چهارشنبه ۱۲ تير ۱۳۸۷ - ۲۸ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Wed, Jul 2, 2008
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
جوان
فرهنگ و پايدارى
خانواده
قرآن
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
سياسى
اوقات شرعى
اجتماعى
گفت وگو با احد فرامرز قراملكى
نگاهى به مجموعه شعر «وطنم، ابراهيم» محمدرضا سهرابى نژاد
لذات «نوشتن»
گفت وگو با احد فرامرز قراملكى
ميراث گرانقدر در اخلاق حرفه اى
375507.jpg
ساير محمدى
گروه فرهنگ و هنر- «اخلاق حرفه اى در تمدن ايران و اسلام» عنوان كتابى به قلم احد فرامرز قراملكى است كه اخيراً از سوى پژوهشكده مطالعات فرهنگى و اجتماعى چاپ و منتشر شده است. «تحفة السلاطين» اثر نورالدين جابرانصارى نيز كتاب ديگرى است كه وى با همكارى گروهى از دانشجويان دوره دكترا تصحيح كرد و از سوى نشر ميراث مكتوب به تازگى به بازار فرستاد. قراملكى متولد ۱۳۴۰ تبريز دكتراى فلسفه دارد و به عنوان مديرگروه اخلاق حرفه اى سال هاست كه در دانشگاه تهران مشغول تدريس است و در كارنامه اش حدود بيست اثر تأليفى منتشر شده دارد كه در حوزه منطق كتاب «منطق ملخص» و «پارادوكس دروغگو» و... در حوزه كلام جديد، آثارى مانند «هندسه معرفتى كلام جديد» و «روش شناسى مطالعات دينى » و «اصول و فنون پژوهش» و «استاد مطهرى و كلام جديد» و... از جمله اين آثار است.
* آقاى قراملكى، اخيراً كتابى منتشر كرده ايد به نام «اخلاق حرفه اى در تمدن ايران و اسلام» كه از سوى پژوهشكده مطالعات فرهنگى و اجتماعى به بازار آمد.
كتاب «اخلاق حرفه اى در تمدن ايران و اسلام» يك كار گروهى برنامه ريزى شده است كه حدود دو سال قبل طرح و نقشه آن ريخته شده بنابراين قرار شد دانشمندانى در حوزه هاى مختلف كنار هم بنشينند و ميراث گذشته ما را در حوزه اخلاق حرفه اى احيا كنند. شما بهتر مى دانيدكه امروز دردنيا موضوع اخلاق حرفه اى بحث هاى بسيارى به دنبال دارد و گرايش هاى متعددى در حد دكترا دارد. از طرف ديگر ما ميراث هاى گرانبهايى داريم مثلاً تمدن ايران باستان يك ميراث گرانقدرى در اخلاق حرفه اى دارد. درشهر سوخته گلنوشته ها يا لوح هاى گلى كشف شده نشان مى دهد كه نياكان ما در كار و حرفه هاى مختلف بيشترين دغدغه هاى اخلاقى را داشتند. در دوره هخامنشى ما بانكدارى خصوصى داشتيم و اخلاق بانكدارى داشتيم. اخلاق كار داشتيم، اخلاق ديپلماسى داشتيم. مامحققان ايران باستان را دعوت كرديم. در اسلام هم وضع به همين صورت بود. يعنى آموزه هاى اسلامى و معارف اسلامى هم همين وضع را دارد. مثلاً بحث امانتدارى درحرفه، مسئله گرانفروشى، كم فروشى در كسب و كار و... تأكيد فراوان دارد. مباحث متعددى در اخلاق حرفه اى در اسلام داريم در اخلاق قضا داريم. متخصصان معارف اسلامى، يعنى متخصصان حوزه فقه و حديث و تفسير را هم دعوت به همكارى كرديم. از جانب سوم در تمدن اسلام يعنى تمدنى كه اسلام ايجاد كرد، بالاخره حرفه ها بودند، ديوان ها بودند، مشاغل بودند و در تمدن اسلام هم اخلاق حرفه اى توسعه يافت و تعالى پيدا كرد. ما اين متخصصان را دعوت كرديم و كارى را شروع كرديم و كتابى را دراين حوزه در پنج بخش تأليف كرديم كه به جامعه فرهيختگان تقديم كنيم.
* اين پنج بخش شامل چه مباحثى مى شود و چه حوزه هايى را در بر مى گيرد
بخش اول كتاب شامل مقدمات است . آن گاه ميراث تمدن ايران را كار كرديم يعنى اخلاق حرفه اى در تمدن ايران. بخش بعدى اخلاق حرفه اى در معارف اسلامى است، كه به بحث استقلال قاضى، عدالت در قضا، اخلاق قانونگذارى اختصاص دارد. براى اولين بار است كه در ايران اين موضوع مطرح مى شود كه قانونگذارى هم نيازمند اخلاق خاصى است. اين مسئله را به فال نيك مى گيريم كه با شروع به كار مجلس هشتم، ما اولين پژوهش را در اخلاق قانونگذارى به جامعه عرضه كرده ايم. بخش ديگر كتاب اخلاق در تمدن اسلامى است كه در دوره بنى عباس يا در عصر صفويه يا در قرن هشتم تا قرن دوازدهم وضعيت اخلاق حرفه اى و اخلاق كسب و كار چگونه بود اين بخش را دوستان ما تحليل كردند. بخش آخر كتاب مباحث تطبيقى اخلاق حرفه اى و چالش هاى جديد پيرامون آن است. در واقع اين بخش سعى دارد به چالش هاى جديد بپردازد. اين كتاب در واقع در قالب ۲۷ مقاله فراهم آمده كه سهم من مقدمه، ويراستارى و دو مقاله است، مابقى مطالب را همكاران و دوستان بنده نوشته اند.
* منابعى كه براى اين تحقيق و پژوهش مورد استفاده قرار مى گيرند چگونه و براساس چه معيارى تعيين مى شوند
در بخش ايران باستان چند دسته منابع در اختيار داشتيم، يكى الواحى كه اخيراً قرائت شده و مربوط به دوران هخامنشى است و اسنادى كه از شهر سوخته مربوط به دوران هخامنشيان و ساسانيان به جا مانده است. منابع به يادگار مانده فارسى قديم، مثل منابعى كه مربوط به اوستا و شروح اوستاست. ديگر منابع تاريخى است كه مورخان گذشته از خود به جا گذاشتند. شاهنامه هم يكى ديگر از منابع كار ما بود. چون گزارش هايى از وضعيت ايران باستان به دست مى دهد. در بخش اسلام، دقيقاً منابع مورد استفاده ما قرآن و تفاسير، نهج البلاغه، كتب روايى و كتب فقهى، و كتب درجه اولى كه در بحث معارف دينى مورد توجه اند، بعضى از نويسندگان ما مجتهد بودند، مثل آيت الله عميد زنجانى و ديگران كه كارشان استنباط مسائل جديد از منابع دينى است. در بخش تمدن اسلامى هم منابع ما در واقع آثارى است كه مربوط به تاريخ تمدن ماست. مثلاً منابعى كه دوران عباسى را گزارش كرده اند. يا اسناد و مداركى كه از صفويه به جا مانده بود، دوستان نشستند اين اسناد و مدارك را يك به يك مورد بررسى قرار دادند. در بحث مطالعات تطبيقى هم در واقع به مقايسه منابع مختلف پرداختيم. يعنى دوستان اخلاق كسب و كار در جهان را مورد مطالعه قرار دادند و با منابع اسلامى و ديدگاه متخصصان اسلامى به روش هاى دلفى نظرسنجى كردند و نتايج مورد نظر را به دست آوردند. يك مقاله در بين مقالات، يك تجربه عينى است ، يعنى يك شركت سيمانى حرفه اى را كه مدت دوسال است به مورد اجرا گذاشته و در اين زمينه منشور نوشته اند. تجربه خودشان را د راين زمينه به ما عرضه كردند و مورد نقد و بررسى قرار گرفت و اين مقاله نشان داد كه بحث اخلاق حرفه اى، بحثى انتزاعى نيست. مى شود اين منشور اخلاق حرفه اى را به راحتى در سازمان هاى صنعتى و دولتى به مورد اجرا گذاشت.
*دراين حوزه كار ديگرى هم داريد
يك مجموعه پنج جلدى هست كه به تدريج چاپ خواهد شد كه جلد اول آن در تيرماه به وسيله انتشارات سرآمد به بازار مى آيد. انتشارات سرآمدوابسته به سازمان صنايع و گسترش مجموعه اى از تأليفات مرا در زمينه اخلاق حرفه اى براى چاپ تدارك ديده اند. كه جلد اول تحت عنوان «درآمدى بر اخلاق حرفه اى » منتشر مى شود. درجلد اول سعى شده مفاهيم اساسى اخلاق حرفه اى و تمايزش از مفاهيم حقوقى و فقهى توضيح داده شود. دراين كتاب توضيح دادم اخلاق حرفه اى چيست و با آداب و رسوم چه تمايزى دارد با حقوق كار چه فرقى دارد مسائل اخلاقى را از مسائل حقوقى و فقهى جدا كرديم ارتباط شان را نشان داديم و بعداً توضيح داديم اساساً وقتى مى گوييم اخلاقى بودن يك سازمان دقيقاً مراد چيست از آن طرف هم در عرصه پژوهش از اخلاق حرفه اى به عنوان يك رشته علمى دفاع كرديم.
* چهار جلد بعدى اين مجموعه تحت چه عنوان منتشر مى شوند و به چه موضوعى مى پردازند
جلد دوم اين مجموعه، «سازمان هاى اخلاقى» نام دارد و دقيقاً نشان مى دهد كه يك سازمان اخلاقى چه ويژگى هايى دارد و چگونه مى شود دراين سازمان ها اخلاق را نهادينه كرد. چگونه مى شود اخلاقى بودن سازمان رامميزى و ارزيابى كرد. جلد سوم در زمينه تصميم گيرى اخلاقى و حل معضلات اخلاقى در سازمان است. جلد چهارم در زمينه شيوه هاى ترويج اخلاق حرفه اى درمشاغل است. يعنى چگونه مى شود اخلاق حرفه اى را آموزش داد و ترويج كرد.
نگاهى به مجموعه شعر «وطنم، ابراهيم» محمدرضا سهرابى نژاد
سال هاى جنگ در روايتى نو
375543.jpg
يزدان مهر

* يك
«سرعت پلنگ
چشم هاى عقاب
معصوميت كبوتر
و گلوى چكاوك داشت.
مثل مار مى خزيد و
مثل شير
كمين مى كرد در نيزارها.
شب
مست مناجاتش بودند و
روز
مبهوت رزمش.
يك شب
- اما-
به گشت رفت و
برنگشت!»
«وطنم، ابراهيم» احتمالاً موفق ترين كتاب محمدرضا سهرابى نژاد در عرصه اى ست كه از دهه پنجاه واردش شده و به شكل هاى مختلف - چه كلاسيك ، چه نيمايى، چه سپيد، چه شعر منثور- آزموده است.
كتاب ، شعر جنگ است پس از جنگ، دور از شعارها، عصبيت ها و احتمالاً تأثير از «وضعيت قرمز» آن سالها كه فرصت را از شاعر مى گرفت كه خونسردى پيشه كند و كلام را متأثر كند از رويدادها، نه رويدادها را متأثر كند از كلام؛ ويژگى «اين گونه گويى» - نه آن گونه!- شايد همين باشد كه شاعر، دست به خاطرات مى برد و متأثر از التهاب ذاتى رويدادها، به جنگ مى نگرد نه تحت تأثير التهابى كه «وضعيت» از كلام بشرى، از صوت بشرى كسب مى كند و از توصيف خالى مى شود و به «حس»- حسى عصيانى ، فرياد گر و كمتر انديشه ورز- دچار.
سهرابى نژاد البته شاعر «سال هاى فرياد» هم هست و شعرهاى آن هنگام اش، كمتر از همعصرانش متأثر از «وضعيت قرمز» بوده و به شعر، اغلب، توجهى ويژه داشته در آن سالها؛ مخصوصاً در حوزه «دوبيتى » كه حوزه تخصصى وى است و البته امضا دارد در اين حوزه. هم صاحب «زنگ» است به وقت ورود به «گود» و هم محترم در «گذر قديمى» و بچه پائين هاست البته؛ به همان سياق ضريح و سقاخانه و علم روزهاى محرم. اگر به عقب برگرديم، در دهه پنجاه هم چنين بوده و بخشى از «نگاهى»، از نگاه شاعرانى كه دنبال پيوند زدن «شعر آئينى» با «شعر اجتماعى» بوده اند و به اين دليل هم ، تا انقلاب، به تكبير نشست حوزه هنرى را شكل دادند به سلام و صلوات و با جمعى كه اكنون ، اندكى از آنان در جمع زندگان اندو بيشتر ، يا در جنگ ، رهسپار شدند يا در صلح، تاب نياوردند يا قضا، قدر ديگر مهيا كرد برايشان ؛ سهرابى نژاد در اين ميانه، وارث است هم رويكرد شعر انقلاب و شعر جنگ دهه شصت را و هم رويكرد شاعران آئينى و جوان و عاشق به شعر اجتماعى دهه پنجاه را كه صفحات شعر جوانان آن روزگار، ميعادگاه ديدارشان بودكه از چهارسوى كشور در آن گرد مى آمدند به سفره دارى عليرضا طبايى.
سهرابى نژاد در «وطنم، ابراهيم» رجعت كرده به همان زبان اجتماعى آن سالها و البته «جنگ» را به سبك و سياق «مبارزات » آن سالها ديده و آدم هاى جنگ را ، مثل آدم هاى «نهضت» و حاكميت وقت عراق را، چون «طاغوت » آن سالها. «ابراهيم» البته «كهن الگو»ى شعر اجتماعى آن دوره است كه در بسيارى از شعرهاى دهه پنجاه و در سرامدان آن شعرها، قابل ردگيرى ست و التجا بردن به كلمه «وطن» و پيوند آن با «آئين» هم - حالا به اشكال ديگر - در آن روزگار ، معمول بوده چنان كه افتد و دانيم! پس موفقيت سهرابى نژاد درچه بوده ازچه در پى... خواهم گفت.
* دو
به طعنه گفت:
- برادرت، كه عمودى رفت
چرا، افقى برگشت !
گفتم:
- عمود، ستون و افق سقف خانه است.
اگر عمودى نمى رفت و
افقى نمى آمد
تو آشيان
نداشتى !
شعرهاى «وطنم، ابراهيم» ، هم ادامه است و هم تجلى شعر اجتماعى دهه پنجاه كه زبان اين روزگارى را پذيرفته و البته طنز را به خدمت گرفته تا روايتگر لحظه هاى سخت باشد به نرمى؛ طنز كه سابقه اى طولانى را در آثار سهرابى نژاد داراست، البته از بلاد «دهه پنجاه» آمده كه آن زمان ، بسيار معمول بوده و تداول خاصه داشته در شعر شاعران جوان آن دوره كه بعضى بر آن استوار ماندند و تعالى اش بخشيدند و بعضى عطاى آن را به لقايش!
شعر سهل سهرابى نژاد شايد از همين روست كه از رهگذر طنز، شكلى «ممتنع» به خود مى گيرد و به بالا انداختن شانه اى و لن ترانى امروزينى ، از «قطعيت» روى مى چرخاند و به وادى ايمن قدم مى گذارد.
كنار سفره
«سين»هايش را شمرد:
سارا
سميه
سكينه
سمانه
سايه
سميرا.
اما
عيدى سيب سرخش
«سهراب» را
لاى قرآن گذاشت!
ويژگى اين دست شعرها، اين است كه مرتبط بودنشان با فضاى جنگ، محتاج پانويس و سرنويس و به جا بى جا نويسى نيست؛ در متن، جنگ و پس از آن، اتفاق مى افتد و البته كاش، لحظه ها ، سكناى بيشترى داشتند در سطرها و تنها به برشى از اين تصاوير بسنده نمى شد و در روايت بلندترى ، اين شعرهاى كوتاه، حديث ديگرى داشتند؛ كه مى شد، اگر مى خواست؛ و نخواست لابد! و اى كاش مى خواست كه بهتر بود او را و شعر را و جمله كلمات را ، لحظات را.
هشت سال
در زورخانه اى
به وسعت شرق و غرب
يك تنه
با ذكر «يا على»
كباده شهادت كشيد و
خم به ابرو نياورد
ميهنم!
بگذاريد با اين شعر تمام كنم كه تصوير خاطره انگيزى است هم براى ما هم براى او.
به سر بريده مى ماند خورشيد
غروب،
كربلاى كوچكى ست!
لذات «نوشتن»
سفره رنگين «تجارب السلف»
375492.jpg
يزدان سلحشور
«از حضرت على بن ابى طالب (ع)، پرسيدند كه صفت پيغمبر بگوى. گفت: مردى بود ميانه بالا، نه سخت دراز و نه كوتاه، رويش سفيدى كه به سرخى زدى و چشم هايش سياه بود و مويش جعد و روى در غايت نيكويى و جمال... و در ميان دو كتف مهرى داشت موى بر رسته و روشنايى از آن بتافتى و در رفتن چنان تيز برفتى كه گفتى پاى از سنگ برمى گيرد و چنان رفتى كه گويى از فرازى به نشيب مى آيد... و رويش در جمال چنان بود كه هر كه در او نگريستى غم از دلش برفتى و از خوردن فراموش كردى و از ديدن روى او و شيرينى سخن گفتن او هرگز سير نشدى... »
دو قرن هفتم و هشتم هجرى، قرن هاى شگفتى هستند هم به لحاظ ظهور شاعرانى كه سرآمد گذشتگان و آيندگان خود شدند و هم به لحاظ ظهور نثرنويسانى كه سلاست و روانى و سهولت را جايگزين فخامت و سخت نويسى و درشت كردارى نثر كردند. هندوشاه بن سنجربن عبدالله صاحبى نخجوانى از اين دست نويسندگان است كه در «تجارب السلف» به نثرى دست يافته كه در قرن چهاردهم و روزگار دگرگونى جدى زبان و راهيابى كلمات اجنبى به پارسى هنوز قابل درك و برقراركننده ارتباط حسى و عاطفى با خواننده است.
«ايده» نگارش چنين كتابى به هر حال در اين دو قرن پرآشوب كه ملوك الطوايفى به شدت و غلظت، در ايران به آشوب طبقاتى و ديوانى بدل شده بود، جالب توجه است. تجارب السلف [منهاى مقدمات خود كه نوعى ارائه طريق و وصف گل محمدى ا ست و به گمانم امر به معروف نامحسوس و نهى از منكرى به ملايمت، چنان كه گردن نگارنده از تيزى شمشير اميران در امان بماند!] ذكر تاريخ شاهان و وزراى دوران اسلامى است تا انقراض خلافت عباسى. پرداختن به «وزرا» - كه در واقع شخصيت هاى اصلى «روايت» حكومت هاى آن دوره اند - به خودى خود «ايده» جذابى است كه هم وجه ادبى، هم وجه سياسى اثر را عمق و گستره قابل توجهى مى بخشد با اين حال نبايد از ياد برد كه در روزگارى كه حكومت مركزى ايران در اقل قدرت خود بوده و تسلط چندانى بر اميران منطقه اى نداشته - كه هر يك مدعى شاهى بوده اند در يك شهر! - از اين منظر به سراغ چنين «ايده اى» رفتن فوايد اين دنيايى كه نداشته، خطر تأثير سخن حاسدان را نيز بر اميران در پى داشته چرا كه مقايسه اين «تخت هاى چوبين» با «تخت هاى مرصع» خود به خود دال بر تحقير اين حكومت هاى حقير بوده است.
«و بعضى گويند سبب تغير هارون بر برامكه آن بود كه رشيد، علويى را به جعفر داده بود كه بكشد و چون علوى نواده مصطفى بود و گناهى كه شرعاً واجب قتل باشد نداشت و مسلمانى جعفر در نهايت صدق بود، كشتن علوى بى گناه نپسنديد و او را بگذاشت. خبر به هارون الرشيد رسيد. به او گفت: «حال علوى چيست » گفت: «محبوس است.» گفت: «به سر من » گفت: «به سر تو سوگند دروغ نخورده ام، او را گذاشتم زيرا كه دانستم از او مكروهى صادر نشود.» رشيد گفت: «نيكو كردى، من نيز از كشتن او پشيمان شده بودم.» و چون جعفر برخاست كه برود...
نثر در «تجارب السلف» نقش كاربردى دارد در روايت. نويسنده به قصد درفشانى و جواهر نشانى كلام، آن را به كار نمى گيرد و از اين نظر، بسيار مناسب است براى داستان امروز و البته استفاده برده اند از آن، بزرگان اهل تميز داستان نويسى امروز؛ وگرنه «زبان»، تا به اين حد، روانى نمى يافت در آثار معاصر و البته «بزرگى» و كاربردى نمى شد كه كارآمدى از محسنات «شك ويران كن» اين گونه نثر است كه چه در داستان، چه در مقاله و چه در... چه در... با عامه مردم در ارتباط است و زبان حال آنان است و هم درست است و هم در دل نشيند و به ذهن آنان نزديك است و در اين كتاب - على الخصوص - به نگاه و جانمايه آئينى آنان نزديك تر.
«در شرح اين قصه بسط سخن نمى توان كرد، چه در اسلام واقعه اى صعب تر از اين نيفتاده است، زيرا كه... اما قصه حسين[ع] فاحش تر از همه اتفاق افتاد، چه سر مبارك او را به دمشق بردند و فرزندى طفل را كنار او به تير بزدند و برادرزادگان و ابناى عم او را در پيش او بكشتند... گويند چون سر مبارك حسين[ع] را به دمشق بردند و زين العابدين على بن الحسين بن على بن ابى طالب[ع] در ميان ايشان بود و او را با جماعت عورات خاندان نبوت بر شتران نشانده، بر پالان هاى بى غطا و غاشيه در دمشق مى گردانيدند، مانند اسيران كه از زنگ و حبشه مى آرند، در اين حال پيرى از اهل شام بيامد. پيش زين العابدين[ع] بايستاد و او را دشنام داد و اظهار شماتت كرد. زين العابدين[ع] گفت: «اى شيخ قرآن خوانى » گفت: «آرى». گفت: «اين آيه خوانده اى كه، قل لااسئلكم عليه اجراً الاالموده فى القربى.» گفت: «خوانده ام.» گفت: «مرا مى شناسى » گفت: «نه»؛ «ذى القربى منم» و نام و نسب خود را بگفت. پير او را سوگند داد كه: «راست مى گويى، زين العابدين تويى » سوگند خورد كه: «راست مى گويم.» پير گفت: «به خداى من هرگز ندانستم كه محمد[ص] را به غير از يزيد و خويشان او خويشاوندى ديگر هست.» آنگاه پير بگريست و از زين العابدين[ع] عذر خواست. گويند هفتاد كس از مشايخ دمشق به طلاق و عتاق و حج سوگند خوردند كه ما پيغمبر[ص] را به غير از يزيد خويشى ندانستيم و همه از زين العابدين[ع] عذر خواستند و زارى كردند و همه را عفو فرمود.» و البته روزگار مورد اشاره هندوشاه بن سنجر، ديگر شد و كار از بنى اميه بگرديد و آن زحمت كه بر فرزندان پيمبر(ص) و مؤمنان مهيا كردند، بيش، بر فرزندانشان آمد كه بلا چون چرخ خورد، ابنا را نيز دربرگيرد همچون سدى كه چون شكسته شود، سيل همه را دربرگيرد نه فقط شكننده سد را.»
«و گويند سفاح روزى بر سرير خلافت نشسته بود و جماعتى از اولاد بنى اميه پيش او بر كرسى ها نشسته بودند و سفاح روى به ايشان داشت و سخن مى گفت... حاجب را گفت بيرون رو و ندا كن به آواز بلند كه حسين بن على [ع] كجاست. حاجب بيرون آمد و بگفت، مردم گفتند او را پدران اين جماعت كشتند... سفاح گفت كه بيرون رو و بگو كه زيدبن على بن حسين[س] كجاست. حاجب بيرون آمد و بگفت، همان جواب را شنيد. درآمد و حكايت كرد و همچنين سفاح يك يك را از بنى هاشم كه بنى اميه كشته بودند نام مى برد تا آنگاه كه همه را بگفت و همان جواب شنيد. در حال بفرمود تا شمشير در آن جماعت نهادند و او بر تخت نشسته بود و مشاهده مى كرد تا همه را بكشتند... و نطع ها بر سر كشتگان بگستردند و سفاح با اتباع خويش بر آن نطع ها نشست و طعام خوردند و ناله بعضى كه هنوز از جان ايشان رمقى مانده بود مى شنيدند و بودى كه نيم كشته اى در زير نطع حركت كردى و كاسه طعام بريختى و سفاح تا آنگاه كه همه در زير آن نطع نمردند از سر نطع برنخاست. فى الجمله سفاح در قلع و استيصال ايشان مبالغه عظيم نمود تا حدى كه در دمشق گور معاويه را بشكافتند و در گور او چيزى ديدند بر مثال گردى و گور يزيد هم نبش كردند و در گور او چيزى ديدند بر شكل خاكستر.
قرون هفتم و هشتم شگفت اند نه از آنكه سعدى آمد و مولانا و حافظ و همام و سلمان و ديگران؛ هم از نثر پيراسته و سفره كلام آراسته تا آيندگان، گويى كه بر سفره سليمان مهمان باشند، از آن برگيرند و تمامى نداشته باشد و سيران را نيز، طمع در دست بردن زيادت كند. پس... بايد آموخت. عقل گويد كه سفره آراسته را به «غير» نگذاريم و خود، به كفى نان از سفره معاصران سد جوع نكنيم كه «نگمت مرو آنجا كه آشنات منم!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |