعه نمايش باشد. از اين رو نگارنده معتقد است كه طرح «تاريخ» در نمايش نيز وجهى نمادين دارد. و آيا انتظار «كامل »، «پرى» و ديگران از همراه شدن « آسيدمالك» با آنان به مكانى ديگر، نشان از عدم تغيير و تحول فكرى و فرهنگى افراد جامعه نيست
آيا اين مقاومت ها در برابر گذر از گذشته و پا نهادن در مكانى بهتر مسئله امروز ما نيست ... آيا «آسيدمالك» هنگامى كه در حق «مرحب» خيانت كرده است، مرگ او نيز فرا نرسيده است آيا واقعاً او زنده است و با مردگان سخن مى گويد آيا مردگان واقعاً مرده اند و آيا نمى توان گفت كه شايد «آ سيد مالك» مرده باشدو ديگران زنده باشند آيا مرده فقط آن است كه در قبر گذاشته شود و... فروزند با استفاده از قوه تخيل خود مرز ميان «مردن» و «زنده بودن» را از ميان برداشته است و تاريخ محملى است براى آنكه قدرى بيشتر بينديشيم. تفكر كنيم كه آيا ما تاريخ را در نورديده ايم و يا تاريخ بر ما گذشته است و آيا ميان اين دو تفكر تفاوتى قائل هستيم اما همه اين مفاهيم ، نمادها، ارتباط ميان انسان ها (مردگان و زندگان) و... در اجرا چگونه مطرح شده است
مى غلتيم و آنها را بيشتر مى شناسيم. اين تاريكى و سايه - روشن هاى صحنه ما را به درون دنياى برزخى آدم ها مى برد و گاهى از بيرون درمورد آنها داورى مى كنيم و گاهى خود را در ميان آنان مى يابيم داورى مى شويم. شايد ريتم آرام و گاه ملال آور نمايش كه از طولانى بودن متن و حركت آرام بازيگران ناشى مى شود، تأكيدى است بر اين نكته كه زندگى و مرگ آن آدم ها فاقد پويايى و تحرك لازم است و از سوى ديگر مخاطبان نيز در داورى عملكرد آنها شتاب نكنند و با آنان همراه شوند. اما نكته اى كه بايد بر آن تأكيد كرد آن است كه نمايش «بزرگراه» مخاطبانش عام نيستند و ايجاز در نمايش و سرعت در ريتم نمايش مى توانست بر جذابيت آن بيفزايد و رخوت و سستى را از تماشاگر دور نمايد. اگرچه بازى بازيگران براساس خواسته كارگردان صورت گرفته است و اين پرسش بى جواب باقى مانده است كه چرا بيشتر بازيگران به لحاظ حركتى و بيان داراى ريتمى مشابه اند وتنوع ريتم در بازى آنها ديده نمى شود با اين همه تئاتر كشور به گونه هاى مختلف نمايش نياز دارد و تلاش ماسورى، فروزند و اعضاى گروهشان را دراين زمينه بايد ستود.