|
پاى صحبت حسن افخمى، قديمى ترين آبنبات ساز
فرمول شيرين من براى موفقيت
|
|
|
هما مسافر از دست هايش سال هاست كه نبات ريخته است، كسى كه سال ها طعم شيرينى را به ديگران چشانده است، وقتى سر سفره دلش ميهمانت مى كند، مى بينى كه با چه تلاشى تلخى هايش را پنهان نگه داشته و در سايه تلاش و كوشش پله پله بالا رفته است تا جايى كه حالا به عنوان قديمى ترين آبنبات ساز هنوز هم با همان روحيه مشغول به كار است. وقتى با او همكلام مى شوى، تو را مى برد به سال ها و آدم هايى كه حالا مثل آنها را كمتر مى توانى پيدا كنى.حسن افخمى على شاه، ۵۲ سال است كه كام مان را شيرين كرده و حالا از حرف ها و خاطراتش، براى لحظاتى هم كه شده روح و ذهن مان شيرين مى شود و به فكر فرو مى رويم و زندگى را از دريچه اى ديگر مى بينيم. * از چند سالگى شروع به كار كرديد از ۱۴ سالگى وارد بازار كار شدم. در آن زمان در زمينه پوشاك پيش دايى ام شروع به كار كردم. مدتى بعد پسر دايى ام كه در يك آبنبات سازى كار مى كرد، مرا به انجام اين كار تشويق كرد. * در آن زمان چند ساله بوديد ۱۷ ساله. * از چه كارى در آبنبات سازى شروع كرديد از كارگرى. * كار چه فراز و نشيب هايى براى شما كه از روستا به شهرى بزرگ آمده بوديد، داشت كار فصلى بود. بعد از سه ماه و نيم مرا بيرون كردند. * در آمدتان چقدر بود ۶۰ تومان حقوق مى گرفتم و ۶۳ تومان هزينه غذايم بود. ما پنج-شش كارگر بوديم كه در يك كارگاه ۴۰ مترى كار مى كرديم و همان جا مى خوابيديم. * بعد از بيكارى، راحت كار پيدا كرديد كل پس اندازم كه ۱۵۵ تومان بود را برداشتم و دنبال كار افتادم. نمى خواستم به روستا برگردم. در ميدان بهارستان بود كه دو نفر وقتى متوجه شدند دنبال كار مى گردم، به من گفتند صاحب فروشگاهى را مى شناسند كه كارگر مى خواهد ولى بايد يا ضامن داشته باشم يا پولى را به عنوان ضمانت پيش او بگذارم. تمام ۱۵۵ تومان پس اندازم را به آنها دادم. ۱۵۰ تومانش را برداشتند و پنج تومان بقيه را به من پس دادند. نزديك يك فروشگاه كه رسيديم، به من گفتند صبر كن، اول برويم و صحبت كنيم. هر چه صبر كردم، برنگشتند، متوجه شدم كه آن دو نفر كلاهبردار بودند. * چه كرديد به توپخانه رفتم و در مسافرخانه اى به عنوان پادو شروع به كار كردم. زمين و اتاق ها را پاك مى كردم و در ازاى آن ۱۵۰ تومان حقوق مى گرفتم. براى اين كه بتوانم پس انداز بيشترى داشته باشم، مخارجم را از طريق حمل و نقل وسايل مسافران و انعام هايى كه مى گرفتم، تأمين مى كردم. بعد از اين كه پس اندازم شد ۱۵۰۰ تومان، مسافرخانه را ترك كردم. با اين سرمايه با شخصى شريك شدم. از شش صبح تا ۱۲ شب كار مى كردم. يادم هست آخر هفته وقتى كارگرها مى رفتند، اغلب تا صبح در كارگاه كار مى كردم و همان جا مى خوابيدم. * چه آبنباتى درست مى كرديد قلمى، چوبى، پرچمى و ... * از چه زمانى مستقل شديد دو سال بعد كارگاه را كه ۲۱ متر بود، خريدم و مستقل شدم. از همان جا بود كه به فكر وسعت كارم افتادم. * عامل پيشرفت و موفقيت تان، چه بود در ست كار كردن. در كار تقلب نمى كردم. به همين علت خيلى ها ترجيح مى دادند كالاى مرا بخرند. * مارك آبنبات هاى شما چه بود در آن زمان اسمى نبود. * پس چطور جنس توليدى تان را به بازار معرفى مى كرديد من جنس ام را به شرط مى فروختم. مى گفتم اگر فروش نرفت، پس مى گيرم. به مشترى اميد مى دادم كه اگر نفروخت و خراب شد، جنس ام را پس بدهد. اين فرمول من در كار بود. مدتى بعد بود كه آبنبات هايم را به نام «گل لاله» توليد مى كردم. بعد از انقلاب نبات ريزى هم كردم، هم آبنبات و هم نبات. مدتى بعد هم دفترى خريدم و جنس ام را خودم توزيع مى كردم. * عوامل مؤثر در پيشرفت كارى به نظرتان چيست درستكارى در كار و صداقتى كه انسان بايد داشته باشد به مرور موجب ايجاد اعتبار مى شود. همين مسئله باعث مى شود كه از نظر اجتماعى هم موقعيت به دست بيايد. الان ۲۰سال است كه رئيس اتحاديه آبنبات سازان هستم. * مديريت تان چگونه است براى مدير، داشتن صداقت خيلى مهم است. مدير نبايد دروغ بگويد و خلاف بكند. * با زيردستان و كارگران چگونه هستيد من از كارگرى شروع كردم. به خاطر همين برمى گردم به سال ۴۲ كه كارگر بودم. سعى مى كنم به مشكلات كارگرانم رسيدگى كنم. * مردم وقتى مى خواهند كالايى را بخرند، چه چيزى برايشان مهم است كيفيت. * براى خوشمزه تر شدن شكلات هايتان چه مى كنيد كار ما يك فرمول دارد. در كار ما نبايد كم گذاشت چون مردم دنبال جنس خوب هستند. * در چه سنى ازدواج كرديد ۱۷ سالگى نامزد كردم و چهار سال بعد عروسى كردم. * از اين كه سال هاست كام مردم را شيرين مى كنيد، چه حسى داريد وقتى خريداران از مناطق مختلف به شركت زنگ مى زنند و تشكر مى كنند خوشحال مى شوم كه دنبال تقلب نبوده ام. * دلگرمى تان عاشق كارم هستم. * شكلات مى خوريد بله با چاى. از شكلات شركت هاى رقيب هم مى خورم!! * شكلات كاكائويى چه خاصيتى دارد كاكائو از سكته قلبى جلوگيرى مى كند. * زنان در اين صنف فعاليت دارند اكثراً در كارخانجات ۸۰ درصد از كارهاى سخت بر عهده مردان است ولى زنان مرتب تر و كم توقع تر هستند. * آخرين هدف كارم را توسعه بدهم. پرسنل بيشترى جذب كنم تا مردم بيكار نباشند. * چه خواسته اى داريد كار ما فصلى است. كارگر بايد دو ماه كار كند، ۱۲ ماه زندگى كند. دولت بايد حمايت كند. ماشين آلات خيلى گران است و از توليد كننده بايد حمايت شود اگر ما چيزى داريم به اين مملكت تعلق دارد. من فكر مى كنم وقتى در كار ما يك پاتيل اضافه شود، يك نفر و يك زندگى از بيكارى نجات پيدا مى كند. * چه مواقعى دلتنگ مى شويد وقتى كسى به حرفم گوش نمى دهد و نمى داند حقيقت كجاست. در اداره ها مى بينم كارمندى كه همسن بچه من است، روى حرف نادرست اش پافشارى مى كند. اين مسئله ناراحت كننده است. * چه آرزويى داريد هيچ آرزويى ندارم. اگر خداوند به آنچه كه به ما داده قانع باشيم، هيچ وقت ناراحت نخواهيم شد. * چقدر به خدا نزديك هستيد خدا اعمال ما را مى بيند، سعى مى كنم حواس ام جمع باشد. * مرگ از آن نمى شود فرار كرد. از مرگ نمى ترسم. معتقد هستم با اعمال اين دنيا آن دنيا را مى سازيم. * كسى كه در زندگى به شما درس داد و خاطره شيرين برايتان ايجاد كرد. يادم هست نامزد كرده بودم و تمام سرمايه ام سه هزار تومان بود و كارگاهى را اجاره كرده بودم. يك روز خدابيامرز حاج محمد على مباشرى كه صاحب كارگاه بود مرا صدا كرد و گفت مى خواهم كارگاه را بفروشم اگر خودت مى خرى به تو مى فروشم؛ اگرنه هر مشترى كه بيايد، به او مى فروشم. براى اين كه كارم را از دست ندهم تصميم گرفتم عروسى را يكسال ديگر عقب بيندازم و كارگاه را بخرم. تمام آنچه را كه داشتم برداشتم و با سه هزار تومان پيش او رفتم. به من گفت مگر نمى خواهى عروسى كنى. گفتم بماند براى سال بعد. هيچ وقت يادم نمى رود. سه هزار تومان را قبض كرد و بين مان قولنامه نوشته شد و در قولنامه ذكر كرد كه من تمام پول را داده ام. بعد ۱۵۰۰ تومان را به من برگرداند و گفت اين هديه من براى عروسى توست، از عوض من خرج كن. * عامل موفقيت تان در زندگى خانمم. او خيلى گذشت كرد و بر من سخت نگرفت. از يك اتاق ۱۰ مترى شروع كرديم و حالا يك خانه داريم. نه يخچال داشتيم و نه اجاق گاز. روى يك چراغ گردسوز در همان اتاق غذا مى پخت. * چرا از روستا به شهر آمديد مادرم ۱۷ بچه داشت كه از آنها چهار خواهر و شش برادر مانده بوديم. پدرم كشاورز بود. گاهى وقتى يك نفر به سن نوجوانى مى رسد، همه چيز را مى فهمد. من در همان سن بودم كه درآمد يكساله پدرم را حساب كردم و ديدم درآمد او از درآمد يك كارگر كمتر است. براى همين به تهران آمدم تا با درآمد كارگرى به پدرم كمك كنم. شايد باورتان نشود ولى تا سال ۵۲ كشاورزان حتى نان خالى براى خوردن نداشتند. من مدرسه مى رفتم. روى يك ورق كاغذ آنقدر ريز مى نوشتم تا دوباره كاغذ نخرم و كتاب ششم همسايه مان را به نصف قيمت خريدم تا قيمت كتاب نو را ندهم. * چه زمانى احساس راحتى مى كنيد اگر من خانه ام ۲۰۰ متر است، كارگرم، لااقل يك خانه ۸۰ مترى داشته باشد.
|