|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
در مكتب اسلام
|
|
|
حسين ابوالفتحى «خدايا از تو مى خواهم كه طبع ما را آنقدر بلند كنى كه در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهى ما را كور نكند. سياهى گناه و فساد و تهمت و دروغ و غيبت، قلب هاى ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده كه در برابر پيروزى ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده كه كوچكى و بيچارگى خويش را فراموش نكنم و در برابر عظمت تو خود را نبينم.» اين جمله ها نه تنها گواه انسانيت و ايمان شهيد دكتر چمران است بلكه مى تواند نمايانگر انديشه اى والا باشد كه در برابر انديشه هاى مسلط بر دنياى غرب آن روز و تا حدودى جهان شرق آن زمان مى ايستد و آنها را كنار مى زند. شهيد دكتر چمران اگرچه در همه جا بيش از آن كه به انديشه متعالى و آرمانگرايى او پرداخته شود بيشتر به جنگاورى و شجاعت او مى پردازند اما بايد از اين نكته بسيار ظريف اما گسترده به سادگى نگذشت كه اعمال شهيد دكتر چمران از ذهن و روان و در كل ايمانى برخوردار بود كه او را اين گونه متمايز از ديگران مى كرد. تا به حال پرسش هاى مختلفى درباره موقعيت شهيد چمران مطرح شده و پاسخ هاى درخورى نيز وجود دارد اما به عقيده نگارنده پژوهشى دقيق و درست پيرامون انديشه شناسى و غور در نيايش هاى شهيد و درواقع عرفان اين شهيد والامقام صورت نپذيرفته است. اگر به نيايش هاى اين استاد مسلم عرفان و دانايى دقت كنيم مواردى را در پشت پا زدن به متاع و جيفه دنيوى و علاقه به مباحث متافيزيكى و عرفانى و آن دنيايى مى بينيم كه مى تواند مدخلى بر بسيارى از پژوهش ها باشد. به عنوان مثال به اين نيايش دقت كنيد: «فقر و بى چيزى بزرگترين ثروتى بود كه خداى بزرگ به من ارزانى داشت. همت و اراده مرا آنقدر بلند كرد كه زمين و آسمان ها نيز در نظرم ناچيز شدند. هنگامى كه مجروحى در آخرين لحظات حيات به من نگاه مى كند و با نگاه خود از من تقاضاى كمك دارد، من مى سوزم، آب مى شوم و قدرت ندارم كمكش كنم. من اين قفس آهنين را شكسته ام و آنقدر احساس بى نيازى مى كنم كه زير سخت ترين ضربه ها و كوبنده ترين هجوم ها از هيچ كس تقاضاى كمك نمى كنم.» در اين نيايش به چند مورد مهم برمى خوريم اول: «فقر». نيك مى دانم كه «فقر» در معناى بى پولى نيست بلكه معناى والاى آن «بى نيازى» است و اين بى نيازى در تمام شئونات زندگى شهيد پيدا بود. دوم «همت و اراده». اين همت و اراده از كجا نشأت مى گيرد. پرواضح است كه «همت» يكى از فرزند به سرانجام رسيده ايمان است. اگر انسان ايمان والا و محكمى داشته باشد مصمم مى شود و كسى كه مصمم باشد همت و اراده هم پيدا مى كند پس دومين درس، درس «ايمان» است. يكى ديگر از نيايش هاى شهيد كه مانند ديگر نيايش ها درخور توجه است مانند نيايشى است كه ايشان براى شيعيان دارد. در اين نياش مى فرمايد: «خدايا تو را شكر مى كنم كه شيعيان را با اسلحه شهادت مجهز كردى كه عليه طاغوت ها و ستمگران و تجاوزگران قيام كنند و با خون سرخ خود، ذلت هزار ساله را از دامن تشيع پاك كنند و ارزش و اهميت شهادت را در معركه حيات بفهمند و با ايمان خدايى و اراده آهنين، خود را از لجنزار اسارت جسدى و روحى نجات بخشند. على وار زندگى كنند و در راه سرخ حسين عليه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستين تشيع را كه قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره كسب كنند.» اين جملات انسان را ياد جملات سرخ و جريان ساز امامان شيعه مى اندازد كه با خون خود نه تنها انسان ها را هدايت كردند بلكه جاودانگى بيشتر مسير را هم رقم زدند. سرور و والاى آزادگى در جهان اسلام امام حسين (ع) كه همه را به آزادگى دعوت فرمودند نقطه متعالى تر اين بيانات شهيد دكتر چمران است. همانگونه كه پيشتر هم در اين نوشتار تأكيد كردم براى بررسى انديشه هاى شهيد دكتر چمران اگرچه راه هاى متفاوتى وجود دارد اما يكى از برترين هاى آن راه بررسى نيايش هاست. حال چرا نيايش ها اين قدر اهميت دارند. اين پرسشى است كه گاه مى تواند راهگشاى خيلى از مباحث باشد. در فرهنگ ما كمتر مطرح است كه كسى يادداشت هاى روزانه بنويسد يا حتى آن را جدى بگيرد يا كمتر اتفاق مى افتد كسى لزوم اين مسئله را درك كند يا حتى ضرورى بداند كه برخى از ويژگى هاى انديشه اش را به صورت مكتب بيان كند. پس وقتى كسى در اين وضعيت دست به قلم مى برد مى بايست بنابر اهميت و موقعيت او به اين نوشتار توجه كرد. ذكر نكته ديگر هم اينجا ضرورى است كه گونه نيايش نويسى يا همان «مناجات نامه» سابقه ديرينه اى در ادبيات عرفانى اين سرزمين دارد كه از معروف ترين آنها مى توان به «مناجات نامه خواجه عبدالله انصارى» اشاره كرد. اين نوشتارها هم از آن جهت كه با سنت نوشتارى ما چندان نزديك نيست يعنى مردم چندان عادت ندارند خواسته هايشان از خداوند را بنويسند يا حتى نامه هاى خيالى براى پروردگارشان بنويسند اين گونه است كه نامه ها و مناجات نامه هاى شهيد دكتر چمران بسيار حساس و قابل بررسى است. شهيد در يكى ديگر از نيايش هايش مى نويسد: «من چيزى از تو نمى خواهم، من سرباز گمنامم، من درويشى سرو پا برهنه ام و هنگامى كه چشم از جهان فرو مى بندم، مى خواهم هيچ چيز نداشته باشم، مى خواهم تلاشم فقط به خاطر خدا باشد، مى خواهم از شائبه خودخواهى و خودبينى به دور باشم.» شهيد دكتر چمران و پيشگامان مبارزه بر ضد رژيم شاهنشاهى پس از قيام خونين پانزده خرداد ،۱۳۴۲ به اين نتيجه رسيدند كه براى توسعه و تشديد ابعاد مبارزه بر ضد رژيم، به يك مبارزه سازماندهى شده نياز مى باشد. از اين رو، دكتر چمران به همراه بعضى دوستان مؤمن و هم فكر خود، به مصر مى روند و سخت ترين دوره هاى جنگ هاى چريكى و پارتيزانى را كه همزمان با حكومت جمال عبدالناصر بود، فرا مى گيرند. او بعد از روزهاى سخت درباره مبارزه عليه استبداد مى گويد: براى مبارزه با دشمن، بايد به سوى وحدت رفت و اسلام، تنها راهى است كه مى تواند توحيد نيروها را در اين منطقه تأمين نمايد. در جايى كه مذهب هاى گوناگون، مليت هاى متفاوت و اقوام مختلف زندگى مى كنند و تكيه بر اين عوامل، بيشتر باعث تفرقه و تشتت مى شود، فقط در سايه مكتب اسلام است كه مذهب هاى گوناگون، تحت الشعاع قرار مى گيرند و مليت هاى مختلف، احساس همرنگى و يگانگى با ديگران مى كنند؛ زيرا اسلام، با همه يكسان و برابر عمل مى كند و هيچ يك را بر ديگرى برترى نمى دهد و معيارهاى عالى ترى را، مقياس سنجش قرار مى دهد. اسلام، حقوق همگان را به طور عادلانه محفوظ مى دارد و بنابراين، دليلى براى دشمنى و حساسيت و تفرقه و اختلاف باقى نمى گذارد.
|
|
|
|
|
آخرين نگاه
|
|
|
داوود بختيارى دانشور بعد از شنيدن خبر شهادت «ايرج رستمى» ـ فرمانده منطقه «دهلاويه» ـ رنگم از ترس سبز شد. فكر نمى كردم اين قدر ترسو باشم. شايد گمان مى كردم كه آدم با دل و جرأتى هستم. براى اين كه خودم را آرام كنم، مى دوم طرف منبع آب و سرم را مى گيرم زير شير كج شده اش. حال خيلى غريبى دارم. برمى گردم و به بچه هايى كه توى سايه نخل ها دراز كشيده اند، خيره مى شوم. - كاش اين خبر را اول به من نداده بودند. آب قطره قطره روى شانه هايم مى ريزد و پيراهن خاكسترى ام را كه لايه اى نازك از خاك رويش لميده، خال خالى مى كند. چشمانم را مى بندم و سعى مى كنم قيافه دكتر را موقع شنيدن خبر شهادت رستمى تجسم كنم؛ ولى از ترس، زود چشم باز مى كنم و خيره مى شوم به نخل هاى سوخته روستا. نسيم برگ ها را تكان مى دهد و موسيقى خشنى در فضا مى ريزد. انگار نخل ها عزادارى مى كنند. حلقه اشكى توى چشمانم جمع مى شود و بغضى گلويم را مى فشارد. مى روم جلوى چادر فرماندهى و مى نشينم تو لندرورى كه تحويل «حدادى» است. اين جور وقت ها آدم دوست دارد گوشه دنجى پيدا كند و زار بزند. اسم ايرج رستمى را كه مى آورم لب هايم به آتش كشيده مى شود. عنكبوت چاق سياهى، خودش را از سقف لندرور ول كرده، و در طول تارش سر مى خورد. حوصله گرفتنش را ندارم. توى آبادى مان كه بودم، گاهى با دوستانم براى تفريح ميان علف ها لانه هاى عنكبوت ها را مى جستيم و با تركه باريكى آنها را از سوراخ شان بيرون مى كشيديم و آزارشان مى داديم. در چادر باز مى شود و حدادى بيرون مى آيد و بى توجه به من به طرف منبع آب مى رود. به سرم مى زند كه به داخل چادر بروم و موضوع شهادت ايرج رستمى را به دكتر بگويم. دكتر وسط چادر، خم شده روى نقشه اى كه با ماژيك قرمز علامت گذارى كرده اند. چهره اش خرد و درهم و شكسته و پرچين است. - چرا نمى آيى تو! آهسته كنارش مى نشينم. دهنم را باز مى كنم تا خبر را بدهم كه حرف تو گلويم ورم مى كند و مى ماند. - خب، چه خبر آب دهانم را به زور قورت مى دهم و مى گويم: «شنيده ام ايرج رستمى زخمى شده.» دكتر سرش را از روى نقشه برمى دارد و به چشمانم زل مى زند. براى يك لحظه طولانى سكوت ترس آورى فضاى چادر را در خود مى فشارد. از سمت خط صداى انفجار خمپاره اى شنيده مى شود. - حالا كجاست - خبر دادند، مى آورندش عقب. دكتر چشمانش را تنگ مى كند و دستش را روى شانه ام مى گذارد و آهسته مى پرسد: «شهيد شده » عرق روى پيشانى ام مى نشيند و يكهو بغضم مى تركد. جنازه ايرج رستمى را كه مى آورند، من همراه حدادى و «مقدم پور» و دكتر راهى خط مى شويم. من سرم را به شيشه پنجره مى چسبانم و به ايرج رستمى فكر مى كنم. دكتر دفترچه يادداشتش را روى زانو گذاشته و چيزى را تند و تند مى نويسد. مقدم پور به بيرون زل زده است. حتماً دارد در مورد مسئوليت سنگينى كه به عهده اش گذاشته اند فكر مى كند. آسمان به خاطر آتش بازى اى كه عراقى ها راه انداخته اند، پر از آتش و دود است. نفس كه مى كشى، دود و گرد و خاك حلقت را پر مى كند و به سرفه مى اندازدت. زمين به زور انفجارهاى شديد، مثل ننوى بچه اى عقب جلو مى شود. براى اين كه خستگى اى در كرده باشيم، داخل يكى از سنگرها مى شويم. بوى نم و خاك و خون و دود قاطى شده و فضاى كوچك سنگر را خفه كرده. گلوله ها در اطراف سنگر با صداى زنبورهاى درشت هوا را مى شكافند. دكتر قمقمه آبى به دست گرفته و جرعه جرعه از آن مى خورد. مقدم پور يادداشتى را كه دكتر به او داده مطالعه مى كند. چشمان دكتر برق مى زنند. انگار شىء زيبايى را نگاه مى كند. روى خاكريزى كه ايرج رستمى شهيد شده بود مى ايستيم و به خون لخته شده اى كه در جان خاك فرورفته، خيره مى شويم. دكتر بلند و بغض آلود، حمد و سوره اى مى خواند و همراه حدادى و مقدم پور، براى توجيه منطقه در طول خط به راه مى افتد. از صداى وحشتناك انفجار خمپاره اى روى زمين دراز مى كشم. دود تلخ و تندى مثل خلواره آتش از گلويم پائين مى رود. دكتر و مقدم پور و حدادى بى توجه به گلوله هاى خمپاره، همچنان در حال صحبت هستند. از اين كه اينقدر ترسيده ام، شرم زده روى زانوهايم مى نشينم. شليك توپ و خمپاره مانند تپش قلب، ضرباهنگى منظم گرفته است. گلوله اى از بالاى سر دكتر مى گذرد و در نقطه نامعلومى فرو مى رود. مى خواهم هوار بكشم كه دكتر نقشه اى را روى خاكريز پهن مى كند و نقاطى را با انگشت، به مقدم پور نشان مى دهد. آب دهانم را قورت مى دهم و به آنها كه زياد هم از من فاصله ندارند، خيره مى شوم. يكى از بچه هايى كه روى خاكريز دراز شده و به طرف دشمن تير در مى كند، با ديدنم لب هاى قاچ قاچ شده اش را كش مى دهد و لبخندى خسته حواله ام مى كند. در جوابش همان لبخند را تحويلش مى دهم. دكتر از جا بلند مى شود و در حالى كه دستش را سايه بان چشمانش كرده، به خط عراقى ها نگاه مى كند. باد زير نقشه اى كه دست مقدم پور است مى زند و مثل بال پرنده اى آن را تكان مى دهد. حدادى وسط دكتر و مقدم پور ايستاده و با خنده، چيزى مى گويد. از قمقمه اى كه همراهم آورده ام، جرعه اى آب مى خورم. گرماى آب مثل گرماى خون تو گلوى خشك شده ام فرومى رود. هنوز جرعه دوم را نخورده ام كه سوت خمپاره اى شنيده مى شود و درست وسط دكتر و مقدم پور و حدادى منفجر مى شود. انگار هزار پتك را با هم بلند مى كنند و مى كوبند بر سرم، هواركشان از جا كنده مى شوم و مى دوم طرف خاكريزى كه چند لحظه پيش دكتر و مقدم پور و حدادى آنجا ايستاده بودند. جسد هر سه نفر روى زمين افتاده و خون از تن تكه تكه شده شان جارى است. گريه كنان بالاى سر جنازه ها مى روم. مقدم پور و حدادى در جا به شهادت رسيده اند. صداى خرخرى كه از گلوى دكتر بلند شده، توجه ام را جلب مى كند. هنوز زنده است. بغلش مى كنم و فريادكشان بچه ها را خبر مى كنم. آمبولانس را جلو چشم عراقى ها وسط جاده مى آورند و دكتر را سوارش مى كنند. من هم همراه دكتر سوار مى شوم. دلهره و اضطراب تمام وجود را دربر گرفته. اشك بى اراده صورتم را به همراه قطرات عرق مى شويد و سرازير مى شود پائين. هنوز چند كيلومترى نرفته ايم كه نفس هاى ضعيف دكتر قطع مى شود. با چشمان از حدقه درآمده به امدادگرى كه بالاى سر دكتر نشسته خيره مى شوم. مرد در حالى كه بشدت مى لرزد به سر و صورتش مى كوبد. دكتر را بلندبلند صدا مى زنم و به آخرين نگاه اش كه به من دوخته، خيره مى شوم. تلفن گروه پايدارى : ۸۸۴۷۱۲۴۸
|
|
|
|
|
مقدمه اى بر نيايش
|
|
|
مقدمه شهيد چمران بر ترجمه دعاى كميل كه توسط برادرش مرحوم دكتر عباس چمران انجام گرفته است: آيا هيچ گاه در دل شب، دور از هياهوى زندگى، به آسمان پرستاره نگاه كرده ايد و روح شما به عظمت و زيبايى آن مجذوب شده است اين احساس احترام و ستايش به عظمت و زيبايى، اظهار خضوع و تسليم در برابر خالق آن، «نيايش» ناميده مى شود. نيايش، ارتباط قلبى است با ذات عالم هستى؛ نيايش، راز و نياز درونى است با كمال مطلق؛ نيايش، كشش روح است به سوى كانون غيرمادى جهان؛ نيايش، پرواز انسان است به سوى پروردگار عالم؛ نيايش، منحصر به انسان ها نيست، تمام موجودات عالم در نيايشى بزرگ شركت دارند، هر يك به زبان خود خدا را تسبيح مى كنند. شعله شمع، خود نيايشى است و سوختن پروانه، نيايشى ديگر. خنده معصوم كودك نيايشى است و مهر پاك مادر، نيايشى ديگر... نيايش، يك سير روحانى و مكاشفه درونى است كه در آن، وجود آدمى مى جوشد، مى سوزد، به روح مبدل مى شود، به فراخناى عالم هستى بالا مى رود و در وجود كل حل مى گردد. آدمى، قلب دارد، كه مركز احساس عرفانى و ارتباط با كانون نامرئى حيات و درك زيبايى است؛ اين قلب با محصولات عقل سيراب نمى شود. نيايش، لطيف ترين و عميق ترين نياز فطرى قلب است. هنگام نيايش، پرده هاى ضخيم عالم محسوسات از روى قلب به كنارى مى رود و مشعل فروزان روح آدمى نورافشانى مى كند. نيايش، آرامش ضمير مى آورد، نفس را تصفيه مى كند، روح را انبساط مى دهد، ايجاد نشاط مى كند و ظرفيت وجود انسان را از كمال مطلق لبريز مى نمايد. در ميان نيايش ها، نيايش عشاق شورى ديگر دارد. در ميان عشاق عالم نيز، على (ع) جايگاهى خاص دارد. على(ع) مظهر كمال و عشق و انسانيت، آنچنان عاشقانه راز و نياز مى كند كه دل آدمى آب مى شود، آن همه قدرت و شجاعت با آن همه خضوع و بندگى، آن همه شور و عشق با آن همه ترس از فراق... راستى كه مافوق طاقت بشرى است! اگر پيرزنى ضعيف، كه قدم به دروازه مرگ نهاده است، از ترس و وحشت در مقابل خداى تضرع كند، چندان تعجب آور نيست. يا بيچاره مضطرى كه جبر زمان بى رحمانه خردش كرده است، امن يجيب بگويد، باز هم قابل درك است؛ ولى آنجا كه قدرتمندترين و بى نيازترين مرد روزگار، از شب تا به صبح، خاضعانه راز و نياز مى كند و مى گريد، قابل فهم بشرى نيست. على (ع) فرياد مى زند: «خدايا! من به خاطر ترس از جهنمت تو را نمى پرستم، به بهشت تو نيز طمعى ندارم، تو شايسته پرستشى و محرك من فقط عشق به تو است.» على (ع) تاجر پيشه نبود كه با خداى خود معامله كند و در ازاى عشق، پاداشى بخواهد، عشق، شيرازه حيات هستى او بودو بدون عشق نمى توانست زنده بماند. دعاى كميل، شراره هاى آتشى است كه از قلب و روح على (ع) برخاسته و على (ع) آن را به دوست خود كميل تعليم داده است. براى كسب فيض زنده دلان، اين نيايش بزرگ به فارسى برگردانده شده است.
|
|
|
|
|