|
بر اساس پرونده اى در دادگاه خانواده
قصه اى كه با نيرنگ نوشته شد
|
|
|
شقايق آرمان بازى تمام شد. فرداى آن روزبايد روى قصه جديدى كارمى كرديم. آخروقت استاد با كف دست دو ضربه به شانه ام زد وخواست يكى ازبچه هاى جديد را نشانم دهد اما پسر رفته بود. استاد باصداى بلندگفت: «ماهرخ جان» تو استعداد خوبى در تئاتر دارى، حتماً دوره بعدى كلاس ها را با جديت بيشتردنبال كن. بعد آهسته درگوشم ادامه داد: آن پسر بلند قامت را گفتم. همان كه چشم هاى سياهش هاله سبزحنايى دارد. بهنام؛ موهاى مجعد خرمايى تيره، كمى لاغر، خوش پوش و جذاب است. خودم ديده ام خيلى از دخترهاى كلاس چشمشان دنبالش است اما او فقط حواسش به توست. راستش امروز قبل از بازى آمد گفت اگر مى شود با تو صحبت كنم و ببينم شوهر يا نامزدى دارى يا نه. مى خواست اگر مجردى با تو صحبت كند و مى گفت قصدش هم ازدواج است. اين طور كه مى دانم عكاسى هم خوب مى داند اما فعلاً پيك موتورى است. خوب فكر كن، اگر جوابت مثبت است يك قرار ملاقات با هم بگذاريد. آن شب خواب به چشم هايم نيامد. چرخ كابوس روزهاى رفته زندگى در ذهنم مى گشت و مى گشت، يك آن متوقف مى شد و بار ديگر دوباره به نقطه آغاز برمى گشت. اصلاً به كلاس تئاتر رفته بودم كه كابوس هايم تمام شود اما دوباره خاطرات زهرآلود به سراغم آمد. سال چهارم دبيرستان، منصور، يكى از پسرهاى كوچه مدرسه مدام سرراهم مى آمد. برايم نامه هاى عاشقانه مى نوشت و مى گفت مجنون شده است. علاقه اى به پسرها نداشتم. موضوع را به مادرگفتم، بابا آن موقع كارمند بود و مادر هم خانه دارى مى كرد.«مانى و ميلاد» برادرهاى دوقلويم به دبستان مى رفتند. بابا دلش نمى خواست آزارش به يك مورچه هم برسد. هميشه بايد مامان حقش را مى گرفت. مامان گفت اگر به بابايت بگوييم كوتاه مى آيد و مى گويد مشكل ازتوست پس بگذار مدرسه ات را عوض كنم. هيچ وقت با منصور رودررو حرف نزده بودم اما چهره رنگ پريده ، موهاى كم پشت و صداى نازك تو دماغى اش به نظرم خيلى بدتركيب مى آمد، قدرت و جذابيت مردانه نداشت. نفرت عجيبى از او در دل داشتم، نمى دانم چرا ابله شدم و براى اين كه تمام مزاحمت هايش را تلافى كنم دفعه بعدى كه او را ديدم گفتم:«بزودى ديگر قيافه نحس ات را نمى بينم چون قرار است مدرسه ام را عوض كنم.» نمى دانستم اين حرفم عواقب بدترى به دنبال دارد. از آن به بعد منصور مدام در تعقيبم بود و مدرسه جديد را هم ياد گرفت. يك روزسركلاس جبر بوديم كه صداى عجيبى از خيابان آمد. يك نفرعربده مى كشيد و مى گفت خودم را مى كشم. صداى مردم هم مى آمد، معلم سعى مى كرد حواس پرت ما را به سمت تخته بكشاند اما خانم ناظم يك ضربه كوتاه به دركلاس زد. وقتى گفت خانم ماهرخ... را بفرستيد دفتر بند دلم پاره شد. فهميدم منصور جلوى در مدرسه رفته و با تهديد به خودكشى گفته كه من با احساسات او بازى كرده ام! خانم ناظم مدرسه جديد كه با هزارو يك خواهش من را نيمه سال درمدرسه پذيرفته بود با چهره اى درهم و اخم آلود خواست كه همان موقع با پدرم تماس بگيرم. گفتم:«خانم لااقل بگذاريد مادرمان بيايد. پدرمان الآن سر كار است.»جواب داد: اگر تو با اين پسرآشنايى ندارى پدرت مى آيد، مى گويد و موضوع حل مى شود.» درميان آن جمعيت؛ تنها، گم، گيج ومغشوش بودم. با چهره اى آشفته به ديوارهاى حياط نگاه كردم. نرده هاى كنار پنجره در نظرم چون ميله هاى زندان بودند. كاش كلاس جبر هيچ وقت تمام نمى شد... شماره تلفن محل كار بابا را دادم. نگاه هاى غصب آلودش چون سيمان بتونى راه نفسم را مسدود مى كرد. دلم مى خواست تمام خشم خود را در سينه منصور بفشارم. با آمدن بابا دنيا دورسرم چرخيد. بابا حرف هاى خانم ناظم را گوش كرد و بدون اين كه از من بپرسد اصلاً آن پسر را مى شناسم يا نه گفت:«خانم آدمش مى كنم. بگذاريد با من بيايد خانه.» و ۱۰ سال پيش بابا نخستين مهر اخراج از كلاس را به پرونده ام زد وازآن به بعدهميشه در زندگى مردود شدم. در رختخواب مى غلتيدم. كابوس ها دست بردار نبودند. تمام ۱۰ سال جلوى چشمم مى آمد و مى رفت. دلم براى چشم هاى آبى عروسكى كه آن سال مانى و ميلاد برايم خريده بودند، تنگ شد. با اين كه هيچ وقت آدم باهوشى نبودم اما با شب زنده دارى و اين در و آن در زدن هميشه نمره هاى خوب مى گرفتم. بابا ادعا داشت به اين دليل پرونده ام را ازمدرسه تازه گرفت كه مامان به او نگفته بود دبيرستانم را عوض كرده است. چون در اداره و اجتماع بيرون از خانه توان گرفتن حقش را نداشت فكر مى كرد با گرفتن پرونده و خانه نشين كردن من مى تواند به ديگران بخصوص مامان نشان بدهد كه قدرتمند است. مامان سعى مى كرد براى بابا توضيح دهد كه من قبلاً موضوع را به او گفته ام اما بابا زير بارنمى رفت. خلاصه، حادثه هاى تلخ پى درپى مى آمدند. اشك ها، سرخوردگى ها، دورى اجبارى از مدرسه... نه!نه! ديگرنمى خواستم چيزى به ياد بياورم. اما حقيقت همان بود كه گذشت. آدمى كه از ديدن او نفرت داشتم خانواده اش را به خواستگارى فرستاد. اين طورى بود كه آرزوهاى واژگون شده ام به سكوتى ابدى پيوست. پسر بى دست و پايى كه براى اثبات بودنش درميان جمع تهديد به خودكشى كرد مى خواست شريك زندگى من شود كه درظاهرهم شد! به اين جاى كابوس كه رسيدم بازهم دلم براى چشم هاى آبى عروسكم تنگ شد. چشم هاى شفاف، بى گناه اما بى نگاه... بابا اعتقاد داشت منصور پسرى خوب از خانواده اى پولدار و متمدن است و مردى بهتر از او به سراغم نمى آيد پس حالا كه قراراست درس نخوانم بهتراست به خانه شوهر بروم. و نمى دانى چه تلخ بود لحظه اى كه فهميدم باباى منصور پدر ساده ام را فريب داده تا با آن وضع اسفبار جلوى مدرسه رفتنم را بگيرد تا زن پسر ديوانه اش شوم. دو روز بعد از آن كه مجبورم كردند سر سفره عقد بنشينم و بله را بگويم بابا ناگهان از دنيا رفت. دكتر ها گفتند سكته مغزى بوده اما مامان مى گفت نفرين تو بود. هيچ وقت بابا را نفرين نكردم اما تمام روزهايى كه به بهانه تمام شدن سالمرگ بابا عروسى را به تأخير مى انداختيم و از آن طرف به دادگاه خانواده مى رفتم با تمام وجود آه مى كشيدم. مامان با عزت نفس و مانى و ميلاد با تمام كودكى مى خواستند هر طور شده كمكم كنند. بدون اين كه حتى يك ساعت با منصور زير يك سقف باشم بعد از يك سال دوندگى بالاخره از او جدا شوم. اما نام شومش در شناسنامه ام باقى ماند. بعد از مرگ بابا و جدايى من از منصور، مادر به خواستگارى يكى از اقوام دور جواب مثبت داد. شوهر جديدش با بودنمان در آن خانه مخالفتى نداشت اما ترجيح مى دادم درسم را ادامه بدهم و با برادرهاى دوقلويم خانه اى اجاره كنيم. مامان هنوز خيلى جوان و زيبا بود. بعضى ها مى گفتند تو هم مثل مادرت زيبايى، نمى دانم بعضى وقت ها مى گويم كاش هيچ وقت زيبا نبودم... براى آن كه عقده هاى روزهاى دورى از مدرسه بر دلم نماند درس خواندم و خواندم و خواندم تا اين كه درمقطع دكتراى رشته تحصيلى ام قبول شدم. در كنار برادرهاى دوقلويم احساس خوشبختى داشتم. تا جايى كه توانستم كمكشان كردم. هر دو نفرشان در دانشگاه قبول شدند، خدا را شكر مادر هم زندگى نسبتاً خوبى داشت و از دور و نزديك مراقبمان بود. آن وقت ها براى درآوردن يك لقمه نان ، كمك هزينه تحصيل خود و برادرهايم از صبح تا شب كار مى كردم. جسمم خسته خسته و حساب هاى عاطفى ام خالى خالى بود... هيچ هنرى هم بهتر از تئاتر نمى توانست روح نا آرامم را به آرامش برساند. شب داشت به انتها مى رسيد. حرف هاى استاد تازيانه بر تن رنجورم مى زد. نمى دانستم مى توانم بار ديگر به يك مرد در زندگى بله بگويم يا نه. آن وقت شرايط فرق داشت. شايد اگر من هم از بهنام خيلى خوشم مى آمد و او مى فهميد يك بارعقد شده ام راضى نمى شد جلو بيايد. درهاى قلبم از مدت ها پيش به روى همه بسته شده بود. اما آن شب حسى عجيب داشتم. بالاخره صبح شد. فرداى آن روزقبل از تمرين، بهنام را ديدم. باهم حرف زديم. نگاه معصومانه و حرف هايش آن قدر به دلم نشست كه به سادگى گفتم:«پنج سال از شما بزرگترم. يك بار ازدواج كرده و طلاق گرفته ام. در مقطع دكترا درس مى خوانم و برايم اصلاً مهم نيست كه ديپلمه و پيك موتورى هستيد. اشكالى ندارد خواهرتان كه پزشك است تمام هزينه زندگى و حتى كلاس هاى متفرقه اى چون تئاترتان را مى پردازد. برايم مهم اين است كه تاريكخانه عكاسى، رنگ ها و از همه مهم تر عشق را مى شناسيد....» بهنام گفت:«براى من هم مهم نيست كه قبلاً يك بار ازدواج كرده ايد. با اين موضوع مشكلى ندارم و مى توانيد شناسنامه المثنى بگيريد، اين طورى خواهرم هم مخالفتى نمى كند و مى توانيم زندگى عاشقانه اى شروع كنيم.» استاد!يادت مى آيد تو نبودى كه مى گفتى از چشمهاى بهنام مى خوانى كه دوستم دارد چشم آدم ها هم مى تواند دروغ بگويدمى بينى همه مى گفتند بهنام دوستم دارد، اما نداشت... همه فريب خوردند. باورت مى شود از آن روز به بعد بهنام شد همه دار و ندارم. فكر مى كردم كابوس ها تمام مى شود اما نشد. بهنوش - خواهر بهنام - بعد از مرگ پدر و مادرش تنها سرپرست او بود و من اين موضوع را ازهمان روز اول مى دانستم. او از همان روز اول حس خوبى نسبت به من نداشت. از دور و نزديك مى شنيدم كه مى گفته دخترى با اين سن و سال و تحصيلات اين چنينى يا بايد ديوانه باشد كه زن آدم يك لاقبايى چون برادر من شود يا«ريگى به كفش دارد.» نمى دانم!خواهر بهنام شايد هيچ چيز از عشق نمى دانست. شايد ازهمان روز اول عشقى وجود نداشت ومن اشتباه كرده بودم. خلاصه بعد ازمراسم مختصر عقد، تحقيقات گسترده بهنوش خانم شروع شد. وقتى فهميد شناسنامه ام المثنى است شك هايش بيشترشد. به هر درى زد تا فهميد قبلاً يك بار ازدواج كرده ام. بهنام را تهديد كرد كه اگر از من جدا نشود از هرگونه حمايت مالى تا آخر عمر محرومش مى كند. با اين حال بهنام زير بار نمى رفت. مى گفت ماهرخ عشق اول و آخرم است. خودم با اين موتور كار مى كنم و خرج زندگى مان را در مى آورم. اما چرخ زندگى مان نمى چرخيد. با سيلى صورت سرخ كردن و صبورى ام هم فايده اى نداشت. شش ماه از زندگى مشتركى كه فكر مى كردم با عشق بنا شده گذشت. اما افسوس! بهنام؛ تمام شقايق هاى دشت خيال را در تاريكخانه هاى عكاسى رنگ مى زد و به ديوارهايى به رنگ ريا مى آويخت. شايد قصه را از ابتدا با نيرنگ نوشته بود. اين حقيقت تلخ مشترك زهر آلود تا مغز استخوان هايم را مى سوزاند. وقتى خواهرش اصرار كرد جدا شويم با هم دست به يكى كردند. به قاضى گفتند من از روز اول حقيقت ازدواج گذشته ام را پنهان كرده ام. اين طور بود كه بهنام به سادگى از من جدا شد و در دادگاه به عنوان يك مجرم دروغگو شناخته شدم. دوستان كلاس تئاتر، مادرم، مانى، ميلاد ، همه و همه به من مى گفتند بهنام دوستم دارد اما نداشت... همه گول خوردند. باورت مى شود استاد! زندگى بدون بهنام را نمى شناسم. همه چيز برايم غريبه است. اين شهر. آدم هايش. اتاقم. تلفنم. در همه آنها او را مى بينم. زندگى ام خالى شده... حالا آدمك ها مى آيند. در هجوم وحشيانه خزان كسى بر غنچه ها رحمى نمى كند. انگار غنچه اى نبود از روز اول. به بهنام، او كه مرا صدا مى زد عشق من گفته ام تاريكخانه اى جديد بنا كند، بازى تازه اى شروع كند... چرا كه بازى من در ميان تمام دوستت دارم ها تمام شد. بابا! اگر صدايم را مى شنوى ببين كه درميان تمام دوستت دارم ها مرا به بازى گرفته اند و من نمى دانم مى توانم بازى ديگرى شروع كنم يا نه.
|