|
برگرفته از كتاب «تكليف است برادر» خاطرات سردار حسين همدانى
|
|
|
|
نگاهى به زندگى و آثار غسان كنفانى
|
|
|
|
نام هاى ماندگار
|
|
|
|
|
برگرفته از كتاب «تكليف است برادر» خاطرات سردار حسين همدانى
هجوم به دشمن
|
|
|
به كوشش: حسين بهزاد خيلى آرام و بى صدا وارد شهر شديم. از ميدان مدخل شهر گذشتيم و با احتياط نيروها را وارد انبار كارخانه نوشابه كه مقابل ساختمان مدرسه بود كرديم. هيچ كس نمى دانست دشمن تا كجاى «سرپل ذهاب» پيش رفته است. بعد از استقرار بلافاصله دو تن از رزمنده ها كه از قبل با موقعيت آنجا آشنايى داشتند را براى تجسس وضعيت آرايش لشكر عراقى و محل استقرارشان فرستاديم؛ معلوم شد عمده تانك هاى دشمن در اطراف جايگاه پمپ بنزين شهر تجمع كرده اند اما در ساير محلات، حضور ندارند. از آنجا كه تجهيزات و نيروى چندانى در اختيار نداشتيم بسيار نگران بوديم. خيلى زود به عقب بازگشتيم و مشاهداتمان را براى بچه هاى ارتش تشريح كرديم. براى بيرون راندن ۱۵۰ دستگاه تانك عظيم الجثه و صدها بعثى از شهر بايد نقشه دقيقى مى كشيديم. يكى از برادران خبر داد كه چند نفر از خلبانان هوانيروز در پادگان ابوذر هستند. از شنيدن اين خبر بسيار شاد شديم چرا كه فكر جالبى به ذهنمان خطور كرد. بى درنگ يكى از نفرات را به پادگان فرستاديم. چند ساعت بعد سه فروند هلى كوپتر كبرا از آن سوى آسمان وطن به سمت ما مى آمد. پنج، شش نفر از خلبانان زبده هوانيروز به فرماندهى احمد كشورى و على اكبر شيرودى به يارى ما آمده بودند. هلى كوپتر اول كه در وسط ميدان نشست من از دور على اكبر شيرودى را شناختم و با ذوق زدگى براى استقبالش دويدم. در كابين كبرا را كه بالا زد و قدم به زمين گذاشت ديدم چند تا هندوانه با خود آورده و با لبخندى كه بر لب هايش نقش بسته بود گفت: آوردم بخوريد و گلويى تازه كنيد. براى چند لحظه همه چيز را فراموش كردم و به آن كار بامزه خنديدم. به محض اين كه ما اطلاعات خودمان را درباره وضعيت شهر و نحوه استقرار تانك هاى عراقى به ايشان داديم، يك جلسه توجيهى چند دقيقه اى و مختصر گذاشتند و بعد شيرودى با قيافه اى متفكر و گام هايى با صلابت و محكم به سمت هلى كوپترش رفت و آن دو فروند كبرا ديگر هم به دنبال او به سوى مقر دشمن به پرواز درآمدند و ما با دعا و صلوات از صميم قلب آرزوى موفقيت شان را داشتيم. آن روز شيرودى و بچه ها دو سورتى پرواز كردند. در يك سورتى، چند تانك را منفجر كردند و آتش عظيمى به راه انداختند و وقتى مهمات كبراها تمام شد، سريع به پادگان ابوذر برگشتند و مجدداً خودشان را مسلح كردند اما اين دفعه مى دانستند كار دشمن تمام خواهد شد. دشمن با مشاهده آتش باران كبراها، تانك هايشان را برداشته بودند و داشتند سراسيمه از اطراف جايگاه پمپ بنزين پراكنده مى شدند كه هلى كوپترهاى ايرانى از راه رسيدند و خيلى دقيق و مرتب، ستون زرهى ـ مكانيزه عراقى ها را كه شامل ۳۰ دستگاه نفربر زرهى و خودروهايى كه به دنبال آنها در حال فرار بودند هدف قرار دادند. آنهايى كه از اين درگيرى دلاورانه جان سالم به در بردند به سمت سه راهى قره بلاغ و حتى از آن هم دورتر بر تپه هاى كوره موش فرار كردند. در پايان عمليات بچه هاى هوانيروز به لطف خدا شيرازه دشمن در سرپل ذهاب از هم پاشيده شد و در نتيجه نيمى از شهر دست خودمان افتاد. از اين پيروزى مسرور بوديم كه اطلاع دادند هنوز عده اى از مسئولان استان در پاسگاه تيله كوه مانده اند و محاصره شده اند. لذا دغدغه عمده ما، معطوف به اين امر شد كه براى نجات آقاى طايفه نوروزى و بچه هاى همراهشان اقدام كنيم. تصميم بر اين شد كه از سمت پاسگاه مرزى تيله كوه آنها را به عقب بكشيم و به سرپل ذهاب بياوريم براى همين آن روز در شهر مانديم قبل از هجوم وحشيانه بعثى ها سكنه شهر آن را ترك كرده بودند. آن طور كه مشخص بود مردم بى گناه قبل از ترك آنجا، حتى فرصت جمع آورى ضرورى ترين مايحتاج خودشان را هم پيدا نكرده بودند و با وحشت جان خود و خانواده شان را برداشته و از آنجا گريخته بودند. در خيلى از خانه ها، جواهرات، لوازم منزل و حتى اسباب بازى بچه ها سر جايشان پهن بود. هنوز ظرف غذا روى اجاق مانده بود و يخچال ها پر از مواد غذايى بود. جالب اينجاست كه من و رزمنده هاى ديگر با اين كه بسيار خسته و گرسنه بوديم به خاطر پايبندى شديدى كه نسبت به موازين شرعى داشتيم به خود اجازه برداشتن و خوردن حتى يك سيب از خانه اى را نمى داديم. خوراكمان شده بود نان كپك زده توى كيسه هاى نان خشك و نوشابه هايى كه در انبار كارخانه مانده بود. تازه براى رضايت صاحب كارخانه كه حالا معلوم نبود كجاى دنيا به سر مى برد يكى از برادران كه در همدان طلافروشى داشت يادداشتى نوشت با اين مضمون كه: برادر عزيز و ناشناس، شما به اين نشانى در شهر همدان مراجعه بفرماييد تا ما پول تمام نوشابه هايى را كه مصرف كرده ايم، به شما تقديم كنيم. هوا تاريك شد و ما با مشاهده اجراى آتش كاليبر سبك و سنگين دشمن در اطراف شهر و استفاده از فشنگ رسام متوجه شديم كه شهر از همه طرف در محاصره دشمن است. شدت آتش دشمن در وصف نمى گنجيد. تمام آسمان روشن مى شد و از هر طرف صداى انفجار و شليك گلوله به گوش مى رسيد. از آنجا كه قطع يقين داشتيم به محض روشن شدن هوا عراقى ها دوباره به شهر حمله خواهند كرد با زحمت تسليحات جمع آورى كرديم و بين رزمنده ها تقسيم نموديم. بلادرنگ آنها را در طبقات فوقانى ساختمان هاى مشرف به دو طرف جاده اصلى سرپل ذهاب سازماندهى كرديم. با آماده باش كامل حدود ۳ ساعت گذشت و از بعثى ها خبرى نشد گويى جرأت پيش روى نداشتند. تا آن موقع بچه هاى پشتيبانى دو دستگاه تانك M6 برايمان فرستادند و ما بچه ها را از ساختمان ها بيرون آورديم و دستورات لازم را به آنها داديم. همه را در پناه آن دو تانك مستقر كرديم و با احتياط راه افتاديم. طى چند خيز، از پل اصلى كه به روى رودخانه قرار گرفته و دو بخش شهر را به همديگر متصل مى كرد، عبور كرديم. در آن طرف رودخانه عراقى ها كمين كرده بودند و به محض رسيدن با آنها درگير شديم. دوباره گلوله ها به صدا درآمدند و آتش باران شروع شد لكن اين بار جوانان با غيرت و شجاع ما سينه ستبر كرده بودند و به سمت دشمن شليك مى كردند و هركدام به تنهايى چندين بعثى را به هلاكت مى رساندند شجاعت و نظم بچه ها در آن شرايط وصف ناشدنى بود. فرمانده دو دستگاه تانك خودى كه افسر باغيرتى بود با سرعت و دقتى كه داشت چندين تانك عراقى را منفجر كرد و صحنه نبرد را به جهنمى براى دشمن تبديل نمود و نگذاشت حتى خراشى به تانك هايمان وارد شود. ولى در همين عمليات زخمى شد و در پايان درگيرى موقعى كه مى خواستيم او را با تانك به عقب بفرستيم متوجه شديم بر اثر شدت خونريزى به شهادت رسيده است. متأسفانه تعدادى از بچه ها مجروح و دو تن هم شهيد شدند. اما در نتيجه همين تهاجم كه تمام بضاعت تجهيزات سنگين ما همان دو دستگاه تانك بود، واحدهاى باقى مانده تانك و پياده عراقى وحشت زده سر و ته كردند و تا حوالى سه راهى قره بلاغ عقب كشيدند. بعد از پاكسازى شهر، هلى كوپترهاى هوانيروز مجدداً آمدند و دو دستگاه از تانك هاى عراقى را زدند. ديگر طورى شد كه بعثى ها كاملاً از منطقه عقب نشينى كردند و ما توانستيم خاك قسمتى از وطن عزيزمان را از وجود دشمن غاصب پاك كنيم.
|
|
|
|
|
نگاهى به زندگى و آثار غسان كنفانى
فلسطين؛ گذشته يا آينده
|
|
|
فريد قدمى «غسان كنفانى» نويسنده فلسطينى، به سال ۱۹۳۶ ميلادى در «عكا» متولد شد و پس از درگيرى هاى ،۱۹۴۸ به همراه خانواده اش به دمشق مهاجرت كرد. كنفانى در ۲۰ سالگى به كويت رفت و در مدارس كويت به تدريس رياضيات پرداخت.او در ۱۹۶۰ به بيروت رفت و در هفته نامه «الحريه» مشغول به كار شد و سه سال بعد سردبير روزنامه «المحرر» شد.كنفانى در ،۱۹۶۱ داستان «مرگ، تخت خواب شماره ۱۲» و مدتى بعد «سرزمين پرتقال محزون» را منتشر كرد. كنفانى با ادبيات غرب نيز آشنا بود و نمايشنامه مشهور «تابستان و دود» نوشته «تنسى ويليامز» را به زبان عربى ترجمه كرد. او علاوه بر داستان به نوشتن نمايشنامه، سفرنامه و تحقيقاتى پيرامون ادبيات مقاومت در فلسطين نيز مى پرداخت. در ،۱۹۷۴ «سازمان جهانى روزنامه نگاران» جايزه بزرگ خود را به او اعطا كرد و سال بعد نيز، جايزه «اتحاديه نويسندگان آسيا و آفريقا» به او تعلق گرفت. از نمايشنامه هاى او مى توان به «پيامبر و كلاه»، «در» و «پلى به سوى ابديت» اشاره كرد. كنفانى در ۱۹۶۹ روزنامه «الهدف» را تأسيس كرد و در ۱۹۶۸ «ادبيات صهيونيستى» را كه تحقيقى در باب ادبيات صهيونيسم بود، منتشر كرد. داستان «به حيفا بازمى گردم» از مشهورترين آثار غسان كنفانى است كه او آن را در ۳۳ سالگى منتشر كرد. اين كتاب، داستان زن و شوهرى جوان را روايت مى كند كه در ۲۱ آوريل ،۱۹۴۸ پس از هجوم وحشيانه صهيونيست ها به «حيفا» مجبور به ترك شهرشان مى شوند، اما «خلدون» فرزند پنج ماهه شان در خانه جا مى ماند. «سعيد» در آن روز در مركز شهر بوده و جنگ نيز در آنجا درگرفته است، «صفيه» همسر سعيد اما در خانه است و جز به سعيد فكر نمى كرده است و سرانجام آنقدر نگران مى شود كه در پى همسرش به مركز شهر مى رود و در سيل هولناك جمعيت، ترسان و مضطرب، سرانجام همسرش را مى يابد اما ديگر راه بازگشت به خانه بسته است و اشغالگران به آنها اين اجازه را نمى دهند كه به خانه خودشان بازگردند و بدين ترتيب، خلدون پنج ماهه در خانه تنها مى ماند. بيست سال بعد در سى ام ژوئن ،۱۹۶۷ سعيد و همسرش حنيفه تصميم مى گيرند كه به حيفا بازگردند و سرى به خانه قديمى شان در حيفا بزنند تا شايد بتوانند از سرنوشت خلدون نيز - كه حالا بايد بيست ساله باشد - آگاه شوند. صهيونيست ها پس از ۲۰ سال اين اجازه را به آنها داده اند كه به سرزمين شان سرى بزنند. سرزدن به خانه پدرى. اما از نگاه كنفانى، اين عمل صهيونيست ها نه تنها از رئوفت و انسانيت نزد آنها خبر نمى دهد بلكه نشانه وقاحت نزد آنان است. آنچه را كه «اسلاووى ژيژك» درباره دولت امريكا گفته است، درباره صهيونيست ها نيز مى توان گفت. از نگاه ژيژك، اظهارات دولت امريكا در تأييد شكنجه در زندان هاى امريكا، نه تنها نشان از صداقت آنان ندارد، بلكه نشانه بى شرمى و وقاحت دولت امريكاست.صهيونيست ها نيز راه شهر را گشوده اند تا به فلسطينى ها نشان دهند كه «ببينيد! سرزمين شما را اشغال كرده ايم و برآن حكومت مى كنيم.» سعيد در راه حيفا به صفيه مى گويد: «آيا تو فاجعه اى را كه در آوريل ۱۹۴۸ اتفاق افتاد به ياد مى آورى و حالا چه و بعد از آن براى چه به خاطر چشم و ابروى من يا تو نه! اين بخشى از جنگ است. آنها به ما مى گويند: «بفرماييد! نگاه كنيد كه چطور از شما بهتريم و پيشرفته تر! شما بايد بپذيريد كه خدمتكار و ستايشگر ما باشيد.» سعيد وصفيه دو فرزند ديگر نيز دارند به نام هاى «خالد» و «خالده» و همه سعيد را «ابوخالد» صدا مى زنند. خالد، پسر سعيد، مى خواست كه به «فداييان» فلسطين بپيوندد اما پدرش نگذاشته بود و حتى او را تهديد كرده بود كه اگر اين كار را بكند، او را عاق خواهد كرد. سعيد و صفيه پيش از اين بارها به جست وجوى خلدون برآمده بودند. از نيروهاى صليب سرخ گرفته تا نيروهاى حافظ صلح و ... به همه جا سرك كشيدند، اما هيچ نتيجه اى نداشت. در اين بيست سالى كه سعيد و صفيه تحت فشار رژيم اشغالگر، خانه شان را ترك كرده بودند، «آژانس يهود» خانه آنها در «حليصه» را به زن و شوهرى يهودى تقديم كرده بود. در ۲۹ آوريل ،۱۹۴۸ يكى از مأموران «هاگانا» در خانه سعيد و صفيه را به روى «افرات كوشن» و همسرش «مير بام» گشوده بود. افرات كوشن، تحت سرپرستى آژانس يهود در يكى از روزهاى ماه مارس از ايتاليا به آنجا آمده بود. پيش از اين، در يكى از روزهاى اقامت زن و شوهر يهودى در فلسطين، موقعى كه داشتند كنيسه «بيت اللحم» را دور مى زدند، دو سرباز «هاگانا» را مى بينيد كه چيزى را در كاميون مى اندازند. ميريام مى گويد كه آن، نعش خونين يك كودك عرب بوده و هنگامى كه كوشن از او پرسيده بود كه چگونه به اين مطلب پى برده است، ميريام گفته بود كه اگر يك يهودى بود، اين طور با او رفتار نمى كردند. آيا تبعيض در ابعادى اين چنين، نشانه اى از فاشيسم نيست با ديدن تصاويرى اين چنين، ميريام و همسرش تصميم مى گيرند كه به ايتاليا بازگردند. ميريام خود از بازماندگان «آشوويتس» بود اما آژانس يهود، با دادن خانه سعيد و صفيه به زن و شوهر يهودى و اعطاى كودك پنج ماهه به آنها، كوشن و ميريام را ترغيب به ماندن در آنجا مى كند و اين چنين بود كه خلدون پنج ماهه تحت سرپرستى زن و شوهرى يهودى، حالا به يك جوان ۲۰ ساله مبدل شده بود. هنگامى كه سعيد و صفيه به در خانه قديمى شان در حيفا مى رسند و در خانه را مى زنند، پيرزنى چاق و قد كوتاه در را به روى آنها مى گشايد. آنها به انگليسى با هم حرف مى زنند و پيرزن به زودى درمى يابد كه سعيد و صفيه صاحبان اصلى خانه اند و آنها را به داخل دعوت مى كند. پس از ساعت ها مكالمه، آنها درمى يابند كه خلدون پنج ماهه شان، تحت سرپرستى پيرزنى كه روبه رويشان نشسته است و همسر در گذشته اش، حالا به يك جوان ۲۰ ساله يهودى مبدل گشته و او را «دوف» صدا مى زنند. نزديكى هاى نيمه شب، دوف جوان از راه مى رسد و ميريام او را با ميهمانان عرب آشنا مى كند و به دوف مى گويد كه آنها پدر و مادر واقعى او هستند. اما دوف به ميريام مى گويد كه مادرى جز او نمى شناسد. دوف در لباس نظامى ارتش اسرائيل است و سعيد از او مى پرسد كه آيا او در ارتش خدمت مى كند و دوف به او پاسخ مى دهد كه شما حق نداريد اين سؤال را از من بپرسيد چرا كه شما در طرف مقابل ما هستيد. اين پاسخ دوف، سعيد را به خشم آورده و او را در هم مى شكند. خلدون پنج ماهه، فرزند فلسطينى او، حالا عليه فلسطين مى جنگد و خود را يك يهودى صهيونيست مى داند و گستاخانه، پدرش را دشمن خود مى داند. كنفانى در اين داستان، اشاره به امرى دارد كه «آنتونيو گرامشى» آن را «هژمونى» مى داند. قدرت هژمونيك صهيونيسم، درپوشش تعاليم مذهبى، مدرسه و رسانه ها، توانسته است فرزند يك فلسطينى را به دشمن همسو بدل گرداند. دوف به پدرش سعيد مى گويد: «از كودكى من يك يهودى بوده ام. به كنيسه رفته ام، كوش مى خوردم و به زبان عبرى تعليم مى ديدم. همين طور گذشت تا اينكه بعدها به من گفتند كه والدين اصلى ام عرب هستند. اما هيچ چيزى عوض نشد. نه! به طور قطع هيچ چيزى عوض نشده است. زيرا در نهايت خود انسان مسئله است. نه پدر و مادر و نژاد و غيره.» و سعيد در پاسخ به دوف مى گويد: «ديگر لزومى ندارد كه احساسات را برايم توضيح دهى. اولين جنگ تو با يك فدايى به نام خالد خواهد بود. خالد پسر من است. خواهش مى كنم توجه كن كه حتى نگفتم او برادر توست. چون همان طور كه خودت گفتى خود انسان مسئله اصلى است. او هفته گذشته به فداييان پيوست.» كنفانى در اينجا يك سؤال قديمى را پيش مى گويد. سؤالى كه هگل، هايدگر و بسيارى ديگر تا به امروز در پى پاسخ دادن به آنند، سؤال اين است كه آيا هويت انسان، ساخته مى شود و يا اين كه او داراى هويتى اصيل است و بايد به جست وجوى آن برآيد در قسمتى از داستان، دوف، پدر و مادرش را انسان هاى بى عاطفه اى مى خواند كه فرزند پنج ماهه شان را رها كرده اند و سعيد در پاسخ به اين استدلال مى گويد: «آيا ما بوديم كه آن كودك عرب را در نزديك كنيسه «بيت اللحم» در «مادار» كشتيم ! كودكى كه جسمش آن طور پاره پاره شده بود ! آن هم در اين دنيايى كه هر روز عدالت در آن پايمال مى شود. شايد همان موجود كوچكى كه در آن روز تيره و تار جان سپرده بود خلدون بوده است حتماً او خلدون بوده است» (۵) كنفانى در « به حيفا باز مى گردم» بزرگ ترين منتقد نسل خويش است. او سعيد و صفيه را نماينده نسلى مى داند كه مفهوم «وطن» را در خاطرات و خيالات و تصورات و يا در فرزند و پدر و مادر جست وجو مى كنند و سرانجام به بن بست بزرگى مى رسند. اما در مقابل از نسلى حرف مى زند كه خالد، پسر سعيد، نماينده آن است. سعيد هرگز حيفا را نديده است. اما مفهوم «وطن» آن چنان در ذهن او جاى دارد كه حاضر است در راه آن كشته شود. سعيد در پايان داستان به همسرش صفيه مى گويد: «دنبال فلسطين حقيقى مى گردم. فلسطينى كه فراتر از يك خاطره گذشته است. فراتر از پرهاى طاووس ، فرزند، و فراتر از جاى مداد بر راه پله ها. از خودم مى پرسيدم، رابطه فلسطين با خالد چيست او نه گلدان را مى شناسد نه عكس را، نه راه پله، نه حليمه و نه خلدون را. اما با اين همه براى او وطن آنقدر ارزش دارد كه به خاطرش سلاح بر گرفته و حتى در راه آن مى تواند جان دهد. اما براى من و تو، وطن جست وجوى خاطره اى شده است از زير خروارها غبار خاطرات گذشته. حالا ببين در زير اين همه غبار چه چيزى را پيدا كرده ايم غبارى تيره تر! در اشتباه بوديم كه فكر مى كرديم وطن چيزى است مربوط به گذشته ها. براى خالد وطن يك آينده است. فرق ما و او در همين است » پانوشت ها: ۱- «عائدالى حيفا» ۲- «به حيفا باز مى گردم!» - غسان كنفانى - ترجمه : محمدعلى عسگرى- چاپ اول : تيرماه ۱۳۷۰- مؤسسه انتشارات صابرين - صفحه ۱۸ ۳- همان - صفحه ۶۱ ۴- همان - صفحه ۶۳ ۵- همان - صفحه ۶۴ ۶- همان - صفحه ۶۹
|
|
|
|
|
نام هاى ماندگار
حاج احمد متوسليان
|
|
|
حسين ابوالفتحى مادرش مى گويد : «احمد كلاً بچه ساكتى بود. مثل پسربچه هاى همسن و سال خودش نبود؛ شر و شورى نداشت. از همان كوچكى خيلى گوشه گير بود و هميشه يك گوشه اى تنها براى خودش مى نشست. » ميان جنگ هايى كه در عالم رخ مى دهد برخى مدافع اند و برخى مهاجم. درجنگ عراق عليه ايران، رزمندگان ما مدافع بودند و كسانى كه در اين دفاع جان خود را نثار كردند اسطوره هايى هستند كه نام و يادشان هميشه مى ماند. در ميان اين اساطير نام جاويدالاثر حاج احمد متوسليان فرمانده تيپ محمد رسول الله (ص) نام و آوازه ديگرى دارد. او تنها يك مدافع مسلمان نبود كه به خاطر دفاع از كيان و سرزمينش لباس رزم و مقاومت به تن كند بلكه اسطوره اى از اخلاق بود كه به همراهان و همرزمانش آموخت جانش چندان بهايى در برابر معبودش ندارد و رسيدن به اين درجه از بى نيازى همانگونه كه امام خمينى «ره» فرمودند همه را به رشك وامى دارد. درباره زندگى اين جاويدالاثر موارد زيادى ذكر شده و خاطرات زيادى آمده است خاطراتى كه مى تواند به نوعى معرف خاستگاه انديشه و ايمان اين رزمنده اسلام نيز باشد. يكى از همرزمانش نقل مى كند كه : «هنگامى كه بر مزار شهيد جهان آرا حاضر مى شد، آن چنان از خود بى خود مى شد كه تا ساعت ها بى وقفه اشك مى ريخت و با روح بلند او نجوا مى كرد.» چنين رفتارى بازگو كننده چيست. دلى كه آينه است و چون دريا وسعت دارد، تنها مى تواند اينگونه باشد. اما اين وسعت دريايى دل به اين جا ختم نمى شود بلكه ريشه در دوران نوجوانى اين جاويد الاثر دارد . «در بهار سال ۱۳۵۷ (قبل از پيروزى انقلاب اسلامى)جاويدالاثر متوسليان به بهانه مأموريت شغلى در خارج از مركز راهى شهرستان خرم آباد شد و براى عادى سازى تحركات خود در سطح استان لرستان و سهولت فعاليت نيمه مخفى خود به عنوان كارگر برق آغاز به كار كرد. وى در آنجا مشغول پخش اعلاميه بود كه به همراه دو نفر از دوستانش دستگير مى شود. متوسليان به محض دستگيرى بدليل اين كه آن دو دوستش متأهل بودند، تمام مسئوليت چاپ و تكثير اعلاميه ها را برعهده گرفت در نتيجه محكوم به زندان شد. . در زندان فلك الافلاك خرم آباد او در زير سخت ترين شكنجه ها مقاومت كرد و دم بر نياورد. وى با روى كارآمدن دولت ازهارى و ترفند جديد رژيم، مبنى بر آزادى زندانيان سياسى، در هفتم آذر ۱۳۵۷از زندان آزاد شد وبه محض آزادى از زندان نيز به خدمت زير پرچم احضار شد.» اين كار از يك نوجوان پيام آور جانفشانى در راه آرمان و اعتقاد است. اعتقادى كه دارد نهال انقلاب را آبيارى مى كند. پس از دو ماه از پيروزى انقلاب و پس از تشكيل سپاه پاسداران حاج احمد وارد سپاه شد و دوره سوم آموزش نظامى سپاه را در سعدآباد تهران گذراند. در بهار سال ۱۳۵۸ و آغاز درگيرى هاى گنبد وى به آنجارفت. در بازگشت از درگيرى گنبد و تشكيل گردان هاى رزمى سپاه، فرماندهى گردان دوم سپاه به حاج احمد واگذار شد. پس از واقعه گنبد، بوكان و مهاباد شهرهايى بودند كه ضدانقلاب در آنجا سكنا گزيده و اشغال كرده بودند. جاويدالاثر حاج احمد به همراه ۶۶ تن از همرزمانش به آن منطقه شتافت و با توان رزم آورى و دقت عمل گروهى توانست شر آنها را از اين منطقه پاك كند. شهيد بروجردى اين بار فرمان داد تا نيروهاى دليرش شهيد محمد توسلى و حاج احمد به سنندج بروند و آنجا را نيز آزاد كنند. پس از مدتى اين اتفاق نيز رخ داد و اين دو همرزم به همراه ديگر رزمندگان اسلام بخشى از جبهه غرب را آزاد كردند. «حاج احمد متوسليان در زمستان سال ۱۳۵۸ از طرف شهيد بروجردى مأموريت يافت كه ضمن پاكسازى جاده پاوه ـ كرمانشاه، حلقه محاصره ضدانقلاب در شهر پاوه را در هم بشكند.» حاج احمد در اين نبرد نيز سربلند بيرون آمد و پس از فتح پاوه به حكم سردار بروجردى به سمت فرماندهى سپاه پاوه منصوب شد. «درارديبهشت ۱۳۵۹ متوسليان بار ديگر كوله بار سفر بست و راهى مريوان شد و به دستور بروجردى مسئوليت آزادسازى اين شهر را برعهده گرفت . شهرى كه مركز عمده فعاليت هاى ضد انقلابيون كومله بود. وى در اين عمليات نيز سربلند خارج شد و توانست اين شهر را نيز از تصرف دشمنان انقلاب آزاد كند.» حالا ديگر شير جبهه هاى غرب حاضر نيست بپذيرد كسى به خاك وطنش دست درازى كند. او و ديگر همرزمانش حاج عباس كريمى، سيد محمدرضا دستواره، رضا چراغى، حسين قوجه اى، حسين زمانى، محسن نورانى و عليرضا ناهيدى به دستور پيشواى شان ايستاده بودند تا دشمن و ضد انقلاب نتواند حتى يك قدم به تجاوز ادامه دهد و خاك سرزمين اسلامى را ناپاك كند. در بخشى از زندگينامه حاج احمد آمده : «پائيز سال ۱۳۶۰ احمد به همراه تنى چند از سلحشوران جنگ و از جمله شهيد همت به سفر روحانى حج مشرف شدند كه در بازگشت از اين سفر تحفه اى تبرك يافته به نام نامى حضرت خاتم الانبيا را به ارمغان آورد و در تقارن ۲۷ رجب المرجب عيد مبعث تيپ ۲۷ محمد رسول الله (ص) را بنا نهادند. اين تيپ با يارانى از مريوان و پاوه و همدان شكل گرفت و حاج احمد به فرماندهى اين تيپ منصوب شد و در صبحدم سرد يكى از آخرين روزهاى ديماه ۱۳۶۰ حاج احمد پس از وداعى گرم و پرشور با باقيمانده نيروهاى سپاه مريوان راهى ديار جنوب شد و پادگان دو كوهه با ساختمان هاى نيمه سازش، پذيراى سيل نيروهاى بسيجى بود كه براى تشكيل گردان هاى تيپ محمد رسول الله (ص) سرازير شده بود.» يكى از عمليات هايى كه هم از نظر استراتژيك براى ايران مهم بود و هم پيروزى در آن بسيار از نظر روانى تأثير گذار بود عمليات بيت المقدس بود. اين عمليات هم براى رزمندگان ياد آور رزم آورى ها و سلحشورى هاست و هم براى مردم نمادى از شجاعت و شهامت رزمندگان اسلام. حاج احمد در اين عمليات نيز مانند ساير عمليات ها آنگونه بود كه انگار خودى و خويشتنى در ميان نيست. او سلحشورانه ايستاد و با همرزمانش ايستادگى كرد. «يكى از فرماندهان عملياتى جنگ در مورد نقش حساس ايشان در عمليات بيت المقدس مى گويد: اگر فرماندهى قاطع و عمل بموقع در بعد از ظهر روز اول عمليات بيت المقدس روى جاده اهواز - خرمشهر حاج احمد نبود عمليات به مشكلات زيادى برخورد مى كرد. او در همان جا اسلحه كلاشينكف خود را به دست گرفت و تا مرز شهادت ايستادگى كرد و رزمندگان نيز با تأسى به او مقاومت بسيارى از خود نشان دادند كه در نهايت جاده اهواز - خرمشهر حفظ شد. او به رغم جراحت وخيمى كه از ناحيه پا داشت حاضر به ترك ميدان نبرد نشد و با صلابت و اقتدار تمام از دژهاى مستحكم و ميادين متعدد مين، نيروهايش را عبور داد و در نهايت ساعت ۱۱ صبح روز سوم خردادماه سال ۱۳۶۱ رزم آوران تيپ ۲۷ حضرت رسول(ص) با جلودارى سردار حاج احمد متوسليان در كنار ساير يگانهاى سپاه به خاك مطهر خرمشهر قدم نهادند. ايشان در عصر همان روز طى سخنان كوتاهى خطاب به دريادلان بسيجى در برابر مسجد جامع خرمشهر چنين گفت: همه عزيزان ما كه تا امروز در خوزستان غوطه ور شده و به شهادت رسيده اند براى حفظ اسلام عزيز بوده هرچند داغ فراقشان جگر ما را سوزاند، اما خدا را شكر كه بالاخره توانستيم امروز با آزادى خرمشهر قلب اماممان را شاد كنيم. در پى آزادسازى خرمشهر، حاج احمد در معيت ساير سرداران فتح خرمشهر به محضر فرمانده كل قوا حضرت امام خمينى(ره) مشرف شدند. در آن ديدار حضرت امام خمينى(ره) اين سرداران دلاور، بويژه حاج احمد را به گرمى مورد تفقد خاص خويش قرار دادند.»با اين سلحشورى ها ياد حاج احمد متوسليان هميشه در ذهن ما زنده است و اميدواريم روزى دوباره چشم يعقوب ما به ديدار حاج احمد روشنى يابد. الهى آمين.
|
|
|
|