|
نگاهى به زندگى سيدعبدالله پروين، خيّر مدرسه ساز
|
|
|
|
|
|
زمزمه
|
|
|
|
بازى
|
|
|
|
كارمايه
|
|
|
|
تابستانه
|
|
|
|
|
نگاهى به زندگى سيدعبدالله پروين، خيّر مدرسه ساز
اينجا خانه عشق و هنر است
|
|
|
فاطمه مصطفوى خانه اى با سه قفل آهنين، خانه اى در يكى از خيابان هاى «مهر» تهران در طبقه چهارم كه پنج ماه است قفل خورده، نه به خاطر آنكه «بانو» ى آن از اين جهان رفته و مرد آن پنج ماه است در كماست، بلكه اين خانه وقف شده، وقف مدرسه اى در كنار مدرسه «بانو» ى خانه.«سيد عبدالله پروين» مردى فعال، بانشاط و خطرپذير بود. بود او هميشه دنبال طرح هاى بزرگ و كارهاى ماندگار مى رفت. وقتى همسرش در بيمارستان بسترى شد، او مثل پروانه دور «خانم» مى چرخيد تا بالاخره شب آخر رسيد.«عبدالله» هيچ نمى دانست كه اين خداحافظى واقعاً آخرين خداحافظى است؛ اما «دخت ايران» خوب مى دانست، چون وقتى از خواهرش خواست آن شب را در بيمارستان بماند، گفت: «امشب شب پرواز است» «مهيندخت آراسته پور» مى گويد: زندگى «عبدالله خان» و «دخت ايران» متر زندگى هاى ديگران بود. آنها سه روز بعد از خواستگارى ازدواج كردند. عبدالله خان، افسر توپخانه و از ارتشى هاى مبارز در رژيم سابق بودكه با رژيم سابق مبارزه مى كرد . براى همين هم دستگيرش كردند و حكم اعدامش نزديك بود. خواهرم بيشتر روزها غذاى مفصلى مى پخت و به زندان مى برد. او فقط براى شوهر خودش غذا درست نمى كرد، مى گفت: هم زندانى ها وهم بندى هايش چشم به راه هستند. در همان روزها كه «دخت ايران» خيلى پريشان احوال بود همه ما به قم رفتيم و نذر و دعا كرديم تا اينكه بالاخره «پروين» آزاد شد. و بعد از آزادى هم رشته مهندسى راه و ساختمان خواند و وارد كارهاى ساختمانى شد اما اين زن و شوهر با اينكه بچه نداشتند عاشق هم بودند. زندگى با عزتى داشتند، هر دو آدمهاى مدير، مدبر، خوش فكر و همراه و همينطور آدم هاى با لياقت و مثبتى بودند. خواهرم آدم هنرمندى بود، در همه هنرها، از آشپزى، خياطى، گلدوزى وهر چه هنرهاى دستى زنان است او اول بود. آقاى پروين هم نقاشى مى كرد. او هيچوقت از اينكه بچه دار نشدند شكايت نداشت البته آنها همه بچه هاى فاميل را مثل بچه هاى خودشان مى دانستند و كارهايى را كه هر پدر و مادرى براى فرزند خودش انجام مى دهد، آنها براى فرزندان خواهر و برادرهايشان مى كردند. از كار هنرى، پشتيبانى، مشورت، همراهى و خلاصه همه كار. خواهرم هرروز صبح طرحى براى آن روز مى ريخت ما دوتا كه با هم ۱۰ سال فاصله سنى داشتيم، همه كارهاى روزانه مان را با مشورت خواهرم انجام مى داديم. حتى پخت و پزمان، لباس هايمان، خريدمان و ... با مشورت او بود. او زن باسليقه و كاردانى بود و خوب مى دانست يك زن در خانه چگونه بايد فضا را زيبا و با نشاط كند. آنها هر دوشان آدم هاى بگو بخند و خوش اخلاقى بودند و جايى كه آنها مى نشستند بساط خنده و شادى به راه بود. از طرفى عبادت هايشان هم با همديگر بود. خيلى از روزها با هم روزه مى گرفتند و خيلى از وقتها مشغول نماز و قرآن خواندن بودند. خلاصه همه كارشان باهم بود. ما تحت تربيت پدر و مادرمان ياد گرفته بوديم كه زن و مرد نبايد سوا سوا كار كنند. مادرمان زنى جدى و مدير و پدرمان مردى صبور و آرام بود. اين تلفيق باعث شد تمام جوهره ذاتى خواهرم پرورش پيدا كند و هيچوقت بدون همراهى «عبدالله خان» كارى انجام ندهد. مى خواهم بگويم يكى از رازهاى عشق آنها به هم همين هنرشان بود.بعد از اينكه آقاى پروين آزاد شد، آنها با هم به آلمان سفر كردند و بعد هم سفرهاى زيادى به نقاط مختلف دنيا داشتند كه همين باعث شده بود از علوم و هنرهاى مردم هر كشورى نكاتى را بدانند. خواهرم از جوانى بيمارى قلبى داشت و مى بايست عمل مى كرد؛ اما هميشه مى گفت: حالا كارهاى زيادى دارم و نمى توانم براى عمل آماده شوم تا اينكه اين بيمارى كهنه شد. آقاى پروين مرتب پابه پاى خواهرم از او مراقبت مى كرد. البته «دخت ايران» سرپا بود. اما روزهاى سخت بيمارى را در كنار همسرش مى گذراند. همسرش هيچوقت در بيمارى او تنهايش نمى گذاشت تا بالاخره يك شب در يك مهمانى حالش به هم خورد و او را به بيمارستان برديم. بيمارستان هم ۸ ۷، روز بيشتر طول نكشيد. البته چون در CCU بود، اجازه ملاقات بيشتر از يك ساعت را نمى دادند اما هر روز همه ما به ديدنش مى رفتيم. هيچ وقت از ما نمى خواست بيشتر بمانيم! اما شب آخر به همسرش گفت: «امشب پيش من بمان!»؛ اما بيمارستان اجازه نمى داد. او به «عبدالله خان» نگفت كه من امشب از دنيا مى روم؛ ولى به من گفت: «امشب شب پرواز است». من هم اجازه بيمارستان را براى ماندن نداشتم و «دخت ايران» در سن ۸۲ سالگى فوت شد.اما همه سفارش هايش را كرده بود. او حتى بعد از مرگش را هم طراحى كرد. به همسرش همه چيز را گفته بود. آقاى پروين هيچوقت تحمل دورى خواهرم را نداشت؛ بعد از مرگش شب و روز گريه مى كرد و سرمزارش مى رفت. روى سنگ قبرش هم جمله زيبايى نوشت. آنها شيفته هم بودند. اين شد كه بعد از چهلم، آقاى پروين رفت به دفتر «خيرين مدرسه ساز» ... كارهاى اوليه كه انجام شد به سارى، محلى كه بايد مدرسه اى قديمى را بازسازى و آماده مى كرد، رفت و چون خودش مهندس بود، كار را خيلى زود شروع كرد. كارهاى اوليه يك روزه انجام شد. كل بازسازى اين مدرسه ۱۸ ماه طول كشيد و اسمش را گذاشت: «مدرسه دخت ايران پروين» البته آنها از آنجايى كه دائم در كنار هم بودند و كارهايشان را با هم طراحى مى كردند، نظر هر دوى ايشان ساخت چنين مدارسى بود. مدرسه را ساخت و به نام همسرش افتتاح كرد و بعد هم خانه را وقف كرد تا مدرسه دوم را كنار آن به نام خودش بسازد تا دوباره نشانه اين زن و مرد در كنار هم پا برجا باشد. آدمى است ۹۰ ساله؛ اما نترس. شجاعت عجيبى دارد آقاى پروين. در همين سن هم اهل خطر كردن است. مشغول ساختن بنيادى براى همين مدارس بود كه دچار سكته مغزى شد. اول در همان سارى به بيمارستان بردندش و بعد با آمبولانس آوردند تهران. اوايل در بيمارستان مدائن بسترى بود؛ اما حالا مدتى است به بيمارستان فرهنگيان منتقل شده است و الآن هم مدتى است به كما رفته و يك زندگى نباتى دارد. او با آن همه فعاليت و مديريتش الآن هيچ كس را براى مراقبت و پرستارى ندارد.مدرسه دوشيفته «دخت ايران پروين» هنوز هم منتظر است تا قدم هاى بانى خود را ببيند. هنوز هم ۱۴۰۰ بچه دبستانى منتظر بازگشت نگاه هاى استوار مردى بلندقامت هستند. آيا او باز مى گردد
|
|
|
|
|
مى خواهم شاد باشم، ولى!
|
|
|
فرهاد راد احتمالاً شما هم شاد بودن خود را موكول به دستيابى به اهدافى اين چنين كرده ايد. - ماه آينده وقتى ميزان فروشم ۲۰ درصد افزايش پيدا كرد، شادتر خواهم بود. - وقتى همسر مناسبى پيدا كنم، شادتر خواهم بود. - وقتى حقوقم افزايش پيدا كند واقعاً خوشحال مى شوم. - وقتى ۲۰ كيلو اضافه وزنم را از دست بدهم آن وقت شاد شاد مى شوم . ـ وقتى ... در اين گونه موارد، دو اتفاق مى افتد، من نمى توانم به خواسته ام برسم، من شاد نيستم و دليلى هم براى شاد بودن ندارم ، من تا حدودى به اهدافم رسيده ام، اما آن طورى كه دلم مى خواست شاد نيستم. اين جمله ها براى شما آشنا نيستند «شاد بودن» قراردادى است كه انسان ها در ذهن خود ايجاد مى كنند و شادى خود را غالباً منوط به دستيابى به هدفى مى دانند كه ممكن است هرگز اتفاق نيفتد ... نتيجه: ما نبايد هرگز شاد باشيم. اگر شما يك ماشين جديد خريده باشيد ، يك هديه عالى براى تولد خود دريافت كرده باشيد، زن و يا مرد رؤياهاى خود را ملاقات كرده باشيد ، در يك مسابقه مهم برنده شده باشيد... متوجه شده ايد كه بلافاصله بعد از رسيدن به خواسته خود، سؤالاتى در ذهن شما ايجاد مى شود كه به سرعت حال روحى تان را تحت تأثير قرار خواهد داد:چرا من آن طور كه مى خواستم شاد نيستم ، درجه خوشحالى من خيلى خوب به حالت طبيعى برگشت، من مى خواستم شادتر باشم!، صبر كن! شايد دنبال كردن يك هدف ديگر من را واقعاً خوشحال كند...و اين چرخه دنبال خوشحال بودن رفتن، هرگز به پايان نخواهد رسيد پس سؤال اين است: شادى، واقعا كجاست جست وجوى شاد بودن را متوقف كنيد. اگر شما نتوانيد همين حالا و با همين امكاناتى كه در دست داريد شاد باشيد، شادى را هرگز در هيچ جاى ديگر و در هيچ وضعيت به ظاهر ايده آل ديگرى نيز تجربه نخواهيد كرد. افتادن در تله «شاد بودن شرطى» همواره شما را از دستيابى به شادى حقيقى و درونى نااميد خواهد كرد. اگر مى خواهيد از ته دل شادى را احساس كنيد، بد نيست به اين پيشنهادها عمل كنيد: يك فرد ديگر، (مادر، پدر، برادر، دوست و ...) پيدا كنيد.و به او كمك كنيد! همين. براى او يك كار كوچك انجام دهيد و سپس شادى واقعى را درونتان احساس كنيد. بر اساس يافته هاى محققان هر اندازه بيشتر احساس مفيد بودن را تجربه كنيد، شادتر خواهيد بود. پس تفكر ذهن خود را از چقدر به دست بياورم«به» چقدر مى توانم به ديگران ببخشم. تغيير بدهيد و شادى بى نظيرى را درون خود تجربه كنيد. روى دنيا تأثير مثبت (هر چند ظاهراً بى اهميت) بگذاريد تا شاد باشيد.
|
|
|
|
|
زمزمه
جايى كه هرگز خالى نمى شود
مونا كربلايى
خدايا!جاى تو بين ما آدم ها هرگز خالى نيست. هر بار كه كار خوبى انجام مى شود، هر جا كه سخن زيبايى گفته مى شود، هر وقت دستى از سر نيكى به سوى نيازمندى گشوده مى شود، هر بار كه لبخندى مهرآميز بر لبانى نقش مى بندد، و هر جا كه قدمى به نيت خير برداشته مى شود، تو هم آن جايى... تو هميشه در كنار ما و مراقب مايى. اما، اى كاش دلهايمان بيشتر از اين، آماده پذيرش حضورت بود...
|
|
|
|
|
بازى
قايم باشك گروهى
رها ستايش
اين بازى، نوع ديگرى از بازى قايم باشك است. افراد گروه به دو بخش با تعداد مساوى تقسيم مى شوند. هر كدام از بچه هاى گروه بايد يك فرد از گروه مقابل را به عنوان همگروهى انتخاب كنند. افراد گروه اول چشم هايشان را بسته و شروع به شمارش تا عدد ۱۰۰ با صداى بلند مى كنند. در اين فاصله افراد گروه دوم، در اطراف محل بازى پخش و مخفى مى شوند. اين بازى بايد در محوطه خارج از منزل انجام شود و بچه ها در فاصله هاى دور از يكديگر قرار بگيرند. پس از اين كه شمارش گروه اول به اتمام رسيد، اعضاى گروه اول بايد هر يك از همگروهى هاى خود را پيدا كنند. بچه هاى گروه مى توانند محل مخفى شدن افراد گروه دوم را به همگروهى هايشان بگويند. مدت زمان لازم براى يافتن همگروهى ها فقط ۲۰ دقيقه است. پس از پايان زمان بازى، اگر گروه اول بدون همگروهى بازگشت ،بازنده است.
|
|
|
|
|
كارمايه
قلك خانگى
پوريا كبيرى اگر مى خواهيد براى كودك تان قلك بخريد تا پس انداز كردن را به او ياد بدهيد، اصلاً به دنبال خريد قلك نباشيد. مى توانيد به راحتى از قوطى هاى خالى كه در خانه داريد قلك بسازيد.دور يكى از قوطى ها را با كاغذ كادو رنگى بپوشانيد. روى در پلاستيكى قوطى را به اندازه جاى پول سوراخ كنيد. اين قلك را به كودك بدهيد تا پس اندازهايش را در آن قرار دهد.
|
|
|
|
|
تابستانه
شربت ليموى وانيلى
زينب السادات محسنى * مواد لازم چهار عدد ليموترش سه چهارم فنجان شكر يك چهارم قاشق چايخورى وانيل شش فنجان آب سرد * طرز تهيه ليموها را نصف كرده و مغز آن را در مخلوط كن بريزيد. نصف پوست ها را به همراه شكر، وانيل و دو فنجان آب به آن اضافه كنيد. پس از اين كه مخلوط يكدستى حاصل شد آن را صاف كرده و با بقيه آب مخلوط كرده و بنوشيد.
|
|
|
|