چهارشنبه ۱۲ تير ۱۳۸۷ - ۲۸ جمادى الثانى ۱۴۲۹
Wed, Jul 2, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
جوان
فرهنگ و پايدارى
خانواده
قرآن
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
سياسى
اوقات شرعى
اجتماعى
به مناسبت سالگرد فاجعه هدف قرار گرفتن هواپيماى مسافرى
توسط ناو امريكايى وينسنس
به مناسبت سالگرد فاجعه هدف قرار گرفتن هواپيماى مسافرى
توسط ناو امريكايى وينسنس
راستى! عروسكمو نديدى
375528.jpg
شمس الدين باخترى
وسط صحنه، يك نور قرمز، دو مبل، يك آباژور خاموش و يك رخت آويز را روشن كرده است. يك كلاه نظامى روى رخت آويز است شبيه همان ها كه در نيروى دريايى امريكا بر سر مى گذارند. دو مرد مسن بر مبل ها، روبه روى هم و نيم رخ به ما، نشسته اند انگار كه مجسمه باشند بى حركت و يخ زده. انگار كه يخ زده باشند از بدن هايشان بخار آرام و منعطفى بلند مى شود. لباس راحتى منزل تن شان است؛ شلوارهاى كتان و تى شرت هاى آستين كوتاه. بعد از چند دقيقه، نور قرمز، جاى خودش را به نور عادى مى دهد اما همچنان دو طرف صحنه تاريك است. بخار دور و بر مردها، كم و كمتر مى شود. محو مى شود. حركت مى كنند انگار كه بخواهند بدن هاشان را كه خواب رفته، دوباره به حالت اول درآورند كمى خودشان، دست هاشان، پاهاشان را تكان مى دهند.
مرد سمت راست: اين روزها سينما رفتن لطفى ندارد. همه چيزش تكراى است. قديمى ها بهتر بودند. «از اينجا تا ابديت» يادت هست اما حالا چى «پرل هاربر» مى سازند. به مفت هم نمى ارزد؛ اصلاً! لطفى ندارد. مى دانى كه از چى حرف مى زنم.
مرد سمت چپ [انگار هنوز كاملاً از آن رخوت درنيامده]: آره، مفت هم نمى ارزند؛ مثل قهوه هاى فورى مى مانند. طعم ندارند فقط رنگ شان شبيه قهوه است. مثل جنگ هاى جديد مى مانند كه اصلاً شبيه جنگ نيستند. جنگ هاى قديمى واقعاً جنگ بودند. توى جنگ كره، آدم مى دانست براى چى مى جنگد. مى دانست كه سرخ ها چون سرخ اند دشمن اند. سرخ ها مى دانستند چون ما مك دونالد داريم و كوكاكولا، دشمن ايم. همه چيز سرجايش بود. ديروز از قصابى سركوچه، يك ران گاوى درسته گرفتم، شب كه خواستم استيك اش كنم، مزه لاستيك مى داد البته اگر مزه لاستيك را بدانى چه هست !
مرد سمت راست: شما هنوز قصابى داريد ديگر نسل شان ورافتاده. همه جا فروشگاه زنجيره اى زده اند. يادت هست موقع نيكسون، تازه داشتند باب مى شدند هى تبليغ مى كردند: جنس بهتر، قيمت ارزان تر، وقت كمتر. حالا ديگر نه از نيكسون خبرى هست نه از وقت كمتر. قهوه آن روزها و سياستمدارهاى آن سال ها، واقعى تر بودند لااقل تلخى شان واقعى بود حالا چى تكليف آدم با چوب گلف اش هم مشخص نيست. دوبار كه مى روى زمين گلف، عين بوش پسر در دور دومش، بازى درمى آورد. مى گويند آلياژ خوبى ندارند حتى دويست دلارى هاشان. فروشنده مى گفت لااقل عملكردشان از اين مردك رئيس جمهور در عراق بهتر است!
من البته اعتقادى نداشتم. به نظرم يك نظامى نبايد توى سياست دخالت كند. اين را به موريسون هم گفتم كه هى نق مى زد توى ويتنام پاهايش را از دست داده.
به نظرم نيكسون، تو واترگيت شكست نخورد و تو نيوجرسى شكست خورد وقتى كه موريسون، روى سر در بنگاه اش نوشت: «برو گم شو لعنتى دروغگوى رذل!» و عكس خندان نيكسون را هم بغل اين جمله گذاشت!
مرد سمت چپ: همه، پول پاشان را نگرفتند. خيلى ها از پا بدتر را از دست دادند.
مرد سمت راست: اغراق نكن!
مرد سمت چپ: نه! چرا! من بدون اين كه جنگيده باشم روحم را از دست دادم. به پدر روحانى هم گفتم؛ گفت كه خداوند آمرزنده است اما نمى شود فراموش كرد.
مرد سمت راست: فراموش كن تد! يك حادثه بود. وضعيت، جنگى بود. من كه آنجا بودم ديدم.
مرد سمت چپ: ديدى واقعاً ديدى ! شش ساعت بعد، عروسك ها را ديدى آن كلاه خلبانى و آن سينى قهوه را كه رويش يك مچ دست زنانه بود و روى آب شناور مانده بود، ديدى چند سال است كه ديگر نمى توانم قهوه بخورم. نمى توانم سوار هواپيما بشوم و به مسافرها، مهماندارها نگاه كنم. دو هفته قبل، مسير هوايى نيم ساعته را، چند ساعت با اتوبوس توى راه بودم چرا چون از خودم بدم مى آمد.
مرد سمت راست: چاره اى نبود! آنها خطر بالقوه بودند. دستور نظامى صراحت داشت؛ صريح و روشن.
طرف راست و تاريك صحنه، روشن مى شود. دو صندلى هواپيما روبه روى ما هستند و يك زن سى ساله كنار دختربچه اى پنج ساله نشسته.
دختربچه: ما خطر بالقوه ايم مامان خطر بالقوه يعنى چه
زن: يعنى ما مى خواستيم آنها را غرق كنيم. كشتى جنگى شان را با يك هواپيماى مسافربرى غرق كنيم يعنى آنها اين طور مى گويند؛ يعنى ما مى خواستيم با دست خالى، كارى كنيم كه فقط از يك هواپيماى جنگى برمى آمد.
دختربچه: خب! ما اين كار را كرديم
زن: نه عزيزم! هنوز اين كار را نكرده ايم اما شايد يك روز بكنيم.
دختربچه از روى صندلى بلند مى شود و مى آيد در محوطه اى كه مردها روى مبل ها نشسته اند.
دختربچه: چطور به عقل شماها نرسيد كه ما نمى توانيم شما را غرق كنيم
مرد سمت راست: ببين! تو هنوز بچه اى. حالى ات نيست. من سن پدربزرگ ات هستم. يك چيزهايى هست كه بعدها ياد مى گيرد. وقتى كه بزرگ شدى.
دختربچه: اما بيست سال گذشته و من اصلاً بزرگ نشده ام اما شما بزرگتر شده ايد.
آدم بزرگ ها وقتى بزرگتر مى شوند، عاقل تر هم مى شوند
مرد سمت چپ: نه هميشه. مگر آن لعنتى كه ما را فرستاد آنجا وسط آن همه آب و توى گير و دار جنگ ايران و عراق، بعدش احمق تر نشد فراموشى گرفته بود اين اواخر. من كه نرفتم به مراسم ترحيم اش. الاغ لعنتى خلاص شد.
مرد سمت راست: تو قاطى كرده اى! جلوى بچه مؤدب باش!
دختربچه مى رود سمت چپ و تاريك صحنه ـ كه ناگهان روشن مى شود ـ توى يك تابوت كه لاى پرچم امريكاست، رونالد ريگان ـ رئيس جمهور پيشين امريكا ـ خوابيده است. خيلى آرام و جدى به نظر مى رسد و تابوت هم نيم خيز است و يله بر يك ميز؛ طورى كه صورتش را كاملاً مى بينيم.
دختربچه: به نظر شما چرا آن آقا قاطى كرده
ريگان [با چشم هاى بسته]: چون فرمانده همان كشتى اى بوده كه هواپيماى شما را با موشك زد.
دختر بچه: آن وقت شما چه كرديد
ريگان: جايزه داديم. يادم هست يك مدال درجه يك نيروى دريايى هم ضميمه پرونده كرديم اما خودش زياد راضى نبود.
دختربچه: شما راضى بوديد
ريگان: نمى شود گفت! بالاخره بايد يك جورى درستش مى كرديم. اتفاقى بود كه افتاده بود.
دختر برمى گردد به صندلى خودش در سمت راست صحنه و دو طرف صحنه دوباره تاريك مى شود.
مرد سمت چپ: باور كن كه يك قتل بود. وقتى كه توى آينه نگاه مى كنم قيافه «فردى كروگر» را مى بينم. فيلم «كابوس الم استريت» يادت هست «فردى كروگر» يكى يكى مى كشت اما من ... [سرش را توى دست هايش مى گيرد.]
مرد سمت راست: ببين! بايد با يك مشاور روانى صحبت كنى. چاره اى نيست!
يادم هست يك سرباز داشتيم توى جنگ كره كه اين طورى شده بود چون گراى اشتباهى اش، ۲۳۳ نفر زن و بچه كره اى را زير آتش توپخانه، بدل به كره بادام زمينى سوخته كرده بود. البته، مشكل اش را راحت تر حل كرديم. نمى شد فرستادش پشت خط. توى محاصره بوديم. يك اسلحه كمرى دادم دستش. خودش، خودش را خلاص كرد. از جايش بلند مى شود مرد سمت راست. از محوطه روشن، به سمت چپ مى رود و در تاريكى محو مى شود. مرد سمت چپ، دو تا انگشت دست راست اش را به هم مى چسباند و مى گذارد روى شقيقه اش. صحنه تاريك مى شود. صداى خلبان هواپيماى ايرانى به گوش مى رسد: ما در حال سقوطيم. مسافرها ... كمربند ايمنى ... كمربند ... [صداى انفجار به گوش مى رسد]
صداى دختربچه به گوش مى رسد: مامان! اينجا چقدر سرده! چقدر تاريكه!
مامان! اينجا چقدر خيسه! راستى! عروسكمو نديدى وقتى افتاديم تو دستم بود.
از توى تاريكى، يك كلاه نظامى به سمت تماشاگران پرتاب مى شود. بعد صداى شليك يك سلاح كمرى به گوش مى رسد.
به رنگ شقايق
375537.jpg
فاطمه علمى
هيچ وقت نفهميدم آن گلوله بى موقع را چه كسى شليك كرد! ده بيست متر با سنگر كمين عراقى ها فاصله داشتم، قرار بود خاموشش كنم كه تير شليك شد. عراقى ها متوجه شدند و همه چيز گره خورد. فرياد زدم آرپى جى! سنگر را بزن، خودم هم نارنجك را انداختم توى سنگر، آرپى جى و نارنجك با هم عمل كردند. سنگر رفت هوا، از در و ديوار عراقى ريخت بيرون. توى آن تاريكى كارى جز جنگ تن به تن نمى شد كرد. با يكى از بچه ها پشت به پشت داده بوديم و شليك مى كرديم، حساب كار دست هيچكس نبود، سرشب يك عراقى پا روى دست يكى از بچه هاى تخريب گذاشته بود، صداش درنيامده بود، بالاخره نفهميد آن گلوله بى موقع را چه كسى شليك كرد و همه چيز را به هم ريخت.
•••
حسين عجيب توى خودش بود و با خودش شعر زمزمه مى كرد و يك بار وقت عمليات پشت جبهه ديدمش، زخمى شده بود، روده هايش بيرون افتاده بودند، دعوايش كردم كه اين چه وضعى است.
تو مثلاً فرماندهى، چرا مواظب خودت نيستى، دم عملياتى زخمى شدى بچه هايت بى كس و بى صاحب مانده اند در خط، گفت با خدا قرار گذاشتم اگر طاقت نداشتم مرا سوا كند، اين هم از اون رقمه از مثنوى، حكايت محاجه بايزيد با خدا را خيلى دوست داشت مى خواند و گريه مى كرد.
معاون فرمانده قرارگاه آمده بود بازديد از هور، قرار شد من و حسين با قايق ببريم اش، توى راه حسين كنار سكان قايق نشست و با خودش مى خواند: من مست و تو ديوانه، ما را كه برد خانه، صد بار تو را گفتم كم خور دو سه پيمانه.
پيشانى بند بسته بود و پرچم دست گرفته بود و بى سيم را هم روى كولش انداخته بود. خيلى بانمك شده بود، گفتم خودت رو مثل علم درست كرده اى مى دادى روى لباست را هم بنويسند. پشت لباسش را نشان داد نوشته بود: «جگر شير ندارى. سفر عشق مرو» گفتم به هرحال اصرار بى خود نكن بى سيم چى لازم دارم، ولى تو را نمى برم چون هم سن ات كم است. هم برادرت شهيد شده! با ناراحتى دستش را گذاشت روى كاپوت ماشين و گفت: باشه، نمى آم، ولى فرداى قيامت شكايت ات را به فاطمه زهرا (س) مى كنم. مى تونى جواب بده! گفتم: برو سوار شو.
•••
در بحبوحه عمليات پرسيدم بى سيم چى كجاست گفتند؛ نمى دانيم نيست، به شوخى گفتم نكنه گم شده حالا بايد كلى بگرديم تا پيدايش كنيم. بعد عمليات نوبت جمع آورى شهدا شد، يكى از شهدا تركش سرش را برده بود وقتى برگردانديمش، پشت لباسش نوشته بود: «جگر شير ندارى سفر عشق مرو!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |