|
درباره نمايش تراژيك «۱۰ انگشت كوچك پا»
|
|
|
|
|
|
گفت وگو با «بابك اطمينانى» در ميان بهت خاكسترى ها
|
|
|
|
|
|
|
|
|
درباره نمايش تراژيك «۱۰ انگشت كوچك پا»
جنگ پيش روى مادران داغديده
|
|
|
مترجم: پروانه محبى مادران سربازان انگليسى در عراق همواره در اين واهمه بسر مى برند كه روزى مأمور ى در خانه شان را بزند و آن خبر تراژيك را به آنها بدهد. استر ويلسون چنان تحت تأثير اين تجربه هولناك زنانه قرار گرفت كه نمايشنامه اى درباره آن نوشته است. خبرنگار گاردين «جان هنلى» با او رودررو مى شود: *** استر ويلسون مى گويد داستانى كه بيش از همه او را تكان داد درباره مادرى بود كه براى پسر سربازش در عراق يك جفت چكمه خريد. آن زن گفته بود: «چكمه هايى كه به پسرم داده بودند به درد نمى خورند. جنسشان آنقدر بد بود كه در گرما ذوب مى شدند و پاهاى پسرم آسيب ديده بود در نتيجه براى او يك جفت چكمه نو خريدم.» اين زن آنچنان به لحاظ مالى در مضيقه بود كه وسع آن را نداشت تا هر دو لنگه كفش را با هم پست كند. او يك لنگه را اول پست كرد و بعد منتظر دريافت كمك هزينه بعدى دولت شد تا لنگه ديگر را هم براى او بفرستد. ويلسون مى گويد: «با خودم فكر كردم چه داستان تكان دهنده اى. آن مردان جوان آنجا بودند در حالى كه هر لحظه جانشان در خطر بود و روزانه صحنه هاى دلخراش بسيارى مى ديدند آنها على رغم ميل خود در خاك عراق بودند و دولت بريتانيا حتى يك جفت چكمه درست و حسابى در اختيار آنها نمى گذارد. چطور هيچ كدام از ما اين گونه داستان ها و مشابه آنها را نشنيده ايم چرا هيچ كدام از ما از وضعيت آنها خبر نداريم.» و حال به لطف نمايش تازه ويلسون كه «ده انگشت كوچك پا» نام دارد افراد بيشترى از تجربيات تلخ اينچنينى آگاه خواهند شد و نه فقط درباره چكمه هايى كه مادران مستأصل براى پسرانشان در عراق و افغانستان مى فرستند بلكه همچنين پيراهن ها، چسب هاى زخم، صابون، آب معدنى و چاى كيسه اى كه همين مادران دلسوز براى آنها پست مى كنند، چيزهايى كه تصور فراهم نبودن آنها در يك ارتش قرن بيستمى نه تنها سخت بلكه شرم آور است. البته اين فقط ظاهر قضيه است و آنچه كه نمايش «ده انگشت كوچك پا» به معرض نمايش عموم مى گذارد آن اتفاقى است كه براى يك خانواده خيلى معمولى و دلبسته به هم مى افتد. وقتى جنگ به در خانه آنها مى كوبد و از آن پس عشق و غرورى كه يك زن براى يگانه پسرش دارد تنها با دل نگرانى او براى سلامت و جان پسرش برابرى مى كند و از ته دل مى داند فرزندش براى هيچ و پوچ مى جنگد و قربانى بازى سياست شده است. اين چيز شهامت و شجاعت مى خواهد! ليلى كه اين نمايش را با گروهى از مادران سربازان جوان - كه گفت وگو ى ويلسون با آنها به خلق اين نمايش انجاميد - تماشا كرد، اعتراف مى كند: «به گريه افتادم. هيچكدام از ما فكر نمى كرديم شخصيت هاى اين نمايش حتى اگر خودمان در آن بازى مى كرديم بهتر از اين مى شد. بعضى چيزهايى كه در جنگ مى بينيد خودشان را در چهره شما نشان مى دهند اما اين يكى چيزى بود كه در دل ما مى گذشت. ديدن احساسات مان كه روى صحنه جان گرفتند و واقعاً حيرت انگيز بود.» پسر ليلى سه دوره خدمتش را در بصره گذرانده است و پسر ليندا هم در بوسنى، عراق و افغانستان جنگيده است. اين مادر دردمند مى گويد: «بيش از حد عصبانى ام. اگر جنگ عراق مشروعيت داشت، اگر تجهيزاتشان كامل بود، اگر سوار ماشين هاى ضد مين مى شدند، شايد وضعيت قابل تحمل تر مى شد اما اين طور نيست و آنها جانشان را به خاطر يك مشت دروغ و ادعاى كذب به خطر انداخته اند. مى دانستيد كه سربازان بريتانيايى را در آنجا «امانت گيرندگان» مى نامند. آنها هيچ چيزى ندارند. حتى گاهى دستمال كاغذى.» «ده انگشت كوچك پا» پس از نمايشنامه قبلى و پرجنجال ويلسون در ذهن او شكل گرفت. كار قبلى او كه نمايشنامه اى به نام «بى پناه» بود اثرى درام - مستند و با محوريتى اجتماعى بود كه بر مبناى مصاحبه با بيش از هزار نفر در ليورپول نوشته شد و در سال ۲۰۰۶ جايزه Amnesty براى آزادى بيان را در جشنواره ادينبورگ از آن خود كرد. ويلسون كه بيشتر عمرش را در ليورپول زندگى كرده و دو پسر بزرگ دارد پيش از آن كه پنج سال پيش موفق به دريافت بورسيه نمايشنامه نويسى BBC شود يك بازيگر و استاد تئاتر در دانشگاه بود اما پس از نمايش تحسين شده «بى پناه» تماشاخانه هاى بسيارى از جمله تماشاخانه «Every man» در ليورپول به اجراى آثار نمايش او تمايل نشان دادند. ويلسون مى گويد: «مى خواستم نمايشى درباره عشق بنويسم و داستان مادران اين سربازان مرا تحت تأثير قرار داد. داستان هاى بسيارى درباره جنگ گفته شده، اما درباره پشت صحنه آنها نه!» ويلسون از تابستان سال ۲۰۰۶ با جديت براى شنيدن ناگفته هاى اين و آن گوش تيز كرد و نتيجه كار حيرت بخش بود. اين مادران به او گفتند كه چطور در وب سايت هاى وسايل و تجهيزات مازاد ارتشى مى گشتند تا لوازم اوليه مورد نيازشان را تهيه كنند و چقدر به خاطر اين كه فرزندانشان جان خود را نه به خاطر يك آرمان شرافتمندانه، بلكه به خاطر ادعاهاى بى اساس و دروغ هاى جورج بوش و همدستانش از دست داده اند، داغديده شده اند و افسوس مى خورند. همه اين اعترافات صادقانه، ملموس و واقعى است. بيشتر زنانى كه ويلسون با آنها حرف زد، عضو يك انجمن نهادينه براى بستگان سربازان كشته شده در جنگ عراق و يا در حال خدمت به نام «خانواده هاى نظاميان مخالف جنگ» هستند. اين انجمن توسط مادرى به نام رز جنتل وقتى كه پسرش در سن ۱۹ سالگى در يك انفجار جاده اى در سال ۲۰۰۴ كشته شد، تأسيس شد و پيام اين انجمن اين است: «سربازان بريتانيايى را از جنگى كه تنها براى مقاصد سياسى و بر مبناى دروغ شكل گرفته، نجات دهيد!» اعضاى اين انجمن به كرات از مقامات سياسى همچون تونى بلر و گوردون براون وقت ملاقات خواسته اند، اما نه آنها و نه هيچ مقام مسئولى حاضر به رويارويى با بستگان سربازان بريتانيايى در گذشته يا در حال خدمت در خاك عراق نشده اند. ويلسون مى گويد: در اين نمايش تمام تلاش خود را بر آن داشته كه نگاهى همه جانبه و آزاد به مقوله جنگ عراق بيندازد. «خيلى از اين سياستمدارها فكر مى كنند جنگ با عراق كار درستى بود و اين ديدگاه در اين نمايش هم به نمايش گذاشته شده است. در پايان كارى كه تصميم گرفتم انجام دهم، تمركز بر روى يك خانواده و تعميم دادن آن به كل خانواده هاى اين سربازان بود.» اين خانواده در نمايش ويلسون يكى از خانواده هاى سنتى ليورپول هستند. گين، مادر دو فرزند به نام هاى مايكل و كريس است و مايك همسر او به تازگى بيكار شده. پرده اول با بازگشت شادى آفرين مايكل از جنگ عراق و به پايان رسيدن دوره خدمت او در آنجا آغاز مى شود، اما در عوض كريس كه از يكنواختى كار در يك فروشگاه لباس مردانه در كشورى كه «همه به دنبال مصرف كالا هستند و نه توليد» خسته شده است، تصميم دارد به كارزار برود. «ده انگشت كوچك پا» در بطن خود به بررسى و ريشه يابى دلايل رفتن بسيارى به جنگ و تمايل آنان براى عضويت در ارتش مى پردازد. ويلسون مى گويد: «در لندن مردم دوست ندارند وارد ارتش شوند و در حقيقت كسانى كه به ارتش مى پيوندند، از اقليت هاى كارگرى و مبتلا به افسردگى هستند. كسانى كه اگر به ارتش نپيوندند، كارى براى انجام دادن نخواهند داشت و بدتر آلوده مواد مخدر يا گروه هاى گنگسترى مى شوند. اين نمايش همچنين نشان مى دهد كه چطور تكنولوژى مدرن تجربه خانواده ها از جنگ را دگرگون كرده است. ويلسون توضيح مى دهد: «اينترنت مستقيماً شما را به منطقه جنگى مى برد. در جنگ جهانى دوم مردم بايد هفته ها و ماه ها منتظر رسيدن يك نامه از عزيزانشان مى ماندند، اما امروز، مى توانيد وحشى گرى و خشونت ميدان جنگ را بر روى مونيتورهاى خود شاهد باشيد. خانواده ها بخصوص مادران از صحنه تلويزيون و كامپيوتر كنده نمى شوند. جنگ به اتاق پذيرايى و نشيمن آنها آمده است.» ويلسون در خلق اين نمايش قابل توجه خود از گروهى از مادران الهام گرفته كه تمام خشم و غضب خود را معطوف به يافتن حقيقت و عدالت كرده اند. او نشان مى دهد كه چطور آن مهر و عطوفت مادرى مى تواند به خرمنى از خشم سياسى تبديل شود. البته براى اين مادران نيز درد دل كردن با ويلسون تجربه اى بود كه به مهار خشم درونى آنان كمك بسيارى كرد. يكى از آنها مى گويد: «هنوز هم از برگشتن به خانه مى ترسم. از اين كه كسى پشت در منتظرم باشد تا آن خبر بد را به من بدهد. از اين كه به من بگويند پسرت كشته شده و ما متأسفيم و ديگر هيچ.» شايد دردناك ترين قسمت ماجرا اين است كه اعتراض شفاهى اين مادران به جنگ عراق و تلاش ناكام آنها براى صحبت با وزرا و مطرح كردن خواسته هايشان حاصلى ندارد، جز آن كه براى فرزندانشان دردسرآفرين شود. ويلسون مى گويد: «پاسخ آنها اغلب اين است: ديگر درباره چيزى كه نمى دانيد و نمى فهميد، حرف نزنيد. بعضى ها واقعاً عصبانى مى شوند، بعضى ها احساس گناه مى كنند و بعضى از سربازان ديگر به مادرانشان حرفى نمى زنند، چون با مقامات بالاتر از خود درگير مى شوند.» ويلسون اين نمايشنامه را با يك هدف سياسى خاص ننوشته و از همين رو معتقد است: «۱۰ انگشت كوچك پا درباره آدم هايى است كه دوست داريم و ممكن است اتفاقى براى آنان بيفتد. اين نمايش درباره يك نداى درونى است كه تحت تأثير مسائل اجتماعى تبديل به يك نداى جمعى مى شود و حتى مى تواند رنگ و بويى سياسى به خود گيرد.» در پايان شايد تنها سؤال بى جواب باقيمانده درباره اين نمايش اين باشد كه آيا اراده اين مادران براى مبارزه كردن به جاى تسليم شدن تنها كارى است كه مى توانند براى مهار ترس، خشم و ناراحتى خود انجام دهند ويلسون در جواب اين نيز مى گويد: «هيچ كس نمى تواند جواب درستى به اين سؤال بدهد، اما شايد اين نمايش دستاورد بزرگ اين مادران را به نمايش مى گذارد. اين كه آنها از دل اين بيم و هراس روزمره يك صداى واحد اعتراض آميز به جنگ را شكل داده اند كه روز به روز پرطنين تر مى شود تا آنجا كه سرانجام كسى بايد پاسخ آنها را بدهد.»
|
|
|
|
|
۵ دقيقه با سلطان جوان ژانر وحشت
|
|
|
مترجم: شيلا ساسانى نيا كمتر كسى است كه ام. نايت شيامالان را نشناسد. فيلمساز هندى الاصلى كه با فيلم «حس ششم» سلطان جوان و كم سن و سال ژانر وحشت لقب گرفت و در آثار سينمايى اش از هنرپيشگان بزرگى همچون «مل گيبسون» بازى هاى درخشانى گرفته است. تازه ترين فيلم او با نام «واقعه» اين روزها با همان تم فيلم هاى هارور خود كه بر محور اتفاقات ماوراءالطبيعه رخ مى دهند بر پرده سينماهاست و اگرچه با واكنش هاى متفاوت منتقدان روبه رو شده است اما به گفته خود او ترسناك ترين فيلم كارنامه حرفه اى اش است. اين فيلم با بازى هنرپيشگان معروف مارك والبرگ و زوئى دس شانل داستان زوجى است كه در آغاز فيلم به نظر مى آيند گرفتار حمله تروريست ها شده باشند و گفته مى شود آنها يك گاز سمى را در هواى اطراف فيلادلفيا پخش كرده اند كه تهديدى براى نسل بشر است. اين نخستين فيلم از خالق «حس ششم» و «نشانه»ها است كه عمده مخاطبان آن بزرگسالان خواهند بود و به خاطر تم ترسناك آن در ايالات متحده درجه R گرفته و به عبارتى ديگر فقط افراد بالاى ۱۷ سال مى توانند آن را در سينماها ببينند. شيامالان در مصاحبه اى گفت: «اين ترسناك ترين فيلمى است كه ساخته ام و هيجان فيلم آنقدر بالاست كه همه را به وحشت خواهد انداخت. اگر غير از اين باشد نشان مى دهد كه كارم را درست انجام نداده ام. براى مثال در چند دقيقه اول فيلم در يك سكانس دو زنى ديده مى شوند كه روى يك نيمكت نشسته اند و به ظاهر گفت وگوى عادى اى بين خود دارند اما با گذشت زمان اين ديالوگ عجيب مى شود بعد براى يك لحظه دوربين بر روى يكى از آنها زوم مى شود كه صحنه عجيب و ترسناكى را مى بيند كه براى دوستش اتفاق مى افتد اما در همين جا شيامالان آن سكانس را قطع مى كند چون نمى خواهد در همان ثانيه هاى اول همه چيز را به تماشاگر لو دهد. شيامالان مى گويد بيشترين هيجان فيلم و ترسى كه تماشاگر تا پايان در دل خود مى پرورد به اين برمى گردد كه نمى داند آن گاز آلاينده چيست و چه وقت همه را به كشتن خواهد داد و تا پايان نيز پاسخ روشنى براى اين گونه پرسش هاى خود يافت نمى كند. با كيفيت منحصربه فرد تريلرهاى ماوراءالطبيعه اش، آثار سينمايى «شيامالان» اغلب فروش خوبى را در گيشه ها تجربه مى كنند. «حس ششم» او درباره پسرى كه قادر به ديدن مردگان است به ۶۷۲ ميليون دلار فروش جهانى دست يافت و «نشانه»ها درباره حمله بيگانگان به زمين ۴۰۰ ميليون دلار فروش داشت. «روستا» فيلم موفق ديگرى از او بود؛ داستانى درباره گروهى از افراد منزوى در يك جنگل كه موفق به ۲۵۰ ميليون دلار سودآورى شد. شايد تنها فيلم ضعيف و به معناى واقعى ناموفق شيامالان «بانويى در آب» در سال ۲۰۰۶ بود كه با ۷۲ ميليون دلار فروش جهانى منتقدان بسيارى را برآشفت تا بدانجا كه او را به خشك شدن چشمه خلاقيتش متهم كردند و حتى از پايان و افول شهرت حرفه اى اش خبر دادند با اين حال به گفته شيامالان «بانويى در آب» محبوب ترين فيلمش است چرا كه داستانى دلنشين دارد و به احتمال زياد منتقدان و تماشاگران از اين كارگردان جوان انتظار ساخت يك اثر دلنشين و لطيف را ندارند. در ادامه گفت وگويى كوتاه را با اين فيلمنامه نويس ـ كارگردان جوان كه بى شك شايد بايد به دنبال ساخت فيلم هاى هارور باشد را خواهيم خواند. بهترين سن يك آدم به نظرم ۱۰ سالگى است. اين آن سنى است كه افكار مختلف سينمايى به ذهنم هجوم آوردند. سنى كه اعتقادت را به خيلى چيزها از دست مى دهى و به شناختى نسبى از دنيا مى رسى اما هنوز همه چيز در هاله اى از رمز و راز است. آرزو مى كردم مردم بيشتر متوجه... ارزش و اعتبار صداها و استعدادهاى واقعى مى شدند و آنقدر به دنبال الگوسازى و مد در سينما نبودند. عجيب ترين چيزى كه براى من اتفاق افتاد كشف اين حقيقت كه شكست سريع ترين راه براى دستيابى به موفقيت بود. دو فيلم اولى كه كارگردانى كردم شكست خوردند وقتى كه ۲۱ و ۲۳ سالم بود و اين بهترين اتفاق بود كه مى شد بيفتد. فوراً فهميدم در فيلمسازى يك جايى راه را اشتباه رفته ام و از روى همين دكترينى را براى فيلمسازى خلق كردم. سياستمدار نيستم ولى... فرصت تغييرات بزرگ فرارسيده. هميشه در زندگى دوران بد به دوران خوب مى انجامد. در تاريخ امريكا ما شايد بدترين رئيس جمهور تاريخ را داشته باشيم اما هنوز مى توانيم تغييرات بزرگى در سرنوشتمان ايجاد كنيم. نقطه ضعف من... خونسرد نبودن و اعتماد به نفس نداشتن است. استاد اين كارم. اگر دسته كليد بهشت را به من بدهند به جاى فكر كردن به خود بهشت به اين فكر مى كنم كه كليدها را گم نكنم و جايى نيندازم. در يك جمله فلسفه من... خودت را بشناس فرقى نمى كند زن خانه دار باشى يا نقاش يا وكيل چون اگر خودت را درست بشناسى به دنيا خدمت مى كنى چون ديگر نه تظاهر مى كنى و نه چيزى را پنهان مى كنى و مى توانى براى كارى كه مى كنى آنقدر انرژى صرف كنى كه ديگر ان را نيز تحت تأثير قرار دهد و آنها نيز از اين انرژى مثبت بهره مند شوند. من فكر مى كنم دردسرها و مشكلات وقتى شروع مى شوند كه به آنچه كه نيستيم تظاهر مى كنيم.
|
|
|
|
|
گفت وگو با «بابك اطمينانى» در ميان بهت خاكسترى ها
معنا مانند جان است
|
|
|
پروانه توكلى زوال، كشش، ظهور، طنين و... عناوين تازه ترين تابلوهاى نقاشى به نمايش درآمده «بابك اطمينانى» نقاش معاصر، در گالرى «خاك» است كه به دنبال دوره خاكسترى ها كه متأخرترين مرحله كارى اوست (سال گذشته در نمايشگاه مرورى بر آثار او تابلوهاى اين دوره نيز در موزه امام على (ع) به روى ديوارها رفت)، خلق شده اند. اين كارها كه در فضاى منحصر به فرد آبستره از نوعى رشد يافتگى مبتكرانه در تكنيك و معنا حكايت دارند، همچنان قرار است بر بخشى از درونيات آشنا و اسرارآميز انسانى راه يابند كه از ديدگاهى علاوه بر تأثيرگذارى هاى احساسى، قدرت و توانايى انسان در شناخت و بهره گيرى از هستى را به او يادآورى كنند. بيشتر مخاطبان و تماشاگران اين آثار بر اين باورند كه آرامشى توأم با سكوت را با ديدن بافت هاى ملموس ايجاد شده روى بوم ها كه گويى از جنس سنگ و خاك و زمينند، تجربه مى كنند و تابش نور از منابعى ناپيدا به سطوح مختلف اين بافت ها، قلبشان را جايى دور از ترس ها و دلهره ها به ارتعاش درمى آورد. اطمينانى كه داراى مدرك ليسانس و فوق ليسانس از كالج هنرهاى زيباى كاليفرنياست، تاكنون در بيش از ۴۰ نمايشگاه انفرادى و گروهى شركت كرده است. او همچنين با دارا بودن سالها سابقه تدريس در دانشگاه هنر تهران و كاليفرنيا فعاليت هاى هنرى ديگرى مانند داور بى ينال ششم تهران سالانه چهارم اصفهان و.... ابداع سيستمى تكامل يافته در آموزش هنر، مشاور كميته هاى آموزش و نمايشگاه هاى بين المللى در انجمن نقاشان ايران و... را نيز داشته و دارد. برپايى اين نمايشگاه بهانه اى بود تا با اين هنرمند نام آشنا در خصوص آخرين آثار به نمايش درآمده اش و پاره اى جريان هاى هنرى روز گفت وگويى انجام دهيم كه حاصل آن را در ادامه مى خوانيد:
* آقاى اطمينانى امسال وقتى روبه روى كارهايتان مى ايستيم، منابع پخش نور را گم مى كنيم. در آنها كه به نظر مى رسد ادامه خاكسترى ها باشند. با لكه ها و منبع هاى نورانى و درخشان برخورد ديگرى داشته ايد، درست است در كارهاى قبلى ام منبع نور يكى نبود. در اين كارها هم نور از نقاط مختلف مى آيد. بله. به چگونگى انتشار نور در كارها توجه بيشترى كرده ام. * در كارهاى كهكشانى تان (منظومه ها) در مركز تابلو تمركزى وجود دارد. نور و بافت رنگى از مركز به اطراف پخش مى شوند و در متن اصلى كار پخش كننده نور يا انرژى ديده مى شود. ولى در اين كارها نور از زواياى ديگر وارد مى شود و مكان هاى پنهان با تابش نور خودنمايى مى كنند... اين جابه جايى چگونه رخ داده است مشاهده خيلى دقيقى كرده ايد، درست است. در كارهاى تك مركزيتى آفرينش كه رنگى بود، بافت و رنگ به حالت انفجار از يك نقطه گسترده مى شد و دوباره برمى گشت به همان نقطه و تمام عناصر موجود در كار تبعيت شديدى داشتند ازتك مركزيتى خاص. در كارهاى خاكسترى مركزيت هنوز هم وجود دارد. ولى تبعيت از مركز به آن شدت كارهاى قبلى نيست. به اين موضوع در اين كارها توجه خاص داشته ام و هنوز هم فكر مى كنم كه جاى كار بيشترى دارد... * رجحان نيت بر اراده كه در شكل گيرى آثار جديدتان از آن سخن گفتيد، چه ارتباطى با آخرين تجربياتتان در خلق خاكسترهاى اخير دارد در بيانيه هنرى ام كه خودم را بيشتر توضيح دادم، يك جا نوشته ام كه نقاشى مى كنم تا اراده نقاشانه ام را با قوانين فيزيك و سرنوشت تصادفات يكى بكنم. اينجا سه موضوع و انرژى وجود دارد: اراده نقاشانه، قوانين فيزيك و سرنوشت تصادفات كه اراده نقاشانه ام خيلى قويتر بود. يعنى حضور فعالانه در شكل دادن اثر و نقشه ريختن ها و... فعالانه تر بود. ولى الآن بيشتر دارم حس مى كنم كه نيت مى كنم كه اين كار اين طورى در بيايد، توضيحش كمى مشكل است. در واقع اين كارها به من كمك كردند كه شروع كنم به فكر كردن به اين مفهوم... منظور از نيت يعنى ميل عميق درونى، يعنى من ميل عميق درونى دارم كه اين مسئله اين طورى پيش برود و اين كه سرنوشت تصادفات و قوانين جارى اين اجازه را بدهد، بحثى ديگر است. مدتى پيش فيلمى ديدم كه سؤالى برايم ايجاد كرد و سبب شد به نقش و رابطه اراده و نيت و تبديل آنها به همديگر بيشتر فكر كنم. * شما چه نتيجه اى در راستاى نيت آن از اين كشف گرفته ايد سؤال اين است كه آيا من به عنوان هنرمند و انسان مى توانم آنقدر افكارم را متمركز كنم و آنقدر از لحاظ درونى در ارتباط باخلق يك جهان مادى كه همين بوم ها هستند، خالص بشوم و نيت بكنم و تابلو در جواب نيت من شكل پذير بشود نه اين كه من اراده بكنم كه رنگ يا اينجا يا آنجا بگذارم. بلكه حتى بيشتر گم بشوم و نقشم غيرفعال تر شود در ارتباط با اين قضيه. * يعنى رنگ و بوم و قلم مو را به دست نيتتان و نيتتان را به دست آنها بسپاريد بله . وقتى آدم نقاشى مى كند ناخودآگاه شروع مى كند به كاربردن فن نقاشى و بحث هاى كمپوزيسيون و زيباشناسانه. بالاخره اين موارد بايد به يك وحدت و تعادل برسند و اينها تصميم گيرى است كه وقتى آدم تسلط داشته باشد از منابع درونى انجام مى شود و ديگر نيازى به فكر كردن نيست. من پيش خودم دارم به اين فكر مى كنم كه آيا مى شود از اين هم عميق تر رفت *در برخى از كارهايتان انگار صوت يا ارتعاشى (در اثر طنين يا كشش) وجود دارد كه از جايى در پشت بوم به طرف بيرون احساس مى شود و تأثيرش بر روى مخاطب نوعى جاذبه است. اين صورت را خودتان هم در بافت ها حس مى كنيد يك صداى خيلى بم است كه من خودم نمى توانم بشنوم. فقط مى توانم حسش كنم و درونم را مرتعش مى كند. براى شكل گيرى اين كارها يك انرژى جارى ازمن به سوى ابزار و مواد هست كه از بيرون به درون من و از درون من به ابزار و مواد در جريان است و اين جريان انرژى است كه كل مسئله را يكپارچه مى كند.اين جريان وجود دارد و جاهايى كه من به آن متصل هستم ، هادى مى شوم و جهان مادى كه در حقيقت رنگ ماده و بوم و ابزار است تبعيت مى كنداز اين هادى بودن و اين هادى بودن رامنتقل مى كند. به عبارتى همه چيز هدايت مى شود. * موضوع ديگر كارهاى خاكسترى بافت بسيار ملموس و هم آواى آنها با منابع پخش نور است. همچنين بافتها به لحاظ تكنيكى طورى اجرا شده اندكه آدم فكر مى كند دارد به يك اثر عكاسى مى نگرد. درخلق اين آثار به چه تصاوير يامناظرى نظر داشته ايد سرچشمه اين بافت ها دركارهاى اوليه رنگى من است. در حقيقت در آنها زمينه هايى بودكه مراكز ثقل رنگى را به هم ارتباط مى داد. در دوره منظومه ها اين بافت ها حامل رنگ بود. در دوره آفرينش هم رنگى بودند. وقتى وارد دوره خاكسترى شدم و رنگ را گذاشتم كنار ، اين بافت ها بيشتر خودشان را نشان دادند و به محض آن كه رنگ رفت، آن هيجانات رنگى از بين رفت و خود آن خاكسترى هاى بافت عكاسانه تر شد. اين بافت ها آنقدر واقعى به نظر مى آيند كه مخاطب حتى تا فاصله چندسانتى مترى هم برود جلو باز هم باورش نمى شود كه اينها مسطح اند، حتماً بايد دست بزند روى تابلو و اين را باور كند. اين خاصيتى است كه در كار من هست و براى من به عنوان يك نقاش يك دستاورد نقاشانه محسوب مى شود كه يك حالت فتورئاليستى به اين شدت را توانستم در كارم بياورم. بنابراين اين كارها از جنبه اى حالت هاى ظاهراً آبستره و از جهتى ديگر حالت هاى كاملاً عكاسانه دارند و اتحاد اين تناقض و تضاد برايم خيلى جالب است. البته ايجاد اين بافت ها به خودى خود حائز اهميت نيست، بلكه يكپارچه كردن آنها مهم است. * با وجود فضاى معنوى در آثار شما - آيا بيشتر سعى مى كنيد كه ذهنياتتان را متناسب با رشد معنوى و احساسى تان در دوره هاى مختلف ابراز كنيديا پيشرفت در فضاى تكنيكى هم برايتان اهميت دارد چون پيشرفت كاملاً محسوسى را در فضاى آبستره آثارتان شاهديم. يكى از سؤال هاى اصلى از خودم در زمينه تكنيكى اين است كه چگونه بتوانم در زمان كوتاه ترى سرعت كارم را ببرم بالا و در زمان كوتاه ترى به نتايج مطلوب برسم. ولى به لحاظ معنوى اصلاً زياد فكر نمى كنم. كارم را انجام مى دهم و انتخاب هاى نقاشانه مى كنم. اله مان ها را كمتر مى كنم، سكوت كار را بيشتر مى كنم و در آن سكوت كامل طنين مى آيد بيرون. اگرعناصر بصرى زيادى فعال باشند، آن طنين گم مى شود. نحوه انتشار نور روى كار هم يك انتخاب نقاشانه است. حال اين كه محصولش به لحاظ معنوى حسى و ... چقدر تأثيرگذار است، ديگر دغدغه من نيست و خودم را مشغول آن بخش نمى كنم. * فكر مى كنيد تا كى بتوانيد در اين فضا كاركنيد تا وقتى كه احساس كنم دارم جست وجوى خلاق مى كنم وقتى احساس كنم برايم حالت معنوى پيدا كرده خود به خود قضيه عوض مى شود و مجبورم كارى بكنم كه از آن بيهودگى و تكرار بى معنى در بيايم. من هنوز كلى ماجرا با اين خاكسترى ها دارم. دراين دوره يك مقدار بافت هاى خيلى غليظ سنگ مانند آورده ام توى كار كه بافت فيزيكى به همراه بافت بصرى مسطح است و دارم به آن فكر مى كنم . بيشتر اوقات حين كاركردن اتفاقى مى افتد كه آن اتفاق راه را نشان مى دهد. *چه چيزى باعث مى شود كه به تكرار بيفتيد وقتى جست وجو نباشد، آدم به تكرار مى افتد. جست وجو هم با يك سؤال ايجاد مى شود و اساساً وقتى ايجاد مى شود كه شخص به يك چيزى رسيده، در غير اين صورت مى شود پرسه زدن، وقتى نقاش ايده اى ندارد، شروع مى كند به پرسه زدن. از اين شاخه به آن شاخه مى پرد تا يك مرتبه چيزى بگيردش و متأثرش كند و بشود دلمشغولى اش و به محض آنكه آن دلمشغولى پيدا مى شود، جست وجو آغاز مى شود و بعد باز هم سؤالاتى طرح مى شود و نقاش مى گويد به اين قضيه از اين سمت نگاه كنم يا از اينجا نزديك شوم كه در عمل نقاشانه جوابش يك تابلو است و بعد مى گويد حالا بذار تغيير جهت بدهم و جوابش مى شود يك تابلوى ديگر. حالا يا به هدفى مى رسد و يا دست بر قضا اتفاقى ديگر را به وجود مى آورد و يك دريچه ديگر را باز مى كند. يعنى شما مثلاً مى خواهيد برويد هندوستان مى رويد امريكا. *چه توصيه اى براى هنرمندان خصوصاً جوانانى كه آبستره كار مى كنند، داريد چه آمادگى هايى بايد داشته باشند يا چه تعليماتى را بايد در خودشان ايجاد كنند چيزى كه من مى دانم اين است كه نقاشى آبستره به مراتب مشكل تر از نقاشى غيرآبستره است. براى اينكه نقاشى آبستره به طور بى واسطه ترى عناصر بصرى را به خدمت مى گيرد و چون براى القاى محتوا، موضوع وجود ندارد، نمى تواند به ادبيات متكى شود، به اين خاطر كه موضوع و ادبيات خيلى به هم نزديك اند. مثلاً طبيعت بى جان، يك غروب دل انگيز، يك آبشار زيبا، يك صحنه جنگ و يك صورت غمگين، همه ادبيات است. ولى واقعيت اين است كه همه اين منظره ها را آرايش عناصر بصرى ايجاد مى كنند. آرايش سطح، بافت، نقطه، خط، رنگ و... در حقيقت اين منظره، خود منظره نيست، نحوه استفاده از زبان هنرهاى تجسمى است و چيدن خط و نقطه و سطح كنار هم است كه اين توهم را ايجاد مى كند كه ما مى گوييم مثلاً فيگور يا موضوع شد. وقتى وارد حيطه نقاشى مى شويم، چيدن از آنجايى كه قرار نيست شبيه به موضوعى بشودو شبيه به ميز، نيمكت، طبيعت بى جان يا موضوعات فيگوراتيو دنياى نقاشى بشود و آن وقت ظهور معنى مشكل تر مى شود. * و ظهور معنا چگونه اتفاق مى افتد مثل جان مى ماند. در حقيقت من معنى را مثل جان مى بينم. يك كالبدى داريم كه از اين كالبد جان دميده و زنده مى شود، اين هم همين طور است. هنر حاصل معناست. هنرى كه سرچشمه آن كائنات، قلب و بعد ذهن آدم است، حتماً داراى معناست. خوب اين معنا وقتى بخواهد متجلى شود، احتياج به كالبد و جسم دارد. بنابراين نقاش موظف است كه بتواند ساختمان اثرش را خوب خلق كند تا آن معنى بتواند در آن جارى شود. ولى بعضى ها اصلاً به اين حقيقت توجه نمى كنند. بخصوص يك آفتى هم افتاده كه انگار قضيه ساده است. يكى مى آيد قلم مو و رنگ و بوم مى خرد و مى رود چند تابلو مى كشد و مى گويد كه من نقاشم. ولى اگر همان شخص برود ويولون بخرد و يك ماه برود كلاس و ويولون بزند، همه ما متحير مى شويم اين در حالى است كه او نمى تواند ادعا بكند كه من موسيقيدان يا ويولونيستم. خوب ما به لحاظ شنيدارى خوب تشخيص مى دهيم كه چه چيزى عذاب آور است يا چه چيزى طنين خوش دارد. ولى چشم ما هنوز در مواجهه با آثار نقاشى تشخيص نمى دهد و فكر مى كنيم هر چيزى پاشيد و يا ريخت، نقاشى مدرن است. فكر نمى كنيم كه قانون، بحث و درسى دارد و بخشى از اين اتفاق به دليل سوءتفاهم بحث هايى امروزى است كه هر كسى مى تواند هنرمند باشد يا هر كارى مى تواند هنر باشد. بله، مارسل دوشان اگر كارى بكند و بگويد هنر است، آدم قبول مى كند، چون سير هنرمندانه اش را طى كرده ولى درمورد آدمى كه تازه راه افتاده، نه اين طور نيست. بايد زحمت كشيد و مثلاً موسيقى را بشناسى و آنقدر ساز را شناخته باشى كه وقتى دارى مى نوازى اصلاً فكر نكنى و درونياتت بيايد بيرون و مرتعش شود و مخاطب را تحت تأثير قرار دهد. در مورد نقاشى هم همين طور است. * خوب پس براى كسى كه به اين شيوه علاقه مند است، توجه و تسلط بر هر دو بخش تكنيكى و حرفه اى و معنايى ضرورى به نظر مى رسد بله، بحث تكنيكى و تسلط علمى به آن حيطه، حالا در هر شاخه اى واقعاً لازم است كه با پركارى و كار هدفمند انجام مى شود. در بخش معنايى البته بايد ناخودآگاه صورت بگيرد و آدم بايد روى انسان بودنش كار بكند. يا اصلاً نه، اين طور بگوييم كه انسان ابعاد مختلف دارد. مثلاً شايد پيكاسو از نظر اخلاقى آدم مزخرفى بوده، ولى وقتى اين آدم دست به قلم مى برد، آن بخش مزخرفش فعال نمى شود، آن بخشى كه به معجزه متصل است، فعال مى شود و مهم اين است كه آن اتصال درست و به موقع انجام شود و اصلاً نيازى به فكر كردن نيست. در عمل اگر وجود داشته باشد، جارى مى شود.
|
|
|
|
|
بر ديوار نگارخانه هاى تهران
|
|
|
ـ نگارستان شاهد: آثار خوشنويسى و نقاشيخط «عقيل يوسفى»، ۹ تا ۱۶ تيرماه، ساعت بازديد ۹ تا ۱۲ و ۱۵ تا ،۱۹ نشانى: خيابان وليعصر، تقاطع طالقانى، نبش كوچه رحيم زاده، تلفن: ۶۶۹۶۹۶۲۶ ـ گالرى شيرين: نمايشگاه نقاشى «يلدا فاتحى» ۱۶ تا ۱۹ تيرماه، ساعت بازديد ۱۶ تا،۱۹ نشانى: سرپل تجريش، خيابان فنا ـ خسرو، شماره ،۱۲۰ تلفن: ۲۲۷۴۶۷۵۸ ـ نگارخانه لاله: نمايشگاه گروهى نقاشى، ۱۵ تا ۲۴ تيرماه، ساعت بازديد ۹ تا ۱۳ و ۱۵ تا،۱۹ نشانى: پارك لاله، ضلع شمالى پارك، جنب هتل لاله تلفن: ۸۸۹۶۰۴۹۲ ـ نگارخانه مهروا: نمايشگاه آثار نقاشى «شهرزاد عراقى نژاد»، ۲۱ تا ۲۶ تيرماه، ساعت ۱۷ تا ،۲۱ نشانى: خيابان كريمخان زند، خيابان آبان جنوبى (شهيد عضدى)، شماره ،۷۸ تلفن: ۸۸۹۳۹۰۴۶ ـ خانه عكاسان: نمايشگاه عكس از «محمدعلى توكلى»، ۱۱ تا ۲۰ تيرماه، ساعت بازديد ۱۷ تا ،۲۱ نشانى: تقاطع خيابان سميه و حافظ، تلفن: ۸۸۸۹۵۰۵۴ ـ نگارخانه اثر: نمايشگاه نقاشى هاى «بابك روشنى نژاد»، ۷ تا ۱۹ تيرماه، ساعت بازديد ۱۷ تا ،۲۱ نشانى: خيابان ايرانشهر، خيابان برفروشان، پلاك ۱۳ تلفن: ۸۸۳۲۶۶۸۹ ـ نگارخانه پرديس: نمايشگاه نقاشى «فاطمه رستمى»، ۱۳ تا ۲۰ تيرماه، ساعت بازديد ۱۷ تا ،۲۰ نشانى: بزرگراه جلال آل احمد، جنب پمپ گاز، خيابان آرش، خيابان ابراهيمى، الوند ،۲ شماره ۳۰۳ تلفن: ۴۴۲۱۸۶۴۴ ـ خانه هنرمندان ايران: نمايشگاه نمد و ابريشم از بيتا قزل اياغ، ۱۵ تا ۲۰ تيرماه، ساعت بازديد ۱۷ تا ،۲۰/۳۰ نشانى: طالقانى، خيابان موسوى شمالى، باغ هنر، خانه هنرمندان، نگارخانه ميرميران، تلفن: ۸۸۳۱۰۴۵۸
|
|
|
|
|
امروز با هوشنگ نحوى
|
|
|
ساير محمدى «الكترونيك» جلد ۱و ،۲ «تشريح مسائل فيزيك» و «الكترونيك براى همه»، «اندازه گيرى الكترونيكى» عناوين برخى از آثار هوشنگ نحوى را تشكيل مى دهند. نحوى متولد ۱۳۲۴ اصفهان داراى فوق ليسانس الكترونيك از دانشگاه آلمان است. وى سالها در دانشگاه هاى اصفهان تدريس مى كرد و هم اكنون عضو بازنشسته هيأت علمى دانشگاه محسوب مى شود. وى در زمينه فيزيك و الكترونيك حدود ۱۳ عنوان كتاب اعم از تأليف و ترجمه در كارنامه اش دارد كه برخى از اين آثار جزو كتابهاى درسى دانشگاهى شناخته مى شوند. نحوى در حال حاضر خاطرات خود را كه حاصل تجربياتش در ايران و آلمان در حوزه هاى علمى و آموزشى است، در دست تأليف دارد.
* آقاى نحوى، در سالهاى اخير كتابهاى فراوانى در زمينه الكترونيك منتشر مى شوند. ارزيابى شما از چاپ و انتشار اين آثار چيست چه تعداد از اين آثار با موازين علمى سازگار است در مورد كتابهاى علمى، مخصوصاً كتابهاى الكترونيك و كتابهاى اندازه گيرى الكترونيك در زمانى كه من تحصيل در اين رشته را در دانشگاه ملى آغاز كردم، كتاب معتبرى در اين حوزه وجود نداشت، تنها يك كتاب متعلق به آقاى سلطانى در بازار بود، آن زمان در اين زمينه با فقر كتابهاى علمى مواجه بوديم. اما از زمانى كه مركز نشر دانشگاهى فعاليت اش را در زمينه تأليف و ترجمه اين آثار و كتابهاى درسى دانشگاهى شروع كرد، وضع به كلى دگرگون شد. الآن وضع كتابهاى فيزيك و الكترونيك خوب است. اما مشكل اين است كه امروز اغلب كتابهايى كه ترجمه مى شوند ترجمه هاى تحت لفظى است. يا ترجمه هاى خشك و قالبى است و براى اصطلاحات و واژه هاى تخصصى و فنى معادل يابى نمى كنند و عيناً همان واژگان خارجى را به كار مى برند. يكى از مشكلاتى كه امروز در كتابهاى درسى دانشگاهى موجود است و مركز نشر دانشگاهى تلاش كرد آن را برطرف كند اين بود كه براى اصطلاحات تخصصى و فنى، معادل يابى مى كرد يعنى براى رشته هاى مختلف واژگان فارسى مى ساخت. خودم سال ها در مركز نشر دانشگاهى كار كردم، اما در نهايت اين تلاش ها چندان ثمر نداشت و معادل يابى هايى كه شد، در ميان اهل فن و كاربران اين رشته ها جا نيفتاد. الآن وقتى كتابهاى كامپيوتر را نگاه مى كنيم، مخصوصاً كتابهايى كه در بازار عرضه مى شود و تعدادشان هم بسيار زياد است، هيچ چيز از آن سردرنمى آوريم. هر چه بيشتر بخوانيد كمتر مى فهميد. با همه اين اوصاف وضع اين دسته از آثار در مقايسه با دو سه دهه قبل خيلى بهتر شد. در مورد كتابهاى درسى دانشگاه پيام نور هم بايد بگويم كه به لحاظ محتوايى كتابهاى خوبى دارد، اما كيفيت چاپ و صفحه بندى وحروفچينى اش مطلوب نيست. يعنى به لحاظ بصرى دچار مشكل است. * براى اين كه ترجمه كتابهاى الكترونيك و فيزيك و كامپيوتر و... سر و سامان بگيرد و مورد تأييد جامعه علمى و دانشگاهى باشد، چه راه حلى پيشنهاد مى كنيد با اين هجوم كه در بازار علوم و فنون وجود دارد و لحظه به لحظه اختراعات و كشفيات جديدى را شاهديم و با اين وضعى كه در بازار مصرف حاكم است من هيچ راه حل معقولى را نمى توانم پيشنهاد بدهم تا از اين وضعيت خلاص بشويم. متأسفانه امروز محافل علمى و دانشگاهى برنامه تحقيقاتى مطلوبى ندارند. همه به دنبال معيشت روزمره اند، دغدغه مسائل علمى و فرهنگى ندارند. مركز نشر دانشگاهى با همه تلاشى كه در آغاز كار داشت، در مقابل سرعت علوم و فنون جا ماند و نتوانست پاسخگوى همه نيازهاى مجامع علمى و دانشگاهى باشد. ما تا آمديم بجنبيم، نسل هاى جديد كامپيوترها آمدند و همه دانسته هاى گذشته ما را در اين زمينه جارو كرد. يا رشته الكترونيك چقدر عوض شد و چقدر متحول شد و وارد مسائل جديدى شد كه شايد من هم خيلى در اين حوزه وارد نباشم. در واقع رشته كار از دست ما در رفت. وقتى هيأت علمى دانشگاهها دائماً در اين فكر باشد كه هر چه بيشتر كار كند تا حق التدريس بيشترى بگيرد و به مشكلات روزمره اش برسد، ديگر فرصتى براى تحقيق و پژوهش برايش پيدا نمى شود. * نقش دانشگاه ها در اين زمينه چيست دانشگاه هاى كشور بايد براى استادان و اعضاى هيأت علمى خود فرصت و امكاناتى فراهم كنند تا فعاليت هاى علمى و تحقيقاتى از اين كه هست خيلى بيشتر شود. به نظر من شايد استادان واعضاى هيأت علمى دانشگاه هاى تهران به لحاظ سواد و تجربه و پايه علمى بالاتر از همكاران خود در دانشگاه هاى شهرستان ها باشند. اما همين استادان در پايتخت فرصت كمترى براى تحقيق و مطالعه پيدا مى كنند. اغلب استادان در چند دانشگاه و دانشكده درس مى دهند تا از پس مخارج زندگى در تهران برآيند. * امروز دانش الكترونيك و دانش كامپيوتر در دو سطح قابل بحث است. يعنى يك وجه دانش تئوريك است و وجه ديگرش دانش پراتيك (عمل) است. بسيارى از افراد جامعه ما در به كارگيرى دستگاه هاى الكترونيكى و كامپيوترى هيچ مشكلى ندارند. آن وقت چه نيازى به كتابهاى الكترونيك كتابهاى مورد بحث من، كتابهايى است كه در سطوح دانشگاهى قابل استفاده است. آن افرادى كه علاقه مند به كارهاى عملى در زمينه الكترونيك هستند، چه در حوزه خود الكترونيك و چه در حاشيه آن و به كارگيرى دستگاه هايى مانند تلفن همراه و كامپيوتر و... اين كتابها هيچ تأثيرى در كار آنها ندارد. حتى حوصله مطالعه آن ها را هم ندارند. چون هيچ وقت ارتباط متقابلى بين دانشگاه و صنعت در كشور ما به وجود نيامد. يعنى در جايى كه آبشخور دانشگاه بايد صنعت باشد، نيست. يعنى صنايع ما آنقدر پيشرفته نيستند و آن قدر هم تمايل به سرمايه گذارى در دانشگاه ها ندارند تا سرانجام از آن بهره مند شوند و به شكوفايى برسند. در كشورى مانند آلمان دانشگاه ها از طرف صنايع الكترونيك پشتيبانى مالى مى شوند. مثلاً شركت زيمنس در دانشگاه ها سرمايه گذارى مى كند، روى دانشجوى مورد نياز اين صنعت هزينه مى كند تا در آينده از او استفاده كند. در حالى كه چنين رسمى در اينجا وجود ندارد. سالهاى اول انقلاب با برنامه ريزى هايى كه شده بود، ما به چنين سمتى مى رفتيم و در چشم انداز آينده مى ديديم كه تعاملى بين صنعت و دانشگاه برقرار مى شود. اما با شروع جنگ اين برنامه ها به دست فراموشى سپرده شد. بحث من اين است كه كار عملى الكترونيك نيست كه دانشجو را الكترونيكى مى كند. بلكه تحصيل در آن رشته و يادگيرى بنيان هاى علم آن رشته است كه دانشجو را با دانش و خلاق تربيت مى كند. دانشگاه هاى ما بايد افرادى را تربيت كنند و فارغ التحصيلانى داشته باشند كه مهندس باشند، فكر مهندسى داشته باشند و مبتكر باشند. اتفاقاً در اين حوزه غالباً دانش رياضى خيلى تأثيرگذار است. يكى از جنبه هاى مهم علم الكترونيك داشتن سواد رياضى است. چون رياضيات در الكترونيك نقش تأثيرگذار و تعيين كننده اى دارد. من اعتقاد دارم جوان ها بايد ابتدا تحصيل بكنند و بعد به سراغ دستگاه هاى الكترونيك و كارهاى علمى بروند. البته در كنار درس و تحصيل هم مى توانند به سراغ الكترونيك بروند اما اميد نداشته باشند كه اين به جايى برسد.
|
|
|
|