|
تأملات فرهنگى و اجتماعى در باره فوتبال
|
|
|
|
كتاب انديشه
|
|
|
|
پديده تروريسم و سياست خارجى امريكا (۱)
|
|
|
|
|
تأملات فرهنگى و اجتماعى در باره فوتبال
قهرمان مى شوم پس هستم
|
|
|
رضا عليزاده ۱۹۵۴ ميلادى جام جهانى فوتبال عرصه شگفتى بزرگى شد. نمايندگان سرزمينى كه تا چندى پيش تقريباً از صفحه جغرافياى آن روزگار محو شده به حساب مى آمد موفق به فتح بزرگترين و معتبرترين جام در رشته فوتبال شدند. آلمان غربى زمانى براى نخستين بار فاتح جام شد كه شايد كمترين بخت ممكن براى اين قوم شكست خورده تحقير شده قابل تصور بود آن هم در شرايطى كه سرزمين مادرى توسط دو ابرقدرت آن روز ها دو پاره شده بود. امروزه آلمانى ها از اين واقعه به معجزه برن ياد مى كنند. تاريخ فوتبال از آن پس از اين شگفتى ها فراوان به خود ديده است. يكى از كلاسيك ترين اين نمونه ها رويارويى انگلستان و آرژانتين در شرايطى بود كه استعمار كهن دست به اشغال جزاير مورد دعواى دو طرف زده بود. اين بار هم طرف مغلوب برنده بازى شد. آن روز ها يك گزارشگر آرژانتينى از گل مارادونا كه اتفاقاً با دست هم به ثمر رسيد اين طور ياد كرد: زيباترين گل تاريخ فوتبال با دست زده شد! دونمونه مشابه را هم ايرانى ها در كارنامه دارند اولى مربوط به بازى تاريخى ايران و استراليا در ملبورن است. در بازى برگشت همه چيز به نفع ميزبان به نظر مى رسيد آنها در تهران مساوى كرده بودند و حالا در ورزشگاه خانگى با يك بازى هجومى ۲ بر صفر از ميهمان وحشت زده و نااميد پيش بودند همه چيز از پيروزى و صعود قاطع ايشان حكايت مى كرد. يك نژاد پرست استراليايى در اين ميان به تور دروازه تيم بازنده حمله كرده و آن را به نشانه فضاحت يك باخت سنگين براى ميهمان آسيايى پاره مى كند. اما تاريخ دوباره تكرار مى شود و ظرف چند دقيقه بازيكنان ايرانى چنان توفانى به پا مى كنند كه تمام آرزوهاى استراليا و هواداران نژادپرستش به باد مى رود. يك باره ايران در صدر اخبار جهان قرار مى گيرد و ايرانى ها به جشن و پايكوبى مى پردازند. ايرانى ها از اين واقعه به نام حماسه ملبورن ياد مى كنند. خاطره دوم جالب تر است جايى كه ايران و امريكا بايد در زمين فوتبال رودررو قرار گيرند. كسانى كه آن جام را بخاطر دارند خوب مى دانند كه هيجان اين ديدار چيزى فراتر از فوتبال بود. گريه هاى پس از ضربه سر تماشايى بازيكن ايرانى كه گل نخست تيم را به تور دروازه ابرقدرت چسباند و فريادهاى خشمگينانه ديگر بازيكن ايرانى پس از گل دوم تيمش به سمت دوربين يك پيام ويژه داشت. دوست داشته باشيم يا نه. بخواهيم يا نخواهيم امروز ديگر فوتبال چيزى بيش از يك ورزش است. اينجا اتفاقاً همانجايى است كه قاعده اينهمانى منطق صدق نمى كند. فوتبال فوتبال نيست. فوتبال چيزى خيلى بيش از فوتبال است. ادامه اين ماجرا نگاه هاى ملتمسانه بازيكن امريكايى بود كه با آسمان راز و نياز مى كرد و از پسر انسان توفيق فراهم ساختن زمينه براى گل تساوى را طلب مى نمود! اما تاريخ تكرار شد و اين بار هم ابرقدرت شكست خورد. آخرين مورد از اين نمونه اما در آسيا رقم خورد جايى كه در آوردگاه جام ملت ها كشورى در اوج تحقير و زبونى جام را بالاى سر برد. عراق! تحت اشغال، در معرض شديدترين درگيرى هاى قومى و فرقه اى، در حضور بزرگان تا بن دندان مسلحى كه با غرور و نخوت جهت تصاحب جام به شرق آسيا رفته بودند با شايستگى قهرمان شد. اين بار ايرانيان هم جزو همان لشكر مغرورى بودند كه بيشترين بخت قهرمانى را براى خود قائل بودند اما باز يك ملت شكست خورده شگفتى ساز شد. همه اين ها را نوشتم كه خوب گوشزد كنم. امروز فوتبال چيزى بيش از فوتبال است. اين كه اصلاً اين امرشايسته فوتبال است يا نه يا اين كه چگونه شد كه چنين شد. بحثى است ديگر. اما هيچكدام اين ها كوچكترين تغييرى در اين واقعيت ايجاد نمى كند كه فوتبال تبديل به پديده اى فراورزشى شده است. فوتبال تحت تأثير همه چيز دنياى امروز ماست. سياست، تاريخ، فرهنگ، اجتماع و حتى مذهب. هميشه بازى ايرانى ها مقابل تيم هاى عربى حساس مى شود. اسرائيل نمى تواند در آسيا بازى كند. بازى چين و ژاپن حكم فينال جام جهانى را براى اين دو تيم دارد. تركيه در بازيهاى اروپايى يادآور جنگهاى صليبى است و نمونه هاى بسيار ديگر. حتى اتفاقات داخل زمين در معرض نشانه شناسى غريبى قرار دارند. تا جايى كه وقتى در فينال جام جهانى كاپيتان مسلمان فرانسه آن ضربه سر معروف را به سينه بازيكن خشن ايتاليايى مى زند، بسيار دورتر برخى چهره ها از اين حركت به عنوان نمادى از غيرت اسلامى ياد مى كنند. مرگ مؤلف يا بازيكن، فرداى بازى در قالب داستانهايى اجرا مى شود كه هرگز از صحت آن مطلع نمى شويم. اين كه بازيكن ايتاليايى چه توهينى به دين اسلام كرده و بازيكن مسلمان چه واكنشى در برابر اين توهين از خود نشان داده است تنها يك خوانش از اين متن است. مشاهده مى شود كه دستگاه اسطوره پردازى اينجا با قدرت فراوان در حال كاراست. اما همه اين ها را ننوشتم كه تنها بگويم فوتبال فقط فوتبال نيست. اين را كه اصلاً به وضوح فراوان ترى رسانه و تبليغات در گوش همه فرياد مى زند. وقتى بازيكن فوتبال مستقيم و غيرمستقيم از تبليغ كوكاكولا تا يك دين مورد استفاده قرار مى گيرد، خب معلوم است كه فوتبال به چيزى فراتر از فوتبال بدل شده است. حتى نمى خواهم بگويم فوتبال در قرن بيست و يكم تبديل به عرصه نبرد نمادين نيروهاى خير و شر يا حاكم و محكوم شده است. اين بسيار خوشبينانه است كه تصور شود جبهه نبرد صرفاً به ميادين فوتبال كشيده شده است. هرچند كه شاهد صف بندى عجيب و غريبى از تضادهاى قومى، نژادى، مذهبى و سياسى در ميادين فوتبال باشيم، با اين همه اين اتفاق بخصوص كه هميشه خود را در ظهور ققنوس وار ملل تحت ستم و شكست خورده نشان مى دهد چيزى بيش از يك پديده اعتراضى است و نكته اساسى همين جاست. فوتبال اشارتى است به آتش هاى زير خاكستر، نيروهايى كه على رغم تمام محدوديت ها اعلام حضور مى كنند و چشم به آينده اى دارند كه در حال محقق شدن است. اين را دولتمردان هم فهميده اند، به همين دليل است كه به هيچ وجه دوست ندارند در اين آوردگاه بازنده ميدان باشند. بنابراين رسانه و قدرت دوش به دوش هم فوتبال را جهت كسب پيروزى سرنوشت ساز بر تاريخ، قوميت، نژاد و سياست هاى طرف مقابل بسيج مى كنند. اما هنوز نكته مهمى باقيمانده است از اين قرار كه در فوتبال حرف آخر را آدم ها مى زنند و نه سربازها. مربى ها نقشه مى كشند و نه سياستمداران. دروازه ها فتح مى شوند و نه جان و مال و ناموس مردم و اين يعنى فوتبال پديده اى است هنوز انسانى. على رغم همه آن آلودگيهايى كه آن را اينقدر جذاب ساخته است. مثل اين كه فوتبال فقط اشاره به آتش هاى زير خاكستر ندارد. بلكه امكانات آدم هايى را يادآورى مى كند كه دوست دارند به شيوه خود مبارزه كنند. با اين كار آنها تنها با رقيب داخل ميدان نمى جنگند بلكه نيرو و توان خود را به رخ قدرت هاى بيرون ميدان مى كشند. حتى اگر آنها در پرتو پيچيده ترين شيوه ها موفق به چنگ اندازى به قدرت شده باشند با اين همه اينجا جايى است كه مردم هنوز قابل تشخيص هستند. آدم فوتبالى از پس تمام آلودگيهايى كه بر آدم هاى فوتبال تحميل شده است هنوز مشاهده مى شود. اين همان راز فرياد خشمگينانه اسطوره فوتبال آرژانتين در واپسين حضور خود در جام جهانى است كه رو به دوربين ها با خشم تمام اعتراض خود را به مافياى قدرت نعره كشيد. تصويرى كه تا ابد در حافظه پديدار شناسانه فوتبال ثبت خواهد شد. بدين ترتيب فوتباليست هنوز نمادى از نيروى درونى عليه قدرت ها است. هر چند كه آدم پا به توپ خود واجد چنين خود آگاهى نباشد اما با اين همه يك نكته اساسى را نيك دريافته است از اين قرار كه فوتبال «بازى كردن يا نكردن مسئله اين است». جالب اينجاست كه اين پديده به همان ميزان گسترش جهانى، محلى هم شده است. در همين راستا نبرد باشگاه ها تكرار همان بازى منتها با عوامل محلى است. به گونه اى كه يكجا يك تيم نماد جدايى طلبان يك كشور مى شود مثل بارسلونا در اسپانيا و جايى ديگر نماد طغيان عليه مركز گرايى. ترديد نكنيد كه پشت تمام توفيق هاى اينگونه باشگاه ها تفكرات و انگيزه هاى متنوع و رنگارنگى خفته است. با اين همه اينجا هم قاعده پيروزى و قهرمانى ققنوس ها مشاهده مى شود. ليگ حذفى امسال ايران مثال اعلاى چنين رويدادى است. دو تا از تحقير شده ترين تيم هاى يك سال اخير ايران به فينال رسيدند و نتيجه هر چه باشد نظريه، ابطال ناپذير شده است چون هركدام قهرمان شود ققنوس اين طور فرياد خواهد كرد كه بله قهرمان شدم پس بودم و شما به غلط فكر مى كرديد كه تحقيرم كرده ايد!
|
|
|
|
|
كتاب انديشه
علم و سياست هاى آموزشى ـ پژوهشى
|
|
|
* دكتر رضا داورى اردكانى * انتشارات پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى مفاهيم و تعابير مبهمى در زبان وجود دارند كه ما تكليف خود را با آنها به درستى نمى دانيم. بعضى از اين معانى چون از ارزش و اعتبار و احترام برخوردارند ما هم رعايتشان مى كنيم. از جمله اين الفاظ و تعابير «فرهنگ» و «علم» است. ما به فرهنگ بسيار اهميت مى دهيم ولى اهميت دادن ما دليل بر آگاهيمان نيست. كدام دانشمند در بحث از مسائل علمى يا در پژوهش هاى خود به اثر و احاطه فرهنگ تذكر دارد از اين حيث بر كسى خرده اى هم نيست، چرا كه فرهنگ امرى پوشيده و مضمر است و جاى معين و محدودى ندارد. فرهنگ در همه جاى نظام زندگى و جهان آدمى هست و با همه امور در هم آميخته است. به اين جهت آن را به دشوارى مى توان يافت و ديد. معمولاً فرهنگ را زمانى مى بينند و تشخيص مى دهند كه متجسد و ساكن شده باشد وگرنه تا زمانى كه هماهنگى در عالم آدميان وجود دارد وجود فرهنگ محسوس و ظاهر نيست. حال با توجه به اين كه مدرسه جايگاه انتقال فرهنگ و فرهنگ آموزى است چگونه مى توان گفت كه آموزش و پرورش بايد مسبوق به فرهنگ باشد و از پشتوانه فرهنگ مدد بگيرد ! مى گويند علم ابژكتيو است و با فرهنگ و اعتقادات مردم تطبيق داده نمى شود و در فرهنگ هاى مختلف اختلاف نمى پذيرد، چنان كه قانون نيوتن در همه جاى جهان قانون نيوتن است و فيزيكدان هاى امريكايى و اروپايى و روسى با اين كه در شرايط فرهنگى مختلف و نظام هاى سياسى متفاوت به سر مى برند، به صورتى كم و بيش يكسان طرح ساختن بمب اتمى و هيدروژنى را درانداختند. از اين نتيجه مى گيرند كه مثلاً فيزيك به فرهنگ خاصى تعلق ندارد. اين استدلال در صورتى پذيرفتنى است كه فرهنگ را نه مجموعه آداب و رسوم بازمانده از گذشته، بلكه عين تجدد بدانيم و جهانى را درنظر آوريم كه رسوم تجدد به درجات در سراسر آن گسترش يافته است. اختلاف كشورها و اقوام در درجات و مراتب بستگى شان به تجدد است. نبايد از اين نكته غافل شد كه برنامه آموزش هر عصرى با فرهنگ آن عصر مناسبت دارد و فرهنگ تكليف درس و آموزش را معين مى كند. دكتر رضا داورى در كتاب اخير خود «علم و سياست هاى آموزشى- پژوهشى» ما را مورد تحليل و بررسى و حتى در مواردى مورد نقد قرار داده است. كتاب حاضر مجموعه اى است فراهم آمده از ۱۶ مقاله پيرامون مباحث علم وفرهنگ و سياست هاى آموزشى - پژوهشى كشور كه برخى از مقالات اين كتاب چنين عنوان گرفته اند: - شرايط فرهنگى پديد آمدن و رشد علم و تكنولوژى جديد. - فرهنگ، اخلاق، علم، تكنولوژى و سياست. - كتاب و مطبوعات و فرهنگ و دانش پژوهى. - بنياد علم وپژوهش در جهان توسعه نيافته. - ملاحظاتى در باب ترجمه. - شرايط برنامه ريزى و مديريت علم و پژوهش. - ظهور علم در مقالات و حضور آن در جامعه. - علم در هواى تجددمآبى به دشوارى نفس مى كشد. - توهم توسعه علمى از طريق افزايش تعداد مقالات فهرست ISI.
|
|
|
|
|
پديده تروريسم و سياست خارجى امريكا (۱)
تأملاتى زير سايه ترور
|
|
|
پروفسور رابرت الياس* / ترجمه: محمود عليمحمدى پس از ماجراى دهشتناك ۱۱ سپتامبر رهبران ما در واشنگتن با عجله واكنش نشان دادند. اكنون اين خطر وجود دارد كه ما مردم، در پشت ماجرا قرار بگيريم و كلاً دنباله رو رهبران خود در واشنگتن شويم، به جاى آنكه به افكارمان سر و سامان دهيم كه چرا اين حادثه رخ داد و چه بايد كرد. تا زمانى كه از خود نمى پرسيم چرا، تقريباً به طور كامل سطحى انديشيده ايم. دولتمردان ما مى گويند كه «تروريست ها از ما متنفرند، آنها با ما فرق دارند، آنها شيطان هستند، آنها مى خواهند ما را زجر داده يا نابود كنند، بدون آنكه دليلى داشته باشند، و ما- قويترين و مسلح ترين كشور جهان- به هرحال بيش از حد ضعيف بوده ايم تا بتوانيم از خود دفاع كنيم. بايد با جنگ پاسخ دهيم تا باعث و بانى اين كشتار را ريشه كن كرده و اطمينان يابيم كه چنين اعمالى ديگر هرگز اتفاق نخواهد افتاد. ما اين عمل و تمام اعمال خشونت آميز را محكوم مى كنيم». اينها را دولتمردان ما مى گويند و مى خواهند خشونت را با خشونت پاسخ دهيم. رسانه هاى ما اين مطالب تحليل نشده و متضاد را تقريباً به صورتى طوطى وار تكرار مى كنند همانطور كه آى. اف. استون، منتقد رسانه ها، زمانى مى گفت: «شركتهاى وابسته به مطبوعات واشنگتن مانند تند نويسهاى فراموشكار هستند»، با وفادارى دست نوشته ها و مطالب دولتمردان را به چاپ مى رسانند و وقايع را گزارش مى دهند بدون آنكه دورنماى تاريخى انتقادى در اختيار ما قرار دهند. بايد براى خود چاره اى بينديشيم. انجام اين كار جسارت زيادى مى طلبد. چنانچه طبق ادعاى پرزيدنت بوش امريكا كشورى بزرگ بوده و ملتى بزرگ دارد، پس بايد بتوانيم و جرأت داشته باشيم به سؤالات دشوارى پاسخ دهيم تا راههاى تازه اى را بيابيم كه بر اساس آن در جهان عمل كنيم. بخشى از اين كار مستلزم بررسى سياست خارجى امريكا است. مايلم به امكان وجود رابطه ميان بخشى از سياست هاى خارجى امريكا و اعمال تروريستى مرتكب شده عليه ما بينديشيم. اين حقيقت دارد كه بسيارى از مردم دنيا از ما متنفرند اما دلايل آن بسيار پيچيده تر از آن است كه بتوان با توضيحات ساده لوحانه اى كه دولتمردان مى دهند و يا رسانه ها در اختيار ما قرار مى دهند، قابل توجيه باشند. پس ما خود بايد بپرسيم چرا. وقتى مى پرسيم چرا و مى كوشيم تا بدرستى تشخيص دهيم، بايد بخاطر داشته باشيم كه اعمال تروريستى، نظير آنچه كه براى ما رخ داده است، هرگز قابل توجيه نيستند. هر كارى كه تاكنون انجام داده ايم يا هر يك از سياستهاى خارجى ما، هرچند كه سؤال برانگيز باشند، نمى توانند هرگز تروريسم را توجيه كنند اما چنانچه تروريسم هرگز قابل توجيه نباشد، اين بدان معنا نيست كه قابل توضيح يا قابل درك نباشد. مهم نيست كه تا چه ميزان نظرات تروريست ها را افراطى تلقى كنيم. ما در خصوص اشخاصى صحبت نمى كنيم كه بى دليل كارى را انجام مى دهند. دلايل چه هستند چرا تعداد زيادى از مردم دنيا از امريكا متنفرند نكته قابل ذكر ديگر در خصوص بحث امروز اين است كه چنانچه با نگاه انتقادى به سياست هاى امريكا بنگريم، آيا بايد خودمان را ميهن پرست بدانيم يا خائن اگر ميهن پرستى را بصورت كوركورانه به مفهوم تكان دادن پرچم براى حمايت از كارهاى درست يا غلط كشور تلقى كنيم و امريكا را يا دوست بداريم يا آن را ترك كنيم، در اين صورت جواب مثبت است، يعنى ما ميهن پرستيم. اما مايلم نقطه نظر ميهن پرستانه جالبترى را ذكر كنم كه آلبر كامو، برنده جايزه نوبل، آن را اظهار داشته است: «ميهن پرست حقيقى كسى است كه بالاترين وفادارى را نه به كشورش بلكه به آنچه كه كشورش مى تواند و بايد انجام بدهد، دارد». به بيان ديگر، ميهن پرست واقعى اصرار دارد كه كشورش پايبند ايده آل ها و آرمانهايش باشد. امريكايى ها مردمان بزرگى هستند. اما بزرگى ما در چيست براى ميزان خشونتى كه توانايى اعمال آن را داريم براى جنگ هايى كه در آن شركت كرده ايم براى كينه توزيهايى كه داشته ايم و انجام داده ايم آيا اين چيزهايى است كه ما را بزرگ مى كنند دائماً مى شنويم كه امريكايى ها قوى هستند اما قدرت در مقايسه با مردمانى كه شايسته، سخاوتمند، نوع دوست، قهرمان، جسور و رحيم هستند، نامعقول است و ما اين خصلت ها را داريم! اينها همان چيزهايى است كه بايد به آنها افتخار كنيم. اما آيا مى توانيم اين حرف ها را در مورد سياست خارجى خود نيز بگوييم آيا اين سياست با ترحم و جسارت توأم است يا كاملاً برعكس اغلب امريكايى ها واقعاً شوكه خواهند شد اگر بدانند، درك يا احساس نمايند كه سياست خارجى امريكا چه خشونت هايى را در خارج از كشور، به نام آنها انجام مى دهد. با اين حال اغلب دولتمردان كاملاً از سياستهاى پيشين و كنونى ما آگاهى دارند. در حقيقت توافق گسترده اى در خصوص طرفداران و مخالفين سياست خارجى در مورد نوع اعمالى كه مى خواهم براى شما توضيح دهم، وجود دارد. عدم توافق، تنها ناشى از منطق حاكم بر اين سياستهاست و اين كه آيا اين سياستهاى مشمئز كننده قابل توجيه هستند يا نه طرفداران سياست خارجى امريكا ادعا مى كنند كه اعمالشان مجاز و قابل توجيه است. بطوركلى، آنها با مكتب فكرى واقع گرا همخوانى دارند. از اين منظر، امريكا كارهاى زشت و ناخوشايندى در خارج انجام داده است اما دنيا، دنياى بى ترحمى است و همه، كارهاى ناشايست انجام مى دهند. آنها (واقع گرايان) ادعا مى كنند كه آنچه را انجام داده ايم، براى بقاى خود بوده است و هم براى آنكه اطمينان يابيم كه در دنيا پيش تاز هستيم. بسيار خوشايند است كه مردم صلح دوست و آزاديخواه امريكا همانهايى باشند كه دنيا را اداره مى كنند. *مكتوب حاضر خلاصه اى از سخنرانى پروفسور رابرت الياس، استاد جامعه شناسى دانشگاه سانفرانسيسكو كاليفرنيا است كه ۲هفته پس از واقعه ۱۱ سپتامبر ايراد شد.
|
|
|
|