|
كانت و اهميت فلسفه اخلاق
|
|
|
|
اشارات و تنبيهات
|
|
|
|
نقد و نظر
|
|
|
|
كتاب انديشه
|
|
|
|
|
كانت و اهميت فلسفه اخلاق
اخلاق ناخدايان
|
|
|
دكتر شهين اعوانى* / بخش دوم و پايانى اصول پيشينى در عقل نظرى و عقل عملى
تمام فلسفه هاى پيش از فلسفه نقادى، غايت عقل را تنها در شناخت نظرى مى دانستند. اما از نظر كانت، غايت حقيقى عقل، شناخت طبيعت و تسخير آن نبود، بلكه جنبه عملى عقل بود. كانت در عقل نظرى و عقل عملى چه هدفى را تعقيب مى كرد و چه نتيجه اى گرفت در عقل نظرى، كانت به اين نتيجه رسيد كه عامل معرفت يا فاعل شناسا، صورت شناسايى را بر صورت ماده شناسايى كه از خارج به وسيله حواس و متعلقات حسى ارائه مى شود، تلفيق مى كند. ولى در فعل شناسايى، مفاهيم جزئى ديگرى نيز دخيل اند كه به صورت ماتقدم و پيشينى شرط حصول معرفت حسى اند. براى نمونه زمان چيزى عينى و واقعى نيست. نه عرض است، نه جوهر و نه نسبت، بلكه شرط ذهنى است كه به واسطه ماهيت ذهن انسان، براى تنظيم كليه محسوسات به وسيله قانون معينى لازم مى آيد. مكان نيز چيزى عينى و واقعى نيست. نه جوهر است، نه عرض و نه نسبت، بلكه ذهنى و مثالى است كه از ماهيت ذهن به وسيله يك قانون ثابت به عنوان «طرح و شاكله» تنظيم و ترقيق محسوسات خارجى ناشى مى گردد. از اين جهت او مكان و زمان را «شهود محض» مى دانست كه به همراه حسيات يعنى ماده معرفت حسى، كه همان پديدار يا نمود است، پايه معرفت حسى ما را تشكيل مى دهند. به اين ترتيب او بين معرفت حسى، كه معرفت به محسوسات است و معرفت عقلانى تمايز قائل شد. معرفت عقلانى، معرفت به متعلقاتى است كه در حواس تأثير ندارند. معرفت عقلانى، علم به معقولات است. اما در عقل عملى و بويژه در اخلاق سؤال اصلى اين است كه آيا در اخلاق هم اصولى پيشينى و ماتقدم داريم اگر چنين اصولى وجود دارند، منشأ آنها كجاست آيا «شهودى» اند، آيا «مابعدالطبيعى » اند و آيا ما در اخلاق مى توانيم به اصولى دست يابيم كه مبناى هر فعل اخلاقى قرار گيرند كانت در عرصه عقل نظرى از «نومن» سخن مى گفت كه حقيقت معقول محض است و مقياس و معيار كليه حقايق ديگر است. نمونه معيار اعلا، خدا (به معناى مورد نظر او) يا وجود اعلا بود. معيار عرصه عمل چيست در عرصه عملى، «كمال اخلاقى» مطرح است. كانت در «درس گفتارى درباره اخلاق»، براى نظام اخلاق، قائل به دو مبنا و اصل است. ۱- تجربه ۲- عقل. او با هيوم موافق است كه نمى توان اصول اخلاقى را مبتنى بر ادراك حسى دانست ولى به عاطفى بودن اين اصول نيز قائل نيست. تلاش او اين است كه براى اخلاق نيز مبنايى معقول بيابد. اگر نظام اخلاقى متكى بر اصول تجربى باشد، اصول اخلاقى بسته به اين كه از متعلقات حواس داخلى ناشى شوند يا از حواس خارجى به دست آيند، به اصول داخلى و اصول خارجى تقسيم مى شوند. اخلاق متكى بر اصول داخلى، نخستين بخش نظام تجربى و اخلاق متكى بر اصول خارجى، دومين بخش نظام اخلاق تجربى اند. كسانى كه اخلاق را از اركان درونى اصل تجربه استنتاج مى كنند، وجود يك احساس را مسلم مى دانند كه اين احساس، يا جسمانى است و يا اخلاقى. «خودخواهى»، «غرور»، «خودپسندى»، كه با انديشه منافع شخصى ارتباط مستقيم دارد و در جست وجوى نفع شخصى است، از احساس جسمانى ناشى مى شود. كانت در بين قدما، اپيكوريان و در بين متجددين هلوسيوس و ماندويل را از طرفداران اصل خودخواهى نام برد. او معتقد بود اخلاق متكى بر «خودخواهى» ضرورت ندارد و در قالب «امكان» مى گنجد. ولى شافتسبرى و هاچسون را در عداد كسانى قرار مى داد كه قائل به اساس درونى نظام تجربى و معتقد به اصل رفتار در احساس اخلاقى اند. در اينجا خوش آيندى يا موافق طبع و ناخوش آيندى يا ناسازگارى با طبع، احساس مطبوع يا احساس تنفر مطرح است. انسان از طريق «احساس اخلاقى» مى تواند تشخيص دهد كه چه چيزى خوب و چه چيزى بد است. در اين صورت نيز اخلاق متكى بر يك اصل امكانى، شكل مى گيرد. زيرا ممكن است كسى نسبت به انجام عمل يا رفتارى علاقه مند باشد و ديگرى نسبت به همان عمل و كردار، متنفر باشد. مثلاً خوردن گوشت گاو يا گوساله كه براى عده اى بسيار لذت بخش است، براى جامعه اى كه در آن گاو و گوساله از قداست برخوردار است، بسيار تنفر آور است. كانت در مرحله دوم، دستگاه اخلاقى نظام تجربى را مبتنى بر اصول خارجى مى داند و از اين منظر، كل اخلاق را بر پايه تربيت و حكومت مى گذارد و مى گويد كل اخلاق چيزى جز يك سنت نيست و عادات در مورد رفتار به دو بخش تقسيم مى شوند: قواعد تربيت و قوانين حكومت. بنابراين منابع احكام اخلاقى، يا الگوى اجتماعى است يا قوانين مدون حكومتى. مثال براى الگوى اجتماعى اخلاق، رفتارهاى مختلفى است كه جوامع مختلف در قبالِ تولد فرزند دختر يا پديده سرقت يا شرابخوارى نشان مى دهند. كانت در خصوص قوانين حكومتى، ادعاى هابز را مد نظر دارد كه گفته بود: «حكومت مى تواند تمام اعمال را مجاز يا ممنوع كند. » و نتيجه مى گيرد كه اعمال اخلاقى حكومتى نمى توانند بر اساس حكم اخلاقى عقل باشند. اخلاق عقلانى هر چند كانت در اخلاق، نوآورى كرده است ولى نمى توان گفت كه ريشه هاى مباحث اخلاقى مطمح نظر او، اصلاً در مكاتب فلسفى پيش از وى مطرح نبوده است. اخلاق مورد نظر كانت، نه كاملاً به اخلاق فلاسفه يونان شبيه است و نه به اخلاق مورد نظر مسيحيان مى ماند. كانت معتقد است اخلاق كسى كه بر پايه نظام پاداش ها (بهشت) براى رفتار خوب و تهديد ها (جهنم) براى رفتار يا عمل بد رفتار مى كند غيراخلاقى است، نه بر اين اساس كه به آنچه درست است، صرفاً به اين دليل كه درست است و نه به هيچ دليل ديگر، عمل شود. انسان مسيحى، انسانى متعصب است و در قبالِ كتاب مقدس خود را موظف مى داند. لذا اگر در تورات و انجيل كار غيراخلاقى هم توصيه شده باشد، او خود را موظف به انجام آن مى داند. در فلسفه كانت فاصله ميان طبيعت و ارزش اخلاقى به حدى است كه عقل عملى بالاجبار در جهت مخالف طبيعت به كار مى رود و از طرف ديگر الزاماً متكى به علم و دانش نمى شود؛ بلكه صفت مميزه آن «خودبنيادى» است. فلسفه اخلاق كانت با تعاليم مسيحى نيز تفاوت دارد. در ايمان مسيحى بر خلاف فلسفه يونانى، خداوند منشأ و غايت اخلاق است و سرمشق هايى از اعمال و رفتار مسيح و قديسين در اختيار مؤمنان قرار مى گيرد. آنجا كه كانت اخلاق را مستقل و خودبنياد مى داند به تفكر يونانى نزديك مى شود و رابطه او با مسيحيت قطع مى شود. ولى جايى كه كانت اخلاق را فراروى از طبيعت مى داند، از يونانيان فاصله مى گيرد و به تعليمات مسيحى نزديك مى شود. ولى من حيث المجموع كانت به اخلاق مستقل مبتنى بر عقل اعتقاد دارد. يعنى اصول اخلاق، از علم كلام، اعم از طبيعى يا الهى اخذ نمى شود؛ ولى اخلاق مستلزم اعتقاد به خدا و در نهايت امر متضمن آن است. نبايد ناديده گرفت كه مفاهيم عقل عملى، مانند تكليف، اراده يا نيت، آزادى و اختيار، خودبنيادى اراده، كه مورد تأكيد كانت قرار مى گيرد مفاهيم مشترك حوزه اخلاق ميان رواقيان و كانت هستند، ولى هر يك ديدگاه خاص خود را دارند. نگاه كانت به اين مفاهيم، نگاهى نقادانه، پرسشگر و جستجو كننده است. كانت در حال تحليل و نقد مداوم اين مفاهيم و آراى انديشمندانى است كه در اين زمينه صاحب نظرند. گاهى به نظر مى رسد كانت آراى رواقيان را نقد مى كند و گاهى مخاطب سخن او، روسو است. اخلاق مسيحى نيز از قلم نقادانه كانت در مبحث ارتباط عقل و اخلاق و فضيلت خواهى در امان نمى ماند. فلسفه كانت يك فكر مستقل است كه با تحليل و نقد تفكر مسيحى، نظريه حس اخلاقى، از نظريه ولف و فلسفه رواقى فراتر مى رود. در نظام اخلاقى مبتنى بر عقل، كانت معتقد است كه اصل اخلاق ريشه در عقل دارد و مى تواند تماماً ماتقدم (پيشينى) باشد. حكم «تو نبايد دروغ بگويى»، بايد به صورت اصلى كلى، ثابت و ضرورى باشد و از عقل محض برآمده باشد. فقط و فقط در اين صورت است كه نه حس اخلاقى در آن دخيل است، نه بستگى به موقعيت اجتماعى دارد و نه تابع قوانين حكومتى است، وقتى من اراده آزاد خود را در نظر مى گيرم، اساس اخلاق بر مبناى اصول عقل و نه تجربى، حاكى از هماهنگى اراده آزاد من با خود و با ديگران است. پس اين يك قانون ضرورى براى آزادى اراده است. حكم اخلاقى هرگز از طريق اصول تجربى و حسى صادر نمى شود، زيرا اخلاق متعلق احساس نيست بلكه صرفاً متعلق فاهمه است. اصل اخلاقى، در درون عقل است. در تاريخ فلسفه، مبحث اخلاق پيوسته با سعادت همراه بوده است. انسان هاى اخلاقى، انسان هاى سعادتمند نيز بوده اند. حرف كانت اين است كه نمى توانيم مفهوم سعادت را مبناى اخلاق قرار دهيم. سعادت شرط ضرورى حيات انسانى نيست تا خدشه يافتن آن انسان را مجاز به قطع ريشه حيات سازد. اين شرط همانا حفظ شرافت و شخصيت انسانى است. مرجع تكاليف انسان كسب سعادت و بهره ورى از لذات زندگى نيست، براى انسان هيچگاه تكليفى مبنى بر تكليف سعادتمند زيستن تحت هر شرايطى، تعيين نشده است. اما شرط شرافتمندانه زيستن تكليف هر ذات خردمند است. او براى تبيين ديدگاه خود مثال هايى ذكر مى كند و مى گويد فرض كنيد مجبوريد دو يا سه روز غذا نخوريد يا مقدمات يك زبان را كه تا كنون اصلاً فرانگرفته ايد، طى يك هفته ياد بگيريد يا يك وزنه صد كيلوگرمى را بلند كنيد. همه اين موارد به اراده شما تحقق مى يابد. يعنى اگر اراده كنيد مى توانيد سه روز غذا نخوريد، يا در كوتاه ترين زمان، مقدمات اوليه يك زبان خارجى را فراگيريد، يا صِرف داشتن سلامت و بنيه بدنى، كافى است كه بتوانيد يك وزنه صد كيلوگرمى را بلند كنيد. ولى اگر بخواهيد تلاش كنيد تا سعادتمند شويد، چه مى كنيد بديهى است شما توانايى و اختيار آن را داريد كه سعى كنيد تا سعادتمند شويد. ولى حصول سعادتى كه مدنظر شماست، حداقل به چند عوامل بستگى دارد: اولاً به مدت عمرتان در اين دنيا وابسته است. كسى كه در سن جوانى از دنيا برود، سعادت دنيايى نصيبش نمى شود. اگر به حق يا ناحق گرفتار زندان شويد و تا ابد در آن گرفتار باشيد، روى سعادت را نخواهيد ديد. اگر به دلايل مشكلات اقتصادى، فقير باشيد، سعادتمند نيستيد. در صورتى كه در جامعه اى زندگى كنيد كه مملو از دلهره، اضطراب و بدون امنيت اجتماعى يا اقتصادى باشد، احساس سعادتمندى نخواهيد كرد. پس حصول سعادت مشروط به اوضاع و احوال متفاوتى است كه همگى در اختيار شما نيست. كانت معتقد است، چيزى كه مشروط باشد، ارزش ذاتى ندارد و «خير مطلق» نيست. شناختن «خير مطلق» در حوزه عقل نظرى است ولى ما در نظر و شناسايى توقف نمى كنيم بلكه عمل هم مى كنيم. در عمل ما با «اراده» مواجهيم. در «اراده»، «بايد»ى است كه به صورت قانون عرضه مى شود و ما به اين «بايد» آگاهى داريم. تمامى رويدادهاى عالم، طبق قوانين لازم و لايتغير طبيعت پديد مى آيند. ولى كردارهاى ما صرفاً طبق قوانين طبيعت نيست، بلكه بايد از قانون هاى اخلاقى پيروى كنند. اين قانون ها به صورت «فرمان» يا «امر» بيان مى شوند. فرمان ها يا اوامر بر دو دسته اند. دسته اى فرمان هاى مشروط است. آنها محتواى معين دارند و به قصد رسيدن به هدفى صادر مى شوند. آنها وسيله اى براى وصول به غايت يا هدفى هستند. كل موضوعات و محركات عملى، تا آنجا كه افعال ما واسطه سعادت اند، صرفاً مشروط اند. دسته دوم، فرمان ها يا اوامر مطلق اند. فرمان هاى قطعى تنها آنگاه ممكن خواهند بود كه در خودِ اراده مطلق باشند. انجام چنين اوامرى، ضرورى است. هر ضرورت اخلاقى يك الزام است. بنابراين ضرورت الزام آور است. براى انسان اخلاقى، اقدام به كار، يك امر عملى است و در واقع يك اقدام اخلاقى است. هر اقدام به كارى يا اقدام تكليفى است يا اقدام جبرى. هر الزامى، نيز يك ضرورت اخلاقى است و اين الزام برون ذهنى است و نه درون ذهنى. كانت الزام را به فعال و منفعل تقسيم مى كند. الزام فعال، يك الزام ذاتى است و در آن يك ضرورت عقلى وجود دارد و الزام منفعل يك الزام تحميلى است. وقتى من ملزم به انجام كارى باشم، در آن صورت مجبورم. الزام منفعل بايد از طريق شخص ديگرى بر من اعمال يا تحميل شود. اگر الزام از نظام طبيعت برخيزد و ريشه در خودِ افعال داشته باشد، الزام طبيعى است، اما اگر تصنعى و تحكمى باشد و متكى بر اراده غير باشد، الزام ايجابى است. چنين الزامى، مستقيماً و بى واسطه به عمل منتهى نمى شود. كانت فعل دروغ گفتن را مثال مى زند. اگر من دروغ نگويم، صرفاً به اين علت كه خدا آن را نهى كرده است، در اين صورت اگر خدا دروغ را جايز مى دانست و آن را نهى نمى كرد، من هم دروغ مى گفتم. واسطه در اينجا، براى انجام يا ترك فعل، امر خدا است نه اراده فاعل. فقط خدا است كه اگر مى خواست مى توانست دروغ گفتن را نهى نكند. اما الزام طبيعى، الزام مستقيم است. من نبايد دروغ بگويم نه به اين دليل كه خدا آن را نهى كرده است؛ بلكه به اين دليل كه نفس دروغ گفتن شر است. كانت در اينجا كل اخلاق را قائم به اين واقعيت مى داند كه رفتار ما فقط و فقط به موجب شرط درونى خود رفتار انجام شوند. پس، در نظر او، اين اعمال نيستند كه اخلاق را به وجود مى آورند، بلكه عقيده و نظر است كه براساس آن، اعمال انجام مى شوند. اگر من عملى را انجام دهم كه على الاطلاق و فى نفسه «خير» يا «نيك» باشد، اين يك خير اخلاقى و حق است. پس هر عملى بايد انجام شود نه به اين دليل كه خدا انجام آن را از ما خواسته يا اراده كرده كه ما آن را انجام دهيم، بلكه به اين دليل كه فى نفسه حق يا خير است و چون چنين است، خدا آن را اراده مى كند. اراده الهى از لحاظ اخلاقى ضرورى است، اما اراده انسانى ضرورى نيست، بلكه ملزم و مجبور است. اراده كلى چون نماينده حكم حقيقى عقل هر فرد است، همواره درست و بر اساس «خير» و «مصلحت عمومى» است. * عضو هيأت علمى انجمن حكمت
|
|
|
|
|
اشارات و تنبيهات
مقالات شمس تبريزى
يكى قوم در سخن سجع نگاه دارند، همه سجع گويند، قومى همه شعر گويند، قومى همه نثر گويند. هر يكى ازين جز وى است. كلام خدا كل است. دست در كل زن تا همه جزوها آن تو باشد، و چيزى ديگر مزيد. در جزو مزن، نبايد كه كل فوت شود. يكى در خانه او درختى پيدا شد، برآمد، بايد كه كل درخت را دربرگيرد تا همه شاخ ها آن او باشد، و تنه زياده. اما اگر دست در يك شاخ زنى باقى فوت شود، و خطر بود كه آن شاخ بگسلد و از آن شاخ بمانى، و از خود بمانى.
|
|
|
|
|
نقد و نظر
منطق شعر
|
|
|
ضياء موحد «پل والرى» كه به گمان من بزرگترين شاعر قرن بيستم فرانسه است؛ علاقه زيادى به علم داشت، به گونه اى كه با اغلب دانشمندان زمان خود از جمله انيشتين، نامه نگارى مى كرد و در عين حال شاعر خوبى بود. او در جايى مى گويد: «در اينجا مى خواهم نكته متمايزى را بيفزايم اگر منطق دان نتواند جز منطق دان باشد، نه منطق دان مى شود و نه مى تواند بشود و اگر شاعر، هيچ گاه جز شاعر نباشد، بدون كمترين اميد در توانايى در استدلال انتزاعى هرگز آثارى شاعرانه به جاى نخواهد گذاشت. به جد بر اين باورم كه اگر انسانى نتواند زندگى هاى ديگرى را جز زندگى خود زيست كند، زندگى خود را هم زيست نمى كند.» انسان موجودى تك بعدى نيست بلكه ابعاد مختلفى دارد. برخى به بعضى از ابعاد خود غافل هستند يا فرصت توجه به آن را نمى يابند. فيلسوفى مى گفت قريب به هشتاد درصد موجود انسانى عاطفه و فقط بيست درصد مابقى تعقلى است. از اين رو در واقع آنچه بيشتر عجيب به نظر مى رسد اين است كه انسان به سراغ تعقل برود. بخصوص در مورد مردم ايران كه چنانچه در محيط مناسبى پرورش يابند، اگر وقتى به شعر اختصاص دهند و درباره آن مطالعه كنند، به راحتى به سمت شعر مى روند. من در دو زمينه مطالعه مدام و پيگير دارم. يكى منطق و ديگرى شعر و نقد شعر و اصولاً پيش از آنكه به سراغ منطق بروم به انجمن هاى ادبى مى رفتم. در دوره دبيرستان با اين سؤال مواجه شدم كه چرا مى توانم بگويم B=A و اتفاقاً براى تز دكترا فيلسوفى را پيدا كردم كه همين سؤال را مطرح مى كند. اين نشان مى دهد كه از گذشته دور تمايل به منطق و شعر در من وجود داشته است. به نظر مى رسد همه انسان ها ظرفيت هاى متفاوتى دارند، در جهان دانشمندان فيزيك و رياضى زيادى را مى توان يافت كه رهبر اركستر هستند. در فرهنگ ما نيز چنين نمونه هايى وجود دارد. خيام، بزرگترين جبردان يك دوره تاريخ جهان، به عنوان يكى از شاعران خوب در ايران و حتى در خارج از ايران شناخته شده است. از جمله اى كه در ابتدا از «والرى» نقل كردم براى مقدمه كتاب «نردبان اندربيان» استفاده نموده ام. شايد به اين دليل كه اين كتاب شعر مجموعه اى اشعار كسى است كه به تدريس و مطالعه منطق مى پردازد. حال با توجه به فرضى كه از آن فيلسوف نقل كرديم بايد پرسيد كه در مورد من اين نوشتن درباره منطق است كه منطقى مى نمايد يا نوشتن شعر منطقى محسوب مى شود. اين سؤالى است كه همگان مى توانند از خود بپرسند. زيرا همه با استعدادهاى مختلفى در خود مواجه هستند.
|
|
|
|
|
كتاب انديشه
مجموعه مقالاتى پيرامون فلسفه غرب
* دكتر سعيد رحمانيان * ناشر: بوستان كتاب قم اثر حاضر شامل مجموعه مقالاتى درباره فلسفه غرب است كه بيشتر به فلسفه افلاطون، فلوطين و رهروان آنها پرداخته و رويكرد آنان را به خدا، عقل و تبيين در مواردى نقد كرده است. نويسنده در مقاله نخست، به نظام فلسفى فيلون و تحليل «مفهوم خدا» در انديشه او، در دومين مقاله، معرفى «نظام فيض ضرورى» پرداخته، مقاله سوم را به «فوق وجود» بودن احد در ديدگاه افلاطون و فلوطين و چهارمين مقاله را به رويكرد فلوطين به «واحد» و «عقل» و ما بعدالطبيعه فرفوريوس اختصاص داده است. در آخرين نگاره اين كتاب نيز همراه با بيان اين كه مكتب تحليل زبانى بسيارى از برداشتهاى نادرست فلسفى را زاييده كاربرد نادرست زبان مى داند و در اين رابطه است كه ويتگنشتاين از «بازيهاى زبانى» و رايل از «اشتباه هاى مقولى» سخن گفته اند؛ آراى «رايل» را درباره «نفس» نقد و ارزيابى كرده است. اين اثر به تازگى از سوى بوستان كتاب قم به چاپ دوم رسيده است.
|
|
|
|