شنبه ۸ تير ۱۳۸۷ - ۲۴ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Sat, Jun 28, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
سلامت
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
اجتماعى
نقد و نظر
آيا علم در برابرجامعه متعهد است
374394.jpg
ايمره لاكاتوش ‎/ ترجمه رضا مثمر
نوشته حاضر متنى است كه لاكاتوش در سال ۱۹۷۰ در انجمن بريتانيايى تعهد اجتماعى علم ايراد كرده است و در اصل پاسخ وى است به سخنرانى ديگر. پاره هاى اندكى از متن را كه صرفاً به اوضاع سياسى آن دهه بريتانيا اشاره داشته است و نبودش غبارى بر چهره متن نمى نشاند حذف كرده ايم. تنها يك نكته ديگر و آن كه خواننده نمونه هاى لاكاتوش را چيزى بيش از نمونه تلقى نكند و بر آنها چندان درنگ نكند كه از مراد نويسنده باز ماند. نه خود لاكاتوش به قول ويراستاران نوشته هايش سر آن داشته است كه اين متن را چاپ كند، متن پس از مرگ وى در زمره مجموعه آثارش منتشر شده است، و نه از اين متن تحليل دقيق و موشكافانه پراگماتيسم و رمانتيسيسم يا حتى تاريخ فلسفه را در نظر داشته است. عنوان سخنرانى به روشنى نقشه آن راهى است كه خواننده بايد بپيمايد.
گاليله و دادگاه تفتيش عقايد در امرى با هم مشترك بودند؛ هر دو آرزومند حقيقتى بودند كه در گزاره هايى به اظهار درآمده است كه صدق و كذب شان مستقل از گوينده و دستگاه چاپ آنها است. به اين اعتبار كاتوليك ها و دانشمندان به يك نحو ذيل عنوان سنت «كلاسيك» مورد نظر دكتر روتز قرار مى گيرند. همگى پيگير حقيقت اند جز آن كه تنها روش شان در بررسى صدق و كذب و احتمال گزاره ها فرق مى كند.
علم خودمختارى اش را از پى ساليان سال نبرد با كليسا به دست آورده است. دانشمندان غربى بحث از خدا، اخلاقيات و سياست را براى ارباب كليسا و غيردانشمندان وانهاده اند و پاسدارى از عقل و تجربه به عنوان قاعده بررسى حقايق واقعى جهان را سرلوحه كار خويش كرده اند. گرچه دانشمندان و فيلسوفان هيچ گاه درباره قدرت و بُرندگى عقل و تجربه و معيارهاى عام بررسى نظريه هاى علمى، بخصوص نظريه هاى علمى رقيب، به توافق نرسيده اند ليك به نظر مى رسد در برخى زمينه ها به توافق هاى اميدواركننده اى دست يافته اند، براى نمونه دانشمندان همگى پذيرفته اند كه مكانيك اينشتنى بسى بهتر از مكانيك نيوتنى است.
روزگارى است كه ارزش ها و روش هاى ارزشيابى علم زير رگبار حملاتى بيرونى قرار گرفته اند. شكاكانى به راه هيوم رفته ادعاى مبالغه آميز قطعى بودن علم را به چالش كشيده اند و برخى همچون پاپر پا پيشتر گذارده حتى ادعاى اثبات شدنى احتمالى بودن علم را هم به بحث گرفته اند. على رغم همه ايرادهاى شكاكان، علم همچنان زنده است و نفس مى كشد زيرا هنوز هيچ يك از ايشان نتوانسته اند نظامى جايگزين از اهداف و معيارها پيش بنهند. همگى پذيرفته ايم كه نيوتن، فارادى، ماكسول و اينشتن قله هاى بشرى پيشرفت اند و بايد راهشان را تا ترسيم كامل نقشه جهان ادامه داد، اما بسا كه توافقى ميان مان نباشد كه كدام نظريه به پيشرفت هاى بزرگ و عينى انجاميده است و در دادگاه خرد بايد چه درسى از اين پيشرفت ها بياموزيم.
رمانتيك ها و پراگماتيست ها نظامى رقيب از اهداف و معيارها براى علم پيشنهاد كرده اند. ايشان همانند شكاكان پا را پيش گذارده اند و بر آن رفته اند كه از خرد كارى بر نمى آيد و بايد حس، عاطفه و اراده را به جاى آن نشاند. آنها به ستايش از امر ناگفتنى و بيان ناپذير زانو زده اند و در تعليم نفرت از امر گفتنى و بيان شدنى هيچ فروگذار نكرده اند. روشن است كه آنچه قابل گفتن نيست و نمى تواند در قالب گزاره اى به بيان درآيد قابل نقد و ارزيابى غيرشخصى هم نخواهد بود. رمانتيك ها و پراگماتيست ها براى امر شخصى جايگاه والايى قائل شده اند و به جاى پيش نهادن روشن نظرات بيان شده درباره حقيقت و محك زدن آنها با امور واقع به ستايش اتحاد رازآميز با طبيعت يا به قول خودشان «فهم» پرداخته اند. انزجار از هر آنچه انتزاعى و كلامى است و كرنش در برابر هر چه جزئى و غريزى است. فرد رمانتيك آماده است براى خانواده كشاورزى فقير زار زار بگريد اما طرح هاى دقيق و كارشده براى بهبود وضع معيشت طبقه اجتماعى كشاورزان هرگز اندكى هم توجه او را به خود جلب نخواهد كرد. تصويرى پخش شده در تلويزيون از گروهى ويتنامى معلول او را خواهد گرياند اما هيچ مدرك مستدلى از ۲۰ ميليون روس كشته شده در اردوگاهها مادام كه به تصوير در نيامده باشد نمى تواند سهمناكى فاجعه را به او نشان دهد.
رمانتيك ها، از روسو گرفته تا فيخته و كولريج، از هگل تا هيتلر و استالين و سارتر و هايدگر و ماركوزه همه و همه علم را به گونه اى از بُن متفاوت با دانشمندان ارزيابى كرده اند.
آنها هرگز نپرسيده اند كدام نظريه به حقيقت نزديكتر است. هگل مى انديشيد كه نيوتنِ انگليسى بصيرت ژرف و به وصف درنيامدنى كپلر، قهرمان افسانه اى آلمانى اش، را به گمراهى كشاند و در ورطه صورتبندى هاى تهى از معناى رياضياتى افكند.
استالين مى انديشيد كه علم پرولتاريايى سوسياليست از علم بورژوايى برتر است چرا كه علم بورژوايى در خدمت بورژوازى بود و تنها علمى سوسياليست مى توانست از عهده خدمت به پرولتاريا برآيد. اين چنين بود كه ژنتيك دانهاى بورژواى روسى رهسپار اردوگاههاى مرگ شدند. زمانى پروفسور برنارد اظهار داشته بود كه با نگاه به طبقه اجتماعى نظريه پردازان مى توان فهميد كدام نظريه پيشروتر است. علم دوران برده دار فرودست تر از علم فئودالى است و علم فئودالى نازل تر از علم بورژوايى و تا آخر. از پيامدهاى چنين رويكردى وصلت سوسياليست ها و كاتوليك ها بوده است؛ دو گروهى كه نفع خويش را در اعاده حيثيت از علم محكوم شده وسطايى و همسنگ كردن آن با علم دوران جديد يافته اند.
به اين ترتيب رمانتيك ها (و پراگماتيست ها) علم را با معيارهايى بيرونى مى سنجند و آن را مجبور مى كنند كه خود را با آن معيارها مطابق نمايد! ماركوزه بر آن است كه خطرناك تر از اين نيست كه بگوييم هدف علم ناب حقيقت است و اهميتى ندارد اين حقيقت چه پيامدهايى داشته باشد. چپ هاى نو معتقدند كه بايد از ادامه تحقيقاتى مانند فيزيك هسته اى و ژنتيك جلوگيرى كرد. به نظر ايشان بايد خودمختارى جامعه علمى در هم شكسته شود زيرا جامعه است كه بايد نوع پرسش هاى علمى را تعيين كند و تصميم بگيرد از كدامين حمايت مالى نمايد و كدامين را كنار بگذارد. جست و جوى حقيقت به نفسه هيچ ارزشى ندارد.
آيا بايد از ادامه برخى رشته هاى تحقيقاتى و چاپ نتايج آنها جلوگيرى كرد آيا بايد حكومتى مستبد بگويد دانشمندان چه مى توانند و چه بايد بكنند آيا دانشمندان بزرگى در علوم محض همچون نيوتن، ماكسول و اينشتن امكان خواهند داشت به دور از ترس و دغدغه فعاليت نمايند
به نظر من علم به معناى دقيق كلمه هرگز تعهدى اجتماعى ندارد. جامعه است كه بايد متعهد باشد نه علم. جامعه بايد از سنت غيرسياسى و مستقل علمى پاسدارى نمايد و علم را آزاد بگذارد تا حيات درونى اش آن را در مسير كشف حقيقت به پيش راند.
بى ترديد دانشمندان هم همچون ديگر شهروندان خود را به كاربست علم براى دستيابى به اهداف اجتماعى و سياسى درست متعهد مى بينند اما اين موضوع ، موضوع كاملاً متفاوتى است و به نظر من تصميم در مورد مسائل سياسى و اجتماعى امرى است كه تنها با رأى گيرى در مجلس انجام شدنى است و نه جز آن.
نقد و نظر
رنج بنيامين
374403.jpg
سياوش جمادى
والتر بنيامين، ماترياليسم ديالكتيك را متأثر از «گرشوم شولم»، «فرانتس كافكا» و برخى از مفسران تورات در پرپومسيانيسم يا معادگرايى زمينى مى بيند.
مسئله او، زمان، بازگشت ناپذيرى و مظالم فراموش شده اى بود كه بر صفحه تاريخ جمع شده اند.
هگل به تعبيرى معاد را وارد تاريخ فلسفه مدرن كرده بود و ماركس آن را وارد سياست و قدرت طبقه كارگر مى كند. مفسران متون ماركس بايد قضاوت كنند كه او تا چه حدى به ديكتاتورى پرولتاريا معتقد بود. اين موضوعى است كه محل اختلاف است. تا جايى كه من مى دانم او پنج بار از اين اصطلاح استفاده كرد و تا جايى كه درك شخصى من مى گويد ماركسيسم پيش از ارائه يك تئورى علمى، برانگيخته از احساسى قوى براى آزادسازى انسان از قلب شدن به شىء، كالا و پول است. چنانچه از اين ديد به آن بنگريم، جريان كالا شدگى انسان نه تنها به پايان نرسيده، بلكه امروزه در جهان ما، در سلطه رسانه ها، در مناسبات مبتنى بر مبادله و ارزش مصرف، تثبيت شده تر به نظر مى رسد. بنيامين به لحاظ انگيزه خود با ماركس و همه كسانى كه به آزادى انسان از آنچه نا انسانى است، فكر مى كنند هم داستان بود. به نظر كسانى چون بنيامين، كافكا و آدرنو شايد بتوان گفت تاريخ را نبايد بر حسب فشردگى و انبوهى ستم از نو روايت كرد. چيزى كه تاريخ مكتوب و رسمى همواره درباره آن سكوت كرده است. به عقيده بنيامين ستمى كه بر دوش انسان سنگينى مى كند، همچون كوهى است كه هيچ دادگاه مدنى نمى تواند جز سنگ ريزه اى از آن را جبران كند. چنين رنجى نمى تواند بى پاسخ بماند، پس معاد به منصه ظهور مى رسد. اين همان چيزى است كه انسان در هنگام شكنجه شدن به دست قوى پنجه ها آن را مى طلبد. تاريخ بايد درباره ستم ملموس و وارد شده بر سرباز گمنام سخن بگويد؛ نه در باب عظمت هاى شاهان، امپراتورها و فتوحات بزرگ، اين انگيزه منجر به تفسير والتر بنيامين از تاريخ، درك آدرنو از هنر و مضمون داستانى فرانتس كافكا مى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |