چهارشنبه ۵ تير ۱۳۸۷ - ۲۱ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Wed, Jun 25, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
جوان
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
دانشگاه
خانواده
قرآن
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
اجتماعى
درباره محمود درويش و شعر بلند «در محاصره»
به رنگ شقايق
جنگ آنها، جنگ ما
373938.jpg
عليرضا سميعى
روزى چرچيل در يك سخنرانى براى تهييج سربازان خود عليه آلمان نازى گفته بودكه «ما براى شرف خود مى جنگيم درحالى كه آلمانى ها براى زمين مى جنگند». هيتلر، بلافاصله در يك سخنرانى آتشين اعلام كرد كه «آرى ما براى زمين و آنها براى شرف خود مى جنگند، زيرا هركس براى همان چيزى مى جنگد كه ندارد.» جنگ جهانى دوم تمام شد در حالى كه مردم اروپا مى دانستند كه اين جنگ نه براى زمين و نه براى شرف بود. آنها (و بيشتر فرانسه و انگلستان) همواره در طول سالها مردم آلمان را تحقير مى كردند. فشارهاى بعد از جنگ جهانى اول و بسيارى عوامل ديگر سبب برافروختن جنگ دوم شد كه تأثير عميقى بر همه جوانب زندگى غربى گذاشت. پس از جنگ، اروپايى سوخته بر جا ماند كه فلاسفه و نويسندگان را تحت تأثير قرار مى داد. اين جنگ مى بايست از هر لحاظ تقبيح مى شد زيرا همه مى دانستند (با وجود اين كه ظاهراً آلمان نبرد را آغاز كرد) همه به يك اندازه مقصر هستند. نويسنده ها و شاعران سخت مشغول نوشتن آثار ضد جنگ شدند و منتقدان از خواندن آثارى كه جنگ را تأييد مى كرد بر مى آشفتند. از طرفى بسيارى از نويسندگان اروپايى با همان احساس نفرت از جنگ به آمريكا رفتند. كشورى كه تمام سال هاى پس از جنگ دوم جهانى را تا به امروز مشغول جنگيدن است. از اين رو ادبيات بيشتر تمايلات ضد جنگ را در خود پرورانده است. در حقيقت آنچه در قلب سنت ادبى غربى جريان دارد ميلى عليه جنگ است كه تحت تأثير خاطره جنگ دوم ايجاد شد. اين معنا ادبيات سرزمين هاى غيرغربى را دچار اشكال مى كند. زيرا آنها از يك سو در فضايى متجاوزانه زندگى نمى كنند. بلكه حتى اغلب مورد تجاوز قرار مى گيرند و از طرف ديگر در «صورت»، تحت تأثير ادبيات غربى هستند. زيرا اساساً زادگاه بعضى از ژانرها مانند نمايشنامه و رمان در غرب است. حال نويسندگان بومى كشورهاى ديگر در ناخودآگاه خود بر سر يك دوراهى مى مانند.
در اين ميان وضع نويسندگان در ايران موقعيتى خاص دارد. زيرا ما جنگ ويژه اى را پشت سر گذارده ايم. راز مهم جنگ هشت ساله ما در واقعيت انقلاب ۵۷ نهفته است. به نظر مى رسيد صدام به طمع بخشى از خاك ايران به سرزمين ما حمله كرده است. چنانچه اين جنگ را جداى از تاريخ ايران و اساساً تاريخ معاصر كشورهاى مسلمان ببينيم، نبرد بر سر خاك بوده ولى در حقيقت چنين نيست. انقلاب اسلامى ايران همواره در حجاب دو داورى اشتباه بوده است. ديدگاه هاى مخالف انقلاب و همچنين حتى برخى ديدگاه هاى موافق انقلاب همواره در خطاى مهيبى در غلتيده اند. با اينكه در ابتدا گمان مى شود همه موافقان و مخالفان كاملاً با هم متفاوت هستند، مى توان نشان داد بعضى از آنها از اصل مهمى غفلت ورزيده اند. آن اشتباه ، « تاريخى » نديدن انقلاب اسلامى است. انقلاب اسلامى در ادامه و البته در نتيجه بيدارى اسلامى معاصر بود. جريان بيدارى اسلامى درعربستان، مصر، سوريه و ايران تاريخ خود را دارد. مسلمانان پس از شكست عثمانى و ساليان دراز استعمار از سوى غرب ناگهان به خود آمده و دست به تحركاتى براى احياى حيثيت خويش زدند.
اين جريان سه صورت مختلف داشت. گروهى گرايشات شوونيستى و سوسياليستى داشتندكه مهم ترين جلوه هاى آن جنگ شش روزه و تأسيس حزب بعث بود. گروه دوم مسلمانان هوادار ليبراليسم بودند و در نهايت دسته سوم كسانى بودندكه قصد بازگشت به هويت اسلامى داشتند. انقلاب هاى مختلفى تحت تأثير متقابل اين جريان ها به وقوع پيوست كه فارغ ازدرجه حقانيت آنها يكى از ايشان موفق شد به نوعى بازگشت اصيل دست يابد. جريان بيدارى اسلامى در ايران از يك سو تحت تأثير سنت شيعه و از سوى ديگر تحت تأثير جريان بيدارى مسلمانان در بلاد اسلامى بود. تنها در صورت تاريخى ديدن انقلاب ايران مى توان داورى بهترى دراين باب داشت. متأسفانه گاه ديده مى شود بعضى از موافقين و دلسوزان انقلاب ماجراى سال هاى ۲۰ تا ۵۷ (شمسى) را امرى جداگانه از بيدارى اسلامى معاصر مى دانند. به اين ترتيب انقلاب ما به چيزى جداى از اهداف اصلى آن تبديل خواهد شد. اين خلط از آنجا آغاز مى شود كه ما مفهوم دولت - ملت را در مركز بررسى هاى خود به مثابه يك اصل در نظر مى گيريم. اگر داورى ما در مورد وقايع به صورتى باشد كه انگيزه هاى انقلاب به انگيزه هايى ملى تقليل يابد از واقعيت خود به دور مى افتد. در حالى كه مفهوم دولت - ملت يك مفهوم غربى و كاملاً مدرن است . اسلام ريشه در نوعى رهبريت نبوى دارد. هرگونه حركت نبوى (و از جمله حركت حضرت محمد (ص) ) در ذات خود جهان شمول است، خواست نبوت هدايت كل بشر مى باشد. به همين خاطر مفهوم امپراتورى و سرزمينى راكنار مى گذارد و به جاى آن بر مبناى «امت » معنا مى شود. فقه ، كلام و حكمت عملى نيز بيشتر با مفاهيمى سر و كار دارند كه درباره روابط مسلمانان، نژادها و فرهنگ ها و مذاهب مى انديشد و كمتر به موضوع رابطه ميان سرزمين هاى اسلامى معطوف است. مفهوم دولت - ملت بعدها به خاطر يك ضرورت تاريخى ايجاد مى شود. به همين خاطر هر حركت بيدارگرانه اى كه بخواهد به ذات اسلام بازگردد مجبور مى شود بر مبناى امت در حمايت از كل مسلمانان ريخته شود. از اين منظر روشن مى شودكه چرا حركت هاى سوسياليستى و ليبراليستى در جهان اسلام ناكام بوده اند. سوسياليسم و ليبراليسم ذاتاً در درون چارچوب دولت - ملت (كه مدرن و غربى است) قرار دارند. اين در حالى است كه يك مسلمان چنانچه تصميم بگيرد به ابتداى خود بازگردد با سنتى نبوى مواجه مى شود كه نگران كل مسلمين است. شايد غفلت از همين موضوع و جايگزينى دولت - ملت است كه باعث مى شود بعضى از مسلمانان نسبت به مسائل فلسطين خونسرد باشند.چون آنها را مردم سرزمين ديگرى مى دانند. در حالى كه مى بايست يك فلسطينى ، فراى مرزهاى جغرافيايى و به عنوان يك مسلمان فهميده شود. صدام گمان مى كرد بايد سرزمينى را به اشغال درآورد زيرا چارچوبى كه از آن دنيا را مى ديد چارچوبى دولت - ملتى بود . درمقابل امام خمينى (ره) قصد احياى امت اسلامى را داشت. اين دو نظر به ناچار در مقابل هم قرار گرفتند. امام به راستى قصد دفاع از شرف اسلام را داشت.
چيزى كه مورد توهين قرار گرفته بود. در آن سو صدام شرف خود را در تكه اى زمين مى دانست. جنگ ما نبرد دو ايده بود. هر كدام از آن چيزى دفاع مى كردند كه نگران آن بودند. اين تقابل مطمئناً شبيه تقابل چرچيل و هيتلر نبود. بلكه حمله «تفكر سرزمينى » به «تفكر امر قدسى » بود. به همين مناسبت ما به آن هشت سال دفاع مقدس مى گوييم. ادبياتى كه در مورد اين تقابل كار مى كند مجبور است با ادبياتى كه در مورد جنگ جهانى دوم كار مى كند متفاوت باشد زيرا نزاع ما نزاع تاريخى امر مقدس با امر غيرمقدس است. واضح است كه ما همواره از تماميت خاك به عنوان پايگاه امر قدسى دفاع كرده و مى كنيم.
درباره محمود درويش و شعر بلند «در محاصره»
ايستاده در محاصره
373944.jpg
فريد قدمى
«محمود درويش» شاعر عرب، به سال ۱۹۴۲ در «بروه» روستايى در فلسطين به دنيا آمد و كودكى او سرشار بود از ترانه ها و سرودهاى عربى كه پدر و مادرش براى او مى خواندند. پس از درگيرى هاى ،۱۹۴۸ خانواده درويش به «حيفا» مهاجرت كردند و مادر خانواده در بدو ورود به حيفا درگذشت. درويش در آنجا به مدرسه رفت و پس ازمدتى كوتاه به خاطر شعرى كه در روزنامه ديوارى مدرسه منتشر كرده بود از مدرسه اخراج شد.
در هجده سالگى نخستين ديوان شعرش را به چاپ رسانيد. چاپ اين ديوان كه دربرگيرنده شعرهاى عاشقانه او بود خود از عجيب ترين حوادث زندگى محمود درويش است. حزب كمونيست اسرائيل در حيفا نمايندگى بزرگى داشت كه اغلب اعراب ساكن حيفا در آن عضويت داشتند. حزب چاپخانه اى داشت با نام «اتحاد تعاونى» كه به علت دارابودن حروف عربى گه گاه به چاپ جزوه ها و نشريه هايى به زبان عربى مبادرت مى كرد. صاحب اين چاپخانه از يهوديان عرب فلسطين بود. حزب پس از رؤيت شعرهاى درويش آنها را بدون خطر تشخيص داد و با هزينه خود كتاب را در چاپخانه «اتحاد تعاونى» به چاپ رساند. اين كتاب «برگ هاى زيتون» نام داشت. چاپ كتاب و استقبال بى سابقه از آن باعث شد كه پليس اسرائيل چاپخانه را ببندد و كتاب را جمع آورى كند ولى مانع از آن نشد كه نسخه هاى خارج شده از اسرائيل تكثير نشود. تنها در مصر ده هزار نسخه از اين كتاب به فروش رسيد.
از آن پس، درويش به عنوان يك شاعر ميهنى مورد سوءظن پليس اسرائيل بود و شعرهايش جمع آورى مى شد» (۱) درويش بارها به زندان افتاد و در اواخر دهه ۱۹۶۰ به عضويت «سازمان آزادى بخش فلسطين» درآمد. درويش را قطعاً مى توان مردمى ترين شاعر عرب خواند.
او شعر را از ايام كودكى آغاز كرد و از همان آغاز، شعرش آميخته به نگاهى انتقادى و مبارزه براى آزادى بود. خودش مى نويسد: «هنگامى كه نخستين شعر خود را در برابر عده كثيرى از كارگزاران حكومت نظامى اسرائيل، در جشن سالروز تأسيس كشور اسرائيل خواندم، به ياد دارم؛ سال آخر ابتدايى بودم. من در اين منظومه، چيزهايى در ضديت با اشغالگران گفته بودم و به اميد ملت فلسطين به پيروزى بر ظلم و استعمار اشاراتى داشتم.
كدخداى روستاى ما كه مسئول جشن نيز بود، ديوانه وار گفت: «اين نوجوان پس از خانه خراب كردن خود و نابودى خانواده اش، براى خراب كردن خانه ما آمده است. چرا اصول مهماندارى را رعايت نمى كنند... » و از اين قبيل حرف ها كه هنوز هم متأسفانه گاهى در سرزمين هاى اشغالى مى شنويم. روز بعد فرماندار نظامى كه او را «دوف» صدا مى زدند، احضارم كرد و پس از دشنام كتكم زد. اما گريه نكردم. ولى وقتى به من گفت از كار پدرت در سنگ تراشى ممانعت خواهم كرد و پروانه مرگ را از او پس خواهم گرفت، در بازگشت به خانه مى گريستم؛ پايان كار پدرم به معنى آن بود كه در آغاز زمستان گرسنه تر باشيم و سرما بيشتر آزارمان دهد و نتوانم به مدرسه متوسطه كه هزينه اش سنگين بود، بروم»(۲)
«درويش» همواره به مسائل فلسطين، نگاهى انتقادى و انسانى داشته و هميشه از هيجانات متعصبانه دورى كرده است.(۳)
اما درويش همواره موضعى انتقادى نسبت به فرهنگ سياسى صهيونيسم دارد. او معتقد است كه اسرائيلى ها كينه و خشم خود از ملتى ديگر را بر ملتى ديگر تحميل مى كنند. درويش مى نويسد: «افراط اسرائيل در خالى كردن كينه هايش بر ملتى ديگر، نكته ديگرى است. چرا كه جنايت با جنايت جبران نمى شود. در حقيقت اسرائيل از اعراب مى خواهد تاوان گناهى را كه از آنان سرنزده بپردازند. شگفت اينجاست كه اسرائيلى ها، از اين كه پيام آور آوارگى و غربت در تاريخ اند به خود مى بالند و اين پيام را ويژه قدم خود مى شمارند.
بايد پرسيد كسى كه احساس بى پناهى،
در به درى و غربت مى كند، چگونه از درك چنين احساسى نزد ديگران به كلى بى خبر است (۴)
محمود درويش در يكى از آخرين آثار خود؛ «درمحاصره»(۵) چهره اى زنده از فلسطين مى سازد.
چشم به راه سپيده دم است ميهن
هشيار مى شويم اندكى
چرا كه چشم دوخته ايم به ساعت پيروزى
در شب ما روشن نمى شود هيچ شبى به آتش نارنجك
دشمنان هوشيارند
تنها در تاريكى گودال ها
روشنى مى افروزند براى ما
درويش در «درمحاصره»، چهره مردمى را تصوير مى كند كه همچنان در انتظار «سپيده دم» آزادى اند و دشمنى كه آنچنان هوشيار است كه تنها «تاريكى گودال ها» را با آتش نارنجك هايش روشن مى كند، آنجا كه روشنايى نيز به كار نمى آيد. درويش دنياى غرب را دنيايى مى داند كه توى «راهرو» ايستاده است و تنها از تصوير شفاف تلويزيون و از فاصله اى امن به فلسطين نگاه مى كند. او آنها را دعوت مى كند كه به داخل بيايند و «قهوه عربى» بنوشند؛ قهوه درد و آوارگى و خشونت. آنها كه در راهرو ايستاده اند و از «پروژه هاى بزرگ صلح» حرف مى زنند.
همين تو!
تو كه ايستاده اى در راهرو، بيا تو
بيا و با ما قهوه عربى بنوش
و تو احساس خواهى كرد
كه شما نيز آدم هايى هستيد مثل ما
با شما هستم
شما كه در تالار خانه ها ايستاده ايد
از زمان هاى صبح بيرون بياييد
كا نگاه به يقين احساس خواهيم كرد ما
ما نيز آدم هايى هستيم شبيه شما
درويش، چهره انسان فلسطين را در آرزوى آسمانى تصوير مى كند كه در آن به جاى هواپيماهاى بمب افكن، قمريان سفيد پرواز مى كنند. همان انسان فلسطين كه نويسنده اى عرب درباره او گفته است كه اگر در خيابان، كسى را ديديد كه دارد با خودش حرف مى زند، از دو حالت خارج نيست، يا ديوانه است يا يك فلسطينى.
هنگام كه ناپديد شوند هواپيماها
سفيدها
- قمريان سفيد -
پر مى گيرند و گونه هاى بهشت مى شويند
به بال هاى بى كران خويش
مى ربايند روشنايى را و دارايى اش را
بالاتر
باز هم بالاتر
سفيدها
- قمريان سفيد -
بالا و بالاتر پرواز مى كنند
آه اگر تنها اين آسمان حقيقت داشت!
(چنين گفت با من مردى كه در ميان بمب ها قدم مى زد)
در قسمتى ديگر از «درمحاصره»، درويش چهره «مادر» فلسطين را تصوير مى كند. مادرى كه در حال گفت و گو با پسرش در مراسم تدفين اوست.
اگر باران نيستى عشق من
درخت باش
شادمان بركت ات باش درخت!
اگر درخت نيستى عشق من
سنگ باش
وفور رطوبت، سنگ باش!
وگر سنگ نيستى عشق من
ماه باش
ديوانه زنى محبوب باش ماه!
(اين چنين سخن مى گويد زنى با پسرش در مراسم تدفين او)
شعر درويش، شعرى است عريان، صريح، مقتدر و صبور. او شعرش را به سگى تشبيه مى كند كه به اندام دشمن زخم مى زند.
مثل يك توله سگ است نوشتن
زخم مى زند بى اثرى از خون
شعر درويش برآمده از آرزوهاى مردمى است گرفتار در خشونت و مرگ. مردم فلسطين جايى در نزديكى ما.
تلفات ما: بين دو تا هشت شهيد در هر روز
تلفات ما: بيست خانه، ده مجروح
تلفات ما: پنجاه درخت زيتون
كه مى افزايند بر اين آشوب ساختگى
كه راهى اين شعر مى شود
اين بازى؛ اين كلاف سردرگم
پانوشت ها:
۱- بيرون از اسطوره ها- محمود درويش- انتشارات اميركبير -
چاپ دوم: ۱۳۷۶ - صفحه: ۱۱
۲- يادداشت هاى غم انگيز روزانه - محمود درويش - ترجمه: اميره ضيمرى - انتشارات اميركبير- چاپ اول: ۱۳۶۳ - صفحه: ۳۲
۳- همان - صفحه: ۴۹ و ۴۸
۴- همان - صفحه: ۴۹
۵- قسمت هايى كه از اين پس از شعر «درمحاصره» بدون پانوشت نقل مى شود. تماماً توسط نويسنده (فريد قدمى) به فارسى برگردانده شود.
قبانى، عشق و مقاومت
ايليا آليك
روزنامه هاى انگليسى در اول مه ۱۹۹۸ خبر از مرگ شاعر «سورى» [اهل سوريه] دادند كه چندى بود در لندن مى زيست. «نزار قبانى» در طول ۵۰ سال سرايش شعر همواره مطرح بود و همه منتقدان او را به بزرگى ياد مى كردند. او كه نوشته بود: «او مى دانست مرا خواهند كشت‎/ و من مى دانستم او كشته خواهد شد ‎/ هر دو پيشگويى درست درآمد‎/ او چون پروانه اى‎/ بر ويرانه هاى عصر جهالت افتاد ‎/ ... زنى بود اصيل در ميان انبوهى از زنان مصنوعى ‎/ ... اين سرزمين ‎/ اين همه سبزى را ‎/ نقش هزاران نخل را در چشمان بالقيس ‎/ تاب نياورد ‎/ مى دانستم او كشته خواهد شد ‎/... پس از رفتن اش عصر آب پايان يافت و عصر تشنگى آغاز شد ‎/» لقب عاشقانه سراى بى همتا را در سراسر زندگى خود حفظ كرد. او از پدرى شيرينى پز در ۲۱ مارس ۱۹۲۳ چشم به جهان گشود و كودكى را در يكى از خانه هاى سنتى گذراند. زمانى گفته بود: اين خانه در نظر من حد نهايى جهان است. عموى پدر نزار يعنى «ابوخليل قبانى» تئاتر سنتى عرب را دگرگون كرد. نزار همين كار را در مورد شعر انجام داد. در سال ۱۹۴۴ اولين كتاب خود را با نام «زن سبزه به من گفت» را منتشر نمود.
در ۲۲ سالگى وارد دنياى سياست شد و به عنوان وابسته سفارت سوريه در قاهره تعيين گشت و اين كار را تا ۱۹۶۶ در كشورهاى انگلستان، فرانسه، اسپانيا، چين و ... ادامه داد. وى بر زبان فرانسوى، اسپانيايى و انگليسى مسلط بود. بعضى از منتقدان او كه از نقطه نظر سياسى به آثارش مى نگريستند، معتقد بودند كه شعر قبانى شعر «شكم سيرى» است و از تب و تاب سياسى دنياى عرب به دور مى باشد.
هر چند او هرگز جهت گيرى مشخص سياسى نداشت اما نوك پيكان انتقادات او هميشه متوجه حاكمان عربى بود كه گوش به فرمان اربابان غربى بودند.
مثلاً جنگ ژوئن ۱۹۶۷ (جنگ شش روزه) ميان اسرائيل و اعراب كه زخمى عميق محسوب مى شد. در شعر نزار چنين اثرى به جاى گذاشت. او با پرتاب يك يا دو سنگ ‎/ مار اسرائيلى را به دو نيم مى كند ‎/ دندان بر گوشت تانك مى نهد و بازمى گردد بدون دستانش ‎/ لحظه هايى است كه در آن يك كشور در ابرها شكل مى گيرد‎/ لحظه هايى است كه در آن حيفا، يافا شكل مى گيرند ‎/ غزه رو به دريا پيش مى رود و قدس قد برمى افرازد‎/ آثارى از اين دست به خوبى شعرهاى عاشقانه وى بودند. اما گذشته از كارهاى مستقيم، او گاه اشعار عاشقانه اى در فضاى مقاومت مى نوشت كه بسيارى از آنها هم اكنون دهان به دهان خوانده مى شوند. اين بار سوز و گدازها در تراس، جنگل، كافه يا ميهمانى اتفاق نمى افتند بلكه در شهرى نيم سوخته ميان خرابه ها و زير بمباران مى شكفند: پس از اين كه كيف او را ‎/ از ميان ويرانه ها به دستم دادند ‎/ و من پاسپورت او را، بليت هواپيمايش را ، ويزاهايش را ديدم ‎/ دريافتم كه با بالقيس الداوى پيوند نبسته بودم ‎/ من همسر يك رنگين كمان بودم ‎/ وقتى زنى زيبا مى ميرد ‎/ زمين تعادل خود را از دست مى دهد‎/ ما، صدسال عزاى عمومى اعلام مى كند‎/ شعر بيكار مى شود. در آميختن عشق و جنگ براى كسى مورد تجاوز است طبيعى مى نمايد. در جايى كه صبحانه خوردن، خوابيدن، به مدرسه رفتن ، روزنامه خواندن و هر چيز ديگر با مبارزه آميخته است. مردى كه مى جنگد همواره مبارز است. چه زمانى كه مسواك مى زند و چه زمانى قبضه سلاح را جابه جا مى كند. او در جايى گفته است: عشقى كه من از آن سخن مى گويم با تمام هستى درارتباط است. در آب، در خاك، در زخم مردان انقلابى، در چشم كودكان سنگ انداز و در خشم دانشجويان معترض وجود دارد...
به رنگ شقايق
آخرين لبخند
373902.jpg
به جاى سلام مى گفت: «از ترسم سلام!» مى گفتم« يعنى چه !» مى گفت: «همين ديگه! سلام، از ترسم سلام!» شب عمليات صداش را مى شنيدم، يكى مى گفت: «معبر كدوم وره آقا مجيد » مجيد جواب مى داد: « از ترسم سلام، بدو اين ور، اينجاس» صبحى گفتند مجيد مجروح شده، بردنش عقب ،
از ته جاده به اين طرف ديگر ماشين براى حمل مجروح نمى توانست بيايد. مجروح ها را مى بردند آنجا جمع مى كردند تا ماشين بيايد و ببردشان. روز بعد قرار شد گردان ديگرى جايگزين شود. گفتند: هركس خودش برود عقب تا گردان جديد مستقر شود.
تا محل حمل مجروحين دويدم، وقتى رسيدم ديدم همه مجروح هستند ، كسى هم نبود كه كارى برايشان بكند. خودشان براى خودشان سنگر جانپناه درست كرده بودند و به هم مى رسيدند، تعدادشان زياد بود، همه هم تشنه بودند. كسى آخ و اوخ نمى كرد ولى همه مى گفتند «آب ». آن اطراف هيچ جايى نبود كه بشود از آنجا آب آورد. شرمندگى تلخى بود.
رفتم مجيد را پيدا كردم، سر وصورتش خونى بود، كمى خون ها را پاك كردم، تشنه بود. ترسيدم آب بخواهد، رفتم چرخى زدم به دو سه تا مجروح ديگر رسيدم دوباره برگشتم بالاى سر مجيد، مى ترسيدم آب بخواهد، خواستم پيش دستى كنم، گفتم: «آقامجيد از ترسم سلام!» نگاهم كرد ؛ لبخند زد، طاقت نداشتم ،نگاهم را دزديدم، وقتى سر برگرداندم ديدم آخرين لبخندش بوده كه صرف من كرده است.
ناى زخمى
از سر شب ديشب تا آن موقع هى توى بى سيم گفته بودم «مهدى مهدى، رحيم» منتظر كه دستور حركت برسد، حجم حمله دشمن زياد بود، ولى جوابى در كار نبود. هواپيماها مثل نقل و نبات بمب مى ريختند، بار اول چند تركش ريز نصيبم شد، مهم نبود بار دوم دستم شكست، غبار تركش هم يك طرف بدنم را كاملاً گرفت اما مهم نبود، هنوز مى توانستم بگويم «مهدى مهدى، رحيم» بار سوم نايم زخمى و سوراخ شد؛ ته مانده نفس به تارهاى صوتى نمى رسيد و از همان سوراخ خارج مى شد ، يك تكه سنگ برداشتم و چپاندم توى سوراخ تا هوا از گلو خارج شود و بتوانم صدا بزنم، آخرين صدايم را زدم، جوابى نيامد، چيزى هم كه فكر مى كردم سنگ است كلوخ بود خون خيساندش خرد شد و ريخت توى ناى ام، ديگر داشتم از حال مى رفتم كه از بى سيم صدا درآمد «رحيم رحيم ، مهدى» هرچه كردم هيچ صدايى ازم در نمى آمد، با گوشى توى سرم مى كوبيدم، توى دلم مى گفتم: «اگر چند لحظه زودتر بود چه مى شد » آقا مهدى ديد صدايى از من نيست گفت:«حسين، حسين، مهدى» حسين رئيس ستادمان بود، بعد گفت «حسين به رحيم بگو حركت كند» حسين گفته بود؛ رحيم آماده نيست ، مهدى گفت: رحيم آماده نيست رحيم از ديشب پدر مرا درآورده. كى مى گه رحيم آماده نيست كد كردند كه رحيم زخمى شده ديگر نمى تواند بيايد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |