پنجشنبه ۶ تير ۱۳۸۷ - ۲۲ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Thu, Jun 26, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
تيتر هفته
قاب عكس۱
خانواده
ماجرا
رودررو
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
اجتماعى
پاسخ معماى پليسى
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى
سالگرد خونين ازدواج
سرگرد قاسمى با اشاره به اين سه دليل وحيد را به عنوان عامل قتل همسرش بازداشت كرد.
۱- نبود گاز در ريه مريم نشان مى داد او ابتدا خفه شده و شير گاز پس از قتل براى صحنه سازى باز شده بود.
۲- وحيد در بازجويى ها گفته بود: «ساعت هفت عصر به خانه رسيدم كه با ديدن همسرم متوجه شدم به سختى نفس مى كشيد.» اما پزشك جنايى ساعت ۱۰ شب و پس از معاينه جسد اعلام كرده بود بيش از ۴ ساعت از مرگ گذشته است.
۳- مريم و فرزند دو ساله اش در يك اتاق بودند و در صورتى كه اظهارات وحيد صحيح بود، ابتدا بايد محمد دوساله جان مى سپرد، اما اين اتفاق نيفتاده بود.
* اسامى خوانندگان مسابقه پليسى
بهمن دل شب از رامسر، جهان قره آغاجى از نقده، پيام تبريزى از نقده، محمدرضا مشتاق از اراك، على فرهمنديان از دهاقان (اصفهان)، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، كيميا مشتاق از اراك، ليلا مختارنژاد از چالوس، بنفشه رفعت از كرمان، حسين خسروى از سمنان، الهه مؤمنى از خرم آباد، كيكاووس عليقلى زاده از كرمانشاه، رستم چهره نگار از اسلامشهر، فائزه ملكى از تهران، فرشاد ملكى از تهران، محمدرضا ملكى از سبزوار، مارنيا خانى از تهران، اسكندر الهى از قم، سيده فاطمه احسانى فر از ورامين، داريوش شيرى از شاهرود، كيانا مشتاق از اراك، معصومه عطايى از احمد آباد مستوفى (جاده قديم كرج)، فاطمه كشاورزى از دزفول، طاهره قمرى از حصارك (كرج)، سياوش كيهانى از سبزوار، محمدرضا كريمى از مشهد، آزاده شريفى از مشهد، فخرى بيانى از رودسر، سيمين سليمانى از خرمشهر، يوسف همت از كيش، ميلاد كرمى از گرمسار، بابك خمارلو از رشت، شيرين ساده دل از عباس آباد (تنكابن)، مهدى نجف كنى از گرمسار، شهلا آدميان از اهواز، مجتبى يوسفى از شيراز، مهناز يوسفى از شيراز، سوسن يوسفى از شيراز، عادل شيرين پور از سمنان، پريسا عاشورى از بهبهان، حبيب لولاگر از لوشان، تقى پورمستان از رشت، نرگس ميثمى از رستم آباد (رشت)، آسيه گنجى از زاهدان، مونا آزادى از تهران، پرويز رسولى از كرج، حميدرضا سينايى از شاهين شهر، محمود عليپور از قم، جمشيد ياريوسف از كيش، پرى حكيمى از گرگان، احمد فخرآور از تهران.
معماى پليسى
جنايت شبانه
374109.jpg
خسرو مبشر
ساعت چهار و ۳۸ دقيقه يك صبح سرد زمستانى زنگ تلفن همراه سرگرد على اشترى به صدا درآمد. همين كه گوشى را برداشت از آن سوى خط از مأمور گشت پليس شنيد كه جسدى داخل كارتن، زير پل عابر پياده اى در بزرگراه نواب كشف شده كه آثار شليك دو گلوله نيز در بدنش ديده مى شود.
افسر ويژه قتل، پس از دريافت اين خبر بلافاصله راهى محل كشف جسد شد. پس از ۲۵ دقيقه با ديدن خودروهاى پليس و آمبولانس پزشكى قانونى مطمئن شد كه به محل مورد نظر رسيده است.
وقتى به محل رسيد، سروان زندى، افسر گشت كلانترى منطقه كه سرگرد را شناخته بود براى ارائه گزارشى نزد او رفت. او پس از احوالپرسى گفت: «ساعت چهار و ۱۸ دقيقه بامداد از طريق اپراتور پليس ۱۱۰ اطلاع يافتيم يكى از كارگران شهردارى هنگام كار، جسدى را يافته است. ما نيز بلافاصله در محل كشف جسد حاضر شده و پس از بازرسى جيب هاى مقتول مداركى به دست آورديم كه نشان مى دهد مقتول مردى ۴۸ ساله به نام حبيب است كه با شليك دو گلوله اسلحه كمرى به شكم و سينه اش به قتل رسيده است. ضمناً در تماس تلفنى با يكى از دوستانش پى برديم وى صاحب يك نمايشگاه ماشين در خيابان شريعتى ـ تهران ـ بوده است. شريكش ـ محمود ـ را نيز بلافاصله در جريان حادثه قرار داده ايم كه او هم خودش را به اينجا رسانده است.
سرگرد همان موقع پرسيد جسد را ديده
افسر كلانترى گفت: خير قربان.
سپس سرگرد اشترى مشغول بررسى جسد شد. آثار دو گلوله در شكم و سينه اش ديده مى شد. گلوله ها از كلت كاليبر ۴۵ شليك شده بود.
با اين حال در اطراف جسد و حتى تا شعاع چهارمترى كه به پياده رو ختم مى شد، هيچ آثارى از خون ديده نمى شد. به گونه اى كه تصور مى شد، حبيب در محل ديگرى به قتل رسيده و بعد هم جسدش به اين محل انتقال يافته است .
هيچ ردى از قاتل يا عاملان جنايت ديده نمى شد. يك لنگه از كفش هاى مشكى مقتول در پاى چپش قرار داشت. لنگه ديگر داخل كارتن افتاده بود. سرگرد وقتى دريافت در اين وضعيت به سرنخ مهمى دست نمى يابد به طرف كارگرى رفت كه جسد را كشف كرده بود.
مرد ميانسال با دست هاى چروكيده و قامتى خميده گفت: «قربان مسئوليت نظافت اين منطقه با من است. حدود ساعت چهار و ۱۵ دقيقه در حال جمع آورى زباله هاى كنار خيابان بودم كه ناگهان يك كارتن بزرگ يخچال كه زير پل عابر پياده رو افتاده بود، نظرم را جلب كرد. همين كه به طرف كارتن رفتم و در آن را باز كردم ناگهان لخته هاى تازه خون ديدم. در حالى كه ترسيده بودم، چند قدم به عقب برگشتم و نگاهى به اطراف انداختم. اما هيچ كس در آن حوالى نبود. به خودم جرأت دادم و بار ديگر قدم پيش گذاشتم و به آرامى در كارتن را باز كردم. اين بار با ديدن جسد خون آلود مردى كه تمام لباس هايش خونين بود، وحشت زده به طرف حفاظ هاى بزرگراه رفتم. همان موقع چند ماشين با سرعت رد شدند و توجهى به اشاره دست من نكردند. در حالى كه با نگاهم كارتن را تحت نظر داشتم، خودم را به باجه تلفن همگانى كه در چند مترى محل كشف جسد قرار داشت، رساندم و شماره پليس ۱۱۰ را گرفتم و موضوع را اطلاع دادم.
سرگرد: آيا شب قبل اين كارتن را در آن منطقه نديده بودى
ـ نه، اتفاقاً ديشب هم شيفتم بود و چند بار به اين منطقه آمدم. آخرين بار ساعت سه صبح اينجا بودم اما كارتن را نديدم. تا اين كه حدود ساعت چهار و ۱۵ دقيقه كه به اين نقطه بازگشتم كارتن را ديدم.
سرگرد: شما در آن ساعت با مورد مشكوكى برخورد نكرديد
ـ نه من كسى را نديدم.
پيرمرد سپس مكث كوتاهى كرد و به سرگرد گفت: نمى دانم اين موضوع به درد شما مى خورد يا نه اما يادم هست وقتى خودم را به باجه تلفن رساندم، يك ماشين سوارى با دو سرنشين كنار بزرگراه پارك بود و دو نفر با هم حرف مى زدند. وقتى من گوشى تلفن را برداشتم آنها هم رفتند.
در ادامه محمود ـ شريك مقتول ـ هم درباره حبيب به سرگرد اشترى گفت: حدود يك سال پيش در سفرى به دوبى با حبيب آشنا شدم. او خود را صاحب نمايشگاه خودروهاى خارجى معرفى كرد و در مدتى كه با هم در دوبى بوديم دوست شديم. او وقتى فهميد كارم تجارت با شركت هاى خارجى است پيشنهاد شراكت داد تا در نمايشگاه با هم كار كنيم. پس از مدتى شرايطش را پذيرفتم و با پرداخت ۵۰۰ ميليون تومان با او شريك شدم.
چند ماهى گذشت و ارتباط ما هم صميمى شد. در اين مدت هر از گاهى با حبيب و همسرش، مرواريد خانم به رستوران و ميهمانى مى رفتيم. تا اين كه يك هفته قبل از حادثه دوستم در حالى كه بسيار ناراحت بود به ديدنم آمد. ابتدا فكر كردم در معامله اى شكست خورده و ضرر كرده است اما بعد دريافتم كه حبيب از همسرش بشدت ناراحت است. بعد هم با عصبانيت گفت: «مطمئنم همسرم به من خيانت مى كند. در غياب من با مرد غريبه اى تماس دارد. بنابراين مى خواهم از آنها انتقام بگيرم.»
همان موقع او را به آرامش دعوت كردم. بعد هم با بنز يشمى حبيب به يكى از باغ هاى دماوند رفتيم و چند ساعتى آنجا بوديم. در حالى كه سعى داشتم او را آرام كنم، گفتم: درباره همسرش اشتباه مى كند او زن خوب و مهربانى است و هرگز خيانت نكرده و نمى كند. حتى گفتم به خاطر اين سوء تفاهم با مرواريد خانم صحبت خواهم كرد. در نتيجه حدود ساعت هشت و ۱۵ دقيقه شب به تلفن همراه مرواريد خانم زنگ زدم و او را در جريان ماجرا گذاشتم. او هم گفت: حبيب به تازگى دچار بيمارى سوء ظن شده است و اجازه هيچ كارى به وى نمى دهد. حتى بدون اجازه او نمى تواند به خانه اقوام و آشنايانش برود. بنابراين تصميم گرفته از او جدا شود. اما من نصيحتش كردم و كمى آرام گرفت.
سرگرد: آخرين تماس شما با مقتول چه موقعى بود
ـ ديشب. حدود ساعت ۱۱ شب به من زنگ زد و گفت: مرواريد در خانه پدرش است و از تنهايى مى ترسد. بنابراين پس از نيم ساعت به خانه آنها رفتم. چند بار زنگ زدم اما جوابى نشنيدم. تلفن را هم جواب نمى داد. بنابراين ناچار به خانه بازگشتم. تا اين كه حدود ساعت چهار و ۱۸ دقيقه در خواب بودم كه زنگ تلفن به صدا درآمد. وقتى گوشى را برداشتم خبر قتل حبيب را به من دادند. بلافاصله خودم را به محل كشف جسد رساندم. البته در بين راه طبق دستور پليس به تلفن همراه مرواريد خانم هم زنگ زدم و او را در جريان قتل شوهرش گذاشتم. ايشان هم اكنون اينجاست.
سرگرد: آيا حبيب ـ مقتول ـ با كسى اختلاف حسابى نداشت و يا با ايشان درباره شراكت نمايشگاه مشكل خاصى نداشتيد
ـ نه جناب سرگرد. او مرد پاك و خوش حسابى بود و ما قصد داشتيم در يكى از كشورهاى خليج فارس هم يك شركت تجارى تأسيس كنيم. اما متأسفانه او را با دو گلوله به قتل رساندند. جناب سرگرد از شما خواهش مى كنم جنايتكاران را دستگير و به سزاى اعمال شان برسانيد. نگذاريد خون دوست خوبم پايمال شود.
همان موقع مرواريد ـ همسر مقتول ـ در حالى كه بشدت گريه مى كرد و سعى داشت خودش را به جسد شوهرش برساند از سوى سرگرد اشترى فراخوانده شد.
مرواريد وقتى به خود آمد در بازجويى ها گفت: حدود ۵ سال پيش در يك ميهمانى با حبيب آشنا شدم. او مرد زندگى و كار بود. بنابراين با هم ازدواج كرديم. زندگى خوب و راحتى داشتيم تا اين كه از چند ماه قبل متوجه تغيير رفتار و اخلاق شوهرم شدم. او بارها به من مى گفت: مى ترسم يك روزى تو را از دست بدهم چون زيبايى تو زبانزد همه است. تا اين كه او مرا از رفت و آمد به خانه دوستان و آشنايان منع كرد. ابتدا خواسته اش را پذيرفتم اما وقتى متوجه شدم او رفتار و حركات مرا به دقت تحت نظر گرفته با او درگير شدم. حتى يك بار خانه را ترك كرده و به خانه پدرم رفتم. تا اين كه با پا در ميانى اقوام و دوستان از جمله محمود ـ دوست خانوادگى و شريك شوهرم ـ آشتى كرديم. چند روز بعد هم نزد روانپزشك رفتم و درباره رفتار همسرم مشورت گرفتم. آن دكتر هم پس از بررسى ها گفت: شوهرم دچار بيمارى توهم و سوء ظن است كه بايد درمان شود. تا اين كه عصر چهارشنبه درست ساعاتى قبل از قتل همسرم يعنى حدود ساعت هفت بعدازظهر محمودآقا به من زنگ زد. من هم به او گفتم ديگر حاضر نيستم با يك بيمار روانى زندگى كنم اما وقتى شنيدم كه حبيب قصد دارد از من انتقام بگيرد عصبانى شدم.
سرگرد: چه موقعى در جريان قتل همسرتان قرار گرفتيد.
ـ حدود ساعت چهار صبح بود كه محمود آقا تلفن زد و خبر قتل حبيب را به من داد، من هم با خودروى بنز يشمى حبيب خودم را به اينجا رساندم.
سرگرد: همسرتان شب گذشته در خانه نبود
ـ حدود ساعت ۹ شب مادرم تلفنى به من خبر داد كه حال پدرم خوب نيست، بلافاصله با اجازه همسرم به خانه پدرم رفته شب همانجا ماندم.
سرگرد: شما در رابطه با قتل همسرتان به كسى مظنون نيستيد
ـ جناب سرگرد مطمئنم همسرم بى گناه كشته شده است. او هيچ دشمنى نداشت او به همه كمك مى كرد. من نمى دانم چرا او را با گلوله به قتل رسانده اند. اما اين را مى دانم كه بايد قاتل همسرم شناسايى و دستگير و اعدام شود. او بايد تقاص خون همسرم را بدهد. مرواريد پس از مكث كوتاهى با چشمان اشكبار ادامه داد:
ـ جناب سرگرد البته اين را هم بگويم قرار بود پسرخاله همسرم ـ مهدى ـ كه به خاطر صدور چند فقره چك بلامحل تحت تعقيب طلبكاران بود ديشب ـ شب حادثه ـ براى گرفتن ۱۲۰ ميليون تومان به خانه ما بيايد. البته او چندبار از همسرم پول گرفته بود اما بدهى اش را پرداخت نكرده بود. به همين خاطر همسرم قصد داشت ديگر به او پول ندهد.
* يك روز بعد
مهدى ـ پسرخاله مقتول ـ از سوى مأموران به اتاق سرگرد اشترى منتقل شد. او وقتى خود را در برابر سرگرد ديد، با صداى بغض آلود گفت: جناب سرگرد به خدا من قاتل نيستم و پسرخاله ام را نكشته ام. درست است كه من به آن مرحوم بدهكار بودم اما باور كنيد قاتل نيستم.
وى در ادامه گفت: ۱۲۰ ميليون تومان به چند نفر بدهكار هستم كه آنها هم حكم جلب مرا گرفته اند. وقتى اين مسئله را با پسرخاله ام در ميان گذاشتم او قول داد مرا از دست طلبكاران نجات دهد.
بنابراين ساعت ۱۱ شب به خانه اش رفتم. آقا محمود را هم آنجا ديدم. او به من گفت هر چه زنگ خانه را مى زند كسى در را باز نمى كند. همان موقع به او گفتم قبل از آمدن به خانه تلفنى با پسرخاله ام صحبت كرده ام. بعد هم آقامحمود از من خداحافظى كرد و رفت و من آنجا ماندم. چند بار زنگ خانه را زدم. اما وقتى جوابى نشنيدم ناچار از در آهنى خانه بالا رفتم و ديدم كه خودروى بنز پسرخاله ام در حياط پارك است، بنابراين مطمئن شدم او در خانه است. فكر كردم او خوابيده يا براى كارى بيرون رفته. در نتيجه به يك پارك كه نزديكى خانه آنها قرار داشت، رفتم. حدود يك ساعت بعد به طرف خانه حبيب برگشتم. ناگهان نزديكى خانه و در سياهى شب ماشين او را ديدم كه فكر مى كنم دو سرنشين داشت كه با سرعت آنجا را ترك كردند. وقتى به در خانه رسيدم. زنگ خانه را زدم. اما باز هم جوابى نشنيدم. بار ديگر از در خانه بالا رفتم اما ماشين حبيب در خانه نبود. با نگرانى وارد خانه شدم همه جا را گشتم اما او در خانه نبود. پس ناگزير به خانه برگشتم.
سرگرد اشترى پس از تحقيق از مهدى بارديگر اظهارات مرواريد و محمود و مهدى را بررسى كرد و سپس در حالى كه لبخندى بر لب داشت دستور بازداشت عامل يا عاملان جنايت را به خاطر سه دليل صادر كرد.
خوانندگان عزيز براى شركت در مسابقه معماى پليسى بايد با شناسايى عامل يا عاملان جنايت سه دليل سرگرد اشترى را ذكر كنند. ضمناً خوانندگان حتماً روى پاكت بنويسند كه پاسخ مربوط به كدام معماى پليسى است.
نامه خود را به نشانى تهران، خيابان خرمشهر، پلاك ۲۱۲ روزنامه ايران گروه حوادث ـ بخش معماى پليسى ـ ارسال كنيد.
آرزوهاى شيرين دختر يك زندانى
فاطمه وثوقى
با صداى فريادهاى يكى از زنان زندانى از جا پريدم در حالت خواب و بيدارى با عجله خود را به راهرو رساندم همان موقع با پيكر نيمه جان و خونين زهره در وسط راهرو روبه رو شدم، زنان زندانى دورش حلقه زده بودند، خودم را از ميان جمعيت به بالاى سر او رساندم. او هم بريده بريده و با صداى لرزان گفت: نرگس «تنها» دخترم را به تو مى سپارم. تو مى دانى كه چقدر نگرانش بودم و.... دقايقى بعد با كمك پزشك و مسئولان زندان، او را به بيمارستان انتقال دادند اما زهره دو روز بعد، بر اثر شدت جراحات و خونريزى در بيمارستان جان سپرد.
مأموران زندان هم پس از تحقيقات «سيما» يكى از هم بندى هاى قربانى جنايت را به اتهام قتل تحت بازجويى قرار دادند.
«سيما» هم سرانجام اعتراف كرد به خاطر مقدارى پول با زهره درگير شده و او را زده.
پس از قتل تنها دوستم تصميم گرفتم هر طور شده پس از آزادى، از «نرگس» مثل دخترم نگهدارى كنم. پس از مدتى به خاطر رفتار خوبم در زندان مشمول عفو و بخشش قرار گرفته و آزاد شدم. شب آزادى، ناگهان خاطرات گذشته در ذهنم مرور شد به ياد روزى افتادم كه با زهره در زندان آشنا شدم او دو ماه قبل از اين كه من زندانى شوم به جرم حمل موادمخدر دستگير شده بود. قاضى پرونده هم او را به چهار سال حبس محكوم كرده بود. از نخستين روزهاى ورودم به زندان، او تنها كسى بود كه حمايتم مى كرد. وقتى دلم مى گرفت او سنگ صبور تنهايى هايم بود، دائم از مشكلات زندگى ام و اين كه چرا به خاطر اعتياد پدرم، من بايد زندانى مى شدم، مى گفتم.
اعتياد پدرم، عمر و جوانى مرا هم تباه كرد چرا بايد دختر ۱۸ ساله اى كه هيچ جرمى نداشت در اوج جوانى هنگام خريد موادمخدر براى پدرش، دستگير و مجازات مى شد.
زهره با دلگرمى هايش به من اميد دوباره براى زندگى مى داد اما او هم غم بزرگى در دل داشت و آن هم نگرانى از سرنوشت تنها دخترش بود كه با پدرى قاچاقچى و بى صلاحيت زندگى مى كرد. «زهره» بيچاره هم قربانى طمع شوهر قاچاقچى اش شده بود. چرا كه او هم هنگام جابه جايى موادمخدر شوهرش دستگير شده بود.
پس از زندانى شدن او شوهرش «ناصر» هم از اين فرصت سوءاستفاده كرد و همسرش را طلاق داد و سرپرستى تنها دخترش را هم برعهده گرفت. اما زهره مى دانست كه همسرش صلاحيت نگهدارى تنها دخترشان را ندارد. او هميشه مى گفت: در اين سال ها مثل شير بالاى سر دخترم ايستادم و با چنگ و دندان توانستم او را از چنگ نگاه هاى وسوسه آلود دوستان گرگ صفت همسرم حفظ كنم اما افسوس كه ...
چند روز پس از دستگيرى هم خبر مرگ پدرم را شنيدم. او بخاطر مصرف بيش از حد مواد مرده بود. با شنيدن خبر مرگش نمى دانستم ناراحت باشم يا نه
او با زندگى و آينده دخترش بازى كرده بود. سرانجام پس از مرور خاطرات تلخ گذشته، همزمان با آزادى، به خانه پدرم رفتم.
وقتى مادرم در را باز كرد بى اختيار اشك از چشمانم جارى شد و خودم را در آغوشش انداختم. پس از چند روز تصميم گرفتم دنبال نرگس بروم. آن روز به آدرسى كه زهره قبل از مرگش به من داده بود مراجعه كردم اما يكى از همسايه ها گفت: او و پدرش از آنجا اسباب كشى كرده و به محله ديگرى رفته اند. وقتى با اصرار و خواهش از او خواستم تا آدرس جديد آنان را در اختيارم بگذارد او هم نشانى خانه اى را در يكى از محله هاى قديمى جنوب شهر به من داد.
وقتى به آنجا رسيدم و در زدم دخترى با چشمانى دريايى در را به رويم باز كرد، وقتى خودم را معرفى كردم او بى اختيار اشك ريخت و آهسته و آرام گفت: مدت ها بود كه در انتظارتان بودم. مادرم قبل از مرگش گفته بود كه به دنبالم مى آيد اما افسوس كه مرا با يك دنيا تنهايى و غم و حسرت تنها گذاشت و رفت. با اين حال براى آمدن تان لحظه شمارى مى كردم. دختر نوجوان مرا به داخل اتاق رنگ و رو رفته دعوت كرد. سرگرم ريختن چاى بود كه ناگهان مرد ميانسالى با موهاى ژوليده و چهره اى خشن وارد اتاق شد. قبل از اين كه سلام و احوالپرسى كنم «نرگس» با عجله به پدرش گفت: اين اين خانم يكى از دوستانم است. «ناصر» هم بى تفاوت به گوشه اتاق رفت و زيرچشمى حركاتم را زيرنظر گرفت.
پس از چند دقيقه هنگام خداحافظى و خروج از خانه، دور از چشم ناصر نشانى و تلفن خانه را به نرگس دادم.
چند روزى نگذشته بود كه «نرگس» آشفته و پريشان به خانه ما آمد و گفت: پدرش مى خواهد در قبال مبلغ ۱۵ميليون تومان او را به عقد مرد ۵۰ ساله اى درآورد. با شنيدن حرف هايش خشكم زد چون او ۱۴ سال بيشتر نداشت. بنابراين طبق قولى كه به مادرش زهره داده بودم آن شب از او در خانه نگهدارى كردم. روز بعد هم به كلانترى محل رفتيم و شكايت نرگس از پدرش را مطرح كرديم.
چند ساعت بعد هم پدرش به اتهام حمل و نگهدارى موادمخدر و اتهامات ديگر دستگير شد. دادگاه نيز پس از محاكمه او را مجرم شناخت و به زندان محكومش كرد.
پس از آن هم «نرگس» را طبق خواسته خودش به خانه آوردم. حالا هم من و مادرم با خياطى لقمه نان حلالى تهيه مى كنيم و نرگس در مدرسه درس مى خواند. به اميد دست يافتن به آرزوهاى شيرينش.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |