|
نگاهى به پرونده چارلز مانسون مخوف ترين جنايتكار دنيا
دستـــــــــــور قتل
|
|
|
محمود رافع/ بخش دوم «مانسون» كه فرزند نامشروع يك زن ۱۶ ساله بود، نوامبر ۱۹۳۴ در امريكا به دنيا آمد. او پس از پشت سر گذاشتن يك زندگى پر فراز و نشيب راهى پرورشگاه هاى مختلف شد. در نوجوانى هم به دليل ارتكاب سرقت و جرائم مشابه بارها زندانى شد. او در جوانى با چند تبهكار ديگر گروهى را راه اندازى كرد كه با تفكر و عقايد پوچ گرايانه مرتكب جنايت هاى مختلف و فجيع شدند. آنها در نخستين جرم جنايى خود يك مرد سياهپوست را هدف گلوله قرار دادند. بعد هم به تصور اين كه او كشته شده است از ترس شناسايى و دستگيرى زندگى مخفيانه اى در پيش گرفتند. اندك زمانى پس از نخستين حادثه، دومين شوك به اعضاى گروه «مانسون» وارد شد. اين شوك، مربوط به قتل يكى از بازيگران هاليوود به نام « بابى بيسوليل » بود. هنرپيشه ۲۱ ساله اگرچه بازيگر مشهور و مطرحى نبود اما در چندين فيلم و تئاتر به ايفاى نقش پرداخته بود. «بابى» در كنار حرفه هنرپيشگى، يك فروشنده خرده پاى مواد مخدر هم بود كه شراكت و همكارى مختصرى هم در اين زمينه با افراد مانسون داشت. يك روز صبح بابى مهمان مزرعه «مانسون» بود، كه چند جوان عصبانى به ملاقاتش رفته و ادعا كردند موادى كه از بابى خريده اند قلابى بوده و آنها را مريض كرده است، به همين خاطر آمده بودند كه پول خود را از بابى پس بگيرند. جوان هاى عصبانى، مانسون و بابى را تهديد كرده و به طرف شان اسلحه كشيدند و بعد از كمى جار و جنجال، در حالى مزرعه را ترك كردند كه داد مى زدند: «فردا براى پس گرفتن پول برمى گرديم.» پس از رفتن آنها، بابى به مانسون گفت كه ادعاى اين اراذل كذب محض است چون مواد را از يكى از دوستان صميمى خود به نام «هينمان» خريده بوده و به او هم اطمينان كامل دارد. اما مانسون اصرار داشت كه هينمان به او نارو زده است و نبايد به اين نوع دوستى ها اعتماد كند. غروب همان روز بابى به همراه دو نفر از افراد گروه «مانسون» براى صحبت با «هينمان» به آپارتمان او رفت. دو نفرى كه همراه بابى رفتند، «سوزان اتكينز» و «مارى برونر» بودند. هينمان كه يكى از دوستان قديمى بابى بود، دستى هم در موسيقى داشت و شهرتى از اين راه به هم زده بود و به دليل همين شهرتش بود كه سوزان و مارى مشتاق بودند او را ببينند و از اين رو بابى را همراهى كردند. موقعى كه اين سه نفر به خانه «هينمان» رسيدند او را در حالتى غيرطبيعى ديدند كه به ميهمانانش ناسزا مى گفت و در جواب بابى هم كه از او درباره كيفيت مواد مى پرسيد جواب سر بالا مى داد. در پاسخ به اصرار بابى براى بازگرداندن پول مواد هم گفت كه هيچ پولى در بساط ندارد. بابى كه از اين وضعيت كلافه شده بود و تحمل شنيدن حرف هاى «هينمان» را نداشت اسلحه اى را از جيبش درآورد و دو گلوله به سقف شليك كرد. بعد كلت را به دست «سوزان» داد و از او خواست اگر «هينمان» از جايش تكان خورد به طرفش شليك كند. همان موقع هم خودش به سراغ اتاق ها و كمدها رفت تا ببيند اگر پولى هست بردارد. موقعى كه بابى در اتاقى ديگر بود، «هينمان» به طرف «سوزان» يورش آورد و توانست اسلحه را به زور از او بگيرد. در اين ميان برونر كه حسابى وحشت زده شده بود به مانسون تلفن زد و خيلى مختصر و آهسته، شرح ماوقع را گفت. مانسون هم بلافاصله همراه يكى ديگر از اعضاى گروه به نام «گرى ديويس» به طرف خانه «هينمان» حركت كرد. گرى مسلح به تفنگ بود و مانسون فقط يك خنجر بزرگ همراه داشت. وقتى بابى از اتاق خارج شد تفنگ را در دست «هينمان» ديد كه آن را به سوى سوزان نشانه رفته بود. بابى از پشت به هينمان يورش آورد و با هم گلاويز شدند. در همين موقع يك تير هم از اسلحه خارج شد كه به ديوار خورد. «بابى» و «هينمان» بعد از كلى كلنجار رفتن با هم و بعد از آن كه در جريان اين گلاويز بودن، رفاقت شان را به هم يادآورى كردند به توافق رسيدند كه «هينمان» يكى از دو خودرواش را در ازاى پول مواد قلابى به بابى بدهد. اما قضايا به نحوى ديگر پيش رفت. مانسون به خانه هينمان رسيد و در زد. بابى در را باز كرد و مانسون كه بى خبر از توافق آن دو بود با عصبانيت، با خنجرى كه در دست داشت به طرف هينمان حمله كرد و ضربه اى به صورت «هينمان» كوبيد و او را بشدت مجروح كرد. مانسون و گرى بلافاصله از آنجا گريختند. بابى، اتكينز و برونر وقتى خونريزى شديد هينمان را ديدند تصميم گرفتند زخمش را با پارچه ببندند اما جراحت وارد شده بر هينمان خيلى عميق تر و جدى تر از آن بود كه با يك باندپيچى سطحى و سرپايى بهبود يابد. از همين رو بابى با مانسون تماس گرفت و به او گفت كه آن زخم خنجر و خونريزى ناشى از آن خيلى عميق است. مانسون در جواب به او گفت «فكر كنم مى دانى اگر من به جاى تو بودم چه كار مى كردم. تو هم همان كار را بكن. يعنى قتل!». بابى كه هنوز مردد بود چه تصميمى بگيرد، وقتى تصور كرد كه «هينمان» در صورت زنده ماندن بلافاصله سراغ پليس خواهد رفت، بر ترديدهايش غلبه كرد و با ضربات پياپى چاقو، او را به قتل رساند و مثل صحنه هاى فيلم هاى خشن هاليوودى، با خون هينمان روى ديوار آپارتمانش شعارنويسى كرد. سپس بابى و برونر و اتكينز سوار بر دو ماشين هينمان ـ فولكس واگن و يك فيات ـ از محل جنايت گريختند. چند روز بعد، پليس جنازه هينمان را در آپارتمانش كشف كرد. آنچه پليس بعد از كشف جسد و بازبينى، در صورتجلسه خود نوشت اين بود كه «هينمان با ضربات متعدد چاقو به قتل رسيده است و سه روز از مرگش مى گذرد.» روز ششم آگوست همان سال، بابى هنگام رانندگى با ماشين فيات هينمان، به اتهام ارتكاب يا مشاركت احتمالى در قتل بازداشت شد. پليس هم در بازرسى ماشين، چاقويى ـ آلت قتاله ـ را در صندوق عقب ماشين كشف كرد. دو، سه روز بعد نيز، خبر بازداشت او به گروه «مانسون» رسيد. طبق اظهارات بازپرس آنها پس از شنيدن خبر تصميم گرفتند به هر شكل ممكن بابى را نجات دهند. در نهايت نقشه كشيدند مرتكب قتل هاى مشابه شوند تا از بابى رفع اتهام شود و پليس به اين نتيجه برسد كه بابى، قاتل نيست. آنها حتى تصميم گرفتند به همان شيوه با خون قربانيان، شعارهايى روى در و ديوار محل هاى جنايت بنويسند. اما قبل از عملى كردن اين نقشه تصميم گرفتند روحيه از دست رفته خود را تقويت كنند ، به همين خاطر پس از پايكوبى براى خريد به بازار رفتند اما هنگام استفاده از كارت هاى اعتبارى سرقتى باز هم شوك ديگرى به آنها وارد شد چون پليس دو تن از آنها - مارى برونر و ساندرا گود - را به اتهام استفاده از كارت هاى اعتبارى مسروقه بازداشت كرد. اين بازداشت ها خشم اعضاى شبكه «مانسون» را به همراه داشت و آنها را مصمم كرد نقشه شوم خود را تحت هدايت مانسون اجرا كنند. مانسون به خوبى مى دانست كه با اين تصميم، حتى اگر خودش هم مرتكب هيچ قتلى نشود در صورت دستگيرى به حبس ابد محكوم خواهد شد. به همين دليل از «تكس واتسون» خواست كه او هدايت عمليات را به عهده بگيرد. مانسون به «تكس» گفته بود كه: «تو جانت را مديون من هستى چون تو را از مرگ حتمى در موقع درگيرى با آن تاجر سياهپوست نجات دادم (آنها در زمان اين بحث، گمان مى كردند كه تاجر سياهپوست را به قتل رسانده اند). پس از آن هم بايد شبكه را هدايت كنى!» * قتل هاى وحشيانه تيت- لابينا غروب ۹ اوت ۱۹۶۹ سرآغاز قتل هايى بود كه جهان را در بهت و حيرت جانى ها فرو برد. طبق اعترافات «تكس»، مانسون به وى توصيه كرده بود كه براى اجراى نقشه شوم خود از محله سيه لو كار خود را آغاز كنند چرا كه او قبلاً با اين محله آشنايى داشت و به آنجا رفت و آمد مى كرد. دليل ديگر اين توصيه، آن بود كه محله «سيه لو» در منطقه اى نسبتاً دورافتاده و خلوت قرار داشت. در آن غروب وحشت زا، «تكس واتسون» به همراه سه عضو ديگر گروه به نام هاى «كاسابين»، «اتكينز» و «كرنوينكل» سوار بر ماشين فورد يكى از افراد مزرعه راهى محل مورد نظر شدند كه قرار بود سرآغاز جنايات اين باند مخوف باشد. از اين جمع چهار نفره، «كاسابين» رانندگى را به عهده داشت چرا كه او تنها عضو گروه بود كه گواهينامه رانندگى داشت . تجهيزات قاتلان هم يك اسلحه، چندين كارد و خنجر و قمه، يك طناب بلند و محكم و مقدارى لباس براى تعويض پس از ارتكاب قتل بود. آنها هنگامى كه به خيابان سيه لو رسيدند ماشين را متوقف كردند. «واتسون» يك انبر از صندوق عقب ماشين برداشت و به طرف درِ ورودى خانه مورد نظر رفت و سيم تلفن را قطع كرد. سپس به طرف ماشين برگشت و آن را انتهاى كوچه پارك كرد. او طنابى را كه با خود آورده بود روى دوشش انداخت. اسلحه اش را برداشت و به افراد گروه اشاره كرد كه دنبالش بروند. جنايتكاران تا ورودى خانه رفتند اما همانجا از ترس اين كه مبادا در ورودى، سيستم امنيتى يا دوربين مداربسته اى كار گذاشته شده باشد، تصميم گرفتند از ديوار وارد شوند. در همين ميان، چراغ هاى ماشينى را ديدند كه به طرف آنها مى آمد. بلافاصله همه افراد گروه، با ديدن نور ماشين، پشت درختچه هاى كنار ديوار مخفى شدند. در همين حين واتسون به طرف ماشين رفت و در حالى كه اسلحه را به سوى راننده نشانه رفته بود فرياد زد «ايست!». راننده كه از ساكنين همان محله بود با ديدن اسلحه واتسون، رنگ از رخش پريد و با صداى لرزان، هى تكرار مى كرد «نه! لطفاً كارى به من نداشته باش! نه! تو رو خدا شليك نكن...». ولى واتسون، بى اعتنا به التماس هاى جوان نوزده ساله - استيون پارنت - چهار گلوله به سر او شليك كرد. ادامه دارد
|