|
|
|
خاطره
|
|
|
|
فرزندانمان را طعمه دزدان قرار ندهيم
|
|
|
|
|
رازهاى زندگى دو مادر بزرگ
|
|
|
خسرو مبشر راز اشك هاى شبانه و بخشش هاى پى در پى مادربزرگ سر سجاده نماز، كنجكاوى ام را چنان تحريك كرده بود كه هميشه منتظر فرصتى بودم تا به بهانه اى قفل زبانش را باز كند و راز سر به مهرش را فاش كند. مى دانستم كه اين يك راز است. بارها درباره اش سؤال كرده بودم اما مخفى كارى هاى مادربزرگ «ژاله» از ناگفتنى بودن رازش حكايت داشت. من هم دائم با خودم مى گفتم بالاخره فرصتى دست مى دهد. مدتى بود كه بيمارى آزارش مى داد و پدر نگران بود كه مبادا نيمه شب او نياز به كمك پيدا كند. اين بود كه من داوطلب پرستارى و مراقبت از مادربزرگ شدم و بعد از آن، شب ها كنارش بودم. خيال مى كردم فرصتى كه در كمينش بودم، به دست آمده است. مادربزرگ اغلب در خواب حرف مى زد. به همين خاطر هم گاهى ساعت ها پس از خوابيدن او بيدار مى نشستم. شايد از ميان كلمات درهمى كه از دهانش بيرون مى آمد، چيزى دستگيرم شود. اما يا كلمات نامفهوم بودند يا جملات خيلى معمولى. يك شب، مادربزرگ زودتر خوابيد. من هم كه امتحان داشتم چراغ مطالعه را روشن كردم و همان جا كنارش مشغول مطالعه شدم. چند ساعتى گذشته بود كه فريادى كشيد و از خواب پريد. به زحمت در رختخواب نشست. چند دقيقه اى مبهوت به يك نقطه خيره ماند. اطرافش را كنترل كرد و وقتى اوضاع را طبيعى ديد، دست هايش را جلوى صورتش گرفت و از ته دل گريه كرد. من هم مات و مبهوت به او خيره مانده بودم. صداى گريه اش كه بلند شد، كنارش رفتم. - چى شده چرا گريه مى كنى حالت بد شده مى خواهى داروهايت را بياورم مى خواهى پدر را صدا بزنم و او فقط به علامت نه سرش را تكان مى داد. چند دقيقه اى منتظر ماندم تا دست هايش را از مقابل صورتش برداشت. باز هم مبهوت به ديوار خيره ماند. در تمام اين مدت با خودم كلنجار مى رفتم كه آيا حالا وقتش است يا نه. دلم مى گفت كه اين گريه ها به آن اشك هاى شبانه و راز مادربزرگ مربوط است. ترديد را كنار گذاشتم و آهسته در گوشش گفتم: - مادربزرگ ! خيال نمى كنى اگر رازت را به من بگويى، كمى سبك بشوى لبخندى روى لب هايش نشست. دستى به سرم كشيد و گفت: - تو چقدر كنجكاوى خيال مى كنى مى توانى به من كمك كنى و من فقط خنديدم. مادربزرگ بالش بزرگى را كه هميشه كنار تختش مى گذاشت، به لبه تخت تكيه داد و روى آن لم داد. من هم سرم را روى پاهايش گذاشتم و نگاهم را به صورت و لب هايش دوختم. - وقتى ۲۵ ساله بودم، يكى از پزشكان بيمارستانى كه در آنجا پرستار بودم از من خواستگارى كرد. دكتر آرش دو سالى بود كه به بيمارستان ما آمده بود. من از دوره دانشجويى در آن بيمارستان كار مى كردم و با آرش هم كم و بيش آشنايى داشتم. بنابراين دليلى براى مخالفت وجود نداشت. پس ازدواج كردم. چند سال اول زندگى مان به خوبى گذشت. همه تعطيلات را در مسافرت و تفريح مى گذرانديم تا اينكه بالاخره هوس بچه دار شدن به سرمان زد. اما خب انگار اميدوارى مان بى فايده بود. چرا كه در سرنوشت ما بچه اى نبود. از پدربزرگت خواستم همسر ديگرى اختيار كند و مرا با دردى كه داشتم به حال خود رها كند اما او گفت: - وجود تو برايم عزيز است و تو را به خاطر خودت مى خواهم. دو سال ديگر بر من و آرش گذشت و حسرت داشتن فرزندى كه خانه را از صدايش پر كند، همچنان وجودمان را مى آزرد. تا اينكه عصر يك روز پر كار كه حسابى خسته شده بودم، زنى جوان با سر و وضعى فقيرانه كودك بيهوشى را روى دست به بيمارستان آورد. از ميان حرف ها و لابه لاى گريه هايش مى شنيدم كه مى گفت: - شيشه نفت را به جاى آب تا نيمه سر كشيده و... بچه كه شباهت زيادى به مادرش داشت، بيهوش بود. من و دكتر فرهنگ همه تلاش مان را براى نجاتش به خرج داديم اما بى فايده بود. دكتر از اتاق خارج شد، اما من نمى توانستم از آن بچه جدا بشوم. انگار صدايى به من مى گفت كه او به اين دنيا برمى گردد. باز هم تلاش كردم. مرتب زير لب ذكر مى گفتم و از خدا كمك مى خواستم. بالاخره خدا تلاش مرا بى پاسخ نگذاشت. تا اينكه همه چيز به حالت عادى برگشت و خداوند به آن كودك زيبا جان تازه اى داد. پس از اينكه خيالم راحت شد بقيه كار را به پرستارهاى ديگر سپردم و از اتاق بيرون رفتم تا مادر كودك و پزشك بخش را از سلامتى بچه باخبر كنم. اما از او خبرى نبود. به سراغ دكتر فرهنگ رفتم و خبر را به او دادم و از مادر بچه پرسيدم. دكتر گفت كه خبر مرگ بچه را به مادر داده و او هم گريه كنان از بيمارستان رفته. يك هفته بعد پسر بچه سر حال و شاداب بود. اسمش عزيز نبود اما من عزيز صدايش مى كردم. چون فوق العاده زيبا و دوست داشتنى بود. اوايل هفته دوم كه از حضور او در كنار ما مى گذشت، به دستور دكتر فرهنگ قرار شد، عزيز را به شيرخوارگاه انتقال دهند. چون هيچ نشانى از خانواده اش نبود. آن روز تا عصر مدام با خودم كلنجار رفتم: - چرا عزيز در خانه ما نباشد اين سؤالى بود كه ذهنم را مشغول كرده بود. با آرش صحبت كردم. او كه بيشتر از من دلبسته عزيز شده بود و انگار منتظر چنين پيشنهادى از طرف من بود، با خوشحالى پيشنهادم را پذيرفت و دكتر فرهنگ هم مخالفتى نداشت. او هم به ما كمك كرد و مقدمات قانونى كار انجام شد. بنابراين عزيز براى هميشه به خانه ما آمد. من و آرش هم در كنارش زندگى تازه اى را تجربه مى كرديم. زندگى برايمان مفهوم ديگرى پيدا كرده بود. اميد به كار و تلاش به خاطر سعادت و آينده عزيز تحمل هر مشكلى را راحت مى كرد. سه ماه بعد دكتر فرهنگ با خانه ما تماس گرفت و به آرش گفت: مادر عزيز پيدا شده. نمى دانم چطور از ماجرا باخبر شده بود كه بچه اش را مى خواست. با اين حال اظهار بى اطلاعى كردم و با هر ترفندى كه بود تلاش كردم تا ديگر سراغ بچه را نگيرد. اما گمان نمى كنم راضى شده باشد. تصور مى كنم دوباره برگردد. وقتى مكالمه آرش و دكتر فرهنگ را شنيدم، عزيز را در آغوش كشيدم و گفتم: محال است بچه را به آنها برگردانم. گفتم: من براى زندگى دوباره عزيز تلاش كردم. من برايش اشك ريختم، زارى كردم و از خدا زندگى اش را خواستم. آن مادر بى فكر و بى مسئوليت نفت را در شيشه ريخته و جلوى چشم بچه يك ساله قرار داده بود. او اصلاً شايستگى اين بچه را ندارد. آرش مرا آرام كرد و خواست كه بيشتر فكر كنم اما من راضى نمى شدم. چند هفته اى از آن زن خبرى نشد تا اينكه يك روز صبح، قبل از آرش راهى محل كارم شدم. شوهرم كمى كسالت داشت و قرار بود عصر سرى به بيمارستان بزند. عزيز را به او سپردم و از پله ها پائين آمدم. ناگهان از پشت پنجره پاركينگ سايه زنى را ديدم. زنگ خطر در دلم صدا كرد و دلشوره به جانم افتاد. به سرعت از پله ها بالا رفتم و از پشت پنجره اتاق عزيز به پائين سرك كشيدم. همان زن بود، مادر عزيز. روزى را به خاطر آوردم كه او را در بيمارستان ديدم. همان لباس و همان قامت. چهره اش را نمى توانستم ببينم اما دلم گواهى مى داد كه خودش است. آن روز وقتى به بيمارستان نرفتم از دكتر فرهنگ شنيدم كه آن زن دو باره به بيمارستان رفته و سراغ بچه را گرفته. روز بعد دوباره پيدايش شد. چند بار زنگ زد. من و آرش ، عزيز را به اتاق كنارى برديم و اهميتى به صداى زنگ نداديم. بالاخره خسته شد و رفت. بايد چاره اى مى انديشيديم. دكتر فرهنگ هم بلافاصله ترتيب انتقال ما را به يكى از بيمارستان هاى آلمان داد. با همه تلاش هاى دوستان و اطرافيان، دو ـ سه ماه زمان مى خواستيم. در آن مدت، من به خانه خواهرم در طالقان رفتم. آرش هم شب ها به منزل مادرش مى رفت. بالاخره روز موعود رسيد و من در حالى كه عزيز را در آغوش مى فشردم، همراه آرش ايران را ترك كرديم. بعد از آن، خاطره آن زن وعزيزى كه در آن حال به دست ما رسيده بود، فراموش شد. از نظر همه عزيز پسر ما بود. آرش از مدت ها قبل در ايران روى يك دستگاه پزشكى كار مى كرد. او تحقيقاتش را در آلمان تكميل كرد و دستگاه مورد تأييد قرار گرفت. وضع مالى ما روز به روز بهتر شد. ما اين همه سعادت را به خاطر وجود عزيز مى دانستيم. اما افسوس كه آرش نتوانست موقعيت هاى پسرش را ببيند و ما را به حال خودمان گذاشت و از دنيا رفت. عزيز بزرگ و بزرگ تر شد و كم كم جاى آرش را در بيمارستان گرفت. بعد هم ازدواج كرد و تو و شروين را براى ما هديه آورد. از آن زمان كه عزيز به خانه ما آمد تا به امروز گرچه تلاش كرده ام كه خاطره آن روز و آن زن را فراموش كنم، اما هميشه هر لذت و هر شادى زندگى ام، ياد آن زن را در خاطرم زنده مى كند. شايد من خوشبختى او را دزديده باشم. سال ها خود را توجيه كردم كه شايد من آينده بهترى براى عزيز فراهم كرده باشم. اما حالا مدتى است كه فكر و خيال آن زن يك لحظه هم مرا راحت نمى گذارد. قبلاً از دكتر فرهنگ خواسته بودم كه نشانى آن زن را حتى در صورت تغيير محل به اطلاع من برساند. دلم مى خواست مى توانستم به ديدارش بروم و از او حلاليت بخواهم، اما هنوز مى ترسم، مى ترسم عزيز مرا نبخشد. مى ترسم او را هم از دست بدهم. *** اشعه هاى خورشيد از پشت پرده به داخل خانه سرك مى كشيد. صبح شده بود. خواب چشم هاى مادربزرگ را پر كرده بود. او ديگر چيزى نگفت و من كه تا آن زمان در سكوت كامل به حرف هايش گوش مى كردم، به فكر فرورفتم. روز بعد شروين هم از ماجرا خبردار شد. دايى ام قصد داشت براى كارى به ايران برود. اين بهترين فرصت بود. اصرار من و شروين براى ديدن خاله ها و مادربزرگ، پدر و مادر را مجبور كرد كه با رفتن ما موافقت كنند. وقت خداحافظى لبخند مادربزرگ مرا به رفتن و يافتن آن زن مصمم كرد. مى دانستم كه زنده است. با كمك دكتر فرهنگ نشانى را يافتم. خانه اش در يكى از مناطق شلوغ و پررفت و آمد شهر بود. خانه قديمى او را خيلى راحت پيدا كرديم. در باز شد و زن مسنى شبيه پدر در را باز كرد. عجيب است كه مرا شناخت. چون شباهت زيادى با پدرم دارم. مبهوت نگاهمان كرد و بعد چنان محكم در آغوش مان فشرد كه حس كردم استخوان هايم دارد مى شكند. گذر عمر روى صورتش شيارهاى زيادى انداخته بود، اما به هر حال هنوز هم زيبا بود. شباهت پدر به او چيزى نبودكه لازم باشد دنبالش بگردى. پدر با او مثل سيبى بود كه دو نيم شده باشد. نيمه اى جوان و باطراوت و نيمه ديگر پير و خسته و درد كشيده. پيغام ژاله را همان ساعت اول به او گفتم. لبخندى زد و گفت: - همان روزها حلالش كردم. زندگى امروز ما را نبين. بچه هاى خوبى دارم، اما آن روزها كه پدرت مسموم و بعد گم شد، خداوند بچه هاى ديگرى به من داد. درآمدمان خيلى كم بود و به سختى روزگار مى گذرانديم. اما خدا لطفش را از ما دريغ نكرد و هوش و استعداد فراوانى به بچه هايم داد. طورى كه همه با تلاش و كوشش درس خواندند و خودشان را بالا كشيدند. خوشحالم كه محمود يا همان عزيز امروز زندگى خوبى دارد. چون آن روزها من واقعاً توان مراقبت از او را نداشتم. بعدازظهر عموها و عمه ام با خانواده در خانه مادربزرگ جمع شدند. جاى ژاله خالى بود و جاى پدر و مادرم. ژاله روز بعد تلفنى با مادربزرگ صحبت كرد. مادربزرگ او را بخشيد. ژاله اين خبر را به پدر و مادرم رساند و آنها مدتى بعد خود را به ايران رساندند. ژاله هم همراه شان بود. هواى وطن روح همه ما را جلا داد. همه علايق آنجا را از ياد برديم و همين جا مانديم. اين زندگى تازه بين آدم هايى كه صميمانه دوستمان دارند و انگار جالى خالى ما را هميشه در بين خود احساس مى كردند، پر از لذت و شادى است. مدتى است كه ژاله هم ديگر از درد شكايت نمى كند. اين شادى تازه را مديون وجدان او هستيم.
|
|
|
|
|
خاطره
دزدى كه چهره خود را ترسيم كرد
سروان معرفى مأموران اداره بررسى صحنه جرم در يك روز پائيزى سرگرم بررسى پرونده اى بودند كه از وقوع سرقتى در پاركينگ يك مجتمع تجارى باخبر شدند. دقايقى بعد ، تيمى از مأموران با تجهيزات كامل راهى محل حادثه شدند. در بررسى هاى صورت گرفته مشخص شد، دزد حرفه اى با سوء استفاده از غفلت صاحب يك موتوسيكلت، آن را به سرقت برده است. در محل سرقت هم هيچ اثرى بر جا نمانده بود. مأموران وقتى سراغ نگهبان را گرفتند دريافتند آن جا نگهبان دائم و ثابت ندارد. در پاركينگ هم از ساعت ۸ صبح تا ۹ شب يكسره باز است. مأموران هنگام خروج از پاركينگ با پسرى روبه رو شدند كه روى موتوسيكلتى مقابل در پاركينگ نشسته بود. آنها براى شناسايى دزد و به دست آوردن سرنخى از متهم سراغ وى رفتند. او هم در بازجويى ها گفت: ساعتى قبل پسرى با حدود ۲۵ سال سن را ديده بود كه يك موتوسيكلت را هل مى داد و آن را از پاركينگ خارج مى كرد. به خاطر اين كه رفتارش مشكوك بود به صورتش خيره شدم. او هم با اخم به من فهماند كه موتوسيكلت متعلق به خودش است و ... فرهاد همان موقع به اداره تشخيص هويت منتقل شد تا چهره دزد ناشناس را ترسيم كند. كارشناس اداره تشخيص هويت نيز با كمك پسر جوان، اجزاى صورت دزد را كنار هم قرار داد. با كامل شدن عكس مأمور پليس تشخيص هويت با صحنه عجيبى روبه رو شد. چهره به دست آمده شباهت بسيار زيادى به «فرهاد» داشت. پليس تيزهوش كه به ماجرا مشكوك شده بود بلافاصله موضوع را به پليس آگاهى اطلاع داد. به همين خاطر شاهد ماجرا به عنوان مظنون اصلى سرقت تحت بازجويى قرار گرفت. وى ابتدا منكر ارتكاب سرقت و اطلاع از ماجرا شد. اما وقتى فهميد هيچ راهى براى فرار ندارد لب به اعتراف گشود و به سرقت موتوسيكلت اعتراف كرد. او در بازجويى ها گفت: «به دليل اعتياد شديد به موادمخدر مجبور به دزدى بودم. امروز هم در حال پرسه زدن در خيابان بودم كه متوجه شدم در پاركينگ مجتمع تجارى باز است. هيچ خبرى هم از نگهبان نبود. در آنجا با يك موتوسيكلت روبه رو شدم كه صاحبش بدون قفل و زنجير آن را گوشه اى رها كرده بود. به همين خاطر موتوسيكلت را برداشته و چند كوچه پائين تر آن را به درخت قفل كردم.» •سرپرست اداره بررسى صحنه جرم مركز تشخيص هويت
|
|
|
|
|
فرزندانمان را طعمه دزدان قرار ندهيم
حرفه اى خرده پا
|
|
|
فرزام شيرزادى
هواپيماى شكارى بد هيبت ديگر را كه از گوشه راست آسمان و افق تصوير يورش آورده بود ، با فشار سريع و به موقع كليد - ماشه مجازى جنگنده - سوراخ سوراخ و ساقط كرد. جوانى كه از حدود نيم ساعت پيش، كنار او روى نيمكت پارك نشسته بود با صداى نازك جيغ كوتاهى كشيد: «چه با حال زدى ناكارش كردى! آفرين» و او، برانگيخته و غافل از خود، با هيجان كودكانه اش داد زد: «اين يكى را! اين ديگر از كجا پيدا شد !» و با اشاره چانه ظريف و پيش آمده اش به صفحه كامپيوتر دستى اش، لب گزيد و گفت: «مى زنمش! اين يكى ديگر آخرى اش است...» و با ضربه تندى كه بر دو كليد صفحه زد، با يك حركت تاكتيكى جنگنده خود را از گوشه چپ چرخاند و بالا برد. راكت اولى شليك شده به هدف نخورد. اما بى معطلى و با مهارت از تيررس رگبار مسلسل بمب افكن شكارى سياه مهاجم دور شد و با شليك راكت دوم، هواپيماى دشمن را به آتش كشيد و منهدمش كرد. جوانى كه كنارش نشسته بود، دست پيش آورد و ضربه اى نه چندان آرام بر شانه او زد و با لحنى كه معلوم نبود جدى و دوستانه است يا مسخره آميز و دشمنانه، گفت: «جانمى جان... كار همه شان را ساختى، پسر!» ته لهجه غريب و ناآشنايش به گوش و ذهن او بفهمى ـ نفهمى سنگين و ناخوشايند مى نشست، ولى لبخند زد و از گوشه چشم و در سايه مژه هاى بلندش، چهره و قيافه جوان را برانداز كرد. دلش مى خواست از اين غريبه بپرسد كه چرا در اين هواى گرم تابستان كاپشن سياه پوشيده، اما كم و بيش خجالت مى كشيد چيزى بپرسد. بعد هم اين احساس به او دست داد كه شايد فقط خودش به علت تقلا و هيجان كار و بازى با كامپيوتر، كمى گرمش شده باشد و شايد هواى عصر و دم غروب بوستان - با وجود باد ملايمى كه شاخه ها و برگ هاى بيد مجنون پشت نيمكت را تكان مى داد - اصلاً گرم نباشد. جوان كمى خود را روى نيمكت به طرف او كشاند و با لگد، ساك برزنتى كوچك و سياهى را كه جلو پاهايش روى سطح موزاييك صورتى و آبى گذاشته بود، در فاصله بين پاهاى چپ و راست او قرار داد. لبخند زد و با لحنى خودمانى و با همان ته لهجه اى كه معلوم نبود مربوط به گويش كدام روستا يا شهرستان دور و نزديك تهران است، گفت: «تو نگو، بگذار خودم بگويم كه چند ساله هستى و كلاس چندم درس مى خوانى... خب، اين جورى مى فهمى كه من هم چه قدر آدم باهوشى هستم؛ باهوش و زرنگ!» خيره شد به چشم هاى درشت و عسلى پسرك و شوخ طبعانه چشمك زد و با اشاره ملايم انگشت زرد و استخوانى سبابه اش به پشت لب و كرك هاى نرم و بور زير بينى كوتاه و كوچك و چانه پيش آمده او، گفت: «آره، رفيق كوچولو! اين درست است كه دارى يواش يواش خواب هاى رنگى مى بينى بايد دوازده ساله باشى يا تو مرز سيزده... كلاس دوم يا فوقش سوم راهنمايى را هم تمام كردى و... راستى! اسمت را هنوز به من نگفتى !» پسرك كه اندكى سرخ شده بود، زير لب كلمه اى نامفهوم را ادا كرد و تند تند پلك زد و در حالتى مجذوب و نيمه افسون بى اختيار گفت: «بله، درست... گفتيد، آقا...» و خنديد و ناخودآگاه، بر گردن آويز زرينى كه حروف لاتين «K» به شكلى برجسته روى آن نشسته بود و با زنجير دانه درشت از گردن بلند و باريكش آويخته بود و ميان يقه باز پيراهن قرمزش مى درخشيد، دست كشيد. در آميزه اى از شادى و شرم ، با صدايى كه سرشار از اطمينان و اعتماد به نفسى كودكانه بود، گفت: «مى دانيد با معدل نوزده و سى و چهارصدم قبول شده ام؛ من مى خواهم حتماً خلبان بشوم، مى خواهم فوتباليست هم بشوم و بروم توى تيم هاى آلمان...» مرد جوان با صورت زرد و استخوانى اش طورى خنديد كه جاى خالى دو دندان نيشش به نمايش درآمد. خيلى دوستانه و با لحنى مهربان و خودمانى گفت: «عجب! مى خواهى فوتباليست هم بشوى آفرين! بگذار برايت بگويم كه همين الان دارى با يك فوتباليست حرف مى زنى، با يك بازيكن فيكس! تا يك ساعت پيش تمرين داشتيم... اگر نمى دانى، بدان! من يك هافبك جلوزن هستم؛ از اول فصل مى رم براى باشگاه (...) بازى كنم. يك قرارداد حسابى هم بسته ام. ببين رفيق، چه تصادفى! حتماً اسمم را شنيده اى... آن هفته مصاحبه داشتم با مجله «دقيقه نودم»؛ شايد ديده باشى؛ نه عكس تمام رنگى ام روى صفحه اولش بود!» تلنگر آهسته اى زد به گردن آويز پسر كه در نور غروب تابستانى بوستان هم ميان يقه باز پسرك مى درخشيد: «عجب تصادفى دوست عزيز! مى دانى كه اسم من هم با حرف «K» شروع مى شود: كامبيز! من، كامبيزم؛ اگر غلط نگويم، اسم تو هم بايد يك چيزى باشد تو مايه هاى كامران، كيوان، كيومرث يا...» پسرك نيمه خيز و هيجان زده گفت: «بله، نه... آقا... ». آب دهانش را قورت داد و با صدايى بلندتر از حد متعارف گفت: «كيان! اسم من كيان است، آقا!» مرد جوان آرام از جا بلند شد؛ با پا ضربه كوچكى به ساك برزنتى سياهش زد و گفت: «چه اسم قشنگى! كيان!» مرد جوان كه حالا به حالت ايستاده، كوتاه قد و لاغر و كمى خسته و غمگين به نظر مى رسيد، گفت: «با اين اسم و فاميلت مثل برق، شهرت پيدا مى كنى؛ از همين حالا روزهايى را ببين كه طرفدارانت هجوم مى آورند طرفت تا امضاى يادگارى ازت بگيرند. بدن و فيزيك و قد و قواره ات انگار ساخته شده براى فوتبال؛ البته يادت باشد كه خلبان هم مى شوى و... درحالى كه پابه پا مى كرد و ساك سياهش را از زمين برمى داشت گفت: «خب، اگر دلت بخواهد، پس فردا همين ساعت و همين جا مى بينمت. اگر بخواهى - البته با اجازه پدر و مادرت - مى توانم ببرمت باشگاه و اسمت را توى مدرسه فوتبالمان بنويسم... خودم هم تا آنجا كه بتوانم مى آيم سراغت براى تمرين هاى مخصوص. حالا ديگر بايد بروم خانه و دوش بگيرم و يك خرده هم درس بخوانم؛ مى دانى درس خواندن گاهى از فوتبال مهم تر است... من دانشجو هستم؛ مكانيك مى خوانم...» بعد نفس بلندى كشيد و گفت: «هوا تاريك شده؛ مگر نمى خواهى بروى خانه » پسرك بلند شد. كامپيوتر جيبى اش را خاموش كرد و گفت: «اگر از در شمالى مى رويد تا آنجا همراهتان مى آيم، خانه ما توى همين خيابان بالايى است.» و نديد كه چشم هاى ريز شده جوان غريبه يكباره چه برق خفه اى زد. كنار هم راه افتادند. در انحناى مسير، دور از دايره نور چراغ و پشت رديفى از شمشادهاى بلند، مرد جوان زيپ ساك سياهش را گشود و آهسته گفت: «صبر كن!» و از داخل ساك چيزى شبيه به باتون ولى كوتاه و دوكى شكل و سربى رنگ بيرون آورد. خنديد و جاى خالى دو دندان نيشش را نشان داد. يكباره با لحن و صداى دگرگون شده، كلمات زشتى را خطاب به پسرك بر زبان آورد و با ضربه تند و سنگين پسرك را نقش زمين كرد. مرد غريبه به سرعت گردن آويز و زنجير گردن او را باز كرد و توى جيب كاپشن سياهش گذاشت. كامپيوتر دستى را هم به راحتى در ساك جا داد و با گام هاى بلند دور و دورتر شد و بعد چرخيد و در مسيرى معكوس، با وضعى آرام و عادى به طرف در جنوبى بوستان به راه افتاد...
|
|
|
|