مريم آريايى
تا به حال وسوسه خواندن دفتر خاطرات و نوشته هاى شخصى كسانى كه در مقاطع حساس تاريخى حاضر و ناظر بوده اند به سرتان زده دلشوره غريبى سراغت مى آيد وقتى پنهانى تاريخ را در روزنوشت هاى افراد عادى و معمولى در متن يك حادثه مى خوانى، دلشوره هايى كه كشف زواياى پنهان آن واقعه بر وجودت مى اندازد و هراس دارى كه با كوچكترين صدايى دفتر را ببندى و از برگ هاى ديگرش بى نصيب بمانى. اما اين روز ها اين وسوسه بدون دلشوره به سراغت مى آيد چرا كه مى توانى با يك جست وجو ى ساده و چند كليك به برگ هايى از تاريخ شفاهى روزهاى به يادماندنى سالهاى اخير برسى! مثلاً جست وجو مى كنى «خاطرات سوم تير» و مى خواهى بدانى مردم عادى كه تنها ويژگى آنها دست به كيبورد شدنشان است از اين روز چه نوشته اند. آن وقت است كه ساعت ها پاى اينترنت مى نشينى و بى هراس از هر صدايى چنان غرقه خاطرات شيرين و بى ويرايش و بعضاً مملو از اشتباهات تايپى و پر از سه نقطه مى شوى كه ديگر هيچ صدايى را نمى شنوى و دلت نمى آيد هيچ صفحه اى را ببندى. حاصلش مى شود اين كه چند خاطره را بى ويرايش گلچين كنى و به فرصتى بينديشى كه مى شود وسوسه هاى مشابه را پاسخ داد.
نقش خاطره مى زند سوم تير ماه بيدارى http://bidari57. blogfa. com
من در تمام انتخابات ها بيش از آنكه نگاهم به تبليغات روى ديوار ها باشد، به عكس هاى پشت شيشه مغازه هاست. عكس هاى كانديدا ها را كارگران ستاد هاى انتخاباتى روى ديوار ها مى زنند اما عكس پشت شيشه مغازه ها معمولاً بويى از علاقه صاحب مغازه به كانديداى صاحب عكس دارد.
در مرحله دوم انتخابات، در خيابان هاى جنوب شهر تهران تقريباً اكثر مغازه ها عكس احمدى نژاد را زده بودند. مخصوصاً روزهاى آخر تعداد مغازه هايى كه عكس احمدى نژاد را زده بودند بيشتر و بيشتر مى شد. برايم يقين شده بود كه حتماً احمدى نژاد پيروز است.
از زبان يك دانشجوروزنامه دانشجويى
http://rooznameh. blogfa. com
پايم به يكى از ستادهاى مردمى دكتر باز شده بود. نخستين كارى كه روى زمين مانده بود و از من بر مى آمد به دست گرفتن فضاى مجازى و محيط نت بود. جشنواره وبلاگ هاى حامى شهردار تهران نخستين قدمى بود كه بچه هاى ستاد راه انداختند براى ايجاد زنجيره وبلاگ هاى حامى احمدى نژاد، جشنواره اى كه هيچ گاه عملى نشد.
ليكن به دلايلى كه خواهم گفت ديگر به ستاد نرفتم و در سايت دانشگاه با سرچ و جست وجو و گشت و گذار وبلاگ هاى حامى دكتر را كشف مى كردم و لينك و.//
عملاً زنجيره ۲۰-15 وبلاگ احمدى نژادى تشكيل شده بود هرچند بعد خيلى هاى ديگر را هم ديدم و افسوس خوردم كه كاش قبل از انتخابات يافته بودمشان. سايت هاى جوامع مجازى نظير cloob و gazzag پر از پروفايلهايى بود كه عكس دكتر معين را به عنوان عكس خود گذارده بودند.
ايده جالبى بود پس پروفايل سازى از شخصيت هاى مجازى در محيط مجازى و رأى دادن در نظرسنجى هاى سايت هاى انتخاباتى آنهم صد تا صدتا و.///
خاطراتى از جنس رسانه خبرنگار مسلمان
http://www. hamedtalebi. blogfa. com
هر روز و شب مورد آماج تمسخر ها و طعنه هاى بعضى دوستان بودم. دلمان خيلى محكم بود و به نوعى ايمان پيدا كرده بوديم كه كمك خداوند و اخلاص احمدى نژاد كارساز مى شود. به همين دليل چندان واكنش نشان نمى دادم.
در مرحله دوم ديگر طاقت نياوردم و روزى كه همه مى گفتند «براى جلوگيرى از اختناق و خشونت به احمدى نژاد رأى ندهيد» به ميدان وليعصر رفتم و به همراه ساير طرفداران مخلص دكتر احمدى نژاد با هواداران طرف مقابل بحث مى كرديم. گاهى خيلى عصبانى مى شدم اما در نهايت برايم شيرين بود.
سر نخ اصلى كجاست شب بو
http://shabbou. blogsky. com
عصر كه شد همه مون سينى دستمون بود. جلوى ستاد كوچولوى خودمون تو محل (مغازه لوله كشى يكى از بچه ها!) داشتيم خوشحالى مون رو به مدد شربت و شيرينى با مردم تقسيم مى كرديم. حتى چند بارهم تمديدش كرديم. اگه بعضاً كسى مى پرسيد اينا ماله چيه مى گفتيم: صبح شد.// او آمد.//
اندر احوالات ستاد كرج.// بيگاه نوشت هاى يك ذهن متلاطم
http://meykhoone. parsiblog. com
مشكلات مالى در ستادهاى دكتر در تمام كشور وجود دارد ولى حركت هاى خودجوش و گا هاً با امكانات كم مردم، هم دلگرم كننده و هم تأثيرگذارتر از حركت هاى ستادهاى ديگر است. به قول دكتر (اگر كسى با خط خود نوشته اى بنويسد و بر شيشه مغازه خود نصب كند، چون از دل بر آمده است به اندازه هزاران پلاكارد رنگى تأثيرگذار خواهد بود)/// كسى داربست را تقبل مى كند و كسى چند متر پارچه و شايد مقدارى رنگ. ديگرى مغازه اى دارد و آن يكى يك واحد در يك آپارتمان. بعضى هم در حد توان سى دى رايت مى كنند. بعضى خطاطى مى كنند و.// خلاصه كار روى زمين نمى ماند.
انرژى بچه ها تمام ناشدنى است. ما به ستاد بقيه كانديدا ها هم سر زديم و هرگز چنين توانى را در بين آنها نديديم. دولت كم هزينه از همين جا شروع مى شود. بسيارى صرفه جويى ها انجام مى شود تا بتوان مثلاً با پول آن چند سى دى رايت كرد و به دل مردم فرستاد.
شهردار تهران.// پرزيدنت ايرانخانم ناظم
http://nazemane. parsiblog. com
تا ناگهان، سفرى پيش آمد و رفتيم عربستان. در هر دو مرحله انتخابات اونجا بودم. مرحله اول مدينه و مرحله دوم مكه. در مدينه يك هتل محل رأى گيرى بود و همه رفتن و رأى دادن ولى ساعت اضافه رو اجازه ندادن و صندوق ها رو جمع كردن وشرطه هاشون، اومدن و ميخواستن صندوق رو ببرن كه خوب نذاشتن.
در مكه اجازه انتخابات ندادن و مجبور شدن كه صندوق رو، هتل به هتل مى بردن و رأى گيرى تقريباً مخفيانه انجام مى شد. در هر دو مرحله، بعد از رأى دادن، با خواهرم رفتيم ، در مدينه مسجد النبى و در مكه مسجد الحرام و نماز خونديم و از خدا خواستيم كه هر كدوم كه واقعاًً لياقت و توان اين جايگاه رو دارن و به داد انقلاب و ملت و فرهنگ از دست رفته مردم مى رسن و خون شهدا رو پايمال نمى كنن و دو چهار ساله پس رفته رو جبران مى كنن، همون رأى بياره.// و بعد از رأى گيرى چه ساعاتى رو گذرونديم تا نتيجه اعلام شد. بالاخره در ساعت ۳ بامداد به وقت اونجا و ۳/۵ به وقت ايران، تلويزيون العربيه در يك خبر عاجل اعلام كرد كه: شهردار تهران.// پرزيدنت ايران. ما اون موقع زنگ زديم ايران و فكر كرديم كه خيلى هنر كرديم و ديديم كه بله اينجا هم، چندان بى خبر نيستند.
عزا عزاست امروز./// سوم تير!مسعود ده نمكى
http://www. dehnamaki. blogfa. com
۱۰ سال پيش در سرمقاله نشريه نوشتم: «رئيس جمهور آينده از شمع تا بنز بيت المال». مقاله اى كه خيلى ها از چپ گرفته تا راست آن را نگاهى راديكال و آرمانى دست نيافتنى و تندروى مى انگاشتند.//
آن زمان كه شعار نه چپ نه راست عوامانه و غير عملى مى نمود عمله هاى راست و چپ طرح چنين شعارهايى را عبور از انقلاب معرفى مى كردند و اين در حالى بود كه آنها خود را معيار انقلاب مى دانستند.// انحصار طلبى چپ و راست باعث زايمانى غيرطبيعى در جريان هاى سياسى شد.// شعارهايى اساسى كه سال ها شرق و غرب و چپ و راست آنها را ليبراليزه كرده بودند با اقبال عمومى مواجه شد.//
«عدالت، عدالت و عدالت» اين شعار را اگر هر يك از افراد نزديك به يكى از اين دو جناح سر مى داد باورپذير نبود چون با دستمال كثيف نمى شود شيشه را پاك كرد. صف بندى تمام عيار چپ و راست در مقابل هم روزنه جارى شدن جوى عدالت را فراهم كرد، جويى كه مى بايست تا امروز به رودخانه و سيل مبدل مى شد.// عيش قدرتمندان و زرمندان به عزا تبديل شد و فقرا بازى را برده بودند.
اما./ شطرنج سياست گويا بازى هاى ديگرى دارد.// امروز مهره هاى سفيد و سياه با هم بازى مى كنند نه بر هم.// و از فردا تيتر روزنامه ها شليك مى كنند.// چپ و راست در شطرنج هم دوپينگ مى كنند آنها با مهره اى بى رنگ بازى مى كنند.// كاش فقرا هم شطرنج بلد بودند!
سوم تير تأكيدى ديگر بر غيرقابل پيش بينى بودن ملت ايراناتاق شيشه اى يك خبرنگار
http://www. hranjbaran. blogfa. com
ساعت ۹ شب بود كه آقاى محسن هاشمى رفسنجانى به ستاد انتخابات كشور اومد ودر جمع خبرنگاران درگپى كوتاه پيش بينى كرد كه آقاى هاشمى ۶۰ به ۴۰ پيشه البته حدود يك ساعت ونيم بعد عطريانفر از ديگر حاميان آقاى هاشمى اين احتمال رو به ۵۵به ۴۵ كاهش داد اما با قاطعيتى خاص از پيروزى كانديداى مورد نظرش سخن گفت.
ساعت ۲۳ آخرين مهلت رأى دادن اعلام شد و از اين ساعت به بعد حاميان دو نامزد يك به يك به داخل پاويون ستاد مى رفتند.//
حدود ساعت سه بامداد بود كه طرفداران آقاى هاشمى رفسنجانى تقريباً ستاد انتخابات كشور رو ترك كردند و به ظاهر پذيرفتند كه ملت فرد ديگرى رو جز كانديداى مورد نظر اون ها برگزيده تا حركت جديدى رو آغاز كنه.
چه بسيار مردم عادى كه به من زنگ مى زدند و تا نتيجه را مى شنيدند خدا را شكر مى كردند ومى گريستند و برخى ها هم از نتيجه آرا متعجب و بهت زده بودند و مى گفتند: واقعاًً ملتى غيرقابل پيش بينى داريم!
خاطرات ستاد طلابدست نوشته هاى يك احمد
http://www. ahmad3. blogfa. com
با چند نفر از دوستان تصميم گرفتيم كه براى طلبه هايى كه مثل خودمان ملبس به لباس روحانيت (معمم) نيستند يك ستادى را راه بيندازيم، تا طلاب بتوانند در شهرستان هاى خودشان با ايجاد ستادهاى مردمى گامى را در رسيدن به دولت زمينه ساز دولت اسلامى بر دارند. كنار حرم حضرت فاطمه معصومه(سلام الله عليها) بهترين مكان بود، براى شروع اين كار آنهم در كوچه اى بن بست كنار پاساژ كويتى ها مغازه اى به طول ۴ وعرض ۲متر شده بود ستاد انتخاباتى دكتر محمود احمدى نژاد: واحد طلاب.
هركسى رفت از خونه و دفترش چيزى را آورد، اصلى ترين ابزار ما هم تلويزيون و دستگاه وى سى دى بود كه فيلم هاى تبليغاتى دكتر را براى مردم و رهگذران پخش مى كرد و كنارش هم يكى از دوستان سى دى هاى مختلفى را از برنامه ها به مردم مى فروخت، مى فروخت كه نه هر كى دلش مى خواست كمك مى كرد. چه بايد كرد، همه دلشون مى خواست كمك كنند ازاون پيرمردى كه با دست هاى لرزان خودش از خرجى زندگيش زده بود و ۱۰ هزار تومان كمك كرد گرفته، تا اون دختر كوچك كه گوشواره هاى خودش را تو صندوق كمك هاى مردمى انداخت. خلاصه شور و نشاطى كه بين بچه ها بود واقعاًً ديدنى بود، نخستين بارى بود كه مردم و دوستانم را مى ديدم كه براى رسيدن به هدف مقدسى چقدر مجاهدانه تلاش مى كنند، از طرفى بدى هايى كه در حق دكتر مى شد، مثلاً رفقاى ما چند تا پارچه نوشته هاى ما را در سطح شهر نصب كردند كه فرداى آن روز لاشه هايش را در فرماندارى ديديم اعتراض كه كرديم، گفتند غير قانونى است، در حالى كه رقيب دكتر بنرهاى بزرگش سطح شهر را پر كرده بود و حتى قبرستان هاى شهر هم بى بهره نبودند يا اين كه چون احمدى نژاد شيخوخيت نداشت! بايد به هر طريق كه مى شد تخريب بشه و موقع پخش صحبتهايش در شبكه ۲ بايد برق چندين استان قطع بشه و.//
من به احمدى زاده(!) رأى ميدم!خاكريزيسم
http://amaliat. blogfa. com
در يكى از سفر ها چند تن از بچه ها به مازندران رفته بودند و در يكى از روستاهاى آن استان به پيرمردى ساده برخوردند، بعد از سلام و احوالپرسى از پيرمرد مى پرسند كه به چه كسى مى خواهد رأى بدهد؛ پيرمرد از پاسخ دادن امتناع مى كند و مى گويد شما ها چيكار داريد كه من مى خوام به كى رأى بدم؛ بچه ها اصرار مى كنند ولى بى فايده است و پيرمرد جوابى نمى دهد، بعد از اين كه بچه ها مى بينند، نمى توانند از زير زبان پيرمرد چيزى در بياورند مى گويند پدر جان يكى هست كه شهردار تهرانه و خيلى آدم مسلمون و مردمى و از اين جور مسائل، بعد به پيرمرد مى گويند، شما نمى خواهيد به ايشان رأى بدهيد پيرمرد خيلى محكم مى گويد: نه! بچه ها نوميدانه يقين مى كنند كه اين پيرمرد از آن دست پيرمردهايى است كه ذوب در[فرد ديگرى]شده و به او رأى خواهد داد؛ اما براى يقين از وى مى پرسند به چه كسى مى خواهى رأى بدهى باز هم وى از جواب دادن طفره مى رود؛ در نهايت با اصرار زياد بچه ها، پيرمرد مى گويد به چه كسى مى خواهد رأى بدهد! از پاسخ پيرمرد اول بچه ها تعجب مى كنند و بعد مى زنند زير خنده! حدس مى زنيد پاسخ پيرمرد چه بود پيرمرد گفته بود من به اين شهردار تهرانى كه شما گفتيد رأى نمى دم چون نمى شناسمش ولى يكى هست كه خيلى ازش تعريف مى كنن؛ بالا بريد، پائين بيايد من به اين رأى مى دم! اسمش احمدى زاده است!
۴۰ روز سوره يس براى انتخاب احمدى نژادتاربلاگ ايليا
http://www. eilia13. ir/tarlog
از اول ارديبهشت با تعدادى از دوستان در دانشگاه (كه تعدادشان به تعداد انگشتان يك دست بود) شروع كرديم به زدن ويژه نامه اى درباره انتخابات. اخبار و مواضع كانديدا ها را و مقالاتى درباره انتخابات منتشر مى كرديم. كار نويى بود. در سطح دانشگاه چنين كارى نمى شد.
تقريباً هفته اى يكى داديم بيرون. خيلى سر و صدا كرده بود. هم بين دانشجو ها هم بين اساتيد و هم بين مسئولان دانشگاه. خلاصه بعد از اين ويژه نامه ها كلى لقب ها نصيب ما شد. جالبه كه بگم بيشتر لقب ها رو هم بچه مذهبى ها به ما دادند!
راستى، افراطى، فاشيست، آبادگرانى، تندرو، راديكال و …
سوم تير روزى كه در ياد ها خواهد ماند.// شخصى نويس
http://shakhsinevis. blogfa. com
تازه نماز مغرب و عشا رو اقامه كرديم كه يه آقايى كه تمام قد خودشو به مد روز دنيا سياه مشق كرده بود و خيلى خوش تيپ تر از اون مى زد كه ما فكر كنيم با ما ها كار داره از در وارد شد! مسن، مو ها كامل سپيد، جا افتاده و.//
سلام برادرا! و پاسخى كه مرسوم بود و به گرمى استقبال شد! اتفاق خاصى قرار نبود بيفته! او هم مثل خيلى از بقيه مردم اومده بود كه تبليغات دكتر رو بگيره و ما هم اميدوار بوديم كه تو اين گيرى ويرى اين چند تا تراكت رو كه بهش ميديم، نندازه دور و حداقل اسراف نكنه!
ايشون توى معرفى خودشون عرضه داشتند كه دكتراى عمران دارند و اتفاقاً از نظر اسمى و قيافه و سوابق و همه چى كاملاً شبيه به يكى از اساتيد بزرگ كشور در اين زمينه! خيلى تصادفى.//
فردا شب قرار بود در مباحث دانشجويى كه در ميادين اصلى شهر تشكيل مى شد شركت كنيم!
بعد از اين كه چند تا از ميدوناى شهر رو گشتيم و خوب همه جا به فيض رسيديم، از ميدان بهارستان به سمت جمهورى در حركت بوديم! تنها چيزى كه آدمُ تو اين شرايط آزار مى ده فقط يه چيزه، اونم ترافيك./!!
پشت بقيه ماشينا منتظر بوديم كه كِى توفيق گامى به پيش رفتن نصيب شود كه يه چيز توجهمونُ به خودش جلب كرد! خب اولش فكر كرديم اشتباه كرديم، ولى وقتى يكى از تراكتا رو از شيشه ماشين انداخت تو و گفت: سلام برادرا!، مطمئن شديم! جوابمونم فرق كرده بود! سلام استاد! خيلى مخلصيم به مولا!
خدا شما جوونا رو اجرتون بده.// يا على!!
سفر انتخاباتى احمدى نژاد به يزدآرمانشهر
http://sobh. blogfa. com
اواخر فروردين ۱۳۸۴ احمدى نژاد به شهر يزد سفر كرد. فكر مى كنم بيست و ششم يا بيست و هفتم فروردين بود. با اين كه احمدى نژاد هنوز كانديداتورى خود را به طور رسمى اعلام نكرده بود، اين سفر به نوعى نخستين سفر انتخاباتى او محسوب مى شد. دوستان دانشجويم در يزد، ميزبان و مجرى برنامه هاى احمدى نژاد در سفر يك روزه اش به يزد بودند. احمدى نژاد با پرواز ساعت ۲ بعداز ظهر به يزد رسيده بود. به گلزار شهداى يزد رفته بود. بعد از آن به دو، سه تا از خانواده هاى شهدا سر زده بود و پاى درددل پدران و مادران شهدا نشسته بود.
احمدى نژاد ساعت ۵ بعدازظهر جلسه اى خصوصى داشت با نخبگان استان كه در خانه يكى از فعالان سياسى يزد برگزار شد. بنده هم به واسطه دوستانم در اين جلسه حضور داشتم و براى نخستين بار، احمدى نژاد را از نزديك ديدم. من كه دورادور به احمدى نژاد به خاطر عملكردش در شهردارى تهران و ماجراهايى كه از او شنيده بودم، علاقه داشتم در اين جلسه شيفته شخصيت او شدم. خوبى اش آن بود كه ديدن منش احمدى نژاد به طور مستقيم، هرگونه شائبه رياكارى وى را كه ته ذهنم را اندكى قلقلك مى داد از بين برد. در او صداقت و اخلاص ديدم.
بعد از نماز مغرب و عشا، جلسه سخنرانى عمومى احمدى نژاد بود. دوستانم حسينيه«قلعه كهنه» يزد واقع در خيابان امام خمينى را براى اين جلسه در نظر گرفته بودند. جلسه اى كه شب قبل با هزار زحمت و عجله، پلاكاردهاى تبليغاتى آن را در سطح شهر نصب كرده بوديم. پلاكاردهايى كه بعضى از آنها هنوز رنگشان خشك نشده بود. من همه اش به دوستانم غرغر مى كردم اى كاش براى سخنرانى به جاى حسينيه «قلعه كهنه»، جاى كوچكترى را انتخاب مى كردند تا كم بودن جمعيت، توى چشم نزند. آخر تصور مى كردم در يزد كمتر كسى دكتر را مى شناسد و تازه يزد، شهرى بود كه در دو دوره پياپى، بيشترين درصد آرا را به خاتمى داده بود.
راستش برخى دوستان هم خيلى نگران عدم استقبال و خالى ماندن حسينيه بودند.
اما همه ما اشتباه مى كرديم و پيش از شروع سخنرانى، در حسينيه جاى سوزن انداختن نبود و ملت كيپ هم نشسته بودند. در بدو ورود احمدى نژاد، مردم شعار «صل على محمد بوى رجايى آمد» سردادند.
اين استقبال غيرقابل پيش بينى، روحيه خوبى به بچه ها داد.
امروز سوم تيركتب
http://www. kataba. blogfa. com
امروز سوم تير است. پيرزن از من مى خواهد برگه اش را پر كنم. «اسم كى رو بنويسم مادر »
صدايش را آهسته مى كند:«احمدى نژاد» و اين را طورى مى گويد گويى يك تنه دارد با همه بندگان زر و زور و مفسدان و ظالمان، مبارزه مى كند. هفته غريبى بود ۲۷ خرداد تا ۳ تير. انگار تمام نامردمى هاى عالم را يكجا جمع كرده بودند. با خودم گفته ام كه اگر نسل فردا از تمام تاريخ تنها اين يك هفته را به خاطر بسپارد چه ها كه نمى شود. خسته شده بودم ناراحت بودم. در فكر بودم. گاهى خوشحال. گاهى غمگين از ظلم روزگار. آدم هايى را مى ديدم كه به خاطر قدرت چه ها كه نمى كنند.
دروغ، تهمت، ريا، فحش، ناسزا، دختركان بزك كرده و.// خرد كردن شخصيت يك فرد. شنبه چهارم تير ،۱۳۸۴ زودتر از روزهاى ديگر بلند مى شوم. تلويزيون نتايج را مى گويد. چه هواى خوبى. بيرون مى زنم. تا روزنامه فروشى ركاب مى زنم. كاش مى شد همه روزنامه ها را خريد.