|
معرفى كتاب
|
|
|
|
|
|
به رنگ شقايق
|
|
|
|
خاطرات احمد سوداگر
|
|
|
|
|
معرفى كتاب
شهر گمشده
* نوشته: محمد حسن زورق * انتشارات: دفتر نشر فرهنگ اسلامى * تيراژ: ۲۰۰۰ جلد شهر گمشده نوشته محمد حسن زورق در دفتر نشر فرهنگ اسلامى با تيراژ ۲۰۰۰ نسخه در سال ۱۳۸۶ (چاپ سوم) با قيمت ۸۳۰۰ تومان به چاپ رسيده است. اين كتاب شامل ۴ فصل است: / در عصر بعثت / قريش، محمد و فاطمه / مدينة النبى و مدينه العرب / فاطمه چه گفت مدينه چه شد / در مقدمه اين كتاب آمده است:... اگر فاطمه (س) نبود، يا اگر به اين قيام الهى اقدام نمى كرد، امروز نه تنها از ارزش هاى اسلامى، بلكه از هيچ ارزش و فضيلتى چه بسا نشانى نبود... شهر گمشده يكى از كم مانند ترين كتاب هايى است كه منتشر شده، اگر چه درباره حادثه پر مصيبت رحلت پيامبر (ص) و نقش بانوى عظمى، حضرت فاطمه زهرا (س) در دوران تاريكى مدينه به قلم آمده است اما دربرگيرنده مطالبى است كه در اين روند تحليلى، دانستن آنها براى همه لازم است... فاطمه چه گفت... مدينه چه شد...
|
|
|
|
|
شناسايى با طناب
|
|
|
به كوشش :محمدمهدى بهداروند هرچه به شناسايى مى رفتيم اين صدمتر خاكريز و جاده را نمى ديديم. كلافه بوديم، چون شناسايى عقب بود. يك روز غروب «حسن باقرى» تماس گرفت و پرسيد: كار به كجا رسيد گفتم : هنوز به نتيجه اى نرسيده ام. آمد. سوار موتور شديم و از خاكريز عبور كرديم. با ناراحتى پرسيد: كجا مى روى گفتم: بايد همراه من بيايى و جاده را به من نشان بدهى. وقتى به آنجا رسيديم عراقى ها ما را به گلوله بستند. نتيجه اى حاصل نشد. جز اين كه مى خواستم نشان بدهم بچه هاى اطلاعات ترس يا كم كارى نداشته اند. اما وقتى برگشتم به ذهنم رسيد يك دوربين ۱۲۰x20 روى خاكريز بگذاريم تا خط عراقى ها را بررسى كنيم همين كار را انجام داديم در اين بررسى حدالحاق دو يگان - هدف تيپ هفت ولى عصر - را پيدا كرديم. از جايى كه دوربين بود، سمت آن را به وسيله ردياب دوربين مشخص كرديم كه در چه سمت و گرايى است. بچه ها هم شب براى شناسايى رفتند و جاده را پيدا كردند. قرار شد فردا شب، عمليات صورت گيرد. تا آن موقع شناسايى تمام شده بودو نيروها در خط مستقر شده بودند. ساعت حدود ۲ يا ۳ به مكالمه بى سيم گوش مى دادم كه متوجه شدم پيغام مى دهند. نقل و نباتى ريخته شده و چند تا از بچه ها پيش سيف الله صبور - كه اوايل جنگ شهيد شده بود - رفته اند. وقتى اسم هايشان را گفتند متوجه شدم همان بچه هايى هستند كه براى آخرين شناسايى رفته بودند. مثل اين بودكه آب سردى روى من بريزند. رئوفى پشت بى سيم مرا صدا زد كه : همان جا باش من آمدم. قرارگاه كنار كانال شرقى - غربى بود كه براى دفاع از خرمشهر - در مرحله دوم عمليات - زده بودند. اين كانال به موازات كانال عراقى ها بود و ما از آن رد شده بوديم. رئوفى از شهادت بچه ها ناراحت بود. تنها اميد ما در منطقه از دست رفته بود. اعلام آمادگى كرده بوديم و اعلام عمليات هم براى آن شب شده بود. هيچ راهى نداشتيم. نيروها هم ستون، ستون مى آمدند و در خط مستقر مى شدند. باابلاغ رئوفى ، قرار شد كه در اين محور كنترل و هدايت عمليات را به عهده داشته باشم. اما هنوز شناسايى كامل نبود تا بتوانيم بچه ها را عبور دهيم. اين موضوع مى توانست به قيمت شكست عمليات و شهادت بچه ها تمام شود. ناگهان ابتكارى به ذهنم رسيد. يك كيلومتر طناب خواستم. اول به نظرشان كمى عجيب آمد ولى هزار متر طناب آوردند. به يكى از بچه هاى اطلاعات گفتم كه با يكى از فرمانده گردان ها بروند. بى سيم گردان را هم به آنها دادم و خواستم كه با بى سيم با ما در تماس باشند. سمتى را كه با دوربين بسته بودند، قفل كرديم. قرار شد كه هر صد متر ، دويست متر كه رفتند برگردند و با چراغ قوه به طرف دوربين علامت دهند تا مسير را كنترل كنيم. مى خواستيم تا در رسيدن به خطوط دشمن وقت هدر نرود. اگر نيروها بعد از حركت نيروهاى شناسايى مى رفتند، مشكل بود و دو برابر زمان لازم داشتيم. به همين خاطر ، به گردان اول كه گردان عظيم محمدى بود، گفتم: بايد سر طناب را بگيريد و حركت كنيد. سعى كنيد فاصله هاتان در حد هفتصدمتر حفظ شود. به نيروهاى تخريب هم گفتم: همراه بچه هاى اطلاعات برويد. سرطناب را به دست بچه هاى شناسايى و اطلاعات و تخريب داديم و اين سر طناب را به دست بچه هاى گردان . با همه اينها به نظر مى رسيد تنها با توكل مى توان حركت كرد. قرآن گرفتم و همه نيروها را از زير آن ردكردم. پس از حركت دقت كردم كه در چه فاصله اى از موانع و سيم خاردار دشمن هستند. تماس مى گرفتند و مرتب مى پرسيدم كه به موانع رسيده اند يا نه. به فكرم رسيد كه چهارصد پانصد متر به خط عراق مانده و اينها بايد به موانع رسيده باشند. ولى هر وقت سئوال مى كردم مى گفتند: نرسيده ايم. پرسيدم: خاكريز عراقى ها را مى بينيد. گفتند خاكريز دشمن را مى بينند ولى موانع به چشم نمى خورند. گفتم : وقتى به سيم خاردار رسيديد، بايستيد و طناب را به طرف جلو بكشيد تا گردان دنبال شما بيايد.بالاخره پيغام دادند كه رسيديم ولى تيربار عراقى نمى گذارد از سيم خاردار بگذريم. برادر عظيم محمدى تماس گرفت كه بچه ها اصرار دارند به سيم خاردار بزنند و بى قرارى مى كنند. پاسخ من مثبت بود. وقتى رمز عمليات گفته شد بچه ها براى بازكردن معبر و سيم خاردار با مشكل مواجه شده بودند ولى به خاكريز زدند و شكستن خط اول بدون حتى يك مجروح به پايان رسيد. اما وقتى به خاكريز رسيديم يك دوشكا شروع كرد به كار كردن همه زمين گير شديم. با بى سيم به من گزارش دادند كه كار مشكل شده است. بايد اين كار را تمام مى كرديم در حالى كه دوشكا از سنگر خود جهنمى به پا كرده بود. هيچ كس نمى توانست از مقابل به آن حمله كند. زمان هم نبايد از دست مى رفت. مى دانستم كه به آن طرف جاده شلمچه بصره سه گردان فرستاده ايم. گفتم از پشت به دوشكا حمله كنيد. دوشكا از كار افتاد و منطقه به تصرف ما درآمد. صبح زود وقتى به آنجا رفتم وحشتناك بود. حدود سى نفر توسط دوشكا شهيد شده بودند. به هرحال ما به جاده رسيده بوديم. همانجا هماهنگ شديم كه ناگهان ديديم از سمت خرمشهر يك ماشين با خيال راحت به طرف شلمچه مى آيد. عراقى ها هنوز نمى دانستند جاده بسته شده است وقتى به ما رسيد بچه ها ماشين را به تير بستند. تا اين كه به بيرون جاده غلت زد و افتاد. با رئوفى تماس گرفتم . خدا قوت جانانه اى داد كه خستگى ام از بين رفت. هدف تيپ و قرارگاه نصر، كامل تصرف و تأمين شده بود. تلفن ادب و فرهنگ پايدارى ۸۸۴۷۱۲۴۸
|
|
|
|
|
به رنگ شقايق
او خبر داشت
|
|
|
فاطمه علوى بيرون سنگر مثل نقل و نبات كه سر عروس مى ريزند، تير و تركش از آسمان مى بارد و تو وظيفه ات آن است كه جان خودت و همسنگرهايت را حفظ كنى. جعفرى براى خودش بازى درمى آورد، قد بلند و هيكل درشتى دارد، توى كانال تمام قد راه مى رفت، انگار نه انگار. از اول تا آخر عمليات راست راست راه مى رفت و مى گفت: «بچه ها اينجا دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره، همه پر!» مى پرسيديم: از كجا مى دونى مى گفت: «نمى بينيد چقدر آتيش مى آد !» عمليات تمام شد و جعفرى هيچ طورش نشد، در عمليات بعدى باز هم مى گفت: «بچه ها اينجا دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره، ذكر خدا يادتون نره!» اين دفعه پيش بينى اش درست بود و در ميانه عمليات پر كشيد تا اوج شهادت. * كمين دشمن چند كيلومتر وسعت آب بى هيچ سرپناه و پوششى، كمين عراقى ها ما را ديده بود و مى زد، كمين دشمن بايد از بين مى رفت، نريمان، آرپى جى زن را صدا كرد و گفت: «موشك رو بذار رو قبضه، مسلح كن، ضامن رو بكش، آماده شليك. «وقتى آماده شليك شد گفت: گوش ات با من باشه، من مى رم بالا سر كمين، اگه حل كردم كه هيچ، اگر نشد و از كمين باز هم به سمت شما تيراندازى شد شليك كن و با موشك آرپى جى من رو به همراه كمين دشمن بزن! آرپى جى زن به گريه افتاد، گفت: آخه چطورى بزنم نريمان قاطعانه گفت: كمين بايد خاموش بشه، تكليف اينه، باقى اش ديگه اضافه است. اين را گفت و با يك سر نيزه راه افتاد به سمت كمين.
|
|
|
|
|
خاطرات احمد سوداگر
پناهنده
|
|
|
ابوالخصيب از منطقه شلمچه تا جنوب رودخانه اروندرود را دربرمى گرفت. براى شناسايى بايد از منطقه كربلاى پنج رد مى شديم و به سوى رودخانه اروندرودمى رفتيم تا به ابوالخصيب مى رسيديم. به على فرامرزى و صحرايى كه از برادران مخلص اطلاعات بودند، گفتم: بايد برويد اينجا را شناسايى كنيد. براى خودم هنوز سؤال بود كه چگونه به شناسايى برويم. ولى آنها يك سؤال هم مطرح نكردند. بالاخره وقتى مى خواستند بروند، گفتم: بايستيد! چطور از خط رد مى شويد گفتند: خب، رد مى شويم مثل هميشه! البته مى دانستم همانند هر بار توكل آنها بر موانع غالب مى شود. آنها با دل وارد كار مى شدند، نه عاقلانه. گفتم: نه، نبايد كسى بفهمد كه شما از خط خودى رد شديد. موقع برگشتن هم نبايد كسى بفهمد كه چطور آمديد. همانگونه كه از خط عراقى ها رد مى شويد، از خط خودى هم رد شويد. پرسيدند: يعنى چه گفتم: كسى نبايد بفهمد كه اكيپ شناسايى رفته و حالا برگشته است. پرسيدند: اگر ما را گرفتند، چه گفتم: اصلاً نبايد بفهمند كه نيروى شناسايى خود ما هستيد. چون اين شناسايى حساس بود، منتظر ماندم تا برگردند. از خط پيغام دادند كه اسير گرفتيم، منافق هستند و فارسى حرف مى زنند. فهميدم كه بچه هاى اطلاعات هستند. وقتى رفتيم يكى از همان ها بود. ابتدا با توپ و تشر و سروصدا گفتم: حالا مى آييد خط ما را شناسايى مى كنيد! دستش را گرفتم و او را به جلو پرت كردم، يعنى اين كه مى خواهم او را با خود ببرم. وقتى كمى از بچه ها دور شديم عذرخواستم كه مجبور بودم او هم درآمد كه: مى دانم ولى خيلى سخت بود. به اين ترتيب تمام سواحل ابوالخصيب را شناسايى كرديم اما براى عبور از نهر جاسم اطلاعات بيشترى نياز داشتيم. در اين فكر بودم كه كار شناسايى اين منطقه را ديگر چطور بايد انجام دهيم. وقت بسيار كمى باقى مانده بود. طرح هاى مختلف را در ذهنم بررسى مى كردم كه ناگهان اعلام كردند كسى را در خط اسير نموده اند. معمولاً اسيران را براى بازجويى پيش ما فرستادند. وقتى او را آوردند، گفت: من اسير نشدم، پناهنده شدم. فكر كردم ممكن است بتواند مشكل ما را حل كند پس گفتم: اگر واقعاً پناهنده شده اى چه كمكى مى توانى بكنى بايد اثبات كنى كه پناهنده هستى. گفت: من به خاطر اسلام و به دليل اين كه به صدام اعتقاد ندارم، پناه آورده ام. حال نيز هر كارى بخواهيد انجام مى دهم. پرسيدم: مى توانى ما را از مسيرى كه آمده اى ببرى پاسخش مثبت بود پس، با او به خط رفتيم و در آنجا تمام اطلاعاتى كه داشت بازگو كرد. به نظرم آمد مى توانيم براى شناسايى بيشتر به او اعتماد كرد. گفتم: تو كه ديشب آمده اى، اگر دوباره برگردى، به آنها چه توضيحى مى دهى. گفت: خب، بايد چيزى سرهم كنم. ولى براى چه بروم گفتم: براى اين كه بتوانى چند نفر ديگر را با خودت هماهنگ كنى. به راحتى پذيرفت و من ادامه دادم كه: كسى مى داند تو آمده اى تا پناهنده شوى درآمد كه: بله، يكى از دوستانم مى داند. به او گفته ام اگر كسى از ايرانى ها با من كارى نداشت، برمى گردم و از روى خاكريز چند تير مى زنم تا تو هم بيايى. قرار ما غروب بود. وقتى غروب شد، او را با يكى از بچه ها فرستادم. هنگامى كه تيراندازى كرد نفر بعدى هم آمد. بعد به بچه هاى شناسايى دستور دادم تا مسيرى كه عراقى ها از آن آمده بودند پيدا كرده شناسايى كنند. مسير و معبر عراقى ها بود كه به همين واسطه شناسايى شد بعد يكى از پناهنده ها رفت كه ديگران و دوستانى كه آنها هم مى خواستند پناهنده شوند آماده كند. چند روز بعد از انجام آن مرحله از عمليات نزديك ۵۰ نفر از رفقا و دوستانش را آورد كه همگى مى خواستند پناهنده شوند. چيزى كه من مى خواستم فقط شناسايى ساده منطقه براى آن مرحله از عمليات بود اما آنچه به دست آمد يك گروهبان پناهنده بود. در همان مرحله بود كه فرمانده تيپ هفت كماندويى عراق اسير شد. آدم ناجنسى بود. فرمانده لشكر عمل كننده تماس گرفت و گفت: يك تحفه هست كه برايتان ارسال مى شود. وقتى او را آوردند مى گفتند: ۲۱ نفر را شهيد كرده است و سپس اسلحه كمرى اش را زير خاك مخفى كرده و اسير شده است. وقتى او را آوردند هنوز به عربى غرولند مى كرد. قد بلند و كمى چاق بود صورتى آفتاب سوخته داشت و طبيعى بود كه كمى دلخور به نظر بيايد. از او خواستم در زمينه دادن اخبار به ما كمك كند. گفت: من پناهنده شده ام و همكارى مى كنم. سپس يك سرى اطلاعات و اخبار دروغ را رديف كرد. همين طور كه حرف مى زد به ياد پناهنده هايى افتادم كه صادقانه به ما كمك كرده بودند. چنان با خيال راحت حرف مى زد كه گويى از باورپذيرى اطلاعات اش مطمئن است. فكر كردم درس خوبى به او بدهم ناگهان صحبت اش را قطع كردم و طورى كه متوجه خونسرد بودن من بشود گفتم: من به اين چيزها احتياجى ندارم. خودم به شما اطلاعات مى دهم، هرچه اضافه داشتى بگو. مقدارى از سازمان تيپ هفت كماندويى خودش را توضيح دادم. بعد درباره سپاه هفتم كه او منتسب به آنجا بود صحبت كردم. همين طور كه پشت هم درباره موضوعات مختلف حرف مى زديم چشم هايش گرد مى شد و اگر آفتاب سوختگى صورتش اجازه مى داد سرخى صورتش نمايان مى شد. شانه هايش را بالا انداخت و گفت: شما همه چيز را مى دانيد گفتم: بله من هم كه گفتم چيزهايى بگو كه من نمى دانم. گفت: طبق قرارداد ژنو نمى توانم اطلاعات بدهم و آن وقت لابد در درون خود براى هوش خود هورا كشيد. اما وقتى يادآورى كردم كه او چند لحظه پيش ادعا كرده است كه پناهنده شده، لبخند از صورتش پاك شد. با عجله و من من كنان گفت: چه بايد بگويم. گفتم اخبار و اطلاعاتى كه من ندارم. وقتى شروع به گفتن كرد حدس زدم كه درست و غلط همه را با هم مى گويد. به هر حال هرچه بود مفيد واقع شد. شايد به اين فكر مى كرد كه بعد از تمام شدن حرف هايش او را به عنوان يك پناهنده خواهم فرستاد. تصوير لحظاتى از ذهن ام گذشت كه بچه هاى ما را مى كشت. تصوير مادرى كه به پيشواز يكى از آنها آمده بوده است احتمالاً كنار اتوبوس اشك ريخته بوده است. تصوير همسر ديگرى هنگام خداحافظى. آينه، آب و قرآنى كه در دست مى لرزد و بچه هايى كه ديگر پدر خود را نمى بينند. از آنها تنها خاطراتى به جا مى ماند و البته آزادى ايران. با اشاره دست به او فهماندم كه كافى است. سكوت كرد و به چشمان من خيره شد. گفتم: ولى تو قبل از دستگيرى ۲۱ نفر را به شهادت رسانده اى. سرش را به حالت استيصال به طرفين تكان مى داد و عصبى مى گفت نه. انكار مى كرد. وقتى اسلحه اش را نشان دادم، برق از چشمانش پريد، گفت: اين را از كجا آوردى گفتم: از همانجايى كه مخفى كردى. مگر مال تو نيست. دست و پايش را جمع كرد و با اطمينانى مصنوعى گفت: نه. اسلحه را تا روبروى صورتش بالا آوردم. وحشت زده شروع به لرزيدن كرد. آيا بايد او را مى كشتم. شايد او هم خود را مستحق كشته شدن مى دانست. دست هايش را بشدت تكان مى داد و روى صندلى جابه جا مى شد. من گلوله باقى مانده در سلاح را درآوردم. آنگاه به او نزديك شدم و سلاح را توى جلداش كه دور كمر آن مرد بود گذاشتم و گفتم مگر اين جاى اسلحه ات نيست. سرش را پائين انداخت. هواى داخل سينه اش را بيرون داد و همه چيز را گفت. اين بار همه از اول تا آخر درست بود.
|
|
|
|