يكشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۱ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Sun, Jun 15, 2008
تاريخ
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
اقتصاد
بين الملل
تاريخ
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
گردشگرى
سلامت
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
رويدادهاى مهم خاورميانه ازسقوط امپراتورى عثمانى تا به امروز
تاريخچه پليس جنوب
بخش نخست
• محسن ميرزايى
371628.jpg
همان طور كه در گزارش هاى گذشته نوشتيم، آرامش خطه شمال ايران به دليل چندين هزار كيلومتر مرز مشترك، در طول قرون، مورد توجه روسيه تزارى بود و حراست از راه هايى كه به خليج فارس منتهى مى شد براى انگليسى ها حياتى شمرده مى شد. از اين رو اين دو دولت استعمارگر اروپايى طى قرون متمادى، بويژه پس از «نادر» هميشه درصدد آن بودند كه جاى پاى خود را در مناطق تحت نفوذ خويش محكم كنند. اين دو استعمارگر، گاهى تا مرز درگيرى نظامى، با هم رقابت مى كردند و گاهى نيز بويژه اوقاتى كه در اروپا گرفتار مسائل داخلى يا منطقه اى بودند، با هم كنار مى آمدند و به ضرر ايران دست در دست هم مى گذاشتند. جنگ اول جهانى از جمله ايامى بود كه ايجاب مى كرد اين دو، متحد هم باشند، از اين رو خيلى پيش تر از آن تاريخ كه جنگ جهانى پيش آيد، روس ها و انگليس ها هر يك به ترفندى خواستار آن بودند كه قلمرو نفوذ آنها امن باشد ولى نمى خواستند براى اين كار هزينه كنند بلكه خود موجب بروز ناامنى و شرارت مى شدند و همين كه كار بالا مى گرفت، فريادشان به آسمان بلند مى شد كه ايران قادر نيست از مرزهاى خود دفاع كند لذا ما بايد قيم اين دولت باشيم و او را وادار كنيم كه به هزينه خودش قلمرو نفوذ ما را امن نگه دارد. لذا مسئله توسعه قزاقخانه كه دولت ايران طى چند دهه، زير بار آن نمى رفت و همين طور ايجاد يك نيروى بومى براى امنيت جنوب به فرماندهى انگليسى ها، مسئله تازه اى نبود. شادروان سرهنگ قائم مقامى در كتاب ارزنده خود به نام «تحولات سياسى نظام ايران» مى نويسد: در سال هاى پيش از جنگ اول جهانى نفوذ و قدرت روزافزون روس ها كه در سايه سرنيزه هاى «بريگاد قزاق» توسعه مى يافت، انگليسى ها را به خطرات و تهديداتى كه براى مصالح دولت انگلستان متصور بود، متوجه ساخت. در قبال اين توجه، نقشه تشكيل يك قوه «پليس بومى» براى حفظ امنيت راه هاى جنوبى طرح شد. قديمى ترين سندى كه در خصوص پيدايش اين نقشه در دست است يادداشتى است كه بعدها به تلگراف مورخ ۶ ژانويه ۱۹۰۲ «لرد لانسداون» وزير امور خارجه انگليس خطاب به سر «آرتور هاردينگ» وزير مختار انگليس در ايران ضميمه شده است.
در اين يادداشت آمده است: «در پنجم ماه مه ۱۹۰۳ لرد لانسداون در مجلس اعيان انگليس اظهار نمود:«ما كوشش كرده ايم كه تجارت و نفوذ بريتانيا را به هر وسيله اى كه در دست داريم تأييد و تشويق نماييم و همچنين پيش بينى هاى متعددى در همين زمينه از قبيل تشكيل يك قوه «پليس بومى» براى حفظ راه هاى جنوبى ايران تحت مطالعه است» و چون در اين ايام، روس ها «بريگاد قزاق» را زير نظر افسران خود در ايران تشكيل داده بودند بى شك انگليسى ها هم در تشكيل اين «قوه پليس بومى» براى جنوب ايران فكر مى كردند كه فرماندهان آن نيرو، از افسران انگليسى باشند و يا از صاحب منصبان دولتى ديگر.
اما واضح بود كه در آن ايام و حتى سال هاى بعد از آن اقدام به انجام چنين نقشه اى تحت نظر افسران انگليسى صلاح نمى بود و به همين ملاحظه از تشكيل نيروى بومى براى حفظ راه هاى جنوب زيرنظر و فرماندهى صاحب منصبان انگليسى صحبتى به ميان نيامد و در سال ۱۳۲۹ هجرى قمرى هم كه در صحنه رقابت ايران، كارد به استخوان انگليسى ها رسيده بود وقتى خود را در مقابل «بريگاد قزاق» به تشكيل نيرويى مستقل مجبور يافتند، شق ثانى آن را اختيار كردند و نيروى بومى موردنظر آنها به صورت ژاندارمرى دولتى زير نظر افسران سوئدى درآمد.
به هر حال قديمى ترين تاريخ پيدايش فكر تشكيل «پليس جنوب» كه تاكنون داريم، سال ۱۹۰۳ ميلادى است.
سند دوم
سند دوم مربوط به سال ۱۳۲۹ هجرى قمرى است كه «ژاندارمرى ايران» در حال تكوين بود، اما به سبب تهى بودن خزانه دولت و كارشكنى هاى روس ها، كار تشكيل آن خيلى با كندى مى گذشت. انگليسى ها چون در اين موقع چندان اطمينان و اعتمادى به تأسيس نيروى مزبور نداشتند به فكر افتادند نيروى مزبور را تحت فرماندهى افسران خود تشكيل دهند و در اين مورد سندى بسيار معتبر موجود است و آن تلگرافى است كه «سر ادوارد گرى» وزير امور خارجه انگلستان به «سر جرج بركانان» سفير كبير دولت انگليس در «سن پطرزبورگ» به تاريخ ۱۲دسامبر ۱۹۱۱ مطابق با ۲۰ ذيحجه ۱۳۲۹ هجرى قمرى مخابره كرده. در اين تلگراف چنين ذكر شده است: «چندى پيش ما پيشنهاد نموده بوديم كه دولت ايران بايد براى تشكيل قشون منظمى به جهت تأمين راه هاى جنوب، صاحب منصبان انگليسى بگمارد» و چون مى دانستند روس ها راضى به اين امر نخواهند بود، براى اين كه آنها را هم با خود همراه كنند در اين طرح خود، ضمناً پيشنهاد كرده بودند كه نيرويى هم تحت فرماندهى افسران روسى در شمال ترتيب داده شود كه مراقب حفظ انتظامات در شمال ايران باشد. منتهى چون در اين طرح پاى روس ها به ميان آمده بود مواجه با مخالفت ايرانيان شد و دولتين مجبور شدند از اجراى آن صرف نظر كنند و طولى هم نكشيد كه «ژاندارمرى ايران» به فرماندهى افسران سوئدى علم گرديد و به تشكيل «پليس جنوب» زيرنظر صاحب منصبان انگليسى احتياجى پيدا نشد و تأسيس آن به وقت مناسب تر ديگرى موكول گشت.
اما «ژاندارمرى دولتى» همچنان كه ديديم نتوانست نيات و مقاصد خاص انگليسى ها را برآورد، چه، رفته رفته افسران سوئدى دريافتند كه انگليسى ها قصد دارند آنها را آلت اجراى نيات و مقاصد خود نمايند آن هم نيات و مقاصدى كه با اصول خدمتگزارى ايشان نسبت به دولت ايران وفق نمى داد، به اين دليل ميانه انگليسى ها و سوئدى ها شكرآب شد و انگليسى ها به فكر «دست به سر كردن» سوئدى ها (اوايل سال ۱۹۱۵ ميلادى) و تشكيل نيروى بومى تحت نظر و هدايت عمال خويش افتادند و سند ما در اين مورد نامه اى است كه «كلنل مريل» آمريكايى به تاريخ ۴ ربيع الاول ۱۳۳۳ هجرى قمرى مطابق با ۲۰ ژانويه ۱۹۱۵ ميلادى به ماژور «اكونور» ژنرال قونسول انگليس شيراز نوشته است: در اين نامه نوشته شده:
«سر والترتونلى sir walter townley وزير مختار انگلستان در ايران تصور مى كند، شايد لازم باشد كه دولت انگلستان غير از ژاندارمرى دولتى ايران، يك قشون مستقل ديگرى را ايجاد كند كه من رئيس آن قشون باشم.»
اين قشون منظم كه در نامه فوق بدان اشاره شده جز نيرويى كه بعدها به صورت «پليس جنوب» درآمد چيز ديگرى نمى تواند باشد. اما بايد دانست كه اين فكر در اين ايام، هنوز به مرحله تصميم نرسيده بود و انگليسى ها در راندن سوئدى ها و تشكيل چنان نيرويى مردد بوده اند چنان كه «سر والتر تونلى» سفير آن دولت در يك مراسله رسمى خود به تاريخ ۱۶ ربيع الثانى ۱۳۳۳ (۳ مارس ۱۹۱۵) به تصريح مى نويسد:
371718.jpg
نفر وسط «سر پرسى سايكس»
فرمانده پليس جنوب درميان صاحب منصبان انگليس
«اين موقع به نظر من هيچ مناسب نمى آيد كه صاحب منصبان خارجه قراسواران (ژاندارمرى) را تغيير بدهند. استفاده از صاحب منصبان انگليسى شايد درست نباشد و اگر امروز دولت ايران را مجبور كنيم كه آنها را قبول نمايد ممكن است كه اثر خيلى بدى ببخشد؛ براى يك صاحب منصب آمريكايى هم، اين شغل بسى دشوار است.
دو لشكر ۱۱ هزار نفرى
در همان ايام كه انگليسى ها در فكر «دست به سر كردن» سوئدى ها بوده اند يعنى اوايل سال ۱۹۱۵ ميلادى، آلمان ها در ميدان هاى جنگ پيشرفت هايى حاصل كردند و اين پيشرفت ها و توفيق ها موجب اضطراب و نگرانى متفقين شد و ايشان را به همكارى نزديك ترى مجبور نمود و بر اثر اين ائتلاف ها و نزديكى ها، عهدنامه هايى محرمانه و سرّى انعقاد يافت كه تا سال ۱۹۱۷ كسى از وجود و كيفيت آنها مطلع نبود ولى چون انقلاب روسيه پيش آمد حكومت انقلابى، آنها را ضمن ديگر اسناد و اسرار حكومت تزارى، منتشر نمود و مشت عاقدين عهدنامه هاى مزبور باز شد.
عهدنامه هاى سرّى مزبور ميان متفقين از يك طرف و روسيه تزارى از طرف ديگر منعقد شده بود و غرض اصلى آن بود كه روسيه را به وسايلى دلگرم و راضى كنند كه در جنگ جهانى فداكارى هاى بيشترى در راه پيشرفت و پيروزى متفقين متحمل شود.
ما در اينجا كارى به جزئيات اين عهدنامه ها نداريم؛ فقط از يكى از آنها كه ميان انگليس و روس درباره ايران منعقد گرديده صحبت مى كنيم:
به موجب اين معاهده، مناطق نفوذ دولتين در ايران كه برحسب قرارداد ۱۹۰۷ ميلادى به وجود آمده بود تصديق شد و «منطقه بيطرف» از ميان رفت. به علاوه دولتين روس و انگليس براى خود، اين امتياز و حق را قائل شدند كه بتوانند هر يك لشكرى از سربازان ايرانى تحت هدايت و فرماندهى افسران خويش در مناطق نفوذ خود تشكيل و ترتيب دهند. چون اين موافقت ميان دولتين حاصل گرديد تصميم راندن سوئدى ها اتخاذ و در طى همان سال هم به مرحله عمل گذاشته شد ولى براى تشكيل لشكرهاى مزبور بهانه اى لازم بود تا راجع به آن با دولت ايران وارد مذاكره شوند.
دامنه اين اوضاع تا ماه محرم ۱۳۳۴ هجرى قمرى (نوامبر ۱۹۱۵ ميلادى) كشيده شد. در اين موقع قضيه معروف «مهاجرت» در ايران به وجود آمد كه براى خود در تاريخ سياسى معاصر ايران جاى بزرگى باز كرد و به دنبال اين مهاجرت، «منازعات غرب ايران» رخ داد.
در جنگ هايى كه ميان عثمانى ها و ايرانيان به هدايت افسران آلمانى با روس ها وقوع يافت تا تاريخ ۲۷جمادى الاولى ۱۳۳۴ موفقيت و پيشروى با روس ها بود، در همين ماه انگليسى ها ژاندارمرى را از سوئدى ها تحويل گرفته و تحت نظر عمال خود قرار دادند و اين نخستين قدمى بود كه براى تشكيل «پليس جنوب» برداشته شد.
از جمادى الاول۱۳۳۴ مزبور به بعد، ديگر ورق برگشت و عقب نشينى روس ها در محور قصر شيرين و كرمانشاهان و همدان و قزوين آغاز گرديد و عثمانى ها به پايتخت نزديك شدند.
اين اوضاع يعنى پيش آمدن قواى عثمانى و عقب نشينى مداوم روس ها كه مصالح دولتين روس و انگليس را در مخاطره مى انداخت، سبب شد كه سفارتين روس و انگليس از اواسط ماه رمضان ۱۳۳۴ (اوايل ژوئيه ۱۹۱۶) در باب تشكيل دو لشكر منظور خود، با دولت ايران وارد مذاكره شدند و به همين نظر در ۱۹ ژوئيه (رمضان) و اول اوت (اول شوال) سفارتين دو يادداشت متحدالمآل (يكسان ) به كابينه سپهسالار تسليم كردند كه توقعات ديگرى هم ضمن آن داشتند و كابينه سپهسالار بالاخره بر اثر «فورس ماژور» سفارتين، پيشنهادهاى آنها را پذيرفت، منتهى راه گريزى براى خود باز نمود با اين معنى كه قطعيت قضيه را موكول به تصويب مجلس كرد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |