پنجشنبه ۶ تير ۱۳۸۷ - ۲۲ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Thu, Jun 26, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
تيتر هفته
قاب عكس۱
خانواده
ماجرا
رودررو
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
اجتماعى
از «مگالو پوليس» تا «تترو»
درباره بازسازى يك سريال كمدى و قديمى تلويزيونى
پنجشنبه بازار كتاب
چطور يك قصه را بنويسيم (۵)
[بخش دوم]
از «مگالو پوليس» تا «تترو»
كاپولا و جوانى دوباره
374121.jpg
وصال روحانى‎/ منبع:Times .L.A
در اوايل سال ۲۰۰۸ يك چهره تازه و
پرجنب و جوش در صحنه سينماى جهان رؤيت مى شود اما او كسى نيست بجز فرانسيس فورد كاپولاى معروف . او در ۶۹ سالگى و با داشتن انبانى از جوايز بين المللى سينما و بخصوص چندين و چند اسكار طورى با اشتياق حرف مى زند كه انگار يك فرد گمنام است كه تازه از مدرسه عالى سينما فارغ التحصيل شده و درصدد خودنمايى و ساخت نخستين فيلم هاى خود است. انگار نه انگار كه او تريلوژى مشهور «پدر خوانده» را در كارنامه اش دارد كه دو قسمت اول آن (۱۹۷۲ و ۷۴) چيزى نزديك به شاهكار است و تو گويى او فيلم هاى غريب و تحسين شده «مذاكره» (۱۹۷۴) و «حالا آخر زمان» (۱۹۸۰) را نساخته است و «دراكولاى» او كه در سال ۹۲ اكران شد عنوان «دراكولاى برام استوكر» را يدك مى كشيد، و نيز احتمالاً بهترين دراكولاى تاريخ نبوده است.
كاپولا كه خود سال ها صاحب يك كمپانى فيلمسازى به نام زوئه تروپ بوده است، بارها بخاطر ساخت آثار دلخواهش همپا با زوئه تروپ تا مرز ورشكستگى پيش رفته كه اپيك غيرمتعارف ويتنامى او (حالا، آخر زمان) و فيلم عاطفى - اجتماعى سال ۱۹۸۱ او (برخاسته از دل) نمونه هاى روشنى از اين روند هستند. او چنان مصروف كامل سازى و ارائه اين فيلم ها شد كه ارقام و مخارج سنگين تهيه آنها را از ياد برد، ولى همين امروز هم از تكرار آن تجربيات ابايى ندارد و هر ميزان پول را از جيبش خرج مى كند تا چيزى را بسازد و رو كند كه خود مى خواهد. جديدترين نمونه و مثال از اين قبيل، فيلم تازه او به نام «جوانى بدون جوانى» است كه آن را بايد داستانى غريب از ايده هاى در حال تغيير و تصورات مختلف توصيف كرد و ماجرايى غيرقابل تشريح دانست.
در اين فيلم «تيم روت» رل يك استاد زبان پير را بازى مى كند كه روزى بر اثر نازل شدن صاعقه بر سرش و در دور و بر او جوانى اش را باز مى يابد و اين فرصت خوبى است تا همه چيز را از نو شروع كند و اين بار به رؤياى قديمى خود دست يابد.
كاپولا اين داستان را براساس قصه اى از نويسنده رومانيايى ميرچا الياده نوشته است و در آن كاراكتر اول را در حالى مى يابيم كه ناراحتى و افسوس گذشته و بخصوص يك رابطه عاطفى از دست رفته را در دل و ذهن دارد. او سال ها مى خواسته است درس آكادميك خود را تمام و پايان نامه اى را رو كند. شايد اين تم و چنين ماجرايى كاپولا را به فكر خودش انداخته باشد، زيرا خود او به مدت ۱۱ سال فيلمى را نساخته بود و «جوانى بدون جوانى» نخستين فيلم او طى اين مدت و پس از «باران ساز» (۱۹۹۶) محسوب مى شود و در اين سال ها كوشش بى نتيجه اى براى ساختن فيلم هاى دلخواهش و بخصوص اثرى به نام «مگالو پوليس» داشته كه فيلمى پرهزينه درباره يك فرد ايده آل گرا و تلاش او براى ساخت آرمان شهرى مدرن است. كاپولا در اواسط زمستان ۲۰۰۸ و در حالى كه ماه نخست اين سال رو به پايان مى رود و فيلم جديدش سهمى خاص از جوايز پايانى سال نداشته است، مى گويد: «داستان ميرچا الياده درباره مردى است كه تقريباً همسن من است و به نقطه اى از پريشانى نسبى روحى رسيده و دائماً به فرصت هاى از دست رفته زندگى اش فكر مى كند. او حتى به اين نكته مى انديشد كه هيچ گاه نتوانست با زن دلخواهش ازدواج كند و اضافه بر زندگى كارى، در زندگى اجتماعى اش هم شكست خورده است. در جوانى سرش بيش از حد در كتاب بوده و در نتيجه دنيا را نديده است و در پيرى به طرح هايى فكر مى كند كه بايد كامل مى كرد، اما چنين نكرده است. همه اين بساط منفى و بدبينى ها برقرار است تا اين كه سرانجام روزى صاعقه اى از آسمان مى آيد و او دوباره جوان مى شود و اين فرصتى است تا وى كارهاى انجام نداده و در زندگى اولش را در مرتبه دوم صورت دهد و اين بار به گونه اى ديگر ظاهر شود. وقتى داستان را خواندم، مصمم شدن آن را بسازم، اما نه مثل ۶۹ ساله اى كه هستم، بلكه مانند يك دانشجوى رشته سينما و كسى كه مى خواهد كار تجربى در اين رشته انجام بدهد. سينماگرى كه در اوايل راهش قرار دارد.»
زمان براى كاپولا مانند سايرين به سرعت سپرى شده است. در سال ۱۹۶۹ بود كه او پروژه «مردم باران» را در دست گرفت و مثل دانشجويان و كارگردانان تازه كار عمل كرد، دو قسمت اول «پدر خوانده» جوايز اسكار را به سمت او سرازير كرد و شهرت فراوانى را به وى بخشيد و در نتيجه او وقت چندانى را در اختيار نداشت كه در اين حرفه جوانى كند و نوآموزى باشد كه واقعاً بود و بنابراين مى خواهد اينك آن ايام را جبران كند و «جوانى بدون جوانى» محصول چنان رويكردى است. با اين حال او حاضر نيست درباره بودجه ساخت اين فيلم چيزى را به دقت بگويد و در عين حال مدعى است مانورهاى تجارى و ساير شرايط مالى او به گونه اى است كه مى تواند سالى يك فيلم با بودجه ۲۰ ميليون دلار بسازد، بدون اين كه وضعيت مالى خود را به خطر بيندازد. اين براى فيلمسازى كه هميشه از دخالت استوديوها در كار فيلمسازان و كشيدن خط هاى اجبارى و تعيين بايدها و نبايدها براى آنان توسط استوديوها گلايه داشته، يك نعمت است، زيرا مى تواند فيلمى را بسازد كه مى خواهد، بدون اين كه ديدگاه و خطش تغييريافته و توسط سران استوديو به او تحميل شده باشد. عجيب تر آن كه كاپولا در حال رفتن راهى است كه دختر او سوفيا در سال هاى اخير آن را پيموده و آن نگارش سناريوها و ساخت فيلم هايى غيرمتعارف و دلخواه خود وى است و نه چيزهايى كه استوديوها صلاح مى دانند و فيلمسازان را به دورى از چيزى خلاف آن تشويق مى كنند.
در سال هايى كه فرانسيس پير با پروژه پياده نشدنى «مگالوپوليس» كلنجار مى رفت، دختر جوان و مستعد او سوفيا «خواهران خودكشى» و سپس «گمشده در ترجمه» (گمشده در غربت) را ساخت كه دومى از بحث برانگيزترين و بهترين فيلم هاى سال ۲۰۰۲ بود و جالب تر اين كه سوفيا با آن اسكار برترين سناريوى اوريژينال سال را برد و فرانسيس در موقع توزيع جوايز طورى ايستاد و براى دخترش كف زد كه انگار خودش آن جايزه را گرفته است.
كاپولا امروزه مى گويد: «شايد مگالو پوليس بسيار بلندپروازانه و گران قيمت بوده باشد، تا به آن حد كه پرداخت هزينه آن غيرممكن جلوه كرده باشد. به شدت سعى كردم دور و بر آن را بزنم و از مخارجش كم كنم، به طورى كه وقتى آن را به كمپانى برادران وارنر تحويل مى دهم، آنها بگويند: «باشد، شروع به ساخت آن كنيم، بسيار ناراحت بودم، زيرا زمان مى گذشت و من هنوز نتوانسته بودم كارى را كه مى خواهم با آن فيلم انجام بدهم. سال پشت سال گذشت و پروژه به همان شكل متوقف ماند و من نمى دانستم چقدر وقت براى اجراى اين پروژه خواهم داشت. از خودم مى پرسيدم چگونه مى توان آن چه را كه هميشه در ذهن خود مى پرورانده ام به اجرا درآورد. موضوع به مگالو پوليس ختم نمى شد. بلكه تحقق يا عدم تحقق آرزوها و ايده آل هاى كارى ام از ابتداى جوانى به بعد را شامل مى شد. الان كه حسى جوان تر از سال هاى اخير را در وجود خود مى بينم و احساسى تازه تر را در خود مى يابم، اين سؤال مجدداً به ذهنم مى آيد و گاهى هم جوابى نمى گيرم.»
از قضا دوستى كه سناريوى «مگالوپوليس» را خوانده بود، به كاپولا توصيه كرد كه به نوشته هاى ميرچا الياده روى بياورد و آنها را نيز بخواند و او در «جوانى بدون جوانى» همان حس و ريتمى را پيدا كرد كه خودش در سناريوى مگالوپوليس مشابه آن را نگاشته و ترسيم كرده بود. ماجراهاى اين فيلم، از دهه ۱۹۳۰ شروع مى شود و بر روى كاراكتر يك دانشجوى رومانيايى (با بازى «تيم روت» متمركز است كه از فرط نااميدى به فكر خودكشى افتاده است، اما ناگهان چشم باز مى كند و مى بيند كه از نو متولد شده و به شكلى متفاوت درآمده و دانشمندان آلمان نازى به دنبال او روانه شده اند، زيرا مى خواهند از رازهاى تغيير وضعيت و ماهيت او سردرآورند. اين فيلم دائماً تغيير هويت و حتى تغيير ژانر مى دهد و لحظه اى از سبك «تريلر» است و دقايقى بعد از ژانر رمانس و آنگاه به ماوراءالطبيعه وارد مى شود و حتى تم تناسخ نيز در اين فيلم ظهور مى كند و گاهى به نظر مى رسد كه كاراكتر روت در تفكرات خود به نسل هاى قبل نيز سفر مى كند.
تيم روت در زمستان ۲۰۰۸ مى گويد: «وقتى سناريو را خواندم، اولين سؤالى كه از خود كردم، اين بود: چگونه مى توان اين رل و روال را بازى كرد و وقتى هم كه از كاپولا پرسيدم، او جواب داد: نمى دانم!
اين شروع يك همكارى بهتر بين ما بود زيرا باب صداقت را بين ما گشود. كاپولا بر اين باور بود كه حين تهيه فيلم و در زمان برداشتن هر يك از تصاوير، مشخص خواهد شد كه شرايط كلى چگونه است و چه بايد انجام داد و اين آگاهى ها و مسائل به آرامى فراهم خواهند آمد و ما را به جايى خواهد رساند كه آن را جست و جو مى كرديم.»
كاپولا امتياز ساخت فيلمى از روى داستان الياده را به آرامى و به تدريج خريدارى كرد و ابتدا مايل بود كه آن را به طور ناشناخته و پنهانى در رومانى بسازد و در آن زمان هيچ كس به جز همكاران نزديك و اعضاى خانواده او نمى دانستند كه وى آن فيلم را در دست ساخت دارد، اما در همان زمان كه قرار بود فيلمبردارى شروع شود، شايعاتى در اين خصوص به بيرون درز كرد و عده اى مطلع شدند. با اين همه، كاپولا اين فيلم را مجموعاً در فضايى آرام ساخت و يك دليل اصلى اين فرايند اين بود كه فيلم با پول خودش ساخته مى شد و در نتيجه وى مجبور نبود به كسى در اين خصوص جواب و توضيح بدهد.
با اين همه، چند ماه پس از عرضه «جوانى بدون جوانى» كاپولا مى گويد آنچه او افسوس آن را مى خورد، اين است كه هنوز نتوانسته است «مگالوپوليس» را بسازد و با وضعيتى كه اينك برقرار است، احتمالاً هرگز قادر به انجام اين كار نخواهد شد در حالى كه وى سال ها در اين خصوص با مردم و ناظران سخن گفته است. طرح بعدى او فيلمى است به نام «تترو» و اين را شايد بتوان فيلمى از نوع اتوبيوگرافى و دربردارنده عناصرى از زندگى خانوادگى و فاميلى خود وى دانست، ولى كاپولا حاضر نيست اطلاعاتى بيش از اين درباره پروژه هاى بعدى اش بدهد و ترجيح مى دهد كه اين مسائل را براى خودش نگه دارد.
كاپولا مى گويد: «وقتى درباره طرح ها و برنامه هايتان زياد حرف مى زنيد، اين ايراد را دارد كه بخشى از انرژى و وقتى را كه براى انجام هرچه بهتر آنها بدان نياز داريد، از دست مى دهيد و بنابراين بهتر است هرچه در اين زمينه داريد، براى خودتان نگه داريد و ذخيره كنيد.»
كاپولا «تترو» را در ادامه سال ۲۰۰۸ خواهد ساخت و سپس به سمت پروژه بعدى خود حركت خواهد كرد. قدر مسلم اين كه برنامه و دستور كار او تا اطلاع ثانوى پرداختن به فيلم هايى است كه به لحاظ مالى، راحت تر قادر به ساخت و ارائه باشند و ارائه احتمالى مگالوپوليس و امثال آن بايد براى آينده دورتر و نامعلوم بماند.
خود كاپولا در اين خصوص مى گويد: «الآن بيشتر استوديوها از اين كه فيلم هايى را با فاكتور ريسك و به طور ماجراجويانه بسازند، ابا دارند. آنها مى خواهند حاصل كار و نتيجه نهايى و حتى سود مالى آن را قبل از ساخت بدانند و از هرگونه ابهام و خطرى رويگردان هستند و شما در مقام فيلمساز و كارگردان بايد حتماً فيلمى را به عنوان پروژه و طرح به آنها پيشنهاد كنيد كه چنان احساس و اطمينانى را به آنان ببخشد تا زمانى كه همه چيز جواب مى دهد و من نيز از سقف هاى مالى محتمل براى خودم فراتر نمى روم، مشكلى نخواهم داشت و مى توانم فيلم بعد از فيلم بسازم.»
اما تا كى فرانسيس در فاصله نه چندان زيادى تا ۷۰ ساله شدن و درحالى كه رابرت التمن تا آخرين ماه هاى قبل از مرگش همچنان فيلم مى ساخت، در جواب اين سؤال مى گويد: «تا زمانى كه مردم خودشان را از سينماهاى محل نمايش فيلم هاى من دور نگه دارند و به من بگويند: «هى، فرانسيس، بس است، ديگر نمى خواهيم فيلم هاى تو را ببينيم.»
چارلز برانسون خلافكار در عالم سينما
374148.jpg
مترجم: شيلا ساسانى نيا
چارلز برانسون هاى معروف زياد نيستند. يكى از آنها بازيگر معروفى است به همين نام كه ستاره فيلم هاى محبوب وسترن و آثار سينمايى درخشانى همچون «هفت دلاور»، «دوازده مرد خبيث»، «روزى روزگارى در غرب» و «فرار بزرگ» بوده است و در حقيقت مردم نام چارلز برانسون را با اين بازيگر بزرگ مى شناسند. او در سال ۲۰۰۳ در اثر ابتلا به ذات الريه درگذشت اما دومين چارلز برانسون معروف كه هنوز زنده است مشهورترين و در عين حال خطرناك ترين زندانى بريتانياست كه از قضا او هم به نوعى وارد عالم سينما خواهد شد. چارلز برانسون خلافكار سوژه فيلم تازه اى است كه چندى پيش در بازار فيلم كن عرضه شد و ساخته شدن فيلمى درباره او چنان اعتماد به نفسى به اين زندانى خطرناك داده كه حاضر شده از سلول زندان فيلمسازان را در مورد چگونگى شخصيت پردازى خودش راهنمايى كند. برانسون در سال ۱۹۷۵ به جرم سرقت مسلحانه زندانى شد اما بخاطر حمله به مأموران زندان و هم سلولى هايش همچنان در حبس به سر مى برد. او در سال ۱۹۹۹ يك زندانى را كه سابقاً معلم هنر بوده به مدت ۴۴ ساعت و تنها به خاطر آن كه از طراحى هايش انتقاد كرده بود با چاقو تهديد به مرگ كرد و حال سرگذشت حبس او در اين ۳۴ سال كه ۳۰ سال آن در يك سلول انفرادى سپرى شده موضوع اين فيلم تازه جنجالى است كه خود او نيز در مورد ساخته شدن آن هيجان زده است.
البته او در اين مدت بازديدكنندگان زيادى داشته از جمله تام هاردى، بازيگر بريتانيايى فيلم «گروه برادران» كه در آن با تام هنكس همبازى شده بود و حال قرار است نقش چارلز برانسون ياغى را بازى كند و نيز يكى از تهيه كنندگان اين فيلم به نام دنى هانسفورد. او همچنين به طور مرتب با نيكولاس ونيوينگ رفن كه فيلمنامه نويس - كارگردان اين اثر است به طور تلفنى در تماس بوده و اطلاعات مختلفى را با او رد و بدل مى كند. چارلز برانسون پذيرفته است اين فيلم از او تصوير فرشته وارى ارائه نمى دهد و از اين بابت هم ناراحت نيست. هانسفورد، بازيگر نقش برانسون در اين فيلم مى گويد: اين فيلم تصويرى صادقانه از مردى است كه نام واقعى اش ميكى پترسون بود و در اداى دين به چارلز برانسون هاليوودى كه قهرمان محبوبش بوده نام خود را به نام او تغيير مى دهد وحال ادعا مى كند كه «خشونت» ديگر بخشى از آن زندگى جنجالى اش نيست. اين دو در حقيقت از چهار سال پيش بر روى اين فيلم كار كرده اند. هانسفورد به ياد مى آورد: «همه به من گفتند بازى در چنين فيلمى ديوانگى محض است اما او از همان آغاز رفتارى خيلى دوستانه با من در پيش گرفت. ما در اين فيلم نيز آن شوخ طبعى و خونگرمى اش را مى بينيم. او در عين حال يكى از خنده دارترين آدم هايى است كه ديده ام. بودن با او مثل اين است كه دو ساعت كامل با بيلى كنلى باشيد. دائم با خودم فكر مى كردم اين آدم چطور هنوز مى تواند در زندان «و يك فيلد» حبس باشد. روزهاى پرخشونت او به سر آمده اند.»
فيلمسازان اين اثر به بررسى كودكى برانسون نيز پرداخته اند تا بفهمند چه عامل يا عواملى باعث شده او به كارهاى خلاف و ياغيگرى روى بياورد. هانسفورد ادامه مى دهد: «ما مى خواستيم به عمق وجود او پى ببريم. او تربيت خوبى داشت. يك پدر سختگير كه به اصول اخلاقى پايبند بود اما متأسفانه در جوانى با آدم هاى نابابى گشت.» راپرت پرستون، تهيه كننده اى در كمپانى فيلمسازى ورتيگو كه فيلم «برانسون» را ساخته است اين شايعه را تكذيب كرده كه اين فيلم مى تواند بهانه خوبى براى آزادى او باشد. او مى گويد: «اين كار به عهده وكلاى اوست.» اين تهيه كننده معتقد است فيلم برانسون بايد نشان دهد كه اين خلافكار باانواع و اقسام جرم هايى كه مرتكب شده هرگز كسى را نكشته و نقش مادرش در زندگى او نيز بايد به تصوير كشيده شود. پرستون توضيح مى دهد: «نزديك ترين عضو خانواده اش در طول همه اين سال ها از او حمايت كرده است. او به خاطر شرايط خاصى به سوى خشونت كشيده شد. او خلاف كرد و به آن اعتراف مى كند. او فيلمنامه را خوانده بود و آن را دوست داشت چون تصويرى درست و صادقانه از زندگى اش ارائه مى داد.»
سازندگان اين اثر سينمايى معتقدند فيلم «برانسون» يك فيلم متعارف گنگسترى نيست و آراسته بودن آن به سبكى خاص زيبايى آن را همرديف يك فيلم طراز اول همچون «پرتقال كوكى» استنلى كوبريك قرار مى دهد. البته اين حرف چندان هم بيراه نيست چراكه مدير فيلمبردارى آن لرى اسميت، يكى از همكاران سابق كوبريك است.
تاكنون زندگى جنايتكاران و خلافكاران بسيارى روانه پرده نقره اى شده كه برخى از آنها عبارتند از: ادكمپر، قاتل زنجيره اى سانتاكروز در كاليفرنيا كه به Co-Ed معروف بود و يا جفرى دامر و بوستون استرانگلر كه ۱۳ زن را در سال ۱۹۶۲ به قتل رساند.
درباره بازسازى يك سريال كمدى و قديمى تلويزيونى
مأموران خنده دار هزاره سوم
374133.jpg
منبع: Premiere
در دهه ۱۹۶۰ سريالى از تلويزيون هاى امريكا و اروپا پخش مى شد كه نام آن «اسمارت را بگيريد» بود و اينك (شروع تابستان ۲۰۰۸) كمپانى برادران وارنر فيلمى سينمايى از روى آن ساخته و روانه بازار كرده كه فروش خوبى هم داشته است و اكثر عناصر آن نشان مى دهد كه به رغم برخى معايب آشكار انتخاب ها و زيرساخت هاى مناسبى براى اين فيلم در نظر گرفته شده است.
شايد اين خرده را بگيرند كه «اسمارت را بگيريد» با ابزار و ادوات فعلى به فيلمى مشابه بسيارى ازآثار اكشن روز بدل شده و رجحانى بر آنها ندارد ولى قسمت ها و آدم هاى موفق فيلم در مجموع بيشتر از بخش هاى ناموفق فيلم هستند. انتخاب استيو كارل براى رل اصلى قطعاً يكى از اين موارد بوده است و كمتر كسى را مى شد يافت كه همانند وى احساس كاملاً عادى بودن و شوخى و طنز پردازى را در رفتارخود جا بدهد و به لحاظ برخى اصول همان طور رل مكس ول اسمارت مأمور و كاراكتر مركزى قصه را بازى كند كه دان آدامز بازيگر سريال اصلى و اوريژينال و اوليه، نقش مربوطه را ايفا مى كرد.
كارگردانى را هم به پيتر سگال سپرده اندكه سابقه ساخت فيلم هاى اجتماعى موفق و بالنسبه پرفروش«مديريت خشم» و «۵۰ قرار اول » را در كارنامه اش دارد. او اين كار را بر اساس سناريويى از تام جى استل و مت امبر صورت داده و حاصل همكارى و تلاش گروهى آنها ساخت فيلمى است كه عناصر و نشانه هاى زيادى از سريال اصلى را در بر دارد و مى تواند هم بينندگان قديمى آن مجموعه را جذب خويش كند و هم قشرى از تماشاگران كنونى و جوانان روز را براى خود فراهم آورد. مكس ول اسمارت در اين فيلم از ميان «در»هاى آهنين و موانع متفاوت عبور مى كند و تأسيسات زيرزمينى هم در برابرش تسليم مى شود تا سرانجام به مقاصد خود برسد و اسمارت مانند سريالى كه بيش از ۴۵ سال ازساخت و پخش قسمت هاى اول آن مى گذرد، جملات و كلمات آشنايى را به زبان مى آورد كه حتى اگر براى بينندگان امروز آشنا نباشد، به خودى خود و براى شنونده ها و بيننده هاى نسل كنونى جذابيت هايى را در بر دارد. با بازى استيو كارل، كاراكتر مكس ول اسمارت يك مأمور دچار مخاطره و انسان خوب نشان مى دهد. مردى كه پرتلاش و صديق و آماده كار و تحرك است و چون از پشت ميزنشينى خسته شده، مهيا و مايل است كه وى را به عرصه هاى ديگر و به عرصه كارهاى اجرايى بفرستند و از اين پس به امور دفترى نپردازد. اين استدلال كه تقليد صرف از دان آدامز نتيجه بخش نبوده و چيز تازه اى براى بينندگان در بر نمى داشت ، تاحدى قابل پذيرش است، اما بازى نو و متفاوت استيو كارل در اين رل نيز محذورات خاص خودش را دارد. كارل تركيب و ادغامى از جدى بودن و در عين حال طنزپردازى را به اين رل بخشيده است و مكس ول اسمارت با اين تركيب مردى است كه مى توانيد روى او تكيه كنيد و در عين حال از ظرافت ها و شوخى هاى او لذت ببريد و احساس لغزش و ناامنى كنيد. اسمارت خلق شده توسط وى نشان چندانى از اسمارت اصلى ندارد اما شايد براى اواسط سال ۲۰۰۸ موجودى مناسب تر و بهتر از اسمارتى باشد كه فزون تر از ۴ دهه پيش براى اولين بار بر صفحه كوچك تلويزيون رؤيت شد و هواداران ويژه خود را داشت.
يك سؤال رايج اين است كه مكس ول اسمارت قرار است چگونه موجودى باشد و آيا بار كمدى او بايد بر وجوه جدى وى بچربد و يا برعكس.
بازى استيو كارل پاسخى به اين سؤال نمى دهد، اما به اين ابهام شيرين استمرار مى بخشد و همانطور كه قبلاً گفتيم اين يكى از مسائلى است كه مى تواند نقطه قوت فيلم به حساب آيد. هرچه هست، در نسخه جديد «اسمارت را بگيريد»، اين مأمور ويژه و مأمورى توانا به نام ۹۹ (با بازى «آن هاتاوى») ناگهان خود را در كشاكش يك سرى اتفاقات غيرمنتظره و در دل تعدادى واقعه غيرقابل پيش بينى مى يابند. تعدادى از حوادثى كه در اين فيلم و در قسمت هايى خاص از آن بر سر كاراكترها مى رود، غيرقابل توصيف است. همانند چند فقره انفجار، آويزان شدن از هواپيما و تعقيب يك قطار. تمامى اينها را ما در يك قالب و روال كلى مى بينيم و به جزئيات پرداخته نمى شود، ولى اين امر باعث شده كه بيننده ها با اشتياق و حتى تمسخر بيشترى وقايع را تعقيب كنند. باور تهيه كنندگان فيلم جديد اين است كه اگر همان هجوگرايى سريال اوريژينال دردستور كارشان قرار مى گرفت، براى زمان كنونى جواب نمى داد و بايد تاكتيك ها و سلاح هاى جديد و نگرش دقيق ترى موردتوجه قرار مى گرفت كه اين فيلم نمادى از آن است.
با اين حال برخى تصميم گيرى ها در مورد اعضا و نفرات و سوژه هاى فيلم، قابل بحث و بررسى مجدد است. به عنوان مثال انتخاب ترنس استمپ كهنه كار براى ايفاى رل رئيس يك سازمان جاسوسى و همچنين بيل مورى و الن اركين پرتجربه براى رل هايى تقريباً مهم، شائبه هايى را ايجاد مى كند و بيننده از خود مى پرسد آيا آنها با قالب ها و چارچوب رل هاى مطروحه همخوانى دارند، يا خير و اگر دارند چرا در برخى صحنه ها جواب نمى دهند پيتر سگال در مقام كارگردان، حوادث مختلف ريز و درشت و قصه پرماجرا و پر از برخورد و حادثه اى را فراروى بينندگان گذاشته است، اما گاهى خط كشى ها و تفكيك آدم ها از يكديگر و متمايز ساختن آنها از اطرافيان به طور مشخص و دقيق صورت نگرفته و هرچند اين امر محسناتى را نيز براى فيلم دربرداشته اما يك تفاوت آشكار بين فيلمى است كه خواه ناخواه وامدار سريال اوليه است و ناگزير بايد از آن خط بگيرد و آن قدرها هم از آن دور نباشد.
موضوع فيلم نيز كه فقط ابتداى آن را شرح داديم، قدرى شلوغ تر از آن است كه بتوان در قياس با سريال اوريژينال آن را يك نقطه قوت شمرد. شايد فيلمسازان مبنا را بر اين گذاشته باشند كه چون هنوز عصر تقابل غيرمستقيم امريكا و روسيه در رقابت هاى سياسى است به گونه اى عمل كنند كه جنگ هاى سرد آنان از نمادهاى قصه و پايه هاى اين فيلم باشد.
در قسمتى از متن اتفاقات مى بينيم كه يك اشتباه در محاسبه باعث مى شود كه هويت تمام جاسوس ها لو برود و فقط اسمارت و معدودى ديگر هستند كه ماهيت شان پنهان مى ماند و در نتيجه آنها هستند كه بايد با سازمان جاسوسى مقابل بجنگند.
اين كه موفق مى شوند، يا خير مهم نيست و مسئله مهمتر كار پيتر سگال و همكارانش و البته استيو كارل است كه باعث شده اين فيلم نه نسخه اى برابر با آن سريال بلكه نوعى وارياسون قابل قبول و البته شلوغ بر روى آن باشد. تعبير ديگر از روى عنوان فيلم كه سازندگان آن نيز روى آن تأكيد داشته اند، «باهوش باشيد» با بهره گيرى از معناى واژه Smart است، اما مأموران خنده دارى كه فراروى ما هستند و آن قدرها هم نشانى از هزاره سوم و فرآيندهاى متنوع الكترونيك آن ندارند، با هوش و زرنگى جدايى و فاصله قابل ملاحظه اى دارند ولى اگر معتقد باشيم كه موفق اند، دليل اصلى آن همين امر است.
پنجشنبه بازار كتاب
هفته كتاب هاى اجتماعى و روانشناسى
374166.jpg
ساير محمدى
گروه فرهنگ و هنر: هفته اى كه گذشت، در برخى از حوزه ها مثل شعر و داستان شاهد انتشار آثار زيادى نبوديم. اما در حوزه روانشناسى، آثار فراوانى منتشر شده اند. در حوزه علوم اجتماعى نيز آثار متنوع و متعددى به بازار آمد كه بخشى از آن دراين شماره و بخش ديگر در هفته آينده معرفى خواهند شد. اما آن چه كه در اين هفته منتشر شده اند:
*داستان، رمان
«سفرت به خير، اما ...» عنوان كتابى به قلم محمدرضا بايرامى است كه در جريان سفر سه روزه رهبر معظم انقلاب به استان زنجان در سال ۸۲ فراهم آمده است. بايرامى در اين يادداشت هاى شخصى كه بسيار شيرين و جذاب است، همه ديده ها و شنيده هاى خود را با تمام جزئيات روايت مى كند. «در مينو در» كتاب ديگرى از محمدرضا بايرامى شامل يادداشت هايى است كه حاصل چهار روز با رهبر در سفر به استان قزوين شكل گرفته است. مؤسسه انتشارات قديانى ناشر اين دوكتاب است. «حمله بزرگ» خاطرات موفق اسعد الدجيلى سرهنگ دوم عراقى است كه محمد حسين زوار كعبه آن را به فارسى ترجمه كرده است.
«رازهاى دوران پرالتهاب» عنوان كتابى است شامل خاطرات سروان عراقى ثامر حمود الخاص كه با برگردان محمدحسين زوار كعبه منتشر شده است. اين دو كتاب كه به مناسبت بيست و پنجمين سالگرد آزادى خرمشهر از سوى انتشارات سوره مهر چاپ شده بود، اخيراً به چاپ دوم رسيد. «ايستگاه شماره يازده» عنوان كتابى داستانى نوشته اصغر فكور است كه براساس زندگى شهيد برات محيطى پناه فراهم آمده است. حبيب كاشانى مشاور شهردار تهران در امور ايثارگران در مقدمه كتاب مى نويسد كه مجموعه اى از زندگينامه ۱۴ شهيد شهردارى تهران تدارك ديده اند كه اين طرح در سال ۸۴ شروع شد. «از جنس خدا» كتاب ديگرى از اين مجموعه براساس زندگى شهيد نصرت الله الله كرمى شكل گرفته كه نويسنده آن سارا عرفانى است. ناشر اين كتاب ها مؤسسه انتشارات قديانى و اداره كل امور ايثارگران هستند. «جزيره توفان» رمانى از كن فالت با برگردان طاهره صديقيان است كه انتشارات روشنگران منتشر كرده است. كن فالت يكى از معدود نويسندگان انگليسى است كه در اغلب آثارش رد واقعيت هاى تاريخى قابل شناسايى است. «خوشه هاى آرزو» رمانى به قلم علم ناز حسن زاده است كه نشر البرز منتشر كرده است. اين رمان ضمن اين كه يك ماجراى عاشقانه را تعقيب مى كند، شخصيت هايش در ايران امروز زندگى مى كنند، دغدغه ها و مشكلات امروز را دارند و براى رهايى از اين مشكلات چاره جويى مى كنند. «سايه معشوق» رمانى از سهيلا باقرى (فاخته) است كه انتشارات شادان منتشر كرده است.
اين رمان نيز اگرچه سبك و سياقى عاشقانه دارد اما از پرداختن به مسائل اجتماعى و معضلات روزمره زندگى نيز غافل نيست. رمان هايى از اين دست با توجه به اين كه مخاطبان گسترده اى درميان اقشار مختلف جامعه اعم از تحصيلكرده و كم سواد دارد، تجربه اى بر تجربه هاى قبلى خوانندگانش مى افزايد و در نهايت از ميان انبوه مخاطبان يك گروه كوچك را به سطح مخاطبان فرهيخته ارتقا مى دهد.
*دين و فلسفه، سياست و تاريخ، هنر
«تفسير شهرستانى» يا مفاتيح الاسرار و مصابيح الابرار عنوان كتابى در زمينه تفسير عرفانى قرآن كريم است كه با تحقيق و تعليقات محمدعلى آذرشب از سوى نشر ميراث مكتوب در دو جلد به زبان عربى چاپ و منتشر شده است. امام محمدبن عبدالكريم شهرستانى از علماى بزرگ قرن پنجم بود كه در سال ۵۴۸ در خراسان متولد شد و آثارى چون «الملل و النحل» و «مفاتيح الاسرار» و ... را تأليف كرد. «تفسير الشهرستانى» از اين عالم مسلمان يكى از بهترين تفاسير عرفانى قرآن در ميان تفاسير اهل سنت شناخته مى شود. «نيايش فيلسوف» مجموعه مقالاتى به قلم دكتر غلامحسين ابراهيمى دينانى است كه در اين هفته از سوى نشر علم منتشر شده است. مقالات فلسفى و كلامى كه در اين كتاب آمده در زمان هاى مختلف و به مناسبت هاى گوناگون نوشته شده است. «نگاهى به نگرش هاى فلسفى سده بيستم» نوشته دكتر ميرعبدالحسين نقيب زاده عنوان كتابى است كه انتشارت طهورى منتشر كرده و به مباحثى چون فلسفه تحليل، پراگماتيسم، فلسفه هستى، ساختارگرايى، پست مدرنيسم، نظريه انتقادى (دبستان فرانكفورت) و ... مى پردازد.
«گفت وگوى يك زن با خدا» اثرى از مارجورى با برگردان مهدى افشار است كه چاپ سوم آن از سوى نشر كتاب پارسه به بازار آمد. در اين كتاب شيوه ارتباط يك زن مسيحى با خداوند و چگونگى نيايش هاى او در جريان كارهاى روزمره روايت مى شود.
«نقش علم و توسعه آموزش عالى در تحولات اجتماعى كتابى است كه پروين كاظميان تأليف كرده و انتشارات پرسان آن را چاپ و منتشر كرده است. اين كتاب حاصل مجموعه اى از گفت وگوها با برخى از صاحبنظران عرصه هاى علم و فرهنگ در اين كشور است و اين مصاحبه ها الزامات تأمين شرط بقاى كشور در دوران معاصر را مورد كاوش قرار مى دهد. پروين كاظميان علاوه بر كتاب مذكور كتاب ديگرى تحت عنوان «دانشگاه و چالش هايى درگفت وگو با دانشگاهيان» منتشر كرده كه ناشر آن انتشارات آيا است. نويسنده با نيت نقد دانشگاه از درون اين مجموعه را فراهم آورده و در اين راه سعى كرده موضوعات مختلفى را با رويكردى انتقادى مطرح كند. «پيشگفتار پديدارشناسى جان» كتابى از فريدريش هگل است كه باقر پرهام به فارسى برگردانده و نشر آگاه آن را چاپ و منتشر كرده است. پيشگفتار هگل به كتاب پديدارشناسى جان ديباچه اى نيست كه مؤلفان به رسم معمول پيش از ورود به متن بر آثار خود مى نويسند. اين پيشگفتار در تاريخ فلسفه پس از هگل، جاى ويژه خود را دارد و به طور معمول از آن با همين عنوان پيشگفتار ياد مى شود. «مقدمه بر فلسفه تاريخ هگل» اثرى از ژان هيپولت با برگردان باقر پرهام است كه انتشارات آگاه در سال هاى ۶۵ و ۷۷ دو بار آن را منتشر كرده بود و اخيراً چاپ تازه اى از ويراست سوم آن را به بازار عرضه كرد. اين كتاب برپايه تحليل آثار دوره جوانى هگل نوشته شده و اساساً به نقد نظريه كانت و فيخته در مباحث اخلاق، نظام ارزش هاى معنوى و نواميس زندگى اجتماعى، دولت و به طور كلى فلسفه تاريخ اختصاص دارد. «احساس تنهايى و توتاليتاريسم» پژوهشى در جامعه شناسى ايرن به قلم داريوش محمدى مجد است كه توسط انتشارات روشنگران منتشر شده است. اين كتاب كه به عنوان پايان نامه دانشگاهى تأليف شده بود، در چهار فصل به موضوع احساس تنهايى و عوامل اجتماعى و روانشناختى آن مى پردازد و زمينه فرهنگى آن را نشان مى دهد. «زن و هويت يابى در ايران امروز» كتابى نوشته گيتى عزيززاده است كه انتشارات روشنگران منتشر كرده است. «خطر هسته اى امريكا براى صلح جهانى» كتابى به قلم دكتر حسن نفيسى است كه انتشارات به آفرين منتشر كرده است. نويسنده هدف از تأليف اين كتاب را بررسى شواهد تاريخى مى داند كه نشان مى دهد امريكا كه اينك خطر هسته اى ايران را در بوق هاى امپرياليستى خود مى دمد در حقيقت خطرناك ترين قدرت هسته اى در جهان است و صلح و امنيت جهانى را با چالش هاى جدى روبه رو كرده است.
«انرژى اتمى» عنوان كتابى به قلم على افضل صمدى است كه نشر جهان كتاب منتشر كرده است. نويسنده در اين كتاب طى سه فصل به مواردى چون شكست يا پيوست اتم ها، نيروگاه هاى اتمى، سوخت اتمى و غنى سازى اورانيوم، زباله هاى اتمى و آثار زيست محيطى مواد پرتوزا مى پردازد. صمدى نويسنده اين كتاب داراى دكتراى سيكل سوم در شيمى هسته اى از دانشكده علوم پاريس و دكتراى دولتى فرانسه در شيمى فيزيك هسته اى، سال هايى را نيز به تحقيق در بخش پژوهش هاى مركز اتمى فرانسه اشتغال داشته است.
«داريوش بزرگ» اثر ياكوب ابوت با ترجمه عباسقلى غفارى فرد كتاب ديگرى است كه مؤسسه انتشارات نگاه هفته گذشته به بازار فرستاد. ياكوب ابوت (۱۸۷۹ - ۱۸۰۳) شايد پركارترين نويسنده امريكايى ادبيات جوان سده نوزدهم بوده باشد. او به همراه برادران خود در رشته الهيات تحصيل كرده و در رشته تاريخ نگارى آثار فراوانى مانند خشايارشاه، كوروش بزرگ، چنگيزخان و... منتشر كرده است. ابوت در اين كتاب زندگينامه داريوش را با تمام جزئيات روايت مى كند. انتشارات ققنوس از مجموعه تاريخ جهان «محاكمات نورنبرگ» اثر جان داونپورت با ترجمه مهدى حقيقت خواه را منتشر كرده است كه به جنايت و جنايتكاران جنگ جهانى دوم و محاكمه اين افراد به اتهام نسل كشى مى پردازد. كتاب ديگر از اين مجموعه «مسابقه فضايى» نام دارد كه ناتان آسنگ آن را نوشته و آرش عزيزى ترجمه كرده است. اين كتاب به موضوع مسابقات فضايى و پرتاب موشك هاى فضاپيما بين ايالات متحده امريكا و اتحادشوروى مى پردازد و داستان چگونگى ساخت فضاپيماهاى فوق مدرن را روايت مى كند كه كرات دوردست را به تسخير خود درآورده اند. «تبعيض نژادى در آفريقاى جنوبى» كتاب ديگرى از مجموعه تاريخ جهان است كه انتشارات ققنوس منتشر كرده است. نويسنده اين كتاب مايكل ج.مارتين و مترجم آن مهدى حقيقت خواه است. در اين كتاب نويسنده، رويدادهاى مهم در تاريخ تبعيض نژادى آفريقاى جنوبى را مورد بحث قرار مى دهد و به دنبال آن به ريشه هاى اين تبعيض و به جريان مقاومت و سركوب مى پردازد و در فصل هاى آخر كتاب به پايان تبعيض نژادى و ظهور ماندلا اشاره دارد. «موهبت روان درمانگرى» عنوان كتابى به قلم اروين د.يالوم با برگردان مهشيد ياسايى است كه انتشارات ققنوس منتشر كرده است. اين كتاب محصول كار يكى از متفكران بزرگ در زمينه روان درمانى است. مؤلف با سابقه ۴۵ سال كار روان درمانگرى به عنوان روانپزشك و نويسنده به جوايزى در هر دو حوزه دست يافته است.
«حافظه خود را تقويت كنيم» اثرى از دانيل لپ با ترجمه ميترا نظريان است كه انتشارات گوتنبرگ منتشر كرده است. اين كتاب، يك كتاب راهنما براى كسانى است كه جهت تقويت حافظه خود تلاش مى كنند و مى خواهند با شيوه هاى علمى و عملى اين كار آشنا شوند. نشر كتاب پارسه سه كتاب از وين داير در حوزه روانشناسى عمومى منتشر كرده است كه اولى «نه اصل معنوى» براى كاميابى و شكوفايى آرزوها نام دارد كه امير كرمانى آن را ترجمه كرده است. براى رسيدن به كاميابى در زندگى و شكوفايى آرزوها وين داير نه اصل اساسى را پيشنهاد مى دهد كه بايد راهنماى عملى ما باشد. در پايان كتاب هم خلاصه اى از اين نه اصل آمده است. كتاب بعدى وين داير «سرنوشت خود را با دستان خود رقم زنيد» نام دارد كه لادن بلوريان ترجمه كرده است، عنوان دوم كتاب راه هايى مؤثر براى برقرارى ارتباط با ديگران است. چاپ اول اين كتاب در فصل پايانى سال ۸۶ و چاپ دوم آن به تازگى منتشر شده است. كتاب سوم وين داير تحت نام «نداى درونى شما» يا راهى به سوى سعادت با ترجمه شهلا جعفرزاده در بهار سال گذشته منتشر شده بود و چاپ دوم آن اخيراً به بازار آمد. ناشر هر سه كتاب وين داير نشر كتاب پارسه است. «زن توانا» عنوان كتابى نوشته فان گرمر است كه سيمين موحد ترجمه آن را انجام داده و نشر پيكان ناشر آن است. نويسنده در اين كتاب اسرار موفقيت زنانى را روايت مى كند كه دنبال گله نمى دوند. اين كتاب بر مبناى مصاحبه با بيش از ۵۰ زن مشهور و پيشتاز در صحنه جهانى فراهم آمده است.
بر ديوار نگارخانه هاى تهران
374229.jpg
گالرى گلستان: نمايشگاه نقاشى هاى «هومن فولاد قلم» ۷ تا ۱۳ تيرماه ، ساعت بازديد ۱۶ تا ۲۰ ، نشانى: دروس، خيابان شهيد كماسايى، شماره ۴۲ ،
تلفن: ۲۲۵۴۱۵۸۹
نگارخانه مهروا: نمايشگاه و فروش آثار نقاشى گروهى، ۳۱ خرداد تا ۱۲ تيرماه، ساعت بازديد ۱۷ تا ،۲۱ نشانى: خيابان كريمخان زند، آبان جنوبى (شهيد عضدى)، شماره ،۷۸ تلفن: ۸۸۹۳۹۰۴۶
گالرى سيحون: نمايشگاه نقاشى «نازنين لقمانى» و «فريناز نايبيان»، ۱ تا ۶ تيرماه، ساعت بازديد ۱۰ تا ،۱۸ نشانى: خيابان وزرا، كوچه چهارم، شماره ،۳۰ تلفن: ۸۸۷۱۱۳۰۵
خانه هنرمندان: نمايشگاه مجسمه رؤياهاى زمينى از «نادره حكيم الهى»، اول تا پانزدهم تيرماه، ساعت ۱۶ تا ،۲۰ نشانى: خيابان طالقانى، بعد از خيابان ايرانشهر، خيابان موسوى شمالى، باغ هنر، خانه هنرمندان، سالن انتظامى، تلفن: ۸۸۳۱۰۴۵۷
گالرى هنرمندان كندلوس: نمايشگاه نقاشى گروهى، ۷ تا ۱۱ تيرماه، ساعت بازديد ۱۷ تا ،۲۱ نشانى: بزرگراه كردستان، خيابان ،۶۴ ساختمان هاى آ.اس.پى واحد ،۲۹ تلفن: ۸۸۰۳۵۷۱۸
گالرى باران: نمايشگاه نقاشى هاى مريم حسين زاده، ۲۴ خرداد تا ۵ تيرماه، ساعت ۱۰ تا ۱۳ و ۱۶ تا ،۲۰ نشانى: بزرگراه چمران، خيابان اوين، شهيد كچويى، شماره ،۳ تلفن: ۲۲۴۱۱۲۷۱
نگارستان شاهد: نمايشگاه گروهى تصويرسازى، ۳۰ خرداد تا ۶ تيرماه، ساعت بازديد ۹ تا ۱۲ و ۱۵ تا ،۱۹ نشانى: خيابان وليعصر، تقاطع طالقانى، نبش كوچه رحيم زاده، تلفن: ۶۶۹۶۹۶۲۶
خانه هنرمندان : مجموعه آثار طراحى پوستر «سيد حسن موسى زاده»، ۱ تا ۶ تيرماه، ساعت بازديد ۱۴ تا ،۲۰ نشانى: خيابان طالقانى، بعد از خيابان ايرانشهر، خيابان شهيد موسوى، باغ هنر، خانه هنرمندان، نگارخانه مميز، تلفن: ۸۸۳۱۰۴۵۸
گالرى خاك: نمايشگاه نقاشى «بابك اطمينانى»، ۳۱ خرداد تا ۱۳ تيرماه، ساعت بازديد ۱۶ تا ،۲۰ نشانى: خيابان شريعتى، دو راهى قلهك، خيابان بصيرى، كوچه ژيلا، تلفن: ۲۲۶۰۵۴۶۵
خانه هنرمندان: نمايشگاه عكس از «داريوش نهداران» ۱ تا ۶ تيرماه، ساعت بازديد ۱۷تا ۲۰‎/۳۰
نگارخانه ماه مهر: آثار نقاشى ديجيتال از «پريس تنظيفى»؛ ۴ تا ۱۰ تيرماه، ساعت بازديد ۱۰ تا ،۱۹ نشانى: خيابان وليعصر، روبه روى پارك ملت، خيابان كاج آبادى، شماره ،۱۲ تلفن: ۲۲۰۵۱۷۸۶
نگارخانه اثر: آثار نقاشى «عليرضا آدم بكان»، ۲۴ خرداد تا ۵ تيرماه، ساعت بازديد ۱۱ تا ،۲۰ نشانى: خيابان ايرانشهر، كوى برفروشان، شماره ،۱۳ تلفن: ۸۸۳۲۶۶۸۹
چطور يك قصه را بنويسيم (۵)
انگيزه روايت
[بخش دوم]
374235.jpg
يزدان سلحشور
بهانه و انگيزه روايت گاهى در هم ادغام مى شوند؛ در زندگى طبيعى هم اين اتفاق مى افتد موقعى كه پسرتان يا دخترتان مى آيد آشپزخانه يا اتاق نشيمن سراغتان و مى گويد: «يه نقاشى كشيدم. تويى، بابايى و من. اينجا يه پاركه. اين تا به، اون سرسره اس. اون بالام آفتابه.» و شما مى گوييد: «آفرين پسر يا دختر قشنگم. چه نقاشى قشنگى» و جواب مى شنويد: «امروز نمى ريم پارك » در اين مثال، «انگيزه روايت» در ابتدا نه چندان روشن نه چندان مبهم است. قابل حدس است اما به يقين نمى توانيد بگوييد در همان ابتدا، انگيزه، پارك رفتن است و نمى توانيد بگوييد كه انگيزه- به يقين- چيز ديگرى است. گاهى اين گفت وگو با توجه به جزئيات نقاشى، سمت و سوى ديگرى مى گيرد و انگيزه عوض مى شود. مثلاً پسر يا دخترتان، موقعى كه شب، خسته رسيده ايد خانه، مى آيد و يك نقاشى نشان تان مى دهد: «نقاشيمو امروز نشون مامان دادم تو هم ببين. اينجا يه پاركه. اين منم. اين تويى. اين مامانه. اونجا يه سرسره اس. بغل اش يه تابه. نزديك اون دوتا درخت يه دوچرخه اس كه همين طور بى كار وايستاده و منتظره يه نفر سوارش بشه. بابايى! يادته گفتى يه دوچرخه برام مى خرى !»
در قصه هم درست همين اتفاق مى افتد؛ يعنى بخشى از «بهانه روايت» تبديل به «انگيزه روايت» مى شود. اين نشان مى دهد كه توجه به جزئيات از همان ابتدا چقدر مهم است هم از طرف نويسنده هم از طرف خواننده متن؛ البته نبايد انتظار داشت كه چه در قصه كوتاه چه در رمان، مثل روند زندگى عادى، خيلى سريع به «انگيزه كامل»» برسيم. در بيشتر موارد يك «سرنخ» وجود دارد مثل نخى كه از يك كلاف گنده باز شده و بايد ادامه اش بدهيم تا به آخرش برسيم. در قصه كوتاه، اين كلاف كوچكتر است و مسيرى كه بايد تا به انتها طى كنيم، نزديكتر. در رمان، مسير طولانى تر است و جزئيات بيشترند و گاهى اوقات هم به «بهانه روايت» دوباره رجعت نمى شود اما بهتر است كه بشود مگر اين كه به جايگاهى در قصه نويسى رسيده باشيد كه قدرت «بازى با ابزار روايت» را داشته باشيد. در رمان «كشتن مرغ مينا» نوشته «هارپرلى» رجعت به «بهانه روايت» در پايان رمان وجود دارد و «انگيزه روايت» هم سرنخ اش در همان ابتداى رمان و لابه لاى بهانه روايت است. راوى در اين رمان، يك دختربچه است يعنى آدم بزرگى است كه درباره زمان بچگى اش حرف مى زند و اين مسئله به او اين امكان را مى دهد كه در «زير و بم» روايت اش دخل و تصرفاتى داشته باشد كه از يك بچه باهوش گرچه بعيد نيست اما معمول هم نيست. [به اين مسئله در حوزه «شخصيت» و همچنين «امكانات راوى» دوباره برمى گرديم.] آغاز اين رمان، با يك بهانه ساده شروع مى شود كه در ادامه مى فهميم كه چندان هم ساده نبوده بلكه فقط يك كلك كوچك كودكانه است كه در زندگى عادى خودمان، بچه هامان به ما مى زنند موقعى كه وارد خانه مى شويم و مى آيند پهلويمان و مى گويند: «مامان يه كار بد كردم. كتاب آشپزيتو از روى آن ميز كوچيكه انداختم زمين!» و شما مى گوييد: «اشكالى نداره عزيزم!» بعد مى رويد به آشپزخانه و مى بينيد كه روى آن كتاب آشپزى، يك گلدان كريستال هديه مادرتان بوده كه حالا خرد و خاكشير روى كاشى هاى آشپزخانه است!
رمان «كشتن مرغ مينا» با شكستن دست برادر راوى شروع مى شود: «وقتى كه برادرم جيم تقريباً ۱۳ ساله بود، بازويش از ناحيه آرنج به سختى شكست. هنگامى كه دستش معالجه شد و ترس اش از اين كه ديگر هيچ وقت نتواند فوتبال [رگبى] بازى كند تخفيف پيدا كرد، به ندرت به اين حادثه مى انديشيد. بازوى چپ اش اندكى از بازوى راست كوتاهتر بود. وقتى كه مى ايستاد يا راه مى رفت، پشت دست چپش زاويه قائمه اى با تنش تشكيل مى داد و شست اش موازى رانش قرار مى گرفت. همين قدر كه مى توانست توپ را پاس بدهد و وقتى آن را از دست رها كرد، قبل از رسيدن به زمين شوت كند، ديگر غمى نداشت.
سال ها بعد وقتى مجالى دست داد كه به گذشته فكر كنيم، گاهى درباره عللى كه منجر به اين حادثه شد با هم صحبت مى كرديم. من عقيده داشتم كه خانواده ايول همه اين ماجرا را موجب شدند، ولى جيم كه چهارسال از من بزرگتر است، مى گفت مطلب سابقه طولانى تر دارد. به عقيده او ماجرا از تابستانى كه ديل نزد ما آمد و براى اولين بار فكر از خانه بيرون كشيدن «بورادلى» را مطرح كرد شروع شد. من گفتم اگر بخواهد سابقه امر را در نظر بگيرد، در واقع ماجرا به «اندريو جاكسن» شروع مى شود. اگر ژنرال جاكسن، كريك ها را بيرون نريخته و به آن طرف رودخانه كوچ نداده بود، قايق سيمون فينچ هرگز به آب هاى رودخانه آلاباما نمى رسيد و در آن صورت حالا ما كجا بوديم سن ما خيلى بيشتر از آن بود كه با هم دست به يقه شويم، بنابراين براى داورى به اتيكوس مراجعه كرديم. پدرمان گفت كه هر دو حق داريم.
برخى از اعضاى خانواده از اين كه با وجود جنوبى بودن در ميان اجداد و نياكانمان كسانى را نداشتيم كه در جنگ هستينگز در يكى از دوطرف مخاصمه شركت كرده باشند احساس شرم مى كردند. ما فقط سيمون فينچ، يك شكارچى و دوافروش اهل كرنوال را داشتيم كه خست اش از تقوا پيشى مى گرفت.»
اين آغاز كوبنده، غير از اين كه حاوى بهانه و انگيزه روايت است با يك چرخش كوچك، مكان روايت را هم روشن مى كند و به طور اجمال، شخصيت هاى اصلى دخيل در روايت را به ما معرفى مى كند. ما شخصيت راوى را كه روحيه اى كمابيش جنگجو و پسرانه دارد- حتى در بزرگسالى- از همين چند سطر درمى يابيم و همين طور نيمرخى از شخصيت معتدل و منطقى پدر را؛ كه بخش قابل توجهى از رمان، در سايه همين شخصيت معتدل و منطقى، شكل مى گيرد و به پيش مى رود؛ و همه اين مجموعه، داخل «بهانه روايت» است. فرض كنيم كه هارپرلى مى خواست وقت تلف كند و سه صفحه را به همان ماجراى شكسته شدن دست جيم اختصاص دهد، آن وقت چه داشتيم يك رمان حراف و وقت تلف كن كه برايش تره هم خرد نمى كرديم؛ يا فرض كنيم كه بهانه روايت را جا مى انداخت و انگيزه روايت را هم مثلاً از صفحه «ده» رمان پى مى گرفت. به نظرم خواننده، در محترمانه ترين شكل اش، بى خيال خواندن رمان مى شد؛ اگر خشونت به خرج نمى داد و كتاب را از پنجره شوت نمى كرد توى خيابان تا بيفتد وسط سطل بزرگ آشغالى كه كنار چراغ راهنماى چشمك زن، دهانش را براى قورت دادنش باز كرده بود!
ببينيد! انگيزه و بهانه روايت- هر دو- خيلى مهم اند. باز هم تكرار مى كنم: «خيلى مهم اند.» اگر احساس كرديد كه بدون اين دو قصه را شروع كرده ايد، برگرديد و از نو بنويسيد. چاره اى نيست! اين ها مثل آن سلام، عليكى است كه موقع اولين ديدار يك زن و شوهر آينده پيش مى آيد. فرض كنيد به جاى يك گفت وگوى سرزنده، با نزاكت و تا حد مقدور جذاب براى طرف مقابل، شوهر آينده بگويد: «ببين! ظرفارو تو مى شورى. اتورو تو مى كشى. لباسارو تو مى شورى. غذارو تو مى پزى. خونه رو تو جارو مى كشى. من بيرون كار دارم بدبختى دارم. وقتى ميام خونه آرامش مى خوام!» فرض كنيد كه زن آينده اين شوهر آينده، دو تا برادر گردن كلفت دارد كه در مجلس خواستگارى دارند به اين حرف ها گوش مى دهند و حالا چشم هاشان را خون گرفته؛ بقيه اش را خودتان حدس بزنيد!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |