|
تأملى بر پديده تروريسم و سياست خارجى امريكا (۲)
اين همه رنگ بالاتر از سياهى !
|
|
|
پروفسوررابرت الياس* /مترجم: محمود عليمحمدى در ،۱۹۹۲ جرج بوش پدر اظهار داشت: «زمانى دنيا به دو قطب تقسيم شده بود اما اكنون فقط يك ابرقدرت وجود دارد.» وى اين مسأله را بدون ترس بيان مى كرد و معتقد بود كه «جهان به ما و قدرت ما اعتقاد دارد و حق با جهانيان است. مردم دنيا به ما اطمينان كرده اند كه منصف و خويشتن دار باشيم. آنها اعتقاد دارند كه ما طرفدار كارهاى شايسته هستيم. آنها اعتقاد دارند كه ما آنچه را كه درست است، انجام مى دهيم.» بعلاوه طرفداران مكتب فكرى واقع گرا ادعا مى كنند كه فقط هدف وسيله را توجيه مى كند و اين موضوع در مورد سياست جهان نيز صادق است. طبق نظر واقع گرايان اين عقيده اشتباه است كه اغلب مردم و كشور ها داراى فطرت خوب هستند. آنها ادعا مى كنند كه هر كس اعتقاد داشته باشد كه انسان ماهيتاً خوب است و يا آنكه انسان ها را مى توان ترغيب نمود كه خوب باشند و اين كه مردم و ملت ها مى توانند به صورت آزاد و صلح آميز زندگى مسالمت آميز داشته باشند، در اشتباه است. البته منتقدين سياست خارجى امريكا، يا آرمان گرايان، به قضايا به صورت ديگرى مى نگرند. آنها اعتقاد دارند كه ما مى توانيم و بايد صلح و حقوق بشر را جدى بگيريم. بدين خاطر، به آنها عنوان غير واقع گرا يا خيال پرداز داده اند. اما آرمان گرايان عقيده دارند كه طرفهاى مقابل آنها اشخاصى واقعاً رويايى هستند، بدين مفهوم كه آنچه كه واقعاً نمى تواند تحقق يابد، در واقع خواسته هاى واقع گرايان است زيرا تصورات خامى در سر مى پرورانند كه ما مى توانيم با ادامه خشونت و سياستهاى مخفى كارانه و بدون داشتن هيچ پيامدى، كارهايمان را انجام دهيم، بدون آنكه سرانجام، دنيا را قطعه قطعه كنيم. آرمان گرايان ادعا مى كنند كه واقع گرايان تصورات منفى نادرستى در مورد مردم و جهان دارند كه بدان پايبندند، و بعد سياستهاى بيرحمانه اى اتخاذ مى كنند تا آن نظريات را در جهت پيشگويى هاى خودكامانه خود به كار برند. بدين منوال بحث بين دو جناح به شدت ادامه مى يابد. اما منازعات سياسى را هميشه واقع گرايان برده اند و سياست غالباً خشونت آميز ما (امريكا) را توجيه كرده اند. بنابراين اگر شما از داشتن چنين جهانى خرسند هستيد، پس بايد از واقع گرايان تشكر كنيد. اما اگر هنوز قدرى نگران سياستهاى ما و وضعيت كشور و جهان هستيد، شايد بخواهيد به صورت ديگرى نيز به قضايا بنگريد. شنيدن اين مسأله براى ما دردناك است اما بياييد تاريخچه سياست خارجى خود را بطور خلاصه مرور كنيم: بيش از هر ابزار ديگرى، امريكا ابزار خشونت را بعنوان وسيله اصلى سياستهايش در مقابل مردم و ملت ها در خارج از كشور بكار برده است. براى مثال، امريكا در تاريخ كمتر از دويست ساله اش، بيش از ۲۰۰ مورد دخالت نظامى در ساير كشور ها داشته است؛ در حدود سالى يكبار. اين دخالت ها گاهى جزئى و گاهى كاملاً آشكار بوده است اما اصولاً دخالت ها هميشه بسيار جدى بوده است. به هر حال اگر اين نكات گاهى خشونت آميز به نظر مى آيند، بخاطر داشته باشيد كه در اوايل دهه ۸۰ پرزيدنت ريگان تأييد كرد كه امريكا ۱۲۵ مورد دخالت نظامى داشته است و دولت خود وى نيز چند مورد دخالت نظامى به اين موارد افزوده است. ريگان نه تنها اين شمار از دخالت ها را تأييد نمود بلكه در مورد آنها امساك نيز به خرج داد. يكى از مهمترين مطالعات انجام شده در خصوص دخالتهاى نظامى امريكا را سناتور جمهوريخواه يعنى جيكاب جاويتس در دهه ۱۹۷۰ انجام داد و طبق آمار او، امريكا ۱۵۰ دخالت نظامى تا آن زمان داشته است. براى مثال از ۱۹۴۵ تا ۲۰۰۰ امريكا كوشش نمود تا بيش از ۴۰ دولت را سرنگون كند. اين كار با موفقيت توأم بود و امريكا بيش از ۳۰ مورد جنبش هاى مردمى را كه عليه ديكتاتور ها برپا شده بود، سركوب كرد و چندين ميليون نفر از مردم را در اين فرايند ها به هلاكت رساند و ميليون ها نفر ديگر را محكوم به زندگى مذلت بارى كرد. اين آمار تكان دهنده است اما بخاطر داشته باشيد كه طرفداران سياست خارجى امريكا به ندرت در خصوص اين آمار و ارقام اختلافى با هم دارند بلكه به علت و يا ضرورت انجام اين كار اشاره مى كنند. علاوه بر اين كارهاى انجام پذيرفته در خارج از كشور آموزنده اند. سياست خارجى امريكا شامل موارد متعددى مى شود كه ذيلاً به آنها اشاره مى كنيم: خلق تروريستها، انجام شكنجه ها و كشتار آدمها، ترور شخصيت ها و ايجاد جوخه هاى مرگ و تمامى دستورالعملهاى آموزشى سركوب مردم، پناه دادن به تروريستها، به جنايتكاران جنگى، استفاده از اسلحه براى كشتار دسته جمعى مردم عادى شهر ها و استفاده از سلاح شيميايى و بيولوژيكى و دخالت در انتخابات ساير كشور ها و مداخلات ديگر در سياست خارجى كشور ها و ناديده گرفتن صد ها قطعنامه و پيمان ملل متحد ( در بسيارى از موارد امريكا تنها كشورى بود كه رأى تعيين كننده در اين خصوص مى داد.) وودرو ويلسون، رئيس جمهور اسبق امريكا در يكى از نطقهاى انتخاباتى خود قول داد كه امريكا را دور از جنگ جهانى اول نگاه دارد اما بعد از انتخابات، او امريكا را به كام اين جنگ كشاند و شركت ما را در آن جنگ بدين صورت توجيه كرد كه سياست خارجى امريكا اين است كه جهان را امن تر و دموكراتيك تر نمايد. شايد با دشوارى بتوانيم شواهدى بيابيم كه سياست امريكا باعث پيدايش دموكراسى شده باشد اما بسيار ساده تر مى توان مثالهاى پايان ناپذيرى يافت كه در آنها سياست ما دموكراسى را زير پا گذاشته است. اين امر شايد بخاطر هدف واقعى سياست خارجى امريكا باشد كه دنيا را براى كاپيتاليسم امن نگاه داشته و تا آنجا كه امكان دارد، آن را تحت كنترل خود قرار دهيم و به شكلى كه مى خواهيم، تغيير دهيم. در اين ارتباط، سياست ما بسيار موفقيت آميز بوده است. در ،۱۹۹۷ مجله اشپيگل آلمان در سرمقاله خود نوشت: هرگز در تاريخ، هيچ كشورى به اندازه امريكاى كنونى بر جهان سلطه نداشته است. امروز امريكا يكه تاز سياست بين المللى است و با اقتدار، تهاجم ها و تهديد هاى خود را به رخ مى كشاند. امريكايى ها طورى رفتار مى كنند كه گويى چكى سفيد براى ساختن جهان به سليقه خود دارند. در ،۱۹۹۶ گزارش سالانه سازمان عفو بين الملل چنين نتيجه گيرى مى كند كه: كشورى كه در قانون اساسى خود آنچنان مى كوشد تا حقوق بشر را نظم بخشيده و در جهان مستولى كند، برخلاف انتظار، اكنون چنين مصرّانه حقوق بشر را ناديده مى گيرد و از قالبهاى تعيين شده جهانى خارج مى شود و باعث ايجاد ظلم و ستم و شكنجه و ترور در جهان مى گردد. در تمام دنيا، روزى نيست كه زنها، مرد ها يا بچه هايى بى خانمان، شكنجه، كشته يا ناپديد نشوند. اين كار به دست ايادى دولت ها يا گروههاى سياسى مسلح انجام مى پذيرد. در اغلب اين موارد، امريكا در انجام اين كارهاى شنيع، سهيم است. سازمان عفو بين الملل چگونه مى تواند چنين حرفهايى را عليه ما بزند در سالهاى گذشته نويسنده چينى، موتسه گفت: «كشتن يك انسان، جنايت و كشتن هزاران انسان است.» به نظر مى آيد كه اين مسأله بازتابى در سياست خارجى امريكا داشته باشد. ادامه دارد *مكتوب حاضر خلاصه اى از سخنرانى پروفسور رابرت الياس، استاد جامعه شناسى دانشگاه سانفرانسيسكو كاليفرنيا است كه ۲هفته پس از واقعه ۱۱ سپتامبر ايراد شد.
|