پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۷ - ۱۵ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Thu, Jun 19, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اجتماعى
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
تيتر هفته
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
پاسخ معماى پليسى
براساس داستانى واقعى
نقشه كودكانه
372720.jpg
محمد غمخوار
پس از سپرى شدن دو هفته گرماى شديد، بارش باران، پايتخت نشينان را حسابى خوشحال كرده بود. سرگرد قاسمى پس از پايان كار وسايلش را جمع كرد و راهى خانه شد.
باران ترافيك شهر را سنگين تر كرده بود. به همين خاطر خودروها حركت لاكپشتى داشتند.
ترافيك و كار روزانه سرگرد را همانند اغلب مردم كلافه و خسته كرده بود. دو ساعتى طول كشيد تا به خانه رسيد. وقتى وارد آپارتمان شد ميز شام آماده بود. سريع لباس هايش را عوض كرد و سر ميز نشست. بعد از شام هم سرگرد همزمان با تماشاى تلويزيون مشغول بازى با فرزندانش «مانى» و «مانيا» شد. همسرش مهديه هم در آشپزخانه مشغول كار بود كه ناگهان صداى زنگ تلفن همراه كارآگاه، شادى را بر لب بچه ها خشكاند.
افسر كشيك دايره جنايى از قتل مردى در يكى از باغ هاى حاشيه شهر خبر داد.
سرگرد سريع آماده شد و پس از بوسيدن بچه ها و عذرخواهى از آنها خانه را ترك كرد.
از ترافيك عصرگاهى خبرى نبود. پس از رسيدن به محل حادثه گشتى در كوچه باغ ها زد و با ديدن چراغ گردان خودروهاى پليس و اورژانس محل حادثه را پيدا كرد.
داخل باغ ساختمان قديمى كوچكى قرار داشت. جسد هم در ضلع شرقى افتاده بود.
افسر كلانترى با مشاهده سرگرد به سوى او آمد و پس از احوالپرسى كارآگاه را در جريان جزئيات دقيق تر ماجرا قرار داد.
«ساعت ۹ شب سرايدار باغ، هراسان با پليس ۱۱۰ تماس گرفته و موضوع قتل را اطلاع داده است. ما هم بلافاصله راهى محل حادثه شديم. به محض ورود به باغ با جسد مرد ميانسالى روبه رو شديم كه بر اثر شليك گلوله اى به قلبش كشته شده بود. با دستور بازپرس كشيك تا آمدن كارشناسان اداره تشخيص هويت و شما صحنه قتل را حفظ كرديم.»
* كارشناسان اداره تشخيص هويت آمده اند
ـ بله، پس از عكاسى و نمونه بردارى از جسد وارد ساختمان شده اند تا آنجا را هم بررسى كنند.
كارآگاه سپس خود را به بالاى سر مقتول رساند. جسد متعلق به مردى حدوداً ۴۰ ساله بود كه به صورت «طاق باز» روى زمين افتاده بود. گلوله مستقيم به قلبش اصابت كرده بود. لباس هايش نيز كاملاً خيس بود. سرگرد در حال بررسى جسد بود كه مأمور اداره تشخيص هويت به همراه بازپرس كشيك جنايى به طرفش آمدند. مأمور بررسى صحنه جرم پس از سلام و احوالپرسى گفت: «گلوله به احتمال قوى از يك اسلحه كمرى شليك شده است. آثار باروت اسلحه هم روى لباس مقتول ديده شده كه تكه اى از لباس را براى آزمايش و تعيين نوع اسلحه و باروت برداشتيم. با اين حال بارش باران آثار انگشت را پاك كرده است. در اطراف جسد رد چند پا ديده شده كه يكى از آنها متعلق به مرد سرايدار و بقيه متعلق به مأموران است.»
سرگرد در ادامه پرسيد:
*داخل ساختمان با مورد مشكوكى روبه رو نشديد
نه! تمام وسايل داخل مرتب هستند.
بازپرس و كارآگاه سرگرم صحبت درباره حادثه بودند كه يكى از مأموران در حالى كه كلتى در دست داشت به طرف شان آمد.
قربان اين اسلحه را پشت ديوار باغ پيدا كرديم؛ ممكنه متعلق به قاتل باشه!
بازپرس اسلحه را به مأمور تشخيص هويت داد تا با انجام آزمايش هاى دقيق مشخص كنند آيا اين همان اسلحه اى است كه مرد ميانسال با آن كشته شده يا نه !
سرگرد قاسمى و بازپرس سپس داخل ساختمان رفتند تا از مرد سرايدار كه تنها شاهد جنايت بود تحقق كنند.
سرايدار حدود ۳۰ سال داشت و در اتاق كوچكى در ساختمان داخل باغ زندگى مى كرد.
سرگرد دفترچه اش را از جيبش درآورد و پرس و جو از احمد ـ مرد سرايدار ـ را آغاز كرد.
* چند وقت است اينجا كار مى كنى
حدود دو سال. البته قبل از آن به عنوان كارگر در كارخانه كار مى كردم كه مهندس ـ مقتول ـ از من خواست به باغ بيايم و به عنوان سرايدار مشغول به كار شوم.
* حادثه چگونه رخ داد
آقاى مهندس هفته اى يك بار به باغ مى آمد و به دستور دكترشان اينجا قدم مى زدند...
بازپرس ناگهان حرف هاى احمد را قطع كرد و پرسيد:
* راستى! بيمارى مهندس چه بود
ايشان مدتى قبل به دليل فشار كارى سكته قلبى كردند. دكتر هم خواسته بود هر وقت خسته شدند به باغ بيايند و در اينجا قدم بزند تا به آرامش برسند.
* خب در مورد امشب بگو
بله مى گفتم كه حدود ساعت ۷ عصر مهندس به باغ آمد و پس از خوردن چاى مشغول قدم زدن شدند. باران مى آمد، از ايشان خواستم همراه خود چتر ببرند اما آقا گفتند: باران به آدم آرامش مى دهد. حدود يك ساعت و نيم در باغ قدم زدند. هوا كم كم داشت تاريك مى شد كه سراغ آقا رفتم ببينم شب در باغ مى مانند يا نه. وقتى نزديكى ايشان رسيدم مردى را ديدم كه در فاصله حدود چهار مترى اش ايستاده بود. او با ديدن من هراسان اسلحه اش را به طرف آقا گرفت و شليك كرد. بعد هم با ترس از آنجا فرار كرد. با عجله به دنبالش دويدم اما در كوچه موتورسوارى منتظرش بود كه با كمك او فرار كرد.
سرگرد در حالى كه سرگرم يادداشت مطالبى در دفترچه اش بود، پرسيد:
* مهندس چطور هيچ مقاومتى در برابر آن مرد نداشت
مرد تيرانداز پشت سر آقا ايستاده بود.
* چهره قاتل را ديدى
بله! مردى با قد متوسط، صورتى گرد و موهاى كم پشت سياه بود.
بازپرس همان موقع از سرگرد خواست احمد را براى چهره نگارى به اداره آگاهى انتقال دهند.
آنها در حال خروج از ساختمان بودند كه صداى شيون و زارى زنى از داخل باغ به گوش رسيد. همسر مقتول بود كه پس از شنيدن خبر خودش را به آنجا رسانده بود.
همان موقع و همزمان با پايان تحقيقات مقدماتى، بازپرس دستور انتقال جسد به پزشكى قانونى را صادر كرد. كارآگاه نيز دوباره به محل حادثه رفت تا شايد سرنخى كشف كند. محل افتادن جسد در حالى خشك بود كه اطراف كاملاً خيس شده بود.
هيچ مورد مشكوكى در محل نبود تا سرنخى براى كشف راز جنايت باشد. سرگرد و بازپرس در ادامه به طرف همسر مقتول رفتند. زن جوان در حالى كه بشدت بى تابى مى كرد بريده بريده به پرسش ها جواب مى داد. او با تأييد حرف هاى احمد درمورد بيمارى شوهرش گفت: «همسرم ظهر با من تماس گرفت و گفت مى خواهد به باغ برود. او هميشه قبل از ساعت ۹ به خانه مى آمد. با طولانى شدن غيبتش به باغ زنگ زدم كه احمد گفت همسرم را كشته اند.»
* شوهرتان با كسى مشكلى نداشت
 نه. او مرد مهربانى بود و با همه به خوبى رفتار مى كرد.
سرگرد ناگهان به موضوعى مشكوك شد، دفترچه اش را بيرون آورد و به مرور حرف هاى احمد پرداخت. بله، او درست حدس زده بود. قاتل مرد سرايدار بود كه با نقشه اى بچه گانه پس از قتل مهندس قصد داشت مسير تحقيقات را عوض كند.
او سريع موضوع را به بازپرس اطلاع داد و با بيان سه دليل خواستار بازداشت احمد شد.
او دوباره تحت بازجويى قرار گرفت و ناچار به قتل اعتراف كرد و گفت: به خاطر اختلاف حقوق با مهندس درگير شده بودم. به همين خاطر در يك لحظه از كوره در رفته و با اسلحه او را كشتم.
خوانندگان گرامى با بيان سه دليل سرگرد قاسمى براى دستگيرى قاتل مى توانند پاسخ معماى پليسى را به نشانى خيابان شهيد دكتر بهشتى، خيابان خرمشهر، شماره ۲۱۲ گروه حوادث، بخش معماى پليسى ارسال نمايند. لطفاً پشت پاكت قيد نماييد مربوط به معماى پليسى.
پاسخ معماى پليسى
نسخه مرگ براى خانم دكتر
سرگرد قاسمى با اشاره به چهار دليل، شاهين را در قتل همسرش مقصر دانست.
۱- افتادن جسد با صورت بر روى زمين نشان مى داد از پشت سر به نيلوفر شليك شده است.
۲- فرستادن سرايدار به بيرون خانه از سوى شاهين براى پيدا كردن گلوله و پوكه.
۳- اطلاع داشتن شاهين از رابطه همسرش با سامان و خوددارى از بازگو كردن موضوع در جريان بازجويى ها.
۴- ريختن خرده شيشه داخل خانه نشان مى داد، گلوله ها از بيرون شليك شده است.
اسامى خوانندگان پليسى
هادى رهبر رضاخانلو از تهران، سميه قورچيان از تهران، كيميا مشتاق از اراك، حبيبه قره آغاجى از نقده، زهرا حلاجيان از رامسر، بنفشه شريفى از مشهد، ايمان زندى از تنكابن، محمدرضا مشتاق از اراك، پيمانه الهى از كرج، يوسف موسوى از چالوس، الهام زندى از تنكابن، فرشاد ملكى از تهران، فائزه ملكى از تهران، مارينا خانى از تهران، محمدرضا ملكى از سبزوار، اسفنديار على خانى از شهر جديد پرديس، مهران محمدى از كرمان، خسرو پرويزى نژاد از لنگرود، جمشيد طاووسى اصل از كرج، عليرضا درخشان راد از همدان، بهمن دل شب از رامسر، زهرا شادابى از كرج، رحيم شادابى از كرج، اصغر راننده پور از مشهد، نرگس خمارلو از اسلامشهر، فاطمه شيرى از كرج، بهمن ايمانى از اسلامشهر، كيوان اسماعيلى از ورامين، پريسا سينايى از چالوس، رضا على وردى از ورامين، سعيد خسروى از نوشهر، پژمان طاهرى از تهران، آزاد تقى لو از گرگان، زهرا انازى از دزفول، تقى ميرزايى از كرج، على مصطفايى از خمين، كريم افشارى از انديمشك، سوسن فخر از قم، شروين طلايى از شهررى، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، حميدرضا رفعت از كيش، سيما آذينى از شهررى، مهشيد على زاده از بهشهر، تقى مساوت از تهران، حسين نگارنده از تهران، ليلا قاسم آبادى از هشتگرد، بيژن يارحسينى از قم، بهمن آسمانى از كرمانشاه، حيدر كوشكى از تهران، حسين على جمشيدى از تهران، حميدرضا حسين نژاد از بندر آستارا، مريم السادات جليلى از يزد، مريم آموزگار از تهران، محمود عليزاده از تهران، عليرضا گيلاس وند از شاهرود، شهرزاد تقسيمى، رامين احدى از بهشهر، احترام حاجى خانى فرد از تهران، كتايون رادمنش از شيراز.
براساس داستانى واقعى
خواستگار شياد
372669.jpg
فرزام شيرزادى
قطره هاى ريز باران در چرخش باد، بر شيشه هاى پنجره مى نشست. «آيدا» كه دلشوره و اضطراب و انتظار طولانى او را به افسردگى كشانده بود، در حالى كه بى اختيار نام «فرهاد» را نجواكنان و زير لب تكرار مى كرد، نگاه سرد چشم هاى خسته اش را از وراى شيشه باران خورده پنجره روى برگهاى زرد و خيس نارون ها و اقاقى هاى خزان زده كوچه مى گرداند. شايد هنوز كورسويى از اميد در دل رميده اش باقى مانده بود تا با شوق و ته مايه اى از دلهره بار ديگر ببيند كه فرهاد - مثل هميشه - با وقت شناسى از راه برسد و ماشينش را روى شيب دراز كوچه بن بست تا مقابل خانه آنها براند، و بعد زنگ بزند و يك دسته گل ميخك سرخ و صورتى را براى او در هوا و بالاى سرش تكان بدهد و بخندد.
شامگاه زودرس پائيزى پاورچين از راه مى رسيد و تاريكى همراه با باران فرو مى ريخت اما از فرهاد خبرى نبود. آيدا گوشه پرده پشت پنجره را رها كرد و خميده برگشت و لبه تختخوابش نشست. با احساس خفيف دل به هم خوردگى، آب در دهانش جمع مى شد همان طور كه نشسته بود، در تاريكى اتاق خوابش دست پيش برد و كورمال از ته كشوى كنار ميز آرايش يك قوطى كوچك فلزى را بيرون آورد. در ظريف آن را بر لولاى ريز و نازكش گرداند و بازش كرد. از درون آن كه هنوز پر به نظر مى رسيد يك دانه قرص برداشت و آن را ميان نوك انگشت هاى شست و سبابه اش چرخاند. پلك هاى چشمهايش را برهم فشرد و قرص را به دهان گذاشت. چه تلخ بود و بدمزه. حال و حوصله اى برايش نمانده بود تا به آشپزخانه برود و با يك فنجان چاى يا نسكافه يا جرعه اى نوشابه يا آب قرص را ببلعد. آن قدر بزاق لزج در دهانش تراوش كرده بود كه به راحتى قرص زهرمارى را فروداد. حالا بايد كمى صبر مى كرد تا مواد فشرده در قرص در معده اش منفجر شود و آرام آرام او را به خلسه ببرد.
با احساس گشوده شدن چند گره در پشت گردن و ميان دوكتفش، روى تختخواب دراز كشيد و ساعد دست راستش را بر پيشانى فشرد. چشم هايش را بست و چهره خوش تراش فرهاد را تجسم كرد كه شاخه اى از موهاى بلوطى اش را با سرانگشتان بلند از روى پيشانى و گوشه ابرويش كنار مى زند و نگاه نافذ و شوخ چشم هاى سياه درخشانش را به او مى دوزد و لبخندزنان مى گويد: «آيدا! تو مالك قلب من و تمام وجودم هستى...»
و بعد ادامه مى دهد: «كارها دارد جور مى شود، شعبه و نمايندگى شركت مان در دبى بدون حضور و وجود من در آنجا راه نمى افتد. مى روم و نهايتاً يك هفته تا ده روز ديگر برمى گردم... برمى گردم و... آن وقت چى مى شود ازدواج! و بعد براى ماه عسل پرواز مى كنيم. به كجا به سياتل! مى دانى كه... سياتل از زيباترين شهرهاى شرق امريكاست.»
***
حالا ديگر قرص دارد تأثير اتش را در مغز و همه اندام هاى آيدا توزيع مى كند.اما در اعماق ذهن و جانش صدايى سرد اين سؤال را با سماجت تكرار مى كند: «يك هفته شده است بيست و يك روز و هنوز هم خبرى از فرهاد نرسيده» او كه هر جا بود در شبانه روز دست كم بيست و چهار بار به تو تلفن مى زد! چرا باز هم دارى خودت را گول مى زنى ! چرا نمى خواهى قبول كنى كه آن آقاى خوش تيپ و جذاب از تو سير و دلزده شده و براى هميشه تو را رها كرده و رفته دنبال كارش !»
يك باره از جا كنده مى شود و دوباره سراغ پنجره مى رود. گوشه پرده ترمه را كنار مى زند و به شب، باران و انعكاس نور چراغ ها بر آسفالت خيس و سياه نگاه مى كند. آن صداى سمج درونى با لحنى شوم و سرد مى پرسد: «اصلاً تو چقدر آقافرهادت را مى شناسى، دختر بدبخت معتاد »
ريزش باران تند شده و شاخه هاى درختان كوچه با آخرين برگ هاى خزان زده اى كه بر آنها آويخته مانده اند، در باد تكان مى خورند. «آيدا» به يك شب بارانى ديگر بازگشته است، به شبى بارانى در اوايل بهار گذشته...
آن شب آيدا همراه دو نفر از دوستان و همكلاسى هاى دانشكده اش به يك نمايشگاه رفته بودند كه در بازگشت و پس از خداحافظى و جدا شدن از آنها، ترجيح داد در هواى خوش بهارى - پيش از رفتن به خانه - كمى پياده روى كند. اما ابرهاى گسسته و تكه پاره انگار ناگهان به هم پيوستند و بارانى كه ريز ريز شروع شده بود تند و تندتر شد. آيدا كه آن شب ماشين نداشت مجبور شد زير رگبار، كنار خيابان بايستد تا با يك تاكسى دربستى به خانه برگردد. دو سه دقيقه بيشتر نگذشته بود كه يك پژو كنار كشيد و جلو پايش توقف كرد. جوانى خوش سيما كه شيشه سمت راست را به سرعت پائين فرستاده بود، با لحنى سنگين و سرشار از ادب به او گفت: «خواهش مى كنم سوار شويد، نترسيد!» در طنين و آهنگ افسونگر صدايش چنان رازى وجود داشت كه آيدا بى اراده و با آسودگى خيال در را باز كرد و سوار شد و با متانت گفت: «سلام، آقا»
در طول مسير كه گاه در ترافيك فشرده مى ماندند مرد جوان با جمله هاى كوتاه ولى رسا و سنجيده از خودش صحبت كرد و گفت كه همراه خانواده اش مقيم امريكا هستند و با درجه كارشناسى ارشد در رشته برنامه ريزى اقتصاد از يك دانشگاه معتبر فارغ التحصيل شده و براى راه اندازى نمايندگى يك شركت صادرات و واردات در تهران و دبى به ايران آمده است. چقدر خوش قيافه، متين و مؤدب بود. در عين حال در كلامش هم نوعى سبكبارى توأم با شوخى كه لابد شاخص خوش طبعى و بلندنظرى اش بود، احساس مى شد. «آيدا» با شنيدن اين حرف ها غيرمستقيم تا حدى دستپاچه و عوامانه گفت كه خانواده اش نه فقط او، بلكه برادر و خواهر كوچكترش را هم براى هر نوع تصميم گيرى درباره زندگى و آينده شان كاملاً آزاد گذاشته اند. در شتابزدگى و تحت تأثير جذابيت هاى «فرهاد» گفت كه پدرش «مهندس» است و مادرش هم تحصيلات عاليه داشته و جسته گريخته از رفاه و «اصالت» خانوادگى شان سخن به ميان آورد. اما واقعيت ها چنان نبود كه او مى گفت. پدرش در واقع يك مقاطعه كار بود و برخاسته از يك شهرستان كوچك كه پانزده، بيست سال پس از مهاجرت به تهران به سرعت «پولدار» شده بود و ديگر ظاهراً به ياد نمى آورد كه تا بيست و چند سال قبل يك «بنا»ى زرنگ، حسابگر و به هر حال اهل هرگونه زد و بند بوده است.
«فرهاد» او را تا پشت در خانه رساند و بالاخره «قرار»گذاشتند كه هرچه زودتر همديگر را ببينند. آن شب «آيدا» چنان شيدا شده بود كه وقتى از پله هاى خانه شان در آن كوچه بن بست و پر دار و درخت، در يكى از خيابان هاى فرعى شمال شهر بالا مى رفت، با سرگيجه اى مملو از هيجان، كم و بيش تلوتلو مى خورد. روزهاى بعد، آمد و رفت «فرهاد» به خانه آنها شروع شد. او هر بار با هدايا، دسته گل و شيرينى مى آمد و با رفتار و گفتار سرشار از جاذبه اش نه فقط دل «مهندس» - پدر «آيدا» - را حسابى به دست آورده بود، بلكه مادر «آيدا» را هم سخت شيفته خود كرده بود. كوتاه مدتى نگذشته بود كه ديگر بسيارى از خويشاوندان و دوستان خانوادگى، «فرهاد» را نامزد و همسر آينده «آيدا»ى بسيار خوشبخت به حساب مى آوردند. يك بار هم در يكى از ميهمانى هايشان، يكى از دوستان «آيدا» كه دختر پرشور و شرى بود و آشكارا سعى مى كرد در رقابت با «آيدا» توى قلب و فكر «فرهاد» راهى پيدا كند، خيلى صريح و بى محابا، پيش روى همه گفت كه «فرهاد» شبيه يكى از هنرپيشه هاى معروف امريكايى است و تنها تفاوتشان اين است كه چشم هاى درخشان «فرهاد» رنگى نيست، ولى در عوض از آقاى هنرپيشه چند سانتى مترى قدبلندتر و ورزيده تر است!
پدر و مادر «آيدا» كه جذب «فرهاد» شده بودند بالاخره رخصت دادند كه «آيدا» به همراه او براى تفريح و گردش و اقامت در ويلايى كه متعلق به «مهندس» بود، سفرى كوتاه به شمال بروند. در اين سفر بود كه «فرهاد» يك شب با حركتى بسيار عادى قوطى فلزى ظريف و كوچكى را از جيب كاپشنش بيرون آورد و در حالى كه لبخند جادويى اش را نثار چهره «آيدا» مى كرد، يك دانه قرص سفيد ريز از درون جعبه خارج كرد و به دهان انداخت و جرعه اى نسكافه هم بدرقه اش كرد. «آيدا» در ظاهر خونسرد و بى تفاوت به او نگاه مى كرد. «فرهاد» قوطى را جلو او گرفت و گفت: «اين حب نشاط است! نمى دانى چه معجون عجيبى است. نترس! يك دانه بردار و تجربه كن. بيا، بگير و بيندازش بالا، نترس عزيزم!» و «آيدا» چشم بسته، مجذوب و شيدا فرمان برد و يك دانه ديگر از آن قرص ها خواست اما «فرهاد» گفت: «حالا صبر كن، عجله نكن عزيزم؛ خيلى كارها با هم داريم كه بايد حالا و در آينده انجام دهيم. به من اعتماد كن.»
و آن شب «آيدا» احساس مى كرد چهار فصل سال را يكجا در تابستان دريايى شمال، چند گام بر فراز زمين و ثقل آن مى گذراند...
در روزها و هفته ها و چند ماه بعد هم، خانه و خانواده «آيدا» شده بود خانه و محل زندگى «فرهاد». در اين مدت او چند بار به دبى رفت و يا نشان داد كه براى امور نمايندگى شركت مورد نظرش به دبى مى رود. هر بار هم با هدايايى بسيار گرانقيمت باز مى گشت و سخاوتمندانه بذل و بخشش مى كرد. هر بار هم با يك اتومبيل جديد گرانقيمت مى آمد و مى رفت. مى گفت چون قرار است بزودى به امريكا برود و برگردد، مجبور شده از يك تلفن همراه اعتبارى استفاده كند. اغلب شب ها، پس از گپ زدن هاى بسيار صميمى و دلپذير و آسان با «مهندس» - پدر - و مادر هميشه شيك پوش «آيدا» و خواهر و برادر او، دفترهاى مختلفى را روى ميز مى گذاشت. چند دسته چك را كنار آنها قرار مى داد و شروع مى كرد به محاسبه هاى «تخصصى» و گيج كننده. هر چيز و همه چيز نويد از آينده اى بسيار روشن و سرشار از شادكامى و سعادت مى داد.
در اين ميان «آيدا» ديگر به وضوح و بدون هيچ ابهامى دريافته بود كه بدون مصرف قرص كه فقط در اختيار «فرهاد» بود، ذره اى توان جسمى و روحى براى سرپا ماندن و گذران زندگى متعارف را ندارد.
پائيز كم كم از راه مى رسيد و قرار بر اين بود كه «فرهاد» براى انجام آخرين امور مربوط به راه اندازى شعبه و نمايندگى شركتشان به دبى برود و ظرف يك هفته تا ده روز برگردد. دو، سه روز پيش از اين سفر، در حالتى از نگرانى، حجب و سكوت هاى كوتاه، فهماند كه در وضعيتى اضطرارى و خطير و تعيين كننده، براى اتمام كار نياز به ۲۰۰ ميليون تومان پول دارد. ظاهراً بنا به دلايلى كه مربوط به يك تأخير ناگزير در انجام امور بانكى بين المللى مى شد، حواله اى كه مى گفت هر چه زودتر مى بايد به دستش مى رسيده، نرسيده است. «آيدا» دور از چشم او كه بر دفترها و كاغذهايش متمركز شده بود، به پدرش - مهندس! - اشاره اى كرد. «مهندس» با ته رنگى از ترديد، پيشنهاد كرد كه عجالتاً مى تواند اين مبلغ را در اختيار او بگذارد تا بعد با هم تسويه حساب كنند. «فرهاد» كه براى اولين بار به شدت جدى شده بود و اخمى ملايم به پيشانى داشت با اكراه و اين شرط «بزرگوارى» پدر همسر آينده اش را پذيرفت كه يك قطعه چك سفيد امضا را به عنوان وثيقه بگذارد. تعارفات زيادى رد و بدل شد و بالاخره مهندس چك او را پذيرفت و ترتيب انتقال ۲۰۰ ميليون تومان را داد. دو روز بعد «فرهاد» رفت؛ با اين قول و قرار كه حداكثر تا دو هفته يا نهايتاً ده روز ديگر برگردد و مقدمات ازدواج و جشن عروسى را فراهم كند... روزها و هفته ها گذشت و «فرهاد» نيامد. گويا از صفحه روزگار غيب شده بود!
«آيدا» رنگ پريده و تكيده پائين شكايتى را كه قرار بود به پليس تسليم كند، امضا كرد.
او، تهى از همه چيز، حتى نسبت به تعقيب پليسى و قضايى «فرهاد» هم بى تفاوت شده بود...


|   شناسنامه   |   آرشيو   |