سه شنبه ۱۸ تير ۱۳۸۷ - ۵ رجب ۱۴۲۹
Tue, Jul 8, 2008
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
اينترنت
كودك بادبادك
خانواده
ماجرا
رودررو
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنگ اول
اوقات شرعى
اجتماعى
فرار نوعروس از زندگى جهنمى
376704.jpg
ايران واشقانى فراهانى
نوعروس روستايى، دو ماه پس از ازدواج وقتى با درخواست هاى عجيب شوهر تبهكارش براى ادامه زندگى روبه رو شد، به دادگاه خانواده رفت و تقاضاى طلاق كرد.
اين زن با مراجعه به شعبه(۲۵۴)دادگاه خانواده تهران و ارائه دادخواست طلاق گفت: حدود دو سال پيش مرد جوانى از طريق يكى از آشنايان به خواستگارى ام آمد. اما از آنجايى كه ۵ سال از من كوچكتر بود و از نظر خانوادگى هم در يك سطح نبوديم، خانواده ام بشدت با اين وصلت مخالفت كردند. تا اين كه خواستگار جوان چند بار در مسير راهم قرار گرفت و به بهانه هاى مختلف بر ازدواج با من پافشارى كرد. وقتى اين موضوع در فضاى كوچك روستا پيچيد، خانواده ام به خاطر تعصب خاصى كه داشتند به ناچار راضى به اين وصلت شدند و مقدمات ازدواجمان فراهم شد.
زن جوان با ناراحتى ادامه داد: از آنجا كه سال ها پيش پدرم را از دست داده بودم، برادرانم سعى كردند تا مرا با جهيزيه اى كامل به خانه بخت بفرستند و جاى خالى پدر را برايم پر كنند. اما پس از برگزارى جشن ازدواج، متوجه رفتار و حركات مشكوك شوهرم شدم. او برخلاف ادعايش كه خود را فروشنده لوازم الكتريكى در تهران معرفى كرده بود، هيچ شغل ثابتى نداشت. روزها در خانه مى خوابيد و همزمان با تاريك شدن هوا مردان غريبه به خانه مى آمدند. وقتى هم اعتراض مى كردم با عصبانيت پرخاش مى كرد. تحمل اين وضع برايم امكان نداشت.
تا اين كه يك ماه پس از ازدواج راز سياه زندگى اش فاش شد. من كه فهميده بودم او معتاد است و از طريق فروش مواد مخدر مخارج زندگى را تأمين مى كند، تصميم گرفتم به روستايمان برگردم. اما او با تهديد از من خواست هنگام خريد و فروش مواد مخدر همراهى اش كنم. با شنيدن اين موضوع تمام وجودم لرزيد. چراكه خانواده ام همگى كشاورز بودند و نان حلال سر سفره شان بود. به همين خاطر حاضر به همكارى با او نشدم. اما همسرم با تهديد چاقو مرا وادار كرد تا دو بار برايش «كراك» بخرم و بفروشم. ادامه اين وضع برايم غيرممكن بود و از عاقبت كار و زندگى ام حسابى مى ترسيدم. به همين خاطر به خانه خواهرشوهرم پناه بردم تا او را در جريان رفتارهاى برادرش قرار دهم. اما همان جا حقايق تلخ ديگرى برايم فاش شد. شوهر فريبكارم قبل از من با زن ديگرى ازدواج كرده و به خاطر اعتياد و سوابق متعدد كيفرى از هم جدا شده بودند.
با شنيدن اين موضوع عصبانى و ناراحت به خانه برگشتم و در مقابل شوهرم ايستادم. او را به خاطر فريبكارى اش سرزنش كردم و خواستم تا در صدد جبران اشتباهاتش برآيد. اما شوهرم چاقويى برداشت و به طرفم حمله ور شد. در حالى كه بشدت زخمى شده بودم، با سر و وضعى آشفته پا به فرار گذاشتم و به خانه خواهرش پناه بردم و با كمك آنها به روستايمان برگشتم. بعد از چند روز هم تصميم گرفتم از شوهرم شكايت كنم تا او را بترسانم و در دادگاه از او تعهد بگيرم تا دست از كارهاى خلافش بردارد. اما او نه تنها حاضر به سازش نشد، بلكه به خاطر فاش شدن پرونده سياه زندگى اش از من كينه به دل گرفت. چند روز بعد هم در حالى كه به خاطر ايراد ضرب و جرح عمدى محكوم به پرداخت سه ميليون و پانصد هزار تومان ديه شده بود، به اتهام حمل و نگهدارى موادمخدر دستگير و روانه زندان شد. دادگاه انقلاب هم با ثبت هشتمين سابقه كيفرى شوهرم او را محكوم به ۵ سال زندان و ۵ ميليون تومان جزاى نقدى كرد.
زن در حالى كه بشدت متأثر بود، ادامه داد: «در اين شهر غريب تنها مانده ام. خانواده شوهرم نيز به بهانه هاى مختلف مرا تحت فشار روحى، روانى قرار مى دهند. حالا هم براى نجات از زندگى جهنمى به دادگاه پناه آورده ام.»
قاضى محكمه پس از شنيدن اظهارات نوعروس فريب خورده، دستور داد تا شوهر وى از زندان به دادگاه منتقل شود. مرد زندانى وقتى در برابر قاضى قرار گرفت، گفت: اظهارات زنم سراسر دروغ است. من او را فريب ندادم و خودش از روز اول در جريان كارهايم بود. حتى پس از ازدواج در سود فروش مواد مخدر و حساب و كتاب ها با من شريك بود. در حال حاضر هم راضى به جدايى از زنم نيستم و هيچ پولى هم ندارم تا مهريه اش را بدهم. اما مى تواند از تمام شكاياتش صرف نظر كند و مهريه اش را ببخشد تا طلاقش دهم.
قاضى پرونده با شنيدن اظهارات مرد زندانى و بررسى سوابق كيفرى اش، دستور داد تا واحد مددكارى به بررسى اظهارات اين زوج بپردازد. گزارش مددكارى حاكى از آن بود كه زن روستايى هيچ نقشى در فروش مواد مخدر و همراهى شوهرش نداشته و تنها ۲ ماه در خانه مرد قاچاقچى زندگى كرده است.
بدين ترتيب حكم طلاق زن با بخشيدن نيمى از مهريه ۵۰۰ سكه طلا صادر شد. دادگاه نيز به نوعروس اجازه داد تا با دريافت ۲۵۰ سكه بهار آزادى و ۳ ميليون تومان نفقه از شوهرش جدا شود.
با اعتراض مرد زندانى به تصميم دادگاه، پرونده بار ديگر از سوى هيأت قضايى شعبه (۴۷) دادگاه تجديدنظر استان تهران تحت رسيدگى قرار گرفت. قاضى محمدحسن زرگرى - رئيس - و عارفه مدنى - مستشار دادگاه - پس از بررسى نهايى اعتراض مرد را وارد ندانسته و حكم طلاق نوعروس فريب خورده را تأييد كردند.
شكايت تاجر انگليسى از دو زن
376713.jpg
دو زن كه با سوء استفاده از اعتماد مدير يك شركت انگليسى، هزاران دلار از دارايى وى را تصاحب كرده بودند، با حكم قطعى دادگاه راهى زندان شدند. چندى قبل يك مرد انگليسى به نام «ايوان» همراه وكيل مدافعش براى شكايت از دو زن جوان به اتهام خيانت در امانت به دادسراى تهران مراجعه كرد. «ايوان» در توضيح خواسته اش گفت: «پنج سال پيش دفتر نمايندگى يك شركت خارجى را در ايران راه اندازى كردم، تا اين كه پس از مدتى رفت و آمد به ايران، تصميم گرفتم خانه اى در نزديكى دفتر شركت خريدارى كنم. به همين خاطر مبلغ ۶۰ هزار دلار در اختيار دو تن از كارمندان زن شركت قرار داده و از آنها خواستم به خاطر آشنايى با موقعيت جغرافيايى تهران، آپارتمانى برايم بخرند. مدتى بعد آپارتمان مورد نظر خريدارى شد. من هم به خاطر اطمينان زياد به دو كارمند شركت، از آنها خواستم اسناد را به نام خودشان منتقل كنند، بعد هم با تنظيم توافقنامه اى قرار شد هر وقت تصميم به فروش آپارتمان گرفتم، بلافاصله براى اين كار اقدام كنند و پول آن را نيز به حساب شركت واريز كنند. چندى قبل تصميم به فروش آپارتمان گرفتم، اما وقتى موضوع را با كارمندانم در ميان گذاشتم، آنها گفتند به هيچ عنوان آپارتمان را نمى فروشند.»
با طرح اين شكايت عليه دو زن جوان، آنها براى بازجويى به دادسرا احضار شدند، اما هر دو با انكار ادعاهاى «ايوان» و وكيل مدافعش خود را مالك آپارتمان شمال شهر معرفى كردند.
بدين ترتيب قاضى دادگاه عمومى پس از بررسى مدارك موجود در پرونده و ادعاهاى طرفين، دو كارمند زن را از اتهام خيانت در امانت تبرئه و آنها را مالك آپارتمان ۲۵۰ ميليون تومانى معرفى كرد.
با اعتراض وكيل تاجر انگليسى به رأى دادگاه، پرونده براى رسيدگى مجدد در اختيار شعبه نهم دادگاه تجديد نظر استان تهران به رياست قاضى سيد محمد دهنوى قرار گرفت.هيأت قضايى دادگاه عالى با بررسى هاى دقيق و مشاهده اسناد و مدارك، اعتراض مرد انگليسى را وارد دانسته و با نقض حكم قبلى، هر يك از دو كارمند زن را به اتهام خيانت در امانت به ۹۱ روز زندان محكوم كرد. استرداد آپارتمان و واگذارى آن به «ايوان» نيز به طرح دادخواست جديد در دادگاه موكول شد.
دخـــــــتر خوانـــــــــــــــــــده
376602.jpg
مرد در سينه كش آفتاب داغ تيرماه با شتاب در پياده روى شلوغ و پرازدحام منتهى به دادگاه در حركت بود. غرق در افكار مشوش خود فقط به انتقام از زنى فكر مى كرد كه سال ها قبل از سوى خاله اش به فرزندخواندگى پذيرفته شده بود. حالا هم او را عامل مرگ خاله مى دانست و اين كينه ريشه دار، تار و پود وجودش را سوزانده بود.
«رسول» سومين فرزند يك خانواده فقير و كم درآمد بود. در سال هاى دور كه پدرش توان تأمين هزينه هاى خانواده پنج نفره شان را نداشت.
با اين حال مادر مهربانشان اعتراضى به وضع اقتصادى خانواده نداشت و از اين كه صاحب سه فرزند سالم و با نشاط بود، هميشه خدا را شكر مى كرد.
«رسول» آن روز صبح دير به مدرسه رسيد. به همين خاطر زير نگاه هاى سنگين ناظم، سرش را پائين انداخته و به كفش هاى پاره اش خيره شده بود. انگشتان پاهايش از شدت سرما يخ زده و كرخ بود. دفتر و كتاب هايش كه با يك كش دور هم پيچيده و محكم در آغوش گرفته بود را در دستش جابه جا كرد. پس از شنيدن حرف هاى تكرارى ناظم وارد كلاس شد و رديف آخر كنار پنجره نشست. در دل آرزو داشت چيزى شبيه معجزه مسير زندگى اش را عوض كند.
هنوز در فكر بود كه با صداى دورگه معلم پير كلاس پنجم از جا پريد و راهى دفتر دبستان شد. با ديدن خاله «مينا» شوكه شد. مدير مدرسه پرونده تحصيلى «رسول» را از كمد بايگانى بيرون آورد و آن را طبق درخواست خاله به او سپرد.
آن روز رسول حتى فرصت خداحافظى از همكلاسى هايش را هم پيدا نكرد. دست هاى كوچك و لاغرش در ميان انگشتان پر از جواهر خاله ثروتمند جا گرفت و سوار بر خودروى گرانقيمت او به خانه بازگشت.
در اين ميان مخالفت هاى مادر رسول به جايى نرسيد و كسى هم جرأت نكرد در مقابل خواسته خاله «مينا» بايستد. او به بهانه كمك به وضع زندگى و كم شدن هزينه هاى خانواده خواهرش تصميم گرفته بود «رسول» را به خانه خودش ببرد.
شوهر قبلى خاله «مينا» كارمند ارشد يك وزارتخانه بود اما به خاطر نازايى همسرش زندگى آنها دوامى نيافت و از هم جدا شدند.
ازدواج دوم او با يك مرد ثروتمند هم پس از ۸ سال، به دليل نازايى «مينا خانم» در آستانه جدايى و طلاق قرار گرفته بود. چرا كه خانواده شوهرش دائم آنها را سرزنش مى كردند.
«مينا» كه به خاطر علاقه شديد و وابستگى زياد به شوهر صاحبنامش قصد داشت تا با چنگ و دندان زندگى اش را حفظ كند، «رسول» را به شهر خودشان برد و او را در مدرسه معتبرى ثبت نام كرد. بعد از آن مكاتبات او و خواهرش شروع شد. در حالى كه از ابتدا كمك به وضع معيشتى خانواده و كم شدن يك نانخور را تنها دليل براى جداكردن پسرك از خانواده اش عنوان كرده بود، در متن نامه هايش با اصرار از خواهر تنگدست خود مى خواست تا با اعطاى وكالتنامه محضرى به آنها رضايت دهند تا نام پسرك به عنوان فرزند واقعى در شناسنامه شان ثبت شود. مادر «رسول» با شنيدن درخواست عجيب خواهرش بشدت برآشفت و با ناراحتى براى خواهرش پيغام فرستاد كه حاضر نيست جگر گوشه اش را به خاطر فقر مالى به ديگرى واگذار كند.
بدين ترتيب آب پاكى را روى دست «مينا» ريخت و از او خواست به محض تمام شدن سال تحصيلى و گذراندن امتحانات نهايى فرزندش را بازگرداند.
تصميم جدى مادر در برگرداندن پسر كوچكش به تهران باعث بروز كينه و كدورت ميان دو خواهر شده بود.
به همين خاطر آنها براى سال ها از هم آزرده خاطر شدند.
اين بار «مينا» در جست وجوى يافتن يك كودك بى سرپرست برآمد تا اين كه مدتى بعد دختر كوچولويى به نام «حميده» وارد زندگى آنها شد.
بعدازظهر يك روز زمستانى سرايدار خانه ويلايى همراه مردى تكيده و لاغر اندام با دختربچه ۴ ساله و پسربچه اى ۶ ساله وارد ويلاى مجلل شدند. آنها پس از كمى گفت وگو سرپرستى دختربچه را به مينا خانم و همسرش سپردند. پسرك را نيز يك افسر شهربانى به فرزندخواندگى پذيرفت. مرد لاغراندام هم با دريافت مبلغى پول، سندى را امضا كرد و فرزندانش را به فرزندخواندگى سپرد.
رسول آن روز از صحبت هايى كه رد و بدل شد فهميد اسناد مربوطه را به تاريخ قبل تنظيم كرده اند. چند روز بعد هم شناسنامه دخترك با نام «حميده» و تاريخ تولد وى حدود چهار سال كوچكتر صادر شد. بدين ترتيب شوهر مينا با استفاده از نفوذ خود براى دختربچه اى ۴ ساله، شناسنامه نوزاد دريافت كرد.
تكليف پسرك هم روشن بود. او را به تهران بازگردانده و به مادرش تحويل دادند. خاله هم به فاميل و خانواده اش تأكيد كرد كه دختر خوانده اش نبايد بفهمد فرزند واقعى آنها نيست. هر چند به خاطر اقتدار و ثروت «مينا» همه سكوت كردند، اما هر وقت دوستان و فاميل دور هم جمع مى شدند، درباره اين موضوع با هم صحبت مى كردند.
با اين حال آمدن «حميده» هم نتوانست به زندگى سرد «مينا» و همسرش دوام بخشد. خانواده شوهرش بى صبرانه به انتظار تولد نوه تنها پسرشان بودند و وجود يك فرزندخوانده را در خانه پسر صاحب منصب شان، كسر شأن خود مى دانستند. به همين خاطر آنها براى هميشه از هم جدا شدند و «مينا» هم چند ماه بعد با مرد ديگرى ازدواج كرد.
او كه از ازدواج هاى قبلى به خاطر نداشتن فرزند كوله بارى پر از تجربه ها و خاطرات تلخ به همراه داشت، اين بار از شوهر خود تعهد گرفت تا در صورتى كه به هر دليل ازدواج مجدد كند، معادل مهريه را به عنوان خسارت و جريمه به او بپردازد. اما شوهر سوم هم پس از چند سال انتظار، در حالى كه آرزوى پدرشدن را در سر مى پروراند، مخفيانه زن ديگرى را به عقد دائم خود درآورد و اين ازدواج هم پايدار نماند. او صاحب ۳ فرزند شد و تا روزى كه زنده بود، «مينا» او را نبخشيد.
از طرفى شوهر صاحب منصب سابقش پس از جدايى از او به آرزوى ديرينه اش رسيد و با ازدواج مجدد صاحب ۴ فرزند شد. او به خاطر دريافت حق عائله مندى بلافاصله پس از تولد هر فرزندش، نام آنان را به وزارت كشور وقت اعلام و در همان روز تولد براى فرزندانش شناسنامه دريافت كرده بود.
پس از پشت سر گذاشتن سال هاى پرماجراى جوانى، ديگر گرد پيرى بر سر و صورت «مينا» نشسته بود. ثروت هنگفت شوهران سابقش ديگر براى او رنگ و بويى نداشت. پيرزن زمينگير شده بود و به خاطر غرورش حاضر به استفاده از ويلچر نبود. از طرفى فرزند خوانده اش به جاى جبران محبت هاى اين زن، درصدد آزار وى برآمده و مايه عذابش شده بود.
ازدواج ناكام «حميده» و سرپرستى دخترش باعث شد تا او بى رحمانه تر از گذشته خاله پير را عذاب دهد. محيط خانه آنها هم طورى شده بود كه كمتر كسى با آنها رفت و آمد مى كرد و فقط فاميل با پيرزن تماس تلفنى داشتند. اگر هم در ديد و بازديد نوروزى و يا روز مادر به ديدن او مى رفتند، «حميده» و دخترش با ابراز ناراحتى و بدرفتارى فاميل را از خانه طرد مى كردند.
چند بار هم كه نگران حال خاله پيرشان شدند و با تلفن وى تماس گرفتند جوابى نشنيدند. تا اين كه «رسول» نيمه هاى يك شب سرد و مه آلود با صداى زنگ تلفن از خواب پريد. خاله «مينا» با صداى لرزان و ناله كنان گفت كه «حميده» و دخترش همراه چند مرد غريبه او را به دفترخانه اى برده و تمامى اسناد و مدارك را به نام دخترخوانده اش منتقل كرده اند و ...
«رسول» با شنيدن اين موضوع و اطلاع از بيمارى خاله اش، با عجله خود را به آنجا رساند، اما حميده و دخترش ادعاهاى پيرزن را رد كردند تا اين كه چند روز بعد «مينا» مرد.
حميده در آخرين پرده از اجراى نمايش به سراغ موجودى حساب هاى بانكى مادرخوانده اش رفت. اما براى دريافت گواهى انحصار وراثت از دادگاه با مشكل قانونى مواجه شد.
بدين ترتيب «رسول» كه از موقعيت اجتماعى خوبى برخوردار شده بود، به وكالت از ديگر وارثان به دادگاه خانواده مراجعه كرد و با ارائه دادخواست «نفى نسب» از قاضى پرونده خواست تا نام «حميده» از شناسنامه خاله مرحومش حذف شود.
«حميده» كه با شكايت غيرمنتظره خانواده مادرخوانده اش روبرو شده بود، با معرفى وكيل به دادگاه ادعاى «رسول» را بى اساس خواند و آن را ناشى از حسادت و طمع وراث دانست. اما رسول براى اثبات ادعايش سرايدار خانه ويلايى و مدير دفتر شوهرخاله مرحومش را به عنوان شاهد به دادگاه معرفى كرد.
هر دو شاهد و تعدادى از فاميل با يادآورى خاطرات سال هاى دور اعلام كردند كه «مينا» از هيچ يك از شوهرانش صاحب فرزند نشد و «حميده» را نيز در حالى به فرزندخواندگى پذيرفت كه ۴ ساله بود. قاضى پرونده پس از بررسى مدارك و شواهد موجود در پرونده و گواهى شاهدان حكم به نفى نسب صادر كرد. اما «حميده» كه خود را تنها وارث ثروت هنگفت مادرخوانده اش مى ديد، به حكم دادگاه اعتراض كرد.
«رسول» با فكرى مغشوش و آشفته پشت در دادگاه تجديدنظر به انتظار نشست. با صداى منشى با قدم هاى لرزان اما مصمم وارد شعبه شد و در برابر هيأت قضايى به دفاع از خواسته اش ايستاد:
«اين زن فرزند واقعى خاله ام نيست. چرا كه تاريخ تولدش ۶ ماه پس از آشتى و رجوع خاله ام با شوهر دومش است. آنها پس از چند سال زندگى مشترك تحت نظر كدام پزشك بچه دار شدند و كدام «ماما» تولد نوزاد را گواهى كرد اصلاً چطور پس از اين همه انتظار براى تولد فرزندشان آنها از هم جدا شدند تاريخ صدور شناسنامه «حميده» نيز يك سال و نيم پس از تولد وى به ثبت رسيده و در پرونده استخدامى هيچ يك از شوهران خاله ام اين موضوع درج نشده است.
۳ قاضى دادگاه تجديدنظر استان تهران پس از شنيدن اظهارات رسول و بررسى مجدد پرونده، حكم دادگاه خانواده را مطابق قانون دانسته و اعتراض دخترخوانده را نپذيرفتند. بدين ترتيب تمامى اموال و دارايى به وارثين واقعى بازگردانده شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |