دوشنبه ۳ تير ۱۳۸۷ - ۱۹ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Mon, Jun 23, 2008
ويژه سوم تير۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
سياست۱
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ويژه سوم تير۱
ويژه سوم تير۲
ويژه سوم تير۳
ويژه سوم تير۴
ويژه سوم تير۵
ويژه سوم تير۶
ويژه سوم تير۷
ويژه سوم تير۸
اوقات شرعى
اجتماعى
ميثم نيلى مشاور وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى:
دكتر ذاكر اصفهانى
يادداشت
ميثم نيلى مشاور وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى:
اشتباه نكنيد! روحيه مردم بنى اسرائيلى نيست
حامد طالبى
ميثم نيلى كه اكنون مشاور وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى است، در انتخابات سوم تير مسئول كميته سياسى ستاد مردمى حمايت از احمدى نژاد بود. او به رغم آنكه در وزارت ارشاد فعاليت مى كند، اما چندان اهل رسانه اى شدن نيست و اين مصاحبه دومين مصاحبه او پس از گذشت ۳ سال از انتخاب دولت نهم است. نيلى حماسه سوم تير را مظهر تقابل و مبارزه گفتمان انقلاب اسلامى و گفتمان ليبرال دموكراسى در درون جمهورى اسلامى ايران مى داند. او با متانت و حرارتى خاص و البته پرجاذبه وقايع انقلاب خصوصاً وقايع پس از سوم تير سال ۸۴ تاكنون را در چارچوب مبارزه اين دو گفتمان تحليل مى كند. نيلى اكنون به عنوان يك مشاور در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى فعاليت دارد و كوشيده است ارتباطات خود با نيروهاى ارزشى را حفظ كند. آنچه مى خوانيد مشروح مصاحبه روزنامه ايران با وى است.
374571.jpg
آقاى نيلى، شما به عنوان مسئول كميته سياسى ستاد انتخاباتى دكتر احمدى نژاد در انتخابات رياست جمهورى سال ۸۴ طبيعتاً با طيف بندى ها و جناح بندى هاى گروه ها در آن ايام و حتى پيش از آن انتخابات آشنا هستيد. مى توانيد درباره آن گرايشات و نوع معادلات گروه ها در آن ايام براى ما توضيح دهيد
در مورد جناح بندى هاى قبل از ۲۷ خرداد سال ۸۴ حرف هاى نگفته زيادى وجود دارد ولى احساس مى كنم تشريح جزئيات آنچه كه قبل از ۲۷ خرداد سال ۸۴ افتاد براى انقلاب سودمند نيست چرا كه شايد دانستن آن مسائل لازم باشد اما تشريح مجدد آن در رسانه هاى عمومى واجب نيست و حتى گاهى مى تواند مضر هم باشد.
آنچه كه بعد از ۲۷ خرداد حادث شد، يك رويارويى تمام عيار از جنس انديشه و باور بود و بشدت قابل عبرت گيرى است و دائماً بايد تبيين و تحليل شود.
اين را به اين علت مى گويم كه تا قبل از ۲۷ خرداد جريانات موسوم به اصولگرايى ظاهراً در تدارك مبارزه و رقابت با جريانى بودند كه معتقد به اصول فراگفتمان اصيل انقلاب اسلامى نبود و جريان اصولگرايى تلاش مى كرد كه با جلب آراى مردم، برنده انتخاب شود.
ولى در همان زمان هم بر سر معرفى يك كانديداى اصولگرا اختلاف نظر بود.
بله، تا ۲۷ خرداد اختلاف نظر در درون جريان اصولگرايى جدى است اما از نوعى است كه مى توان حمل به اين كرد كه دقيقاً براى برخى مشخص نيست كه طرف مقابل آن چه كسانى هستند و در حقيقت جريان اصولگرايى در درون خود به دنبال فردى مى گردد كه به عنوان كانديداى شاخص در مقابل طرف مقابل، توان و قابليت رقابت و جلب عواطف و آراى توده هاى مردم را داشته باشد.
به نوعى اين اختلاف نظر درونى ميان اصولگرايان، اگرچه ناخوشايند، اما قابل قبول بود؛ چون به دنبال فردى بودند كه داراى ويژگى هاى لازم براى رويارويى با فرد يا افراد شاخص جريان مقابل باشد تا اين كه بعد از ۲۷ خرداد مشخص شد كه در بين اصولگرايان، مردم به چه كسى اعتماد دارند و معتقدند كه او مى تواند با رقيب بزرگ طرف مقابل رقابت كند.
احمدى نژاد فردى بود كه مردم او را شناختند و گفتند او مى تواند؛ چون او نسخه اصلى اصولگرايان در مقابل جريان مقابل است.
پس اختلاف نظر اصولگرايان درباره كانديداى واحد، پس از پايان دور اول انتخابات برطرف شد
خير، بعد از ۲۷ خرداد يعنى مرحله اول انتخابات رياست جمهورى كه دكتر احمدى نژاد به عنوان يكى از دو نفر براى مرحله دوم انتخاب شد، يك اتفاق افتاد و آن اين بود كه بعضى از جريان هاى اصولگرايى كه به ظاهر مى گفتند ما اصولگرا هستيم و معتقد بودند كه خودشان بايد شاخص و نماد اصولگرايى را مشخص كنند، از احمدى نژاد حمايت نكردند.
اين حركت آنها يك حركت سياسى بود يا مبناى ايدئولوژيك داشت
البته نمى توان رودربايستى ها و محافظه كارى ها و بده بستان هاى سياسى را در عرصه هايى مثل انتخابات ناديده گرفت؛ اما به اعتقاد من اگر كمى عميق نگاه كنيم مبناى ايدئولوژيك هم داشت. سنگر گرفتن در پشت ايدئولوژى يعنى اين كه ايدئولوژى را سپر خود قرار دهند. در حقيقت برخى ، كلمه اصولگرايى را به استخدام گرفته بودند، ولى در دل اعتقاد به همان گفتمان ليبرال سرمايه دارى داشتند كه در مقابل گفتمان انقلاب قرار داشت و در چارچوب اين نگرش، توجه به طبقات محروم و اساساً مسئله عدالت يك مسئله فرعى، غيرمبنايى و دست و پا گير است. به جاى آن اما سرمايه سالارى تعريف شده است؛ تكنوكراسى تعريف شده است؛ توسعه با نسخه غربى، يك آرمان است براى آنها.
به همين خاطر است كه وقتى دكتر احمدى نژاد به دور دوم رفت، يكى از كانديداهاى مدعى اصولگرايى حاضر نشد حتى در بيانيه اى از دكتر احمدى نژاد حمايت كند بلكه حتى بر عكس به گونه اى گفت و رفتار كرد كه در افكار عمومى اينگونه تلقى شد كه او در حال حمايت از طرف مقابل است. البته حمايت يا عدم حمايت او چندان مهم هم نبود.
اين اقدام برخى اصولگرا ها چه اثرى داشت
اثر اين اقدام آنها در دور دوم انتخابات اين بود كه صفوف شفاف تر شد و مشخص شد در جريان اصولگرايى كدام يك عملاً معتقد به فراگفتمان انقلاب اسلامى و مبارزه با جريان پيروان مكتب ليبرال سرمايه دارى غربى بوده است.
پس از انتخاب دكتر احمدى نژاد به رياست جمهورى گرايشات و جبهه بندى ها چه حالتى پيدا كرد اصولگرايان چه تصميمى گرفتند
ايام قبل از تشكيل كابينه دولت نهم برهه اى است كه در آن بسيارى از عناصر سياسى خود را در معرض رسيدن به قدرت در دولت مى ديدند و پاسخ منفى دكتر احمدى نژاد به آنها، مسئله اى بود كه بعد ها نتايج آن مشخص شد.
چه نتيجه اى
در برهه فعلى دولت با چند جريان دچار مشكل و اصطكاك جدى است. البته نبايد فراموش كرد و غفلت نمود كه دشمن احمدى نژاد برخى احزاب و جريانات و باند ها نيستند؛ دشمن، دشمن اصلى جريان انقلاب اسلامى است كه چيزى جز امريكا و شبكه شيطانى صهيونيزم نيست.
اين دولت همان گونه كه مقام ولايت فرمودند، دولت احيا و بازگشت به ارزش ها و شعارهاى اصيل انقلاب است. پس اشتباه است اگر برخى از اين عناصر عنود داخلى را دشمن اصلى بدانيم. آنها گاهى با جيره و مواجب و گاهى بدون آن، پازل دشمن را تكميل مى كنند. البته بعضى هم واقعاًً ساده اند و عمق تقابل دو گفتمان را درك نمى كنند.
اين طيف بندى كه به آن اشاره كرديد را شفاف تر بيان كنيد.
مخالفان داخلى دولت مكتبى نهم را مى توان در چند گروه دسته بندى كرد. يكى جريان اصلاح طلبان است. اصلاح طلبان اكنون دچار يك نظام فكرى و ارزشى مغلوط و تذبذب هستند؛ تذبذب ميان ادعاى خط امام و التزام عملى به ارزش هاى غرب مدرن.
مردم اين دوگانگى را كاملاً درك كردند. خوب، تا اينجا طبيعى است؛ اما مى بينيم بخشى از جريان به اصطلاح اصولگرايى نيز در مقابل احمدى نژاد از ابتدا صف آرايى كرده است.
نكته مهم و سؤال ما اينجاست كه اين دو طيف كه سال ها با هم در تقابل بودند، پس چه شده كه اكنون در مخالفت كردن با دولت نهم، با هم توافق پيدا كرده اند البته حساب منتقدان دلسوز از مخالفان عنود كاملاً جداست.
باز هم اين سؤال كليدى را مطرح مى كنم كه چرا جرياناتى كه در سال ۷۶ با يكديگر بسيار درگير بودند و اساساً همديگر را قبول نداشتند، اكنون در موضوع تقابل با احمدى نژاد با هم مشترك شده اند
پاسخ اين است كه روى دادن چنين موضوعى چند علت دارد. به طور كلى احزاب سياسى واقع گرا هستند. واقعيت متداول عرصه سياست در علوم سياسى چيست قدرت! يكى از علت هاى اين اشتراك، درد سياسى مشترك دو گروه است. اين درد مشترك نداشتن سهم مورد توقع در عرصه قدرت است. سهمى از قدرت كه آن را حق مسلم خودشان مى دانستند. اين درد، درد عمومى خواص سياسى جامعه است و نه عامه مردم.
مگر دولت نهم به گروه هاى اصولگرا سهمى نداد
آنها احساس مى كنند در دولت نهم، آنطور كه بايد و شايد سهم شان داده نشده و يا اگر عناصرى از حزبشان وارد قدرت شده از طريق مكانيزم هرمى حزب، اين كار انجام نشده است. يعنى قدرت به رأس حزب داده نشده تا او بين عناصر پخش كند و يا اين كه به عناصر حزبى درجه يك احزاب كه انتظار داشتند به آنها در دولت نقش كليدى داده شود، نقش كليدى داده نشده است. اين اتفاق براى برخى احزاب و گروه هاى موسوم به اصولگرا همان درد مشترك است كه با اصلاح طلبان پيدا كرده اند.
واقعاًً دولت نهم، علاوه بر اصلاح طلبان، هيچ سهمى به احزاب اصولگرا نداد
دكتر احمدى نژاد اصلاً معتقد به سهم نبوده و نيست. نه اين كه مثلاً سهم گروه ها و احزاب را كم و زياد كند، اصلاً چيزى به نام سهم دادن به احزاب را به رسميت نمى شناسد.
البته كم نبودند عناصر معتقد و مؤمن و كارآمدى كه اتفاقاً عضو احزاب هم بودند و از ظرفيتشان و توانشان در دولت استفاده شده و مى شود. ولى اين كه فلان حزب يا آن حزب ديگر به خاطر حزب بودنش سهم بخواهد قابل قبول نيست. جالب اين كه بعداً مشخص شد كه برخى از اين عناصر بكارگيرى شده هم آنقدر ها كه توقع بود، كارآمد نبودند و چه بسا دولت اگر از همان نيروهاى غيروابسته و جهادى ناشناخته استفاده مى كرد، موفق تر بود.
به نظر شما اين اشتراك نظر برخى اصولگرايان با اصلاح طلبان در مقابل دولت علت ديگرى هم دارد
بله. علت ديگر اين اشتراك نظر، منفعت مشترك اقتصادى و مالى است كه به نظر من دليل ناگفته اما بسيار مهم در تحليل صف بندى برخى اصولگرايان در كنار اصلاح طلبان در مقابل دولت است.
اواخر دهه۷۰ و اوايل دهه ۸۰ اولاً تعداد قابل توجهى بانك خصوصى در ايران تأسيس شد، ثانياً به دليل نوع رويكرد دولت در ۱۶ سال گذشته، بانك ها فربه شدند و محور توسعه اى كه تعريف كرده بودند، قرار گرفتند. اين مسئله وقتى جالب تر مى شود كه بدانيم چه كسانى مؤسسان و سرمايه گذاران اصلى اين بانك ها بوده و هستند و اين پول ها از كجا به دست آمده است.
مگر قدرتمند شدن بانك ها چه ايرادى دارد
ببينيد، به طور كلى حاكميت سرمايه و قدرت بى قيد و حصر سرمايه داران به گونه اى كه حوزه سياست، فرهنگ، رسانه و معيشت مردم را تحت تأثير جدى بر اساس منافع سرمايه سالاران قرار دهد، اين مطلوب نظام اسلامى نيست.
در كشور ما كه كارتل بزرگ اقتصادى به آن معنى غربى وجود ندارد، برخى مى خواستند بانك هاى كشور كاركردى شبيه كاركرد كارتل هاى بزرگ اقتصادى و تجارى غربى پيدا كنند. الآن در نظام ليبرال سرمايه دارى غربى، ديگر نه مردم و نه حتى سياسيون، اراده مستقلى براى نحوه اداره كشور ندارند. اين كارتل ها و تراست هاى بزرگ اقتصادى و بانك هاى بزرگ هستند كه نحوه ارتباطات سياسى، حتى ميان احزاب را رقم مى زنند و مسئولين را در حد رئيس جمهور تعيين مى كنند.
ما مى توانيم سؤال كنيم و تحليل كنيم كه چرا برخى اصرار داشتند كه ما به سمت اين مدل حكومت حركت كنيم. نتيجه اين رويكرد در سال هاى قبل آن شد كه الآن رأس يك جريان حزبى اصولگرا به رأس يك جريان مخالف اصولگرا كه تا چندى پيش عليه يكديگر بيانيه مى دادند و حتى آنان را نامشروع مى دانستند، در مقابل دولت اصولگراى نهم در كنار هم مى نشينند و منفعت مشترك تعريف مى كنند و جلسات پنهانى براى رفع سوء تفاهمات مى گذارند؛ يا براى كانديدا شدن يا نشدن، با آنها هماهنگى مى كنند. اين ها مسئله است. به نظر من باطن اين ماجرا اين است كه برخى از گروه ها در طى سال ها با هم منفعت اقتصادى مشترك پيدا كرده اند؛ لذا سعى مى كنند از سطح درگيرى خودشان در حوزه سياسى و ساير حوزه ها بكاهند، چون ريشه آنها در يك جا قرار دارد. حالا كمى معلوم مى شود كه چرا اين ها براى زمين زدن احمدى نژاد با هم توافق مى كنند.
در گفتمان ليبرال سرمايه دارى، شاخص سياسى، حزب است؛ مكانيزم تبليغاتى بر عهده رسانه هاى كلان و مكانيزم اقتصادى نيز در اختيار كارتل ها و بانك ها است. يا مى بينيم رئيس جمهور تأكيد دارد كه مكانيزم ارتباط با مردم از طريق احزاب نيست، دولت بايد مستقيماً با مردم ارتباط برقرار كند. رهبرى هم بر اين نكته تأكيد داشتند كه راه مردم از راه احزاب جداست. احمدى نژاد در اين ميان، حزب را به عنوان مكانيزم ارتباط و آگاه شدن از نظرات مردم به رسميت نشناخت، حتى براى تصميم گيرى در حوزه داخلى نيز تصميم خود را منوط به تصميم گيرى احزاب نكرد اگرچه آنها نظراتشان را همواره گفته اند و مى گويند، دولت خود مستقيماً و بى واسطه با مردم اتصال دارد.
از طرف ديگر، اين رئيس جمهور آمده تا با نظام ليبرال سرمايه دارى در بيفتند و سرمايه سالارى در كشور را اصلاح كند و نظام فاسد اقتصادى كه سالهاى سال به فساد عادت كرده را اصلاح نمايد. پس طبيعى است كه برخى گروه هاى صاحب منفعت و عادت كرده به آن سبك و سياق سابق در مقابلش بايستند. آنها براى خودشان درد، هزينه و سود مشترك تعيين كرده اند و مى بينيد كه ناجوانمردانه ترين حملات رسانه اى از پايگاه هاى رسانه اى به ظاهر اصولگرا در كنار روزنامه هاى اصلاح طلب صادر مى شود.
به نظر مى رسد كه هزينه اين تقابل و يا به عبارت صحيح تر مبارزه، بر مردم تحميل مى شود. بعضى مى گويند آيا بهتر نبود كه رئيس جمهور به جاى تقابل، تعامل مى كرد
من سؤال مى كنم منظور از تعامل چيست منظور بى خيال شدن و مماشات است اگر در جنگ، شما هم بى خيال شويد، دشمن بى خيال نمى شود. وقتى جبهه ليبرال سرمايه دارى با تمام توان و انگيزه به عنوان دشمن در مقابل قرار دارد و شما در جبهه انقلاب اسلامى قرار داريد، مگر مى توان تعامل كرد
اين جبهه بندى از همان اول انقلاب شكل گرفته؛ مال حالا هم نيست. اين همان كار بزرگ امام است. آنها از اول با هدف ريشه زدن و حذف كردن در مقابل جبهه انقلاب اسلامى صف آرايى كردند و اين مقابله شكل گرفت و بعد هم ديدند كه بعضى ها در داخل همين مقابله را به خوبى امتداد دادند و به همين دليل دشمنان از برخى نيروهاى داخلى استفاده كردند.
حالا هم كه فردى از جنس امام (ره) وارد عرصه اجرايى كشور شده و حرفهاى بر زمين مانده امام و رهبرى را مى خواهد اجرايى كند، دوباره تقابل ها شدت گرفته است. تقابل اين دو گفتمان از زمان انقلاب اسلامى و در زمان حضرت امام هم وجود داشت و شكل گرفته بود.
يعنى شما فكر مى كنيد كه مردم حاضر به پرداختن هزينه اين مبارزه و انتخابى كه خودشان در سال ۸۴ داشته اند، خواهند بود
وقتى مردم رئيس جمهورى را انتخاب كردند كه شعار اولش مبارزه با فساد و مافياى فساد بوده، اين كار هزينه دارد. اينطور نبوده كه مردم پس از آن كه انقلاب كردند، به امام بگويند ما انقلاب كرديم و تحويل تو داديم، حالا خودت هر كارى مى توانى به تنهايى انجام بده و همه هزينه ها را هم بايد خودت بپردازى؛ اينطور نيست. همه هزينه هاى انقلاب را خود مردم پرداخت كردند.
نكته جالبى به خاطرم آمد. در بخشى ازقرآن در ماجراى حضرت موسى(ع) آمده است كه به بنى اسرائيل گفت آماده شويد براى مبارزه. گفتند ما اين كاره نيستيم، خودت و خدايت برويد با دشمنان بجنگيد، ما همين جا مى مانيم تا برگردى. اين روحيه اصلاً شبيه روحيه مردم ايران نيست. اين روحيه بيشتر شبيه به روحيه برخى گروه ها و رسانه هاى داخلى و پرادعاست. مردم ايران قابل قياس با آن قوم ناسپاس نيستند. آنها اصلاً براى تداوم مبارزه با قدرت هاى فاسد و سعادت بشر انقلاب كردند.
به نظر مى رسد مردم در اين جبهه كه شما به آن اشاره مى كنيد، با دكتر احمدى نژادهمراهى كامل نمى كنند. مشكل در كجاست
اولاً اينگونه نيست؛ توده مردم را كه مى گوييم، فقط نبايد توقعات مناطقى در تهران يا چند شهر بزرگ را در نظر بياوريم. مردمان خراسان جنوبى و كهگيلويه و ايلام و مناطق محروم ديگر را فراموش نكنيم. مردم مستضعف، اساس اين مبارزه اند. ما بايد جهت گيريمان به طرف آنها باشد. آنها بوده و هستند، اين جهت گيرى دولت ها بوده كه جابه جا شده.
ثانياً الآن آن چيزى كه ما در آن مشكل داريم اين است كه رسانه ها به مردم نمى گويند كه در حال مبارزه ايم. رسانه ها با ترسيم فضايى غير واقعى، فضا را به گونه اى ترسيم مى كنند كه نمى توان خطوط جبهه را درست تشخيص داد؛ جبهه فقر در برابر غنا، جبهه محرومان و مستضعفان در مقابل مستكبران و پول پرستان زالوصفت. تا مردم اندكى به تشخيص خطوط اين جبهه در جنگ دو گفتمان انقلاب اسلامى و ليبرال سرمايه دارى نزديك مى شوند، برخى رسانه ها آن را بر هم مى زنند. صدا و سيما هم در به هم زدن اين جبهه نقش مؤثرى داشته است. رسانه ملى مى تواند نقش مؤثرى در باز توليد ادبيات عدالتخواهى داشته باشد.
اگر كار بشود مردم متوجه مى شوند كه چرا برخى گروه ها به خاطر به خطر افتادن منافع اقتصادى و سياسى خود، نمى خواهند اين گفتمان بماند. لذا در مقابل تك تك تصميمات دولت با كمك رسانه و جابه جا كردن ارقام كلانى كه از گذشته توسط چرخه هاى فاسد ثروت ـ قدرت انباشته كرده اند، بحران نمايى مى كنند.
منظورتان از بحران نمايى چيست
اين گروه ها با پول كلانى كه در اختيار دارند و گاهى به وسيله بانكهايى كه تحت نفوذ دارند به راحتى و با انگيزه سودجويى و بدون ملاحظه مردم، در بازار يك كالا وارد مى شوند و قيمت آن كالا را تبديل به مسئله اى براى دولت و ملت مى كنند. اين كار را يك هفته انجام مى دهند و در طول اين يك هفته با رسانه هاى خود عليه دولت جوسازى و تخريب مى كنند و تازه اين پول را از اين بازار خارج و به بازار كالاى ديگر وارد مى كنند و روز از نو و روزى از نو. اين فضا اكنون به راحتى قابل فهم است.
مردم ما قبلاً چنين جنگ روانى و اقتصادى را تجربه كرده اند. نمى دانم اين برنامه سيره امام روح الله را كه برنامه خوبى هم بود ديديد يا نه يكى از نخستين مسائلى كه امام پس از انقلاب در قم به آن پرداخت، اين بود كه تأكيد مى كردند كه يك عده اى به دنبال مأيوس كردن مردم از جمهورى اسلامى و نظام اسلامى هستند. روش آنها احتكار، افساد اقتصادى و گران كردن اجناس و ‎/ . . است. اكنون هم همين بلا را دارند بر سر دولت خط امام در مى آورند ولى كسى اين را براى مردم تبيين نمى كند. برخى رسانه ها هم، توپ اين جريان را در زمين خود دولت انداخته و مى اندازند.
چاره اين مشكل را چه مى دانيد
عناصر سياسى باهوش و خصوصاً كسانى كه اول انقلاب را خوب درك كرده باشند و حداقل سلامت را داشته باشند اكنون به راحتى متوجه اين موضوع هستند كه آنچه در حال اتفاق است ماجراى احتكار، فساد اقتصادى و مفسدين اقتصادى است كه به قصد زمين زدن دولت، دست به اين اقدامات زده اند و جالب اين كه رسانه ها اين واقعيت را از مردم پنهان مى كنند و تلاش مى كنند كه در اذهان مردم، دولت را متهم و ناتوان از رفع مشكلات جلوه دهند.
حالا فرض كنيد رسانه هايى داشته باشيم كه با تبيين درست واقعيات، به مردم بگويند كه چه اتفاقى در حال روى دادن است. حتماً قصه فرق مى كند، البته اين بحث مفصلى مى طلبد.
374586.jpg
آيا عامل ديگرى را هم در همراهى مردم با دولت براى مقابله با مفسدين مؤثر مى دانيد
بله. عمده مسائل ما مسائل فرهنگى است. در طول ۱۶ سال پس از جنگ، برخى از ما به رفاه زدگى و مصرف بيش از نياز عادت كرده ايم. عادت كرده ايم به حرص و طمع و اسراف. اين عوامل به مفسدين اقتصادى در جامعه ما كمك كرده است.
مثلاً مگر الآن مصرف چاى مردم بيشتر شده پس چه اتفاقى افتاده مافياى چاى، با يك شوك روانى و رسانه اى به ما مى گويند چاى كم شده و به علت همان حرص كه عرض كردم، ما به بازار عرضه هجوم مى بريم و آنها نيز متقابلاً به راحتى قيمت را بالاتر مى برند، در حالى كه در هيچ جاى دنيا اينگونه نيست.
در دنيا وقتى قيمت يك كالا به حالت غيرمتعارف افزايش مى يابد، مردم پس مى كشند و آن كالا را نمى خرند. رسانه ها هم اطلاع رسانى مى كنند و از مردم مى خواهند كه آن كالا را نخرند تا تكليف گران كنندگانش روشن شود و قيمت ها برگردد.
پس اين مشكل نيز وجود دارد و بايد جلوى زمينه هاى آن را گرفت. بايد همه مردم احساس كنند كه در اين مبارزه اى كه عليه مافيا و مفاسد اقتصادى جريان دارد، شريك هستند.
اين ايراد به آقاى احمدى نژاد هم بر مى گردد كه از ابتدا براى مردم فضايى ساخت كه من در مقابل مفسدين كوتاه نمى آيم. البته او راست مى گفت ولى بايد از همه مردم بخواهد كه وارد اين مبارزه شوند، بله، مشخص است كه احمدى نژاد در راه آرمانهاى گفتمان انقلاب اسلامى تا آخر ايستاده است اما تا مردم خود را در اين مبارزه شريك نبينند و همراهى نكنند، به تنهايى از كسى كارى ساخته نيست.
اگر مردم احساس كنند كه در ميدان مبارزه هستند مطمئن هستم كه فضاى عمومى فرق مى كند. ببينيد در قصه هسته اى چگونه مردم و مسئولين عمل كردند. اين مردم در دولت هاى قبل هم بودند، با همين هويت. اما چرا در كنار احمدى نژاد اينگونه ايستادند چون به حقيقت مبارزه سياسى و رسانه اى با دشمن پى برده بودند. ترفند هاى او را شناختند و از اينجا به بعد خودشان بلد بودند چه كنند و كردند.
عده اى مى گويند رئيس جمهور نهم هم بايد مثل رؤساى جمهور پس از جنگ فقط به دنبال راهكارهاى رفاه مردم باشد نه مبارزه.
دولت عدالت هم همان دولت رفاه است، اما يك تفاوت دارد. مقدمه دولت عدالت حذف عناصر فاسدى است كه ۵۰ درصد از بيت المال را براى حزب، اقوام و رسانه و نسل خودشان بيرون مى كشند و شايد با ۵۰ درصد ديگر، مقدارى براى مردم كار كنند. مقدمه دولت عدالت، حذف مناسبات ظالمانه و تبعيض آلود است.
اگر رسانه ها اين مبارزه را خوب تبيين مى كردند، آن وقت ما متوجه مى شديم كه اين مبارزه اى است كه نمى توان گفت كه تو و خدايت برويد و بجنگيد، ما منتظر مى مانيم تا برگردى.
اگر دولت احمدى نژاد را گامى در جهت تثبيت دولت اسلامى يعنى يكى از همان ۵ مرحله اى كه مقام معظم رهبرى به آن اشاره كردند، بدانيم آنوقت موضوع خوب تبيين مى شود و مردم در كنار دولت مى توانند به مبارزه با مفسدين و گردن كلفت ها برخيزند.
دولت اسلامى در ديدگاه رهبرى مراحلى دارد و مراحل پنج گانه دارد كه مقام معظم رهبرى در نخستين نماز جمعه پس از دولت نهم فرمودند كه از دومين مرحله هم گذشتيم و وارد مرحله سوم شده ايم.
مرحله اول، انقلاب اسلامى بود كه آن همه هزينه، يعنى هزاران شهيد و جانباز داديم. مرحله دوم تشكيل و تثبيت جمهورى اسلامى بود كه در آن جنگ تحميلى و بحرانهاى منافقين و ساير مسائل براى اين ملت پيش آمد و با حمايتهاى جانى و مالى و پرداختن هزينه هاى سنگين مرحله دوم نيز به ثمر نشست. البته در مرحله دوم، در مقطعى عده اى ريل انقلاب را به سمت ديگرى عوض كردند و به همين علت مردم نگاهشان را در آن مقطع از دولت برداشتند. خيلى ها هم روحيات برخى دولتمردان دنيا زده را گرفتند. اما به فضل خدا، دولت به مردم بازگشته است و مرحله سوم يعنى حركت به سوى دولت اسلامى در اين سال ها آغاز شده است.
اكنون به فرموده مقام معظم رهبرى در سال ،۸۴ مرحله تشكيل و تثبيت دولت اسلامى را آغاز كرده ايم و دليل حمايت معنوى ويژه ايشان از اين دولت، مأموريت كلانى است كه بر دوش اين دولت مى بينند.
مأموريت كلان اين دولت، استقرار دولت اسلامى و بيرون آوردن فساد از درون نظام اسلامى است، همان غده هاى فاسدى كه باعث بيمار شدن انقلاب اسلامى مى شوند.
اين مأموريت كلان دولت نهم را بيشتر توضيح دهيد.
انقلاب اسلامى مثل روح درون كالبد نظام اسلامى است. برخى بيمارى هاى كالبدى درون نظام اسلامى باعث آن شده بود كه در ظاهر ديگر آن نشاط انقلابى و پيشرفت ها كمرنگ و كند بشوند. حالا دولت اسلامى بايد بتواند نظام اسلامى را به نفع آرمان هاى انقلاب اسلامى كمى پالايش كند و نه تنها سلامت نظام اسلامى را باز گرداند، بلكه مقدمات ورود به مرحله بعد يعنى تشكيل جامعه اسلامى را فراهم كند ‎/ قطعاً پالايش نظام اسلامى از امراض درونى را مى توان تعبير به يك جراحى كرد كه درد هم دارد.
اما بايد مقاومت كرد و چشم به اهداف آرمانى دوخت. تعارف كه نداريم، اين دولت آمده تا غده سرطانى ربا را از درون مناسبات نظام اقتصادى بيرون بكشد؛ آمده تا چوب لاى چرخه نامبارك قدرت - ثروت بگذارد؛ آمده تا مطالبات عدالت خواهانه رهبر عزيز را اجرايى كند و گامى به سوى حكومت جهانى مهدوى بردارد.
براى پيشبرد آرمان هاى انقلاب بايد از جنس انقلاب ماند. انقلابى بودن با سستى، دنيا خواهى و دعوت به سكون، نسبتى ندارد.‎/
دكتر ذاكر اصفهانى
انتخاب احمدى نژاد بن بست سكولاريزاسيون در كشور
دكتر عليرضا ذاكر اصفهانى پيش از آن كه يك استراتژيست باشد به مباحث انديشه اى علاقه مند است. او ريشه بسيارى از مباحث سياسى را مدرنيزاسيون ناقص بعد از مشروطه مى داند. رئيس مركز بررسى هاى استراتژيك رياست جمهورى در اين گفت وگو به دلايل شكست جريان دوم خرداد پرداخت و آن را نه شكستى استراتژيك كه يك شكست معرفتى براى جريان سكولار خواند.
374604.jpg
مدرنيزاسيون و نوسازى فرهنگى، سياسى و اقتصادى در ايران معاصر چگونه آغاز شد
فكر مى كنم قبل از پرداختن به پاسخ سؤال شما لازم است شمه اى از فضاى مقطع ابتدايى مواجهه ما با پديده مدرنيته را بيان كنم؛ چرا كه بدون عنايت به اين موضوع زمينه هاى تاريخى ورود نظريه هاى نوسازى به ايران و پذيرش نسل اول نخبگان ما از اين سنخ نظريه ها روشن نمى شود. در واقع بايد تمهيداتى براى قبول اين رويكرد در حوزه هاى مختلف سياست، اجتماع و اقتصاد وجود داشته باشد. ماجرا از اينجا شروع شد كه پس از احساس ضعف ما بويژه در زمينه نظامى و به دنبال شكست ايران درجنگ هاى اول و دوم با روسيه و پس از پذيرش زمينه سلطه تكنولوژيك راه براى بسط سيطره در حوزه هاى فرهنگ و سياست نيز هموار شد. به اين معنا كه در اول ما شاهد تفوق تكنولوژيك غرب بوديم سپس به اين نتيجه رسيديم كه علت شكست و عدم پويايى و پيشرفت ايران نه تنها ريشه در تفوق تكنيكى غرب بلكه ريشه در تفوق ايدئولوژيك و معرفتى دارد. فضاى بين المللى حكايت از روايتى استعلايى داشت كه اروپا خود را جهانشمول معرفى مى كرد و در نتيجه بايد فرهنگ و تمدن خود را بسان الگويى براى ساير ابناء بشر تجويز نمايد. اين فضا نه حاصل يك پروپاگاند ساده بلكه در تعقيب گفتمانى حاصل آمد كه نتيجه چند قرن بسترسازى فكرى و فرهنگى در اروپا بود. غرب جديد حاصل تعريف جديدى از عالم و آدم بود و پيشرفت هاى مادى غرب نيز در تعقيب اين نگاه و ملازم با آن صورت گرفت.
در قرون ۱۸ و ۱۹ ميلادى ما با مدرنيته آشنا شديم و البته بايد عرض كنم كه با دستاوردهاى آن روبه رو شديم و اين آشنايى از عمقى برخوردار نبود. پيشگامان اوليه نوگرايى بسيار سطحى نگر بودند. صرفاً به يك نمونه اشاره مى كنم ميرزا ابوالحسن خان ايلچى بدنبال سفر به غرب در خاطراتش به توصيف و ستايش زيبارويان! انگليسى مى پردازد كه با مردان روابطى آزادانه دارند و از خداوند آرزو مى كند كه نسوان ايران از عصمت و عفتى كه از گونه عصمت وعفت زنان انگليس و به قول خودش «انگريز» است بهره گيرند. اين احساس عجز وقتى با احساس ضعف در تكنولوژى نظامى كه البته از اولى قوى تر است در هم مى آميزد زمينه رعب روشنفكر ايرانى را فراهم ساخته است. به همين دليل است كه اين طيف ترقى و پيشرفت ايران را در تأسى از غرب مى داند؛ خاصه آنكه غرب پيشرفت هاى خود را در مقابل ديدگان او قرار داده و از طرفى به گونه اى به وى القا كرده است كه بايد به مثابه مثل اعلايى به او بنگرد و خود را با استاندار ها و ارزش هاى او تنظيم كند.
پيش فرض شرق شناسى ها حاكى از آن بوده و هست كه شرقى عاجز از شناخت دانسته ها و داشته هاى خود است و براى برون رفت از عقب ماندگى بايد در ابتدا به سلاح متدولوژى، معيار ها وساير علوم پيرامونى غرب مجهز شود. از طرفى پيشداورى غرب متضمن مردگى و نابالغى شرق است؛ لذا شرقى و از جمله ايرانى نيازمند هواى تازه است و اين هواى تازه چيزى نيست جز ارزش ها و خصلت هاى ذاتى غرب.
در واقع شما حضور روشنفكران در عصر مشروطه را ناشى از چنين فضايى مى دانيد
دنباله طبيعى اين بستر مى تواند حضور چنين جريانى و آنچنان رويكردى در آن مقطع تاريخى باشد. طبيعى است كه در زمانه اى كه ما خود را دچار هزيمت مى بينيم و از سويى با گفتمان ساخته و پرداخته فلاسفه و متفكران عصر روشنگرى مواجه هستيم، نسل اول منورالفكران ما خود را ناگزير به تبعيت و ترويج نسخه پيشنهادى آنان مى بينند. نگاهى گذرا به رساله ها و روزنامه ها و ساير نوشته ها و عملكرد آنان در حوزه سياست مؤيد اين خود باختگى و پذيرش استيلاى فرهنگ غربى است. وقتى غرب به ما مى باوراند كه قادر به شناخت خود هم نمى باشى و خويش را بايد از دريچه نگاه ما ببينى و دائم اين نكته از سوى آنان به ما القا مى شود و ما نيز در اين فضاى گفتمانى مستحيل مى شويم، نهايتاً به قول خود نخبگان آن مقطع بايد در ها را باز كنيم و به قولى ورود در مدرنيته امرى جبرى و اجتناب ناپذير است.
آيا اين فضايى كه در عصر مشروطه مطرح كرديد در دوره پهلوى هم به همين صورت ادامه پيدا كرد
اوج اين جريان در دوره پهلوى اول است، البته با رويكردهاى متفاوت. حضور اين تفكر را جهت مشروعيت بخشيدن به ديكتاتورى نوين در قالب استبداد منور يا ديكتاتورى مصلحانه و استفاده از خشونت رضاخانى براى بسط پايه هاى مدرنيته در تمام شئون زندگى مردم از جمله حوزه ديوانسالارى، تقنينى و فرهنگ مى يابيم. به تدريج گرايش جديدى و با مبانى ديگرى كه آن نيز ريشه در تجدد غربى داشت و به تعبيرى قرائت ماركسيستى در حلقه روشنفكرى شكل مى گيرد.
بايد به اين نكته اشاره كنم كه در دوره پهلوى دوم جرياناتى التقاطى نيز شكل گرفت و بيشتر گرايشات دينى با التقاط ماركسيسم و يا ليبراليسم همراه شد. مصداق هاى عينى اين گرايشات را مى توان در سوسياليست هاى خداپرست دهه بيست و سازمان مجاهدين خلق و همچنين نهضت آزادى برشمرد. البته اين دوره در ادامه و تتمه عصر مشروطه است. در اين دوره نيز طبقه ديوانسالاران حامل بسترى فكرى، نظرى مى باشند و مدل توسعه وابسته را براى پيشرفت و ترقى ايران تجويز مى نمايند. اين خود بر اساس الگوگيرى از انديشه ترقى است كه آن روى سكه تجدد است. پيشرفت علم وتكنولوژى و خوش بينى به آينده در نزد اروپاى عصر جديد چنان وضعى را ايجادكرده بود كه پيشرفت همچون امرى مقدس پرستش مى شد. انديشه ترقى كه پذيرش سير خطى براى ارتقاى تاريخى انسان بود با تفسيرى طبيعى از پيشرفت بدست آمده بود. نخبگان سياسى و فكرى ما نيز از رهگذر همين پارادايم به تسليم مطلق و بلاشرط در مقابل تمدن اروپايى رسيدند.
البته برخى با مصلحت انديشى سعى كردند مفاهيم غربى را با مفاهيم اسلامى درآميزند ولى برخى ديگر به صراحت تأثيرپذيرى خود را از فلسفه نوين سياسى غرب آشكار نمودند و با انتقاد از وضع جامعه ايران دلبستگى خود را به اصول و مبانى نظام سياسى غرب، از دموكراسى، نظام پارلمانى و مفاهيمى همچون آزادى ها و برابرى هاى دموكراتيك ودر يك كلام «سكولاريسم» اعلام نمودند؛ بنابراين غايت اصلى ايشان سياسى است. حتى اگردر بحث نوسازى اقتصادى از ادغام در شبكه اقتصاد بين الملل بحث كرده و آن را از ضرورت هاى آن دوره تاريخى بر مى شمردند قصدشان سياسى بود. يعنى بر اين باور بودند كه با ورود در اقتصاد بين الملل فضاى سياسى مورد نظر بدست مى آيد و يا در دوره رضا شاه انديشه و ادبيات در نزد كارگزاران فرهنگى دستگاه حكومتى كه از همين طيف بودند، كاربردى سياسى داشت. در واقع شناخت داعيه داران امر اصلاح از فلسفه جديد غرب با اقتضائات سياسى توأم بود. با اين حال از همان عصر مشروطه ضعف ذاتى آراى غربى و كاربرد آن بر مناسبات اجتماعى، سياسى و حقوقى ايران مشهود بود.
با توجه به اين كه مشروطه ناكام ماند، چرا باز هم شاهد تلاش هايى از اين دست در دوره هاى بعد بوديم
البته آرمان خواهان پيشرو مشروطه اين ناكامى را به ضعف ذاتى آراى غرب و تفاوت هاى بنيادين آن با ارزش هاى بومى، اسلامى و ايرانى احاله نمى دادند، بلكه اين شكست را به نهادهاى داخلى و انديشه دينى نسبت مى دادند. به همين دليل دين را مانع رسيدن به آمال مدرنيستى مى دانستند. البته دين ستيزى براى آنها باز با الگوپذيرى از مناسبات تاريخى اروپا صورت پذيرفت. همانگونه كه مستحضريد در مقطعى از تاريخ غرب به دنبال افراط گرى كليسا و حاكميت جزميت هاى كليسايى و عقل گريزى عكس العملى صورت گرفت براى غالب شدن عقلانيت بر دين. به ترتيب تاريخى نوبت به انقلاب اسلامى مى رسد.
روشنفكران در طيف هاى مختلف در جريان انقلاب اسلامى را چگونه ارزيابى مى كنيد
بررسى عملكرد روشنفكران در دوره پهلوى بويژه بعد از كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و تنگ تر شدن فضاى سياسى نشانگر آن است كه تلاش براى مشاركت و حضور در جريان حاكميت از طريق انتخابات پارلمانى صورت گرفت. بخشى ديگر كه بيشتر در قالب نيروهاى چپ در صحنه حضور داشتند در انتهاى دهه چهل وارد درگيرى مسلحانه شدند اما هر دو اين تلاش ها در نيمه اول دهه ۵۰ كاملاً به بن بست رسيد و حتى نيروهاى التقاطى چپ چرخش ايدئولوژيك خود را از اسلامى به ماركسيسم اعلام كردند؛ يعنى در نقطه اوج مبارزات اسلامى مردم به رهبرى روحانيت، روشنفكرى رنگ باخت تا آنكه در دوره طلايى انقلاب اسلامى كاملاً به محاق رفت.
نقش و جايگاه اين طيف در دوره دفاع مقدس چگونه بود
در اين دوره همانگونه كه عرض كردم روشنفكرى در كوران تحولات سياسى و نظامى وغالب شدن تفكر اسلامى و انقلابى رنگ باخت و همين امر باعث شد كه مورد توجه جدى توده هاى مردم و روشنفكران واقعى قرار نگيرد. اما اين طيف هم به تقابل خود با انديشه حاكم آگاه و هم از اين شرايط نگران و مضطرب بود. لذا سعى داشت با استفاده از برخى رسانه ها همچون كتاب كه بيشتر به صورت رمان منتشر مى شد و يا مجلات و روزنامه هاى خود در اين وضعيت اخلال ايجاد كند. در عين حال شرايط بوجود آمده را گذرا ارزيابى مى كردند و بر آن بودند كه تا اتمام عمر اين دوره بايد سر در لاك كرد تا آرام آرام اوضاع عوض شود. براى مثال مجله اى به نام جمعه در آن سال ها انتشار يافت كه به ياد مى آورم چنين ايده اى در سر داشت، مجله هاى ديگرى از قبيل آدينه هم در همين مسير قدم برمى داشتند. آنها بر اين باور بودند كه بزودى دوره ترميدور انقلاب فرا مى رسد و شاهد فروپاشى انقلاب خواهند بود. البته برخى از ايشان به خارج از كشور رفته بودند و در نشريات آنجا به سياه نمايى وترويج نااميدى نسبت به انقلاب مى پرداختند و از اختناق وسلب آزادى مى گفتند. ولى مردم به اين حرف ها اعتنا نمى كردند و خطر عمده را درجبهه هاى جنگ مى شناختند. نكته اينجاست كه تلاش ها و مجاهدت هاى توده هاى مردم در مقابله با جنگ تحميلى نه تنها از سوى اين جريانات حمايت نشد، بلكه همواره مورد مذمت هم بود. آنها در تلاش بودند با نفى وانكار واقعيات اجتماع و حقيقت با سلاحى غيرنظامى يعنى سلاح قلم به مردم ضربه بزنند و به نوعى به دشمن مساعدت كنند. بايد اشاره كنم كه مقابله با ديانت و معنويت مهمترين هدف آنها بود. با ظهور نخستين نشانه هاى خاتمه جنگ و پذيرش قطعنامه عنوان نمودند كه دوره انقلاب به پايان آمده و عصر ما آغاز شده است.
آقاى دكتر با توجه به اين مسأله و حضور ناموفق آنها در دوره هاى كوتاه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، علت رشد جريانات التقاطى و روشنفكرى دوران پس از جنگ را در چه مى دانيد
تصورم بر اين است كه رويكرد ناشى از سياست هاى سازندگى كه مبتنى بر فهم ناقصى از تئورى هاى نظام سرمايه دارى جهانى بود و با الگوگيرى از سازمان هاى بين المللى اقتصادى توأم بود عرصه را براى حضور بخشى از جريان روشنفكرى و نسل جديدى از التقاطيون در حوزه فرهنگى كشور فراهم آورد. اين جريان جهت دسترسى به امكانات مادى و معنوى و با حضور در دانشگاه ها، مراكز تحقيقاتى، ايجاد رسانه هاى مختلف موفق به تأثيرگذارى بر روى بافت فكرى بخشى از جريان فرهنگى كشور شد. اين مسأله در كنار استفاده اين جريان از نارضايتى گسترده اى كه از سياست هاى اقتصادى دولت سازندگى ايجاد شده بود بستر مناسبى را براى حضور در مناسبات سياسى بويژه ورود در حاكميت فراهم ساخت.
با اين وصف بدنه كارشناسى دوره سازندگى را چه كسانى و با چه نگاهى نسبت به مسائل فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى تشكيل داده اند
اين طيف يك جريان فكرى نبوده و خودشان هم قائل به اين موضوع نبودند و هيچگاه چنين ادعايى نداشتند. از اين رو عملاً عقبه فكرى اين طيف به دست جريان روشنفكر التقاطى افتاد و اين جريان كه به روشنفكرى دينى لقب داده شد، تئورى هايى را حتى با نگره براندازى در حوزه هاى فرهنگى دنبال مى كرد. هشدارهاى رهبر معظم انقلاب در آغاز دهه ۷۰ در رابطه با بحث شبيخون فرهنگى در همين راستا قابل تأمل است. با اين وصف در كنار حاكميت تكنوكرات ها در حوزه هاى اقتصادى و سياسى، حوزه فرهنگى و بينشى پشتيبان آن در اختيار جريان روشنفكرى قرار گرفت. به تعبيرى مناسبات فرهنگى و سياسى فن سالاران از طريق اين جريان تئوريزه مى شد.
با توجه به تحليل جنابعالى علت و زمينه ظهور و بروز دوم خرداد را رسوخ فرهنگى اين جريان در ميان عموم مردم بايد دانست
اتفاقاً اينچنين نيست. دليل آن هم اين است كه سلسله اتفاقاتى كه در دوره هشت ساله اصلاحات در ايران با آن مواجه شديم، دال بر اين بود كه اين تفكر هيچ توفيقى در عمومى كردن انديشه هاى خود بدست نياورده است. شاهد مثال آن هم شكست پروژه توسعه سياسى و روند سكولاريزه نمودن جامعه بود. پروژه توسعه سياسى در انتخابات شورا ها و با حضور همه طيف هاى مختلف سياسى حتى اپوزيسيون با عدم اقبال عمومى مواجه شد و در سوم تير با انتخاب فردى مكتبى و آرمانخواه چون احمدى نژاد كه منادى بازگشت به آرمان هاى اصيل انقلاب اسلامى بود، روند سكولاريزاسيون در كشور به بن بست رسيد.
علت ظهور دوم خرداد را اگر نفوذ فرهنگى روشنفكران نمى دانيد، پس چيست
فكر مى كنم در پاسخ به سؤالات قبلى اشاره اى گذرا به اين موضوع شد. مردم به شدت از حاكميت تكنوكرات ها در دولت سازندگى دل نگران بودند و كانديدايى را كه از حمايت گروه هاى ارزشى برخوردار بود به عنوان ادامه دهنده خط مشى دولت سازندگى مى دانستند و انتخاب رقيب ايشان در واقع برآمده از مطالبات عدالت خواهانه و ارزشى مردم برآورد مى شد. پس از انتخابات، طيف مذكور بر موج مطالبات مردم سوار و منويات خود را به پيش بردند. عرضم اين است كه گرچه بخشى از نخبگان ملهم از آراى جريان ليبرالى بودند ولى عموم مردم با چنين نگرشى به كانديداى موردنظر آن جريان رأى ندادند. دليل اين مسئله آن است كه پس از روشن شدن ماهيت واقعى اين جريان به سرعت آنان را پس زدند.
374643.jpg
طبق قاعده فقهى «اقرارالعقلاء على أنفسهم جايز» و با توجه به مصاحبه هاى اخير برخى از رهبران اصلاحات در مورد بازنشستگى سياسى و بحران مشروعيت در اين جبهه، به نظرتان دلايل يأس و ناكامى آنها در اين برهه تاريخى چيست آيا دليل آن، بحران مشروعيت و مقبوليت در جبهه اصلاحات است.
جريان اصلاحات ذاتاً دچار مشكل است. بحران مشروعيت خود ريشه در بحران عميق ترى دارد و آن بحران معرفتى است. در واقع ريشه اين بحران را بايد در جاى ديگرى جست وجو كرد. بحرانى از جنس معنا و بينشى، نه از قبيل اين كه گفته شده كه اين جريان پايگاه سياسى يا اجتماعى خود را از دست داده است.
البته كه در بدنه اجتماعى مقبوليت لازم را ندارد وليكن اين خود معلول علت مهمترى است و آن بحران معرفتى است كه مربوط به يك دهه گذشته نيست، بلكه اين بحران در عمق تاريخ روشنفكرى ايران معاصر وجود دارد. جريان روشنفكرى ما همواره مونتاژ كار بوده اند، هم در مواضع تئوريك و هم در مواضع سياسى سعى كرده اند خود را با موتور غرب، ملى جلوه دهند.
ريشه اين بحران در مونتاژكارى است. از جمله كپى بردارى هاى ايشان در مواضع سياسى و مديريتى در برنامه هاى توسعه، گفتمان اصلى دوم خرداد همچون جامعه مدنى، مردم سالارى و جامعه چند صدايى مواردى از اين دست را مى توان نام برد و ازجمله مونتاژكارى ها در عرصه فكرى و فرهنگى، كپى بردارى از آثار فكرى متفكرين غربى و بازتوليد آن در فضاى كشور مى باشد.
به نظر شما چرا اين ها امروز قائل به اين موضوع اند كه چهره هاى گذشته اصلاح طلبى بازنشسته شده اند و بايد چهره هاى جوان مطرح شوند و به دنبال چهره سازى از نيروهاى جديد ند؛ اين خود مؤيد بحران مشروعيتى است كه ريشه در تضادهاى معرفتى و فكرى ايشان دارد
بخشى از بدنه اصلاح طلبى به دنبال پيمودن ره يك شبه تاريخ مدرنيته بودند و در كوران دوران اصلاحات با آب و تاب مى گفتند راهى را كه غرب در چهارصد سال رفت ما چهارشبه پيموديم، ولى منتقدين درون همان جريان به آنها خرده مى گيرند و اعلام مى كنند كه بحران حاصله ريشه در سرعت پيوستن به اين مدينه فاضله! دارد و اگر سر سلسله جنبان اصلاحات دوره متأخر اجتناب ناپذيرى ورود به مدرنيسم را تشويق مى كرد، پيروان استراتژيست او دوستان خود را به صبر و شكيبايى دعوت مى كنند و به آنها فرصتى بيش از سه قرن را توصيه مى نمايند. در واقع در نزد ايشان پروژه مدرنيته پروژه اى ناتمام است. درست همان ادعايى كه ساير روشنفكران در طول يكصد و پنجاه ساله اخير در مواجهه با ناكامى ها مطرح مى نمودند.
اينكه آيا اين مسير چهارشبه پيموده مى شود و يا سه قرنه، مهم نيست. مهم آن است كه مگر مى شود با مقوله تاريخ با ديدى مكانيكى به تعميم پرداخت به نظرم حل اين بحران بدون توجه به مشكل روشنفكران نسل اول ما به بعد ميسر نيست. آنها هم فكر مى كردند پديده اى كه در مقطعى خاص از تاريخ در بخشى از كره ارض اتفاق افتاده، مى تواند با تمام جوانب خود در مقطعى ديگر از تاريخ و در سرزمينى ديگر اتفاق بيفتد. تصور مى كنم عدم توجه به اين موضوع، سبب تداوم اين دور لاينحل گردد.‎/
يادداشت
ذات نايافته
حبيب الله سعد

كمتر از دو سده پيش در اروپا، حاكميت متكبرانه و جاهلانه آموزه هاى تحريف شده كليسايى، سبب شد غنچه هاى علم و دانش بشرى نشكفد و كار به جايى رسيد كه بر سر در كليسا نوشته شد: «اول عقل خود را كنار گذار، سپس قدم به كليسا نه» براساس نوشته هاى «رنه مارتينژ» استاد دانشكده حقوق دانشگاه «ليل» فرانسه، سوزاندن پاها، كشيدن دست و پاى شخص به وسيله طناب، دوختن لب ها و نهايتاً مرگ هاى دلخراش، بخشى از مجازات هاى دوران قرون وسطى عليه صاحبان عقل و فكر بود. واكنش جامعه در قبال چنين وضعيتى كاملاً قابل پيش بينى بود: كنار زدن آموزه هاى كليسايى و روى آوردن به آنچه فكر نو و جديد يا روشنفكرى ناميده مى شد. عده اى رشد و توسعه علمى و تكنيكى اروپا پس از قرون وسطى را نتيجه تقابل علم و دانش با نظريات واپسگرايانه كليسا كه البته بعدها ناشيانه يا موذيانه به تمام دين توسعه مفهومى يافت، قلمداد كردند. براين اساس شاخصه هاى روشنفكرى صادراتى اروپا به بشريت از اين قرار شد: اولاً ضديت با تمامى مظاهر دين، ثانياً دلدادگى زايدالوصف به علم و تكنيك توليد شده در اروپا و ثالثاً بن بست همه راه ها به سوى پيشرفت و ترقى علمى به جز راه طى شده اروپا.
در چنين فضايى مفهومى به نام روشنفكرى معنا پيدا كرد. انبوهى از درس خوانده هاى دانشگاه ها، اميد و آمال خود را در سبقت گرفتن از همديگر براى رسيدن به آن مدينه فاضله اروپايى با شاخصه هاى پيش گفته ديدند و اين حالت روحى را روشنفكرى نام نهادند و مخالفت با اين حالت روحى را تقابل با دانش، پيشرفت و نماد عقب ماندگى و جمود معنا كردند. با اندك توجهى به روشنى مى توان دريافت مهمترين خطاى فاحشى كه در اين ميان رخ داد اولاً منحصر كردن مفهوم دين به گرايش كاتوليكى از مسيحيت و ناديده گرفتن ساير شرايع الهى بود و ثانياً پذيرش پيشفرض ضديت هميشگى دين با پيشرفت و عقلانيت دانش. حال آن كه شريعت خاتم كه در برگيرنده تمامى معارف پيامبران پيشين و داراى نوآورى هاى منحصر به فرد بود، بر تارك خود برافراشتن بيرق تلازم عقل و دين را در مقابل ديدگان بشريت قرار داده بود. تعبيرات متنوع و متعدد قرآن كريم از واژه هاى عقل، فهم، علم و در كنار ده ها روايت در ستايش و بالاتر از آن ضرورت و وجوب شكافتن مرزهاى علم و دانش توسط دينداران، اندك ترديدى در نگاه روشنفكرانه اسلام باقى نمى گذارد، فريضه دانستن كسب دانش، فريضه دانستن طلب دانش ولو در چين ـ كنايه از دورترين امكنه ـ ضرورت كسب دانش حتى از غير مسلمان و مهم تر از همه مساوى دانستن دين با عقل، همه و همه دلايل گويايى بر تفاوت جوهرى نگاه شريعت خاتم نسبت به مقوله دانش و عقل با ساير شرايع است. كوتاه سخن اين كه در نگاه اسلامى، روشنفكرى اصيل ملازم با ديندارى است و اساساً نگاه ديندارانه يعنى نگاه و بينش روشنفكرانه. براين اساس روشنفكرى يعنى استمداد از خورشيد هدايت دين، و هر كس چنين نكند به مثابه نابينايى است كه مسير پرخطرى را در شب ظلمانى بدون چراغ و راهنما، مى پيمايد و چنين شخصى اگر خود را روشنفكر بنامد مصداق اين بيت است:
ذات نايافته از هستى بخش
كى تواند كه شود هستى بخش


|   شناسنامه   |   آرشيو   |