دوشنبه ۳ تير ۱۳۸۷ - ۱۹ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Mon, Jun 23, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
سياست۱
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ويژه سوم تير۱
ويژه سوم تير۲
ويژه سوم تير۳
ويژه سوم تير۴
ويژه سوم تير۵
ويژه سوم تير۶
ويژه سوم تير۷
ويژه سوم تير۸
اوقات شرعى
اجتماعى
جنگ ديگران ‎/ نگاهى به رمان «جنگ و صلح» لئو تولستوى
گفت وگو با سردار محمد على نورانى
گذرى كوتاه بر زندگى كنت لئو تولستوى
جنگ ديگران ‎/ نگاهى به رمان «جنگ و صلح» لئو تولستوى
يك تحريف قدرتمندانه
373479.jpg
شمس الدين باخترى

* يك
افسر فرياد زد: همه توپ ها، رگبار، آتش!
استوارى به نزد افسر ارشد دويد (با لحن پيشخدمتى كه در ضيافت شامى به ميزبان اطلاع دهد كه سفارشى كه خواسته است تمام شده) ترسان به نجوا به او گفت كه ديگر گلوله نمانده.
افسر نگاهى به پى ير انداخت و فرياد زد: پس اين ناكس ها چه مى كنند ـ صورت افسر ارشد سرخ شده بود و عرق از آن مى ريخت، اخمش درهم بود و چشمانش برق مى زد. با نگاهى از پى ير گريزان به سرباز فرياد زد: بدو ذخاير و صندوق هاى گلوله را هرچه هست بياور.
پى ير گفت: من مى روم! ـ افسر بى آن كه به او جوابى بدهد با قدم هاى بلند به جانب ديگر رفت و فرياد زد: تيراندازى موقوف... بس كنيد.
سربازى كه به او دستور داده بودند به دنبال گلوله برود با پى ير سينه به سينه شد، گفت: آخر ارباب، اينجا كه جاى تو نيست. اين را گفت و از تپه سرازير شد. پى ير جايى را كه افسر جوان نشسته بود دور زد و به دنبال او شتافت. يك، دو، سه، گلوله از بالاى سرش گذشت و جلو و در اطراف و پشت سرش فرود آمد. به پاى تپه رسيد. هنگامى كه داشت به صندوق هاى سبز مهمات نزديك مى شد ناگهان به خود آمد و در دل گفت: من دارم كجا مى روم ـ مردد ايستاد كه پيش رود يا بازگردد؛ ناگهان ضربه هولناكى او را واپس به زمين انداخت. در همان لحظه نور تند آتشى بزرگ چشمانش را خيره كرد و صداى كركننده سوت و انفجار چنان در فضا پيچيد كه گوش را از جا مى كند.
پى ير چون به خود آمد، تكيه بر دست ها، روى زمين نشسته بود. از صندوق هاى مهماتى كه پيش از آن در نزديكى اش بود اثرى نبود و فقط تخته هاى سبز شعله ور و كهنه هايى پراكنده روى سبزه هاى سوخته دود مى كردند و اسبى بقاياى مالبند شكسته اش را به دنبال كشان مى گريخت و اسب ديگرى مانند پى ير نقش زمين شده بود و زوزه هاى كشدار و دلخراشى مى كشيد.»
جنگ و صلح را بزرگترين رمان تاريخ ادبيات ناميده اند و اين به آن معناست كه «جنگ» شگفت تر از آن است كه گريز از آن، به نويسنده اى بزرگى بخشد يا رجوع به آن، آن بزرگى را از وى بگيرد.
تالستوى يك شاهكار ديگر هم دارد [آناكارنينا] كه جايگاه جنگ و صلح را ندارد شايد به اين دليل كه بخشى از روند زندگى انسانى در آن غايب است يعنى «جنگ»؛ كه به هر حال ناخواسته است اما درون خود جوهره رمان را با خود دارد كه كشمكش اميال انسانى با «وضعيت» است و «نابهنگامى» اتفاق ها را با خود دارد و ناگريزى انسان را از پذيرفتن؛ و تصادم «تدبير» را با «تقدير»؛ كه ويژگى بهترين آثار داستانى در طول تاريخ است، از اساطير يونان و شاهكارهاى «هومر» گرفته تا شاهنامه خودمان و اسطوره هاى ژرمنى حتى.
تالستوى احتمالاً خوشبخت بوده كه در سرزمينى جنگ خيز زاده شد، وگرنه چه كسى مى داند كه سرانجام «كنت» لذت جوى شب هاى مسكو كه به «آن» مى انديشيد و از «زمان» مى گريخت، به كجا مى انجاميد.
«جنگ و صلح» ماجراى حمله ناپلئون به روسيه تزارى است. ناپلئون وارث انقلاب فرانسه، خاموش كننده هرج و مرج پس از آن و سامان دهنده دستاورد هاى آن انقلاب بود اما مى پنداشت كه مى تواند با اتكا به اين همه دستاورد، ديكتاتورى هاى قرون وسطايى اسپانيا و روسيه را به سرزمين قانونمندى و آزادمنشى بدل كند. او شكست خورد و رمان تالستوى شرح اين شكست است. دليل اين شكست روشن بود؛ هيچ ملتى، دل خوشى از حمله يك قواى بيگانه به كشورش ندارد و به هر حال، «بيگانه» يك «بيگانه» است و در قرن نوزدهم، ناسيوناليسم حرف اول را در اروپا مى زد و ناپلئون با تمام هوش و فراست اش ـ كه گاه از يك حكمرواى قرن نوزدهمى بيشتر بود ـ اين مطلب را درنيافت و شايد هم دريافت! [چگونه ] او نيز درگير جنگ ميان تدبير و تقديرش بود؛ و شكست خورد!
* دو
«آجودان گفت: آتش توپ هاى ما سربازان را رديف رديف به خاك مى خواباند، با اين همه همچنان پا برجايند.
ناپلئون با صدايى ناصاف گفت: كمشان است، بيشترش كنيد! آجودان كه گفته ناپلئون را درست نفهميده بود پرسيد: اعليحضرت چه فرمودند
ناپلئون اخم درهم كرد و با صدايى ناصاف گفت: اشتهاشان زياد است، تا مى خورند بزنيد!
گرچه منظور ناپلئون بى اين دستور نيز اجرا مى شد ولى او دستور خود را داد چون گمان مى كرد كه از او انتظار اين فرمان را دارند و باز به جهان ذهنى عظمت موهوم خود بازگشت و دوباره (مانند اسب عصارى كه پيوسته راه رود و گمان كند كه آزاد است و كارى به ميل خود مى كند) همچون بنده اى مطيع به اجراى نقش بى رحمانه و غم افزا و غيرانسانى و سنگينى كه سرنوشت برايش مقدر كرده بود پرداخت.
تنها در آن ساعت و آن روز نبود كه چراغ وجدان و خردمندى اين مردى كه بار جور اين جنگ را بيش از ديگران بر دوش داشت تاريكى گرفت، بلكه تا پايان عمر نيز هرگز نتوانست به معنى خوبى و حقيقت و زيبايى و نيز معنى كارهايش پى ببرد، زيرا كارهايش بيش از آن با مفهوم خوبى و حقيقت متضاد و از هر آنچه انسانى است دور بود كه بتواند معنى آنها را بفهمد. او نمى توانست كارهاى خود را كه نيمى از جهانيان مى ستودند انكار كند، پس ناگزير بود كه از خوبى و حقيقت و ارزش هاى انسانى روى بگرداند.
فقط آن روز نبود كه ضمن بازديد از ميدان نبرد و تماشاى اجساد كشتگان و ناقص شدگان پراكنده روى زمين (كه او گمان مى كرد به اراده او كشته و ناقص شده اند) حساب مى كرد كه چند كشته روسى به يك فرانسوى مى ارزد و خود را فريب مى داد و در كار خود موجب شادمانى مى يافت زيرا يك فرانسوى را مقابل پنج روس مى گذاشت.
قضاوت تالستوى درباره ناپلئون، قضاوت نويسنده اى از طرف متخاصم جنگ است و البته مهم نيست كه درست باشد يا نه، مهم اين است كه ناپلئون ـ هر كه بوده هرچه كرده ـ اكنون از نگاه تالستوى سنجيده مى شود و توسط او به نسل هاى بعد شناسانده مى شود. اين، قدرت ادبيات است كه از تاريخ برتر است و بازندگان اين بازى، بازندگان ابدى اند حتى اگر تاريخ نويسان، قلم شان در خدمت تبرئه آنها باشد.
مى گويند تالستوى در نوشتن اين رمان، چندان مقيد به تاريخ نبوده و جنگ فرانسه و روس را به روايت خود تصوير كرده است. نويسنده بزرگ هم عصر او «ايوان تورگنيف» در تجليل از اين تحريف تاريخى، آن را شارلاتانيسم خوانده است! اما باز هم مهم نيست چون تعداد كسانى كه در دنيا، با نام تالستوى آشنايى دارند آشكارا بر تعداد كسانى كه تورگنيف را مى شناسند رجحان دارد و «شهرت» در ادبيات و هنر، حرف اول را مى زند!
ايران زنديه در اين باره مى نوسيد: «در بخش تاريخى، تالستوى در بند رعايت بى طرفى هم نيست. اين جنگاور قديمى، اين بار با قلم به مصاف دشمن مى رود. ناپلئون هميشه با دست هاى نرم و سفيد و فربه و شكمى گرد و برآمده در برابر آجودان ها و ژنرال ها و سربازان و حتى در برابر آينه نقش بازى مى كند، مى پندارد كه سرنوشت جهان را در دست دارد... در برابر اين ديو به خون تشنه، الكساندر مردى هوشمند و دوست داشتنى و حساس وصف مى شود كه گرچه ريزاندام است «از اوج جلالش در جست وجوى راهى به سوى والاترين فضيلت انسانى است» و اين همان الكساندرى است كه پوشكين درباره اش مى گويد: «صورت و حركاتش به دلقكان مى مانست!»
همه مى دانيم كه «جنگ و صلح» يك تحريف بزرگ تاريخى است اما باز آن را با لذت مى خوانيم و با شخصيت هاى روس آن همذات پندارى مى كنيم، و اين، معجزه ادبيات است.
گفت وگو با سردار محمد على نورانى
بازمانده
سهيلا طاهايى
آزادسازى خرمشهر اگرچه حادثه اى غرور آفرين، بزرگ، ماندگار و تاريخى است، اما همه حماسه اين شهر نيست.
شايد گزافه نباشد اگر گفته شود فتح خرمشهر بر ساير حوادث حماسى اين شهر سايه افكنده است. مقاومت ۳۳روزه مردم خرمشهر ازجمله آن رويدادهاست و آنطور كه بايد بدان پرداخته نشده است.
يورش دشمن به خرمشهر از نخستين روز جنگ آغاز شد به طورى كه در ۳ مهر ۱۳۵۹ (۴ روز پس از آغاز جنگ) خرمشهر تقريباً به محاصره كامل درآمد، اما نيروهاى دشمن پشت دروازه هاى شهر زمين گير شدند. مردم جانانه مقاومت مى كردند و با كمترين امكانات به مقاومت پرداختند و تنها سلاح آنان ايمان و غيرت بود و با همين سلاح توانستند تا بيش از يك ماه مقابل دشمن مجهز مقاومت كنند و رشادت هاى حماسى را در تاريخ ملت ها برجاى بگذارند.
اما افسوس كه اين بخش از تاريخ جنگ به طور شايسته معرفى و برجسته نشده است. اگرچه بسيارى از حماسه آفرينان دوران مقاومت خرمشهر در ميان نيستند و عزيزانى همچون محمد جهان آرا و بعد عبدالرضا موسوى و... با سفر شهادت ما را ترك كرده اند.
لكن هنوز هستند كسانى كه راوى آن روزهاى حماسى و به ياد ماندنى باشند. شانس با ما همراه بود و توانستيم يكى از چهره هاى مقاومت ۳۳ روزه خرمشهر را بيابيم و گوش جان به سخنانش بسپاريم.
محمد على نورانى از اعضاى اوليه سپاه خرمشهر و براى خرمشهرى ها چهره اى آشناست. او ابتدا از مشكلات و مسائلى كه مردم خرمشهر دراين ايام با آن دست به گريبان هستند سخن به ميان مى آورد و از نارسايى ها و كاستى هاى شهر و سطح پائين زندگى مردم خرمشهر گلايه مى كند و سفره دلى پردرد را مى گشايد و تنها با تذكر ما كه «قرار بود تصويرى از مقاومت مردم در روزهاى محاصره را ارائه دهى» به اصل موضوع گفت و گو باز مى گردد.
***
من محمد نورانى، فرزند خرمشهر، جانباز ۷۰ درصد كه خون خودم و دو برادر شهيدم و عزيزترين كسانم در اين شهر ريخته نمى توانم نسبت به وضعيت مردم شهرم بى تفاوت باشم و انگيزه اصلى من از اين گفت و گو طرح مشكلات و مسائل مردم شهرم است.
قبل از شروع جنگ ما شاهد تحولات زيادى از سوى نيروهاى عراقى در پشت مرزهاى خودمان بوديم. مسافرينى كه از كويت به خرمشهر مى آمدند مى گفتند كه نيروهاى زرهى عراق در مرز مستقر شده و خندق و سنگر ايجاد مى كنند. نيروهاى پياده آنان اردو زده اند و هواپيماهاى شناسايى آنان هر شب چندين نوبت برفراز خرمشهر به پرواز درمى آمدند.
همه چيز حاكى از آن بود كه عراق درحال آماده شدن براى يك حمله به ايران است. با اين وجود كسى به فكر دفاع و تجهيز نوار مرزى نبود. سپاه خرمشهر دائماً احتمال جنگ عراق را گوشزد مى كرد و تقريباً ۱۰ روز قبل از شروع رسمى جنگ ما در درگيرى هاى پراكنده با عراقى ها شهيد و مجروح داده بوديم ولى كسى به فكر تجهيز و تقويت ما نبود. وقتى جنگ شروع شد، سپاه خرمشهر فقط يك عدد آرپى چى،۷ يك عدد خمپاره انداز دوشكا و چند تيربار داشت. آن زمان در سپاه خرمشهر محمد جهان آرا، احمد فروزنده، رضا موسوى، بهمن اينانلو و بنده بوديم ، بعد از غائله خلق عرب كه بچه هاى تهران و لرستان به منطقه آمدند قرار شد سپاه خرمشهر با عضويت افراد بومى تشكيل شود و اين اتفاق افتاد و شهيد جهان آرا نيز به فرماندهى انتخاب شد.
جنگ كه شروع شد مردم خرمشهر در سپاه تجمع كردند و در قبال ارائه كارت شناسايى اسلحه مى گرفتند و به مرز شلمچه مى رفتند. اسلحه به اندازه كافى نبود، تعدادى ژ۳ و M1 داشتيم كه همان روزهاى اول تحويل مردم شد و مجبور شديم به بقيه مردم سرنيزه و چوب بدهيم تا در مقابل دشمن از شهر و خودشان دفاع كنند.
انصافاً همه مردم شهر متعهدانه در مقابل دشمن ايستادگى كردند، گروهى كه اصلاً از آنان يادى به ميان نيامد؛ كارگران زحمتكش شهردارى و آتش نشان هاى خرمشهر هستند كه از همان روزهاى اول همه جا آماده مهار آتش و بيرون آوردن اجساد و زخمى ها از زير آوار بمباران ها بودند و تعدادى از آنان مظلومانه در گوشه و كنار شهر به شهادت رسيدند.
گروه ديگرى كه مظلومانه خدمت كردند و تعداد زيادى از آنان شهيد شدند بچه هاى سازمان آب بودند. در هر حال همدلى و همبستگى مردم در آن ايام كاملاً به چشم مى آمد، همه مردم از هر قوم و مذهب و زبانى در كار مقاومت همدل و همزبان بودند.
يكى از مدافعان شهر، شهيد موسوى بود. او كه در دوران رژيم شاه مبارزه كرده بود و به زندان هم رفته بود ليدر بچه مذهبى هاى شهر بود. روز يازدهم و يا هفتم مهر ماه بود كه من پشت يك بسته اى از كالاهاى محوطه بندر كمين گرفته بودم و به ساختمان بندر كه به اشغال درآمده بود شليك مى كردم. يك باره شهيد موسوى آمد، ايشان فرمانده عمليات بود. گفت چه خبر ! گفتم: اين ساختمان را عراقى ها اشغال كرده اند.هرچه تلاش مى كنيم بيرون شان كنيم نمى شود، از صبح چند شهيد و زخمى داده ايم اما كارى از پيش نرفته است. گفت از دست من چه كارى برمى آيد. گفتم: اگر بتوانى خودت را از زير پنجره ساختمان برسانى يك تيربارچى آنجاست كه بچه ها را مى زند. او را از كار بينداز. شهيد موسوى بلافاصله و با سرعت به سمت پنجره دويد و خود را به زير پنجره رساند. چند دقيقه اى جنگيد. بعد با دست اشاره كرد كه خودش زخمى شده است. به پهلويش تير خورده بود. دستش را روى زخم گذاشته بود و با خونسردى اشاره مى كرد كه زخمى شده است.
من و چند نفر ديگر با تيراندازى به سمت پنجره فرصت ايجاد كرديم تا به سمت ما برگردد. به محض اينكه پيش ما رسيد از شدت خونريزى و ضعف زياد بيهوش شد، بچه ها فورى به عقب منتقلش كردند و با يك مداواى مختصر مجدداً به مدافعان شهر پيوست و پس از مدتى در حالى كه سوار موتورسيكلت به سازماندهى نيروها مشغول بود با بمباران هوايى هواپيماهاى دشمن به شهادت رسيد.
در ۲۴ مهر هنگامى كه عراقى ها از سمت كوى طالقانى وارد خرمشهر شدند ما سه گروه شديم و به درگيرى با دشمن پرداختيم. مسئوليت يك گروه را شهيد رضا دشتى، يك گروه را على هاشميان و گروه سوم را من بر عهده گرفتم. رضا دشتى در همان ماجرا شهيد شد. گروهى كه مسئوليت آن با من بود قرار شد از سمت راه آهن به سمت كشتارگاه (جاده شلمچه) حركت كنيم و اگر توانستيم به كمر دشمن بزنيم و ارتباط نيروهاى دشمن را قطع كنيم، على هاشميان و رضا دشتى هم بنا شد خلاف جهت ما حركت كنند و ما روبروى هم قرار گيريم. آنان با دشمن درگير شدند و ما هم خودمان را به موقعيت رسانديم در همين لحظه دشمن با مشاهده ما، گروه ما را زير رگبار تير و خمپاره گرفت، در همان دقايق اوليه شهيد اسماعيل خرسدرى زخمى شد. جواد مطورى زخمى شد و تعداد ديگرى از افراد گروه من زخمى شدند. ناچار عقب نشينى كرديم، بعد از عقب نشينى غمگين و افسرده در فكر بودم كه سرگرد شريف نسب كه در ورودى منازل اداره بندر ايستاده بود پرسيد، كسى آرپى جى ندارد من گفتم: چرا من دارم، گفت: از اينجا مى شود راحت عراقى ها را شكار كرد، با هم رفتيم و جاى مناسبى يافتيم ۳ گلوله آرپى جى داشتم. با شليك اولين گلوله گروهى از عراقى ها به درك واصل شدند. در شليك دوم از سوى عراقى ها ديده شدم و به سمتم شليك كردند و براى شليك سوم آماده مى شدم كه در رگبار عراقى ها گلوله آرپى جى سوم منفجر شد و تمام صورت و چشمانم را آسيب رساند. چشم راستم كاملاً از بين رفت و چشم چپم آسيب كلى ديد. در آن لحظات شهيد على رفيعى مرا به عقب آورد.
گذرى كوتاه بر زندگى كنت لئو تولستوى
بشردوست زشت
373449.jpg
روح الله امين
كنت لئو(به روسى لف يا ليوف) تالستوى در ۱۸۲۸ به دنيا آمد. او يك ملاك بود. ملاك زاده بود و در آن روزگار- اوايل و اواسط قرن نوزدهم - اين، به آن معنا بود كه مى توانست يك عمر با درآمد زمين هايش زندگى كند و نگران آينده نباشد. اودر روزگارى مى زيست كه رعيت ها با زمين معامله مى شدند و اين مسئله ، نه تنها قانونى بودكه امرى «تعريف شده» در فرهنگ عمومى مردم روس هم بود. در روسيه، كسى نيازمند وارد كردن برده سياه از آفريقا نبود - چنان كه در انگليس يا امريكا اين نياز حس مى شد - برده هاى سفيد جزو مايملك مالكان بودند و روس ها كه عموماً برده بودند نيازى احساس نمى كردند كه از دو چيز - نظام سلطنت تزارى و اشرافيت متكى به مسيحيت ارتدوكس - خلاص شوند. تالستوى، يكى از اين اشراف بود اما به هرحال علاقه اى به برده دارى نداشت؛ چرا كسى نمى داند چرا فقط مى دانيم كه علاقه نداشت شايد به اين دليل كه آدمى بسيار مذهبى بود - البته مواقعى كه دچار عذاب وجدان بود - يا به اين دليل كه خيلى مى فهميد و اين فهميدن باعث مى شد كه رعيت ها را جزو اموال خود نداند بلكه انسان هايى ببيندكه در موقعيتى دشوار زندگى مى كردند. ولاديمير ناباكوف درباره مرز ظريف ميان وجدان و تمايل او به «گناه» مى نويسد: «مردى بود درشت اندام با روحى بى قرار، كه در تمام عمر مزاج لذت جوى او از يك طرف و وجدان بيش از حد حساس اش از طرف ديگر او را مى كشيدند... در جوانى ، موجود عشرت جوى درون او فرصت بهترى پيدا كرد و از آن سود جست. بعدها پس از ازدواج در سال ،۱۸۶۲ تالستوى در زندگى خانوادگى آرامشى موقتى يافت كه بخشى وقف اداره خردمندانه مسائل مالى بود - چرا كه املاك حاصلخيزى در منطقه ولگا داشت - و بخشى به نوشتن بهترين آثارش مى گذشت. در همين دوره، يعنى در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد، جنگ و صلح (۱۸۶۹) و آناكارنينا جاودانه اش را نوشت. اما باز بعدتر، از اواخر دهه هفتاد، كه چهل و چند ساله بود، وجدانش غلبه كرد: وجود اخلاقى هم بر وجود زيباشناختى و هم برهستى فردى پيروز شد و او را واداشت تا خوشبختى همسر، زندگى آرام و كار ادبى عظيم خود را قربانى چيزى كند كه به اعتقاد او الزامى اخلاقى بود: يعنى زندگى براساس اخلاق منطقى مسيحيت ، زندگى ساده و خشك بشر كلى به عوض ماجراهاى پررنگ و آب هنر فردى. و وقتى در سال ۱۹۱۰ متوجه شد كه اگر به زندگى درملك روستايى خود و درآغوش خانواده پرشور و شرش ادامه بدهد، باز به آرمان حيات ساده و قديس گونه خود خيانت كرده است، مرد هشتاد ساله خانه را ترك گفت و به قصد صومعه اى كه هرگز بدان نرسيد به راه افتاد، و در اتاق انتظار ايستگاه كوچك قطارى از دنيا رفت.»
البته اين روايت ناباكوف، از مرگ تالستوى است اما روايت ديگرى مى گويد كه تالستوى نه در جست وجوى يك زندگى زاهدانه، كه براى فرار از دست زنش كه علاقه چندانى به بذل و بخشش هاى او به رعايا نداشت، خودش را به كشتن داد. خيلى سخت است كه شما بخواهيد يك سرى اخلاق بشردوستانه را به يك طبقه اشرافى و از آن بدتر، به نزديكان خود بفهمانيد و آنهاهم اگر بخواهند اين عقايد را بفهمند بايد از خير يك زندگى بى دردسر و اشرافى و مرفه بگذرند و بروند توى ميادين مسكو، سبزى تازه با گارى حمل كنند! تالستوى را زنش به كشتن داد چون نه آن هنگام كه تالستوى رمان هاى جاودانه اش را مى نوشت حوصله يك نويسنده روس بيزار از مهمانى هاى اشرافى را در خانه اش داشت نه آن موقع كه تالستوى به اين نتيجه رسيده بود كه مسيح (ع) هيچ وقت با پول كار كردن ديگران صاحب زندگى نشده، با او موافقتى داشت؛ البته شايدهم حق داشت چون او زن يك كنت «بدتركيب» نشده بود تا از عقايد زيبايش لذت ببرد او زن يك كنت پولدار شده بود تا آينده اش را تضمين كند!
به هرحال ، تالستوى در ۱۹۱۰- هفت سال قبل از انقلاب روسيه - در يك ايستگاه قطار مرد و خبر مرگش، دنياى اوايل قرن بيستم را تكان داد. او در همان زمان هم ، يكى از چند چهره مشهور تاريخ ادبيات جهان بود، و زنش - از همه خانم ها عذرخواهى مى كنم - اين را نمى فهميد!
خدايشان بزرگ بود
373491.jpg
از شناسايى برمى گشتيم، زمان بندى اشتباه بود، آفتاب داشت طلوع مى كرد، درست زير تپه اى بوديم كه بالايش پايگاه عراقى ها بود. امكان حركت نبود. خوابيديم لاى علف ها تا شب شود. از ده پائينى يكى داشت مى آمد سمت ما، نگاهمان كرد و رفت، نگاهش مى گفت كه ما را نديده، شب شد و راه افتاديم. چهار قدم نرفته يك عراقى از پشت سر صدامان كرد. ما راهمان را رفتيم، او هم آمد، نه ما يواش كرديم و نه او تند كرد. هى يك چيزهايى مى گفت و صدامان مى زد. يكى از بچه ها مى گفت «برو پدر سوخته» اينا كه مى گى ما نيستيم، عوضى گرفتى، برو.
بالاخره خسته شد و رفت، فكر مى كرد رفيق هاشيم.
از كنار يك نگهبانى رد مى شديم، سرباز عراقى يك سنگ پرت كرد، خورد تو سر يكى، فكر كرديم ديده، اما نديده بود. از او هم رد شديم.
مين تركيد، يك شهيد، يك زخمى، دونفر باقى مانديم، حال چه كنيم
زخمى گفت: «برويد خداى ما بزرگه، زودتر برويد اطلاعات را برسانيد »
رفتيم، بيست و چهار ساعت بعد دوباره برگشتيم سراغشان، دو تا شهيد مى جستيم، يك شهيد و يك مجروح پيدا كرديم، خدايشان بزرگ بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |