دوشنبه ۱۰ تير ۱۳۸۷ - ۲۶ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Mon, Jun 30, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
خانواده
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ويژه صنعت و معدن۱
ويژه صنعت و معدن۲
ويژه صنعت و معدن۳
ويژه صنعت و معدن۴
ويژه صنعت و معدن۵
ويژه صنعت و معدن۶
دانش
اوقات شرعى
اجتماعى
گفت و گو با دكتر حميدرضا آيت اللهى
كتاب انديشه
گفت و گو با دكتر حميدرضا آيت اللهى
ملاحظات هرمنوتيكى در ترجمه
374961.jpg
ليدا فخرى ‎/ بخش اول
تب و تاب شناختن انديشه هاى فلسفى و دينى غرب و در پى آن گسترش بى قيد و بند ترجمه اين متون، ترجمه ها و مفاد آن را با چالشى جدى مواجه كرده است و گهگاه بدفهمى و پيامدهاى فرهنگى يا حتى علمى اى را براى ما به دنبال داشته اند. با توجه به اهميت و ضرورت در نظر گرفتن «ملاحظات هرمنوتيكى در ترجمه متون فلسفى و دينى» در اين رابطه با دكتر حميدرضا آيت اللهى، استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبايى، به گفت وگو نشستيم تا برخى آسيب هاى ترجمه متون فلسفى و دينى و ضرورت توجه به مبانى هرمنوتيكى در ترجمه را با ايشان به بحث بگذاريم.
* جناب دكتر، براى آغاز بحث لطفاً تعريفى از «هرمنوتيك» ارائه دهيد. در واقع، مى خواهيم بدانيم كه هرمنوتيك «علم تأويل متن» است يا «علم تفسير متن»
با توجه به پيشينه تاريخى اين علم، تئوريسين ها و شارحان آن تعاريف متعددى ارائه داده اند. در دوران جديد جان مارتين كلادينوس نخستين كسى بود كه به اين مسئله توجه كرد. او علوم انسانى را مبتنى بر هنر تفسير مى دانست و هرمنوتيك را نام ديگر آن قلمداد مى كرد. از نظر كلادينوس هرمنوتيك هنر دستيابى به فهم كامل و تام عبارات گفتارى و نوشتارى بود. اما شلايرماخر هرمنوتيك را «هنر فهميدن» تعريف كرد و معتقد بود كه تفسير متن دائماً در معرض خطر ابتلا به سوءفهم قرار دارد. از اين رو هرمنوتيك بايد به منزله مجموعه قواعدى روشمند براى رفع اين خطر به كار گرفته شود و از سوى ديگر ويلهلم ديلتاى هرمنوتيك را دانشى در خدمت فهم متون نمى دانست بلكه آن را از سنخ روش شناسى و معرفت شناسى برمى شمرد.
* هايدگر به عنوان تئوريسين «هرمنوتيك فلسفى» مشهور است. هرمنوتيك فلسفى چيست
هرمنوتيك فلسفى هايدگر، برخلاف هرمنوتيك هاى پيش از خود نه به مقوله فهم متن منحصر مى شود و نه خود را در چارچوب فهم علوم انسانى محدود مى كند، بلكه به «مطلق فهم» نظر دارد. در واقع هرمنوتيك فلسفى درصدد تحليل واقعه فهم و تبيين شرايط وجودى حصول آن است. هرمنوتيك فلسفى، همان طور كه شما گفتيد با هايدگر آغاز مى شود، شأن هرمنوتيك را ارائه روش نمى داند و به جاى روش شناسى، رسالتش را تأملى فلسفى در باب بنيان هاى هستى شناسى فهم و تبيين شرايط حصول آن مى داند. هايدگر با چنين رويكردى در واقع هرمنوتيك را از سطح روش شناسى و معرفت شناسى به سطح فلسفه و هستى شناسى ارتقا داده است.
* دانش هرمنوتيك تنها زمانى به كمك تحليلگر مى آيد كه در فهم متن دشوارى يا ابهامى باشد يا اين كه هر فهمى از متن نيازمند هرمنوتيك است
در هر متنى مى توان از يافته هاى هرمنوتيك استفاده كرد، اما در اين امر نيز شارحان و نظريه پردازان اين حوزه متفق القول نيستند. مثلاً كلادينوس نياز به هرمنوتيك را در مواقعى مى داند كه در فهم متن ابهامى وجود داشته باشد در حالى كه برخلاف نظر او شلايرماخر معتقد است كه مفسر همواره براى فهم متن نيازمند هرمنوتيك است.
* به عقيده شما هرمنوتيك «كشف معنا» است يا «آفرينش معنا»
در دانش هرمنوتيك سه رويكرد كلى وجود دارد؛ هرمنوتيك مؤلف محور، هرمنوتيك مفسرمحور و هرمنوتيك متن محور و به اعتبار همين سه رويكرد، نظريه پردازان هرمنوتيك هم به سه دسته كلى تقسيم مى شوند. حال براساس اين كه كدام رويكرد مبناى تحليل و فهم متن براى آن تحليلگر قرار گيرد، بين كشف تا آفرينش معنا نوسان خواهيم داشت. اگر مبناى ما براى فهم متن، هرمنوتيك مؤلف محور باشد معتقد به «كشف معنا» خواهيم بود اما اگر به مفسر محورى باورمند باشيم قطعاً از آفرينش هاى معنايى يا معناهاى خلق شده از سوى مخاطب حرف مى زنيم. بسته به اين كه در كجاى اين طيف قرار بگيريم معنا را حاصل كشف يا آفرينش مى دانيم. اما از اين نكته نبايد غفلت كرد كه با اين كه مخاطب مى تواند آفرينشگر معناى متن باشد ولى نمى تواند و نبايد هر آفرينشى انجام دهد. هميشه فاكتورهايى وجود دارند تا اين آفرينشگرى ها را محدود و هدايت كنند.
* كسانى همچون شلايرماخر كه هرمنوتيك را «هنر فهميدن» تعريف مى كنند متعاقباً بر اين عقيده اند كه به تعداد مخاطبين يك متن مى تواند فهم هاى متعددى از آن متن وجود داشته باشد. چقدر مى توان چنين تعريفى از هرمنوتيك را مبنا قرار داد در حالى كه چنين برداشتى از هرمنوتيك مى تواند سوءفهم هايى را در متون دينى و فلسفى دربرداشته باشد.
كسانى يا نظريه پردازانى چنين برداشت و تعريفى از هرمنوتيك دارند كه مفسرمحور هستند. در ديدگاه مفسرمحور قطعاً مخاطب و فهم او مبنا قرار مى گيرد. اما در همه حال و در هر رويكردى نبايد فاكتور مهم و اساسى شرايط اجتماعى و موقعيتى كه آن متن در آن بيان شده را ناديده گرفت. حتى در رويكرد هرمنوتيك مفسرمحورى هم بايد پارادايم هاى اجتماعى را مدنظر قرار دارد؛ چرا كه اساساً مؤلف بدين منظور نگارش مى كند كه آنچه مدنظر دارد را به ديگرى هم منتقل و بفهماند. بويژه در مورد متون تخصصى و فنى مانند متون فلسفى و دينى كه بيشتر متأثر از فضا و شرايطى هستند كه در آن شكل مى گيرند. به طور كلى برخى متون تاب هرمنوتيكى بيشترى دارند (همانند رمان يا شعر) و بيشتر مى توان آنها را به دست فهم مخاطب سپرد. يا به بيان ديگر مى توان در مورد آنها رويكرد مفسرمحورترى را اتخاذ كرد. در مقابل برخى متن ها تاب هرمنوتيكى كمترى دارند (مثلاً اشعار حافظ بيشتر مفسرمحورند در حالى كه شعر سعدى متن محور است). يا اين كه در مورد برخى از متون نمى توان يك رويكرد هرمنوتيكى واحدى را اتخاذ كرد و براى فهم درست و دقيق، تحليلگر بايد هر سه رويكرد را به كار گيرد و هم به متن و هم مؤلف و مفسر نظر داشته باشد و در عين حال از پارادايم و شرايط اجتماعى اى كه متن در آن شكل گرفته غفلت نكند و توجه داشته باشد كه چه چيزى را از كجا و براى چه كسى ترجمه يا تفسير مى كند. بويژه اهميت اين ملاحظات هرمنوتيكى در ترجمه و خصوصاً ترجمه متون فلسفى و دينى غيرقابل انكار است و ناديده گرفتن اين ملاحظات بدفهمى و پيامدهاى فرهنگى ـ انديشه اى را مى تواند براى يك جامعه فكرى يا دينى داشته باشد.
شايد بى مورد نباشد كه براى روشن شدن بحث مثالى عينى بزنم؛ نگرشى كه در جامعه ما با عنوان دين پژوهى رواج يافته است و شارحان آن سعى دارند با زبان دين در باب گفتمان دينى يا تجربه دينى صحبت كنند، اغلب كسانى هستند كه دين پژوهى غرب را مبنا قرار داده اند و همان مباحث را بدون در نظر گرفتن «پارادايم اجتماعى اى كه آن مباحث در آن طرح شده» به فضاى فكرى ـ دينى ما منتقل مى كنند در حالى كه اساساً اين مباحث مربوط به عالم فكرى و دينى ديگرى است كه متناسب با شرايط اجتماعى ديگرى طرح و بحث شده اند. دقيقاً به همين دليل است كه تفكر جامعه دينى روشنفكران دينى ما عمدتاً برخاسته از تفكر پروتستانى است!
برخى از دينداران ما هم مرتكب اين خطا مى شوند كه در فهم و تفسير خود شرايط و پارادايم اجتماعى را ناديده مى گيرند. مثلاً مى گويند توحيد، نبوت، معاد، عدل و امامت اصول دين اسلامى ماست حال در مقابل از اصول دين مسيحى پرسش مى كنند ! در حالى كه يك مسيحى اصلاً، اينگونه در مورد دينش نمى انديشد! چرا كه اساساً مسيحيت مبنا و اصول ديگرى دارد. مسيحيت دينى تاريخى است در اين دين تاريخى گناه ذاتى حضرت آدم مهم است، عشق خدا به بنده اش مهم است و اين كه طى يك واقعه تاريخى خدا خود را به صورت انسان در كالبد مسيح متجسد مى كند و بعد زندگى پر از رنج مسيح را داريد و اين باور كه مسيح با به روى صليب رفتن گناهان بشريت را از بين برده است. بنابراين فرد مسيحى به يك واقعه تاريخى معتقد است و نه مثل ما مسلمانان به يك متن و تا زمانى كه شما در آن فضا زندگى نكنيد و آن پارادايم را درك نكنيد نمى توانيد آن را به درستى فهم و تفسير كنيد. بنابراين مفسر بايد به پارادايم هاى فكرى و اجتماعى اى كه متن در آن شكل گرفته احاطه كافى داشته باشد.
** ادامه دارد
كتاب انديشه
تسلى بخشى هاى فلسفه
374979.jpg
* آلن دوباتن
* ترجمه عرفان ثابتى
* انتشارات ققنوس
آلن دوباتن در كتاب پرمخاطب و جذاب «تسلى بخشى هاى فلسفه» با در پيش گرفتن سبكى بديع سعى كرده تا با استناد به آثار شش فيلسوف بزرگ، راه حل هايى براى مشكلات روزمره ما ارائه كند.
با خواندن اين كتاب مخاطب از «سقراط» مى آموزد كه عدم محبوبيت را ناديده بگيرد؛ «سنكا» به او كمك مى كند تا بر احساس يأس و نااميد ى اش غلبه كند؛ و «اپيكور» بى پولى او را چاره مى كند.
«مونتنى» راهنماى مناسبى براى درمان ناكارآيى اوست؛ عشاق دلشكسته مى توانند با خواندن آثار «شوپنهاور» تسلى خاطر يابند و كسانى كه در زندگى با سختى هاى زيادى روبه رو هستند با «نيچه» همذات پندارى خواهند كرد.
اين كتاب يكى از آخرين آثار آلن دوباتن است كه تاكنون بيش از ۲۰۰ هزار نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفته است. و در ايران براى نخستين بار در سال ۸۳ از سوى انتشارات ققنوس و با ترجمه عرفان ثابتى منتشر شد و اخيراً به همت همين انتشارات به چاپ چهارم رسيده است.
مهر ايران در خاندان قائم مقام فراهانى
374934.jpg
داريوش تيمور تاش لو
ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى در خانواده اى سياست پيشه و فرهنگ پرور پا به عرصه وجود نهاد. اجدادش خدمتگزار سلاطين صفويه و عهده دار مناصب و مشاغل ادارى بودند. ميرزاحسين وزارت سه پادشاه زند را به عهده داشت. ميرزاحسن برادر وى نيز كه سمت معاونت وى را داشت داراى فرزندى بود به نام ميرزاعيسى كه بعداً به ميرزا بزرگ قائم مقام شهرت يافت. ميرزاحسين كه فرزند پسر نداشت ميرزاعيسى را تحت تربيت خود گرفت و تجارب سياسى و ادبى خود را در اختيارش قرار داد و دخترش را به عقد وى درآورد. هنگامى كه آغامحمدخان قاجار به سلطنت رسيد به ميرزاحسين و ميرزاحسن تكليف خدمت نمود، آنان به بهانه كهولت عذر آوردند و ميرزابزرگ را معرفى نمودند. ميرزاشفيع صدراعظم وقت، ميرزابزرگ را به نيابت خود معين و لقب قائم مقام صدراعظم به او داد. زمانى كه نايب السلطنه عباس ميرزا حكومت تبريز را داشت ميرزا بزرگ به وزارت خاصه وليعهد منصوب شد. پاكدلى و درستكارى و بى غرضى و ايستادگى در مقابل رجال فاسد و درباريان آزمند و مقابله با سلطه خارجيان، دشمنان زيادى برايش به وجود آورده بود. استخدام معلمين نظام اروپايى براى تربيت قشون و تعيين درجات نظامى و عناوين سرباز و سرجوخه و نايب و سلطان و ياور و سرهنگ و سرتيپ و امير پنجه و اميرتومان و سردار از ابتكارات اوست. ميرزا بزرگ سمت پيشكارى نايب السلطنه را براى پسرش ميرزاحسن گرفت و خود از كار كنار رفت. اما يك سال بعد ميرزا حسن فوت كرد و سمت او به فرزند ديگرش ميرزا ابوالقاسم محول گرديد. آخرالامر ميرزابزرگ در تاريخ ۲۵ ذيعقده ۱۲۳۷ هجرى قمرى در تبريز درگذشت.
ميرزا ابوالقاسم كه در سال ۱۱۹۳ در هزاره فراهان اراك متولد شد. وقتى به سن تحصيل رسيد علاوه بر آموختن خواندن و نوشتن به تحصيل صرف و نحو و منطق و معانى بيان و عروض و لغات عرب و عرفان و حكمت و رياضى و كلام و تفسير و اخلاق پرداخت. در املا و انشا و حسن خط گوى سبقت را از همگان ربود. آنگاه به وساطت پدر در دستگاه صدارت ابراهيم خان كلانتر صدراعظم اوايل دوره سلطنت آغامحمدخان مشغول خدمت شد. در ابتداى كار منشات دولتى را مى نگاشت. هم در اين دستگاه بود كه چنان استعداد شگفتى از خود نشان داد كه همه را به حيرت انداخت و پيرامون خود داستان هايى بر سر زبان ها انداخت كه حمل بر اغراق است.
نمونه اى از حدت ذهن و تيزى هوش و قوت حافظه ميرزا ابوالقاسم را اعتمادالسلطنه در صدرالتواريخ ذكر مى كند كه واقعاً شنيدنى است.
روزى در خدمت پدر بود. شاعرى قصيده اى در مدح و ستايش ميرزا بزرگ انشا كرده بود، نزد او آورده و خواند و مطلوب واقع شد. ميرزا بزرگ محض تشويق روى به ميرزا ابوالقاسم نموده و گفت: اين طور بايد كار كرد و خود را با كمال ساخت. ميرزاابوالقاسم در عالم جوانى مى گويد: اين شعر از من است و نسخه اى به دست او افتاده و دارد به اسم خودش مى خواند. شاعر كه ميرزاحسن نامى بوده حاشا مى كند و ميرزا ابوالقاسم شروع مى كند تمام شعر را از حفظ مى خواند. معلوم است كه ميرزاحسن شعرى را كه ديشب سروده از حفظ ندارد و نمى تواند چيزى را ثابت كند ولى آخرالامر معلوم مى شود كه شعر از ميرزاحسن است و ميرزا ابوالقاسم با يك بار شنيدن همه را ضبط خاطر كرده است.
جيمز فريزر در سفرنامه اش به ملاقات خود با وى در خراسان اشاره دارد و مى گويد: قائم مقام داراى چشم هاى برجسته با بينايى محدود است، هنگام مطالعه نامه را تا حوالى بينى به چشم نزديك مى كند. يكى را از ديگرى از فاصله دو قدمى نمى تواند تشخيص بدهد. وى مردى است مدبر و كاردان كه به همه تحكم مى كند و دوست ندارد احدى در كارهايش دخالت كند. سرتيپ گاردان فرستاده ناپلئون به دربار فتحعليشاه درباره قائم مقام مى گويد: اين جوان كه فقط ۲۴سال دارد و از خدمتگزاران عباس ميرزا است به واسطه هنرها و قابليت ها شايسته احترام همه فرانسويان است. شك ندارم كه روزى مرد بزرگى خواهد شد.
وزير مختار انگليس سرجان كمپبل مى گويد: تا آنجا كه من سراغ دارم در سراسر ايران تنها مرد كاردانى كه ازعهده مسئوليت هاى دشوارى كه به او محول شده برمى آيد قائم مقام است. وى در جاى ديگر مى گويد: ما احمقانه تصور مى كرديم كه در جنگ استدلال بر قائم مقام فائق خواهيم آمد. سخنان قائم مقام واقعاً شنيدنى است. فريزر مى نويسد عباس ميرزا پندها و نظرات مشورتى قائم مقام را به نصايح سودمند دوستان انگليسى خود ترجيح مى دهد. در نوشته هاى مورخين قاجار ضمن اعتراف به لياقت و كاردانى قائم مقام وى را مردى زودخشم و متفرعن و بدزبان شناخته اند. در شرح زندگى خصوصى ميرزا ابوالقاسم قائم مقام نوشته اند كه وى داراى پنج همسر بوده كه از آنان صاحب چهار دختر و سه پسر گرديده است. همسر اولش دختر فتحعليشاه و خواهر تنى عباس ميرزا بوده. قائم مقام اديب و شاعر برجسته اى بوده كه شعر و نثر ابزار دست وى بودند كه در عرصه هاى سياسى و اجتماعى آنها را به كار مى برده است. قائم مقام در نثر اعتبارى بيشتر از شعر داشته است. يكى از آثار منظوم قائم مقام در بستر هزل و طنز مثنوى جلايرنامه است كه سراسر انتقاد از وضعيت اجتماعى آن دوران و شاهزادگان و درباريان است. در مورد محمد ميرزا (محمدشاه بعدى) مدحى دارد كه به ذم بيشتر قرين است:
نديدم مثل شهزاده محمد
كه يزدان حافظش باد از هر بد
مهندس باشد و سرباز و جنگى
زبان ها داند از لفظ فرنگى
نه مثلش عالم علم و ادب هست
نه منشى مثل او اندر عرب هست
قائم مقام را سيدالمرسلين انشاء فارسى خوانده اند. مجموع نوشته هاى او شامل نامه هاى خصوصى، مراسلات دربارى فرمان ها، عهدنامه ها و نامه هايى كه از قول شاه يا وليعهد تحرير يافته در كتابى به نام منشآت قائم مقام گردآورده شده است. قائم مقام در نگارش صاحب سبك است و اولين كسى است كه طرز انشاءقديم را تغيير داد و آن الفاظ غيرمأنوس و جملات معترضه و كلمات مترادفه را از بين برد. در شيوه خط نستعليق نيز سبك نگارش او چنان بود كه اساتيد خط از شيوه او تقليد مى كردند. عباس ميرزا بعد از يك سال كه قائم مقام در خدمت او بود و على رغم شناختى كه از اوداشت تحت تأثير اطرافيان كه بر لياقت هاى ذاتى او حسد مى بردند قرار گرفت. دسايس دشمنان قائم مقام چنان عباس ميرزا را نگران كرده بود كه از پادشاه خواستند او را به تهران بطلبد و از مقام خود معزول نمايد وچنان شد. دوران انزواى او سه سال طول كشيد و طى اين مدت مصائب و مرارت هاى زيادى بر او وارد آمد كه همه را در قصيده اى يكصد و پنجاه بيتى شرح داده است. طى اين مدت دشمنان فرصت يافته املاكش را ضبط و اموالش را غارت كردند سه سال در نهايت تنگدستى به سر برد اما هرگز به شاه يا وليعهد متوسل نگرديد. در نبودن قائم مقام اختلال كلى در اوضاع آذربايجان پيدا شد چاره اى نبود جز اينكه به سر وقت قائم مقام بيايند، شئون و مناصب او را بازپس دهند تا كارها را مجدد به سامان رساند.
يك سال بعد زد و خوردهاى مرزى بين ايران و روسيه شدت گرفت، اين برخوردها ناشى از اختلافات باقى مانده و نامشخص بودن خطوط مرزى در عهدنامه گلستان (۲۹ شوال۱۲۲۸) بود. فتحعليشاه بر آن شد كه كارش را با روسيه يكسره كند بخصوص كه اخيراً در جنگ با عثمانى در ارزروم فاتح شده و غرورى در او پيدا شده بود. تملق گويان ابن الوقت كه هميشه تصميمات شاهان مستبد را عين مصلحت و او را عقل كل محسوب مى دارند فكر پوچ جنگ با روسيه را در ذهن او تقويت كردند. فتحعليشاه براى جلب نظر عده اى آذربايجان وارد تبريز شد. مجلسى ترتيب داد و قصد خود را با آنان در ميان گذاشت و نظر آنان را جويا شد، جهت خوشامد آمد شاه همه رأى او را تأييد كردند. قائم مقام كه مخالف جنگ بود ساكت نشسته بود. شاه متوجه سكوت او شد و احتمال داد كه مخالف بوده باشد رأى او را جويا شد قائم مقام گفت من اهل قلم هستم و سران سپاه بيش از من در اظهار عقيده صلاحيت دارند. اين پاسخ شاه را قانع نكرد و اصرار كرد تا قائم مقام نظرش را به صراحت بگويد.
قائم مقام گفت اعليحضرت چقدر ماليات مى گيرند شاه جواب داد شش كرورتومان قائم مقام پرسيد دولت روس چقدر ماليات مى گيرد شاه پاسخ داد مى شنوم ششصد كرور.
قائم مقام گفت به قانون حساب كسى كه ۶ كرور ماليات مى گيرد با كسى كه ۶۰۰ كرور ماليات مى گيرد از در جنگ درنمى آيد. اين اظهار عقيده صريح قائم مقام به مذاق شاه خوش نيامد و دشمنان كه منتظر فرصت بودند او را به طرفدارى از روسيه متهم نمودند و چون مصمم به جنگ با روسيه بودند صلاح نبود كه وى در آذربايجان باشد از اين رو قائم مقام را به مشهد تبعيد كردند.
جنگ ايران و روس با تهاجم ايران شروع شد. اين همان جنگ منحوسى است كه خاطره ننگين آن هرگز از ذهن ايرانيان وطن دوست محو نخواهد شد. نتيجه جنگ چنان فضاحت بار بود كه روس ها تا تبريز پيش آمدند و عباس ميرزا به كوه هاى تركمانچاى متوارى شد. تازه فتحعليشاه فهميد چه اشتباهى كرده است شهرهايش به تصرف روسيه درآمده، خزانه را هم بايد به عنوان خسارت جنگ تقديم روسها كند، حال چه كسى براى مصالحه و عقد پيمان صلح بايد انتخاب شود بديهى است كه اين شخص كسى جز قائم مقام نمى تواند باشد. فتحعليشاه پيشخدمت خاص خود يعنى فرخ خان را به عذرخواهى به مشهد فرستاد هوش و درايت قائم مقام در اين لحظات بحرانى مى توانست لااقل، اندكى از وخامت اوضاع بكاهد. قائم مقام با اختيارات تام به تبريز رفت عباس ميرزاى متوارى در كوه ها را پيدا كرد و براى مذاكره به اردوى روسها برد روسها تلاش زيادى كردند كه تمامى آذربايجان را به تصرف درآورند و اعلام كردند تا غرامت جنگى پرداخت نشود تبريز را تخليه نخواهند كرد. معاهده تركمانچاى در ۵ شعبان ۱۲۴۳ هجرى قمرى منعقد شد و با تدبير قائم مقام رود ارس مرز بين دو كشور معين شد.
در سال۱۲۴۵ ه.ق دولت ايران مصمم شد اغتشاشات خراسان و يزد و كرمان و سرخس را فرو نشاند معلوم بود كه محرك اصلى انگليس است و در پى اين بودند كه ايالات شرقى ايران را كه با هندوستان هم مرز است زير سلطه خود درآورند. عباس ميرزا مأمور رفع غائله بود كه اقدامات او به همراه كاردانى قائم مقام قرين موفقيت گرديد بخصوص تسخير سرخس و سركوب تركمانان هراس زيادى در آسياى مركزى ايجاد كرده بود. واتس در تاريخ ايران مى نويسد مادران تركمن براى ترسانيدن بچه هاى خود نام عباس ميرزا را بر زبان مى آوردند عباس ميرزا كه از بيمارى كبدى رنج مى برد در حال محاصره هرات بود كه بيمارى اش شدت گرفت و براى معالجه به مشهد آمد و كار جنگ را به قائم مقام و محمد ميرزا سپرد چون مرگ خود را نزديك ديد قائم مقام و محمد ميرزا را فراخواند و چون از كدورت ديرين آنان اطلاع حاصل كرد آنان را به حرم امام هشتم (ع) فرستاد تا قسم ياد كنند نسبت به يكديگر وفادار باشند. محمد ميرزا قسم خورد كه خون قائم مقام را نريزد و تيغ كشيدن بر وى حرام باشد.
با شروع صدارت قائم مقام، اولين گروهى كه در زمره دشمنان وى در آمدند عده اى از درباريان بودند كه راه سوءاستفاده آنان مسدود شده بود چه قائم مقام اجازه نمى داد افراد بدون داشتن لياقت، مناصب و مشاغل دولتى را احراز و از منافع و مزاياى كشور بهره مند شوند. دومين عامل مخالف با قائم مقام سياست خارجى بود. انگليسى ها هرگز نتوانستند قائم مقام را با خود همراه كنند در حالى كه خريدن ساير درباريان و مقامات بسيار آسان بود. سرجان كمپبل وزيرمختار انگليس مى گويد يك نفر در ايران هست كه نمى شود او را با پول خريد و آن قائم مقام است. سومين عاملى كه عليه قائم مقام است حماقت محمدشاه است كه تحت تأثير ميرزا آغاسى نادان واقع شده و او را صاحب كرامات مى داند هرگفته او براى شاه در حكم وحى منزل است. شاه دائم دراين فكر است كه چگونه مى توان قائم مقام را كنار زد و ميرزا آغاسى را به صدارت منصوب نمود. ميرزا آغاسى نيز عواملى در دربار داشت مانند ميرزا نظرعلى حكيم باشى.
شاه و ميرزا رحيم پيشخدمت و يكى از خواجه سرايان كه مدام عليه قائم مقام در حال بدگويى و فتنه انگيزى در حضور محمدشاه بودندو با صواب ديد ميرزا آغاسى به هريك از آنان براى سعايت از قائم مقام در نزد شاه مأموريتى داده شده بود به علاوه قائم مقام جلو بذل و بخشش هاى شاهانه را مطلقاً گرفته بود و در ايران اين امر موجب دشمنى هاى سخت گرديده است. شاهان قاجار يك مسئوليت را به خوبى انجام دادند و آن اين كه در تيره شام استبداد آنان هر مرد استوار وطن خواهى كه برخاست، سرنوشت او به دست دژخيمان بيدادگر سپرده شد و با كمال تأسف بعد از قتل قائم مقام ، صدارت ايران به دست كسى افتادكه در انظار خودى و بيگانه مايه رسوايى گرديد.كلمنت ماركام در تاريخ دوره قاجاريه مى نويسد: امور سلطنت ايران به كف كفايت حاجى ميرزا آغاسى مى گذرد، اين وزير اعظم كه از شدت سن به حماقت و جنون رسيده بود در پيشگاه شهريار ايران خيلى موثق و معتمد بود دراين زمان سوءحكومت درجميع ممالك ايران روبه تزايد بود و مردم بيچاره از شدت فقر و پريشانى به هلاكت مى رسيدند و به حكام مملكت نفرين مى نمودند دراين وقت اعليحضرت محمدشاه غازى كارشان اين بودكه روزها در جلو اتاق خود مى نشستند و با گلوله تپانچه گنجشك شكار مى كردند.
دراين وقت از حضرت پادشاه كسى به احضار او برسيد و او را طلب فرمود قائم مقام به باغ نگارستان درآمد... برحسب فرمان، دژخيمان ادوات (۱) نگارش را از او گرفتند و در بيغوله اى به نام حوضخانه محبوس داشتند يك هفته بى آب و نان در آن جا بود تا در سلخ صفر(۲) ۱۲۵۴ (۳) هـ.ق خفه اش كردند و شبانه در حضرت عبدالعظيم بى غسل و كفن و با لباس در جنب مقبره ابوالفتوح رازى دفن كردند.

منابع تحقيق: قائم مقام در آئينه زمان تأليف بهرام فلسفى - قائم مقام فراهانى چهره درخشان ادب و سياست تأليف پناهى سمنانى - تاريخ ايران دوره قاجار تأليف كلمنت ماركام ترجمه ميرزا رحيم فرزانه
۱- محمدشاه گفته بود قلم و كاغذ در دسترس قائم مقام نباشد چون سحرى در قلم اوهست كه اگر خط او را ببينم فريفته شوم و او را رها كنم .
۲- آخر ماه
۳- تاريخ قتل قائم مقام مصادف است با ۲۶ ژوئن ۱۸۳۵ ميلادى مطابق با ۶ تير ۱۲۱۴ شمسى
مطالعات فرهنگى
374964.jpg
حسين سرفراز
فرهنگ بشر، به طور مداوم روايت هايى را توليد مى كند كه گاه حاصل تجربه هاى زيسته مردم عادى و عامه اند و گاه برخاسته از طبقه خاصى چون روشنفكران، طبقه حاكم يا دولت و حكومت.
روايت هاى دنباله دارى كه گاه خصلت جهانى به خود مى گيرد و فرهنگ جهانى ناميده مى شود و گاه منطقه اى و محلى است. آنچه كه در همين آغاز گفتارهامان بايد آشكار شود: مفهوم فرهنگ (Culture) است. ما بسيار از اين واژه در زندگى روزمره بهره مى بريم و در رسانه ها به گوشمان مى شنويم. عده اى را با فرهنگ و عده اى ديگر را بى فرهنگ مى خوانيم. گاه در مورد فرهنگ مصرف، فرهنگ كتابخوانى يا فرهنگ صرفه جويى و... صحبت مى كنيم.
اما مفهوم فرهنگ اينجا و آنجا تفاوت ها دارد. اگر به منابع لاتين نگاهى بيندازيم، Culture از واژه لاتين Culture به معناى كشت زمين يا همان كشاورزى، گرفته شده است. هنوز در واژه انگليسى كشاورزى (Agriculture) مفهوم Culture حفظ شده است.
تا ميانه قرن پانزدهم ميلادى، اروپا مفهوم فرهنگ را به عمل كشت خاك، پرورش غلات و رشد حيوانات به كار مى بست اما قرن ۱۶ به بعد بود كه اين مفهوم بار معنايى انسانى به خود گرفت. نخست، مفهومى تمايزبخش و ارزياب بود و عبارت بود از رشد معنوى، فكرى، ذائقه، رفتار، اخلاق، زيبايى شناسى و دستاوردهاى علمى طبقه اى خاص از انسان ها. طبقه اى كه عمدتاً روشنفكران، هنرمندان و نخبگان اشراف يا به تعبيرى بورژواى اروپا را دربرمى گرفت. همين جاست كه مفهوم فرهنگ با تمدن (و آنچه كه ما از انسان متمدن در ذهن داريم) پيوند مى خورد. اينجاست كه مفهوم بربريت يا وحشى گرى، عوام و آنچه كه مى توان نه فرهنگ (non - Culture) خواند به جناح مقابل طبقه خاص با فرهنگ، كه عمدتاً كارگران و توده (Mass) بوده اند، خطاب مى شد. البته با همه اين حرف ها، طبقه خاص بافرهنگ! هرگز نتوانستند از آنچه سبك زندگى يا فرهنگ زيسته خاص توده بود، بگريزند. راه گريز شايد تنها در امتيازدهى و انحصارگرى بود، فرهنگ والا از آن روشنفكران و بورژوا و فرهنگ پست از آن توده.
اما اين مراد انسان شناسان فرهنگى نبود، بويژه كسانى كه سال ها در ميان بدويان زندگى كرده و آموخته بودند و ارزش هاى زيسته ايشان را قابل احترام و توجه مى دانستند، به مقابله پرداختند. تمايز بايد از ميان مى رفت. چنين بود كه رويكرد توصيفى به تعريف Culture مورد پذيرش انسان شناسان، جامعه شناسان و مورخان درآمد.
فرهنگ يعنى روايت: مجموعه اى از عقايد، اسطوره ها، آداب و رسوم، كنش ها و سبك زندگى خاصى از جمعيتى مشخص.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |