چهارشنبه ۱۹ تير ۱۳۸۷ - ۶ رجب ۱۴۲۹
Wed, Jul 9, 2008
ديپلماتيك
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
جوان
فرهنگ و پايدارى
دانشگاه
خانواده
قرآن
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
رسانه
اوقات شرعى
اجتماعى
گفت و گو با دكتر حبيب فياض استاد دانشگاه ملى لبنان
نگاه
گفت و گو با دكتر حبيب فياض استاد دانشگاه ملى لبنان
امتيازگيرى حزب اللّه از حريف
376911.jpg
گفت و گو: حسين قنبرى‎/قسمت پايانى
*آيا خط مشى جناح ۱۴ مارس نسبت به گذشته تغيير كرده است يا همچنان روش گذشته را كه به انحصار در آوردن قدرت و جلوگيرى از مشاركت گروههاى ديگر بود، ادامه مى دهند
چندين عامل وجود دارد كه باعث تغيير رفتار جناح اكثريت يا همان جناح ۱۴ مارس در لبنان شده است عامل اول همان جرياناتى است كه در ماه مه در بيروت پيش آمد و اين باعث شد تا آنها به وزن حقيقى خود در لبنان پى ببرند و بدانند از آن چيزى كه ادعا مى كردند ضعيف تر هستند. عامل دوم اين است كه وضعيت امريكا در منطقه به طور كلى باعث شد تا اين جناح ضعيف تر شود زيرا ما مى دانيم كه روابط محكمى ميان جناح اكثريت در لبنان و سياست هاى امريكا در منطقه وجود دارد.اين واقعيت كه امريكا در عراق، فلسطين، افغانستان و همچنين در برابر ايران چنين وضعيت اسفبارى دارد باعث شد كه طرفداران امريكا يعنى جناح اكثريت در لبنان هم ضعيف تر باشند. عامل سوم اين است كه گروه هايى كه به جناح اكثريت وابسته هستند با هم متفق القول نيستند و نظرات متفاوتى نسبت به مسائل اصلى و كنونى لبنان دارند به طور مثال مى توانيم ببينيم كه سمير جعجع قبول نمى كرد و نمى خواست كه توافقنامه دوحه امضا شود و اصلاً تصميم نداشت به دوحه برود. اما جنبلاط و سعد حريرى تمايل به رفتن داشتند. سمير جعجع در رابطه با تعداد وزارتخانه هاى داده شده به مخالفان دولت با حريرى اختلاف نظر دارد پس اين سه عامل يعنى اتفاقات ماه مه بيروت، عدم موفقيت سياست هاى امريكا در منطقه و همچنين تقسيم بندى هاى صورت گرفته در درون جناح اكثريت باعث تغيير مشى اين جناح شده است.
* ريشه خشونت هاى صورت گرفته در شمال لبنان و طرابلس چه بود بعضى ها از درگيرى ميان شيعيان و سنى ها سخن مى گفتند، آيا اين امر واقعيت دارد
در اين باره بايد بگويم كه اصلاً در شمال لبنان كه اين درگيرى به وجود آمد شيعه وجود ندارد. البته در آنجا علويان هستند و مشكلاتى در آنجا بين دو گروه سياسى بوجود آمد. گروه اول حزب دموكراسى عربى و گروه دوم متعلق به المستقبل حريرى بود. اما آنچه كه باعث بروز اين درگيرى ها شد نه مذهب بلكه اختلافات سياسى بود چون در شمال لبنان تعداد زيادى از رهبران اهل سنت مثل آقاى عمر كرامى، دكتر فتحى يكن و آقاى نجيب ميقاتى با سياست هاى حزب المستقبل و سعد حريرى مخالف هستند.
* آقاى دكتر چرا جناح اكثريت براى تضعيف ميشل عون تلاش مى كنند
سؤال بسيار مهمى را مطرح كرديد اگر ميشل عون طرفدار جناح مخالف دولت و طرفدار مقاومت نبود وضعيت لبنان در حال حاضر اينگونه نمى شد در واقع خروج ميشل عون از جناح اكثريت و پيوستنش به صف مخالفان معادلات امروزى لبنان را پيش آوردو به همين خاطر جناح اكثريت فكر مى كند اگر ميشل عون در كنار حزب الله و حزب امل نبود، مى توانستند ادعا كنند كه شيعيان در لبنان با همه مشكل دارند اما وقتى ميشل عون طرفدار حزب الله و جنبش امل مى شود و حتى با حزب الله يك توافقنامه امضا مى كند اين امر باعث به هم ريخته شدن برنامه جناح اكثريت و برنامه امريكا در منطقه مى شود. به همين خاطر اين عده از ميشل عون بسيار متنفر شده اند و سعى مى كنند وى را تضعيف كنند و در اين راه هر روز اتهامات جديدى به وى نسبت مى دهند مثلاً يك روز مى گويند كه ميشل عون عامل سوريه در لبنان است، روز ديگر مى گويند وى عامل ايران در لبنان است و روز ديگر مى گويند كه عون يك فرد نامتعادل است و همه اين اتهامات به خاطر دشمنى جناح اكثريت با ميشل عون است.
*آقاى فياض اخيراً ما شاهد حضور مقامات بلند پايه فرانسوى و عربى در سوريه بوديم و آنها هنوز هم تلاش مى كنند تا مذاكرات جديدى را در بيروت شروع كنند آيا تغييرى در سياست و نگاه پاريس يا دولت هاى عربى و حتى امريكا نسبت به لبنان ايجاد شده است
عامل اصلى دخالت هاى خارجى در لبنان امريكاست به همين دليل اگر اين كشور در سياست هاى خود در لبنان ناموفق باشد طبيعى است كه فرانسه و كشورهاى عربى نيز ناموفق خواهند بود و ما مى دانيم كه از سال ۲۰۰۵ فرانسه و كشورهاى عربى در لبنان زير نظر امريكا حركت مى كنند. از سوى ديگر وقتى كه حزب الله در جنگ سى و سه روزه پيروز شد اين عامل نه تنها بر روى اسرائيل بلكه بر روى امريكا نيز تأثير منفى گذاشت. اما در حال حاضر مى توان گفت كه سياست هاى فرانسه در قبال لبنان كمى تغيير كرده است زيرا متوجه شده اند كه اگر همواره بخواهند دنباله رو امريكا باشند به بن بست خواهند خورد به همين دليل فرانسه خواست تا نقش مثبتى را در توافقنامه دوحه ايفا كند و اين مسئله مورد اختلاف بين فرانسه و امريكا شد اما در رابطه با كشورهاى عربى مى توانم بگويم كه ايران موفق شده است تا بين برخى كشورهاى عربى مخصوصاً قطر و عربستان سعودى هماهنگى هايى ايجاد شود تا فتنه مذهبى در لبنان پيش نيايد چون اين امر به نفع هيچ يك از كشورهاى عربى و اسلامى نيست. اگر در لبنان فتنه اختلاف شيعه و سنى به وجود آيد كشورهاى عربى ديگر، از اين فتنه در امان نخواهند ماند و آتش اين فتنه به همه جا خواهد رسيد شايد به همين خاطر فرانسه خواست تا وضع لبنان به آرامش برسد اما امريكا از اين تحركات فرانسه در برقرارى آرامش ناراضى بود. از سوى ديگر كشورهاى عربى نيز تلاش كردند تا نوعى آرامش نسبى در لبنان ايجاد شود و اوضاع لبنان به حد انفجار نرسد. پس مى توان گفت توافقنامه دوحه دو عامل اصلى داشت يكى قطر و ديگرى ايران. كشورهاى عربى ديگر و فرانسه نيز متوجه شدند كه اگر روى خط توافق در لبنان قرار نگيرند در نهايت بازنده اين بازى خواهند بود و در حالت باخت قرار خواهند داشت.
* اگر موافق باشيد به مسئله مبادله اسرا ميان اسرائيل و حزب الله برگرديم. چطور شد اولمرت حاضر شد پاى موضوع مبادله اسرا با حزب الله حاضر شود و به اين كار تن دهد
مسئله اسرا ادامه جنگ سى و سه روزه در جولاى سال ۲۰۰۶ است و اولمرت ابتدا بسيار تلاش كرد تا اين مسئله به سرانجام برسد زيرا نمى خواست امتياز ديگرى به حزب الله بدهد ولى ما مى دانيم كه حزب الله دو اسير اسرائيلى در اختيار دارد و تا همين حالا نيز اسرائيلى ها هيچ چيزى درباره سرنوشت اين اسرا نمى دانند و نمى دانند كه آيا اين دو نفر زنده هستند يا مرده اند و در كل هيچ اطلاعى از سرنوشت آنها ندارند. حزب الله در اين مورد با واسطه وارد يك گفت و گوى بسيار موفقيت آميزى شد و در اين راه از طريق دبير كل سازمان ملل متحد با اسرائيل عمل كرد. طى دو سال با در پيش گرفتن صبر و بردبارى توانست از طريق خود افكار عمومى اسرائيل به دولت اولمرت فشار بياورد و در نهايت تل آويو هيچ راهى نداشت جز اين كه اين مبادله اسرا را قبول كند. حزب الله حاضر بود تا ساليان سال هيچ حرفى در رابطه با اين دو اسير اسرائيلى نزند. اما مسئله اين است كه اسرائيل اسيران لبنانى را در خاك لبنان به اسارت گرفته بود و به لحاظ قانونى محكوم بود و هيچ مدرك قانونى در اختيار اسرائيل وجود ندارد و اين مسئله در مقابل ديدگان تمام جهانيان اتفاق افتاد كه اسرائيل وارد سرزمين لبنان شد و در جنگ سى و سه روزه رزمندگان لبنانى را به اسارت گرفت و به همين خاطر از لحاظ حقوقى دست اسرائيلى ها در اين رابطه خالى است و در مقابل برگ برنده در دستان حزب الله است. از سوى ديگر از لحاظ انسانى دليلى ندارد كه اسراى لبنانى در اختيار آنها باقى بماند و در نهايت دقت اقدام حكيمانه حزب الله باعث شد اين امور به نفع آنها به پايان برسد.
* شما از امتياز براى حزب الله در رابطه با مبادله اسرا سخن گفتيددر اين جريانات چه امتيازاتى نصيب حزب الله و مقاومت شد
لبنان نخستين كشور عربى است كه به واسطه حزب الله توانست اسراى خود را از دست اسرائيلى ها برگرداند و نخستين كشور عربى است كه توانست پرونده اسراى خود را نزد اسرائيل ببندد. چون ما مى دانيم كه كشورهايى همچون مصر، اردن، سوريه و ساير كشورهاى عربى اسيرانى را در اسرائيل دارند اما اين كشور ها تا كنون نتوانسته اند حتى يك اسير را از اسرائيل پس بگيرند اما حزب الله با مقاومت خود موفق به انجام اين امر شد. مسئله دوم صداقت و عمل به وعده ها توسط حزب الله است زيرا سيد حسن نصر الله دبير كل حزب الله در همان روزهاى اول جنگ سى و سه روزه قول داد كه سمير القنطار و ساير اسراى لبنانى را به لبنان بر خواهد گرداند. زيرا يكى از اهداف اسرائيل درجنگ سى و سه روزه اين بود كه اسيران خود را آزاد كند ولى موفق نشدند. مسئله ديگر بطلان ادعاى بعضى ها است كه مى گفتند كه حزب الله يك گروه تروريستى است ولى وقتى مى بينيم كه دبير كل سازمان ملل نماينده آلمانى خود را براى مذاكره نزد حزب الله مى فرستد اين نشان مى دهد كه سازمان ملل با اين جنبش به عنوان يك جنبش مقاومت و يكى از نيروهاى اصلى حاضر در لبنان مذاكره كرده است. نكته ديگر هم اين است كه همه لبنانى ها از هر دين و مذهبى كه باشند توانستند اين واقعيت را درك كنند كه حزب الله لبنان تنها از طرف شيعيان پرونده اسيران را باز نكرد بلكه به خاطر تمامى لبنانى ها اين كار را انجام داد زيرا سمير القنطار يك دروزى است و يحيى سكاف يك سنى است و اكنون تمامى لبنانى ها به اين باور رسيده اند كه اگر دوباره جنگى پيش آيد و فردى به اسارت برده شود مى تواند مطمئن باشد كه يك سال يا دوسال بعد همچون مورد سمير القنطار توسط حزب الله به وطنش بازگردانده شود.
نگاه
در تدارك جهان بدون بوش
376929.jpg
منبع: ال پائيس
هنگامى كه جورج بوش ۷ سال پيش براى نخستين بار پا به خاك اروپا گذاشت، به تازگى دوقطبى بودن جنگ سرد را پشت سر گذارده بوديم و خود را براى رقابت بين دو ابرقدرت آماده مى كرديم. در راه اسلوونى هواپيماى رئيس جمهور امريكا درتوررخن فرود آمد كه در آنجا خوزه ماريا ازنار در انتظار وى بود و وى در ملاقات كوتاه خود با بوش همراهى كامل اسپانيا با برنامه ها و پروژه هاى جهانى بوش را اعلام كرد.
با وجود اين كه تا ۱۱ سپتامبر خيلى اين موضوع روشن نشد، اما مقامات امريكايى ايده هاى واضحى در سر داشتند، مى بايست كه كره زمين را برطبق قدرت اقتصادى، نظامى و سياسى تنها ابرقدرت و يا به قول خودشان امپراطور جهانى تنظيم كرد. دنيا از يك دهه پيش در اين فكر بود كه چگونه مى توان تنها در راستاى تك قطبى بودن عمل كرد، حال سعى در اين بود كه اين موضوع در روابط بين كشورها و نهادها و سازمان هاى بين المللى مشهود گردد. نظم جديد بين المللى كه بوش پدر آن را ساخته و پرداخته و كلينتون دنبال كرده بود، توسعه حقوق و دموكراسى، توسعه سياسى به واسطه تجارت، تمامى اين ايده هاى دنياى جديد، واشنگتن را به سرور و تنها مرجع و منبع قدرت تبديل مى كرد و اين جورج دبليو بوش رئيس جمهورى بود كه اين چرخه جديد را در امريكا آغاز مى نمود.
فكر ماريا ازنار براى متوسل شدن به درخت خوبى براى پناه گرفتن در سايه اش آن روز اسپانيا را به عنوان يك همراه و متحد بوش در جهان معرفى كرد. اما امسال هنگامى كه رئيس جمهور ايالات متحده براى هفتمين بار به اروپا بازگشت و البته براى خداحافظى و بارديگر سفرش را از اسلوونى آغاز مى كند اما در اسپانيا توقفى نمى كند.
آميزش دو قطب تكميل شده است، اما تعجب آور اين است كه اين دنياى جديد حتى يك قطب هم ندارد. در دنيايى زندگى مى كنيم كه حتى يك قطب هم ندارد و بدون قطب و يا بى قطب است. اين واقعيت موضوع است و مى توان نام هاى مختلفى بر آن نهاد.
يكى از متخصصين اين امر، ريچارد هاس، رئيس شوراى روابط خارجى ايالت متحده در مجله فارن افرز خارجه اين ايده را طرح مى كند. هاس معتقد است كه در ديد اول دنيا هنوز چند قطبى است، يعنى پنج ابرقدرت ۷۵ درصد توليد ناخالص داخلى و ۸۰ درصد هزينه هاى دفاعى را به خود اختصاص مى دهند.
اما بعد كه نوبت به محاسبه وزن قدرت هاى منطقه اى مى رسد (از برزيل گرفته تا نيجريه)، وى مواردى چون شركت هاى بزرگ چند مليتى، كه مديران آنها در مواردى بيشتر از رؤساى مملكتى قدرت دارند، تشكيلات بين المللى، شهرها و مناطقى كه وزن سياسى، اقتصادى زيادى دارند (از كاليفرنيا گرفته تا شانگهاى)، وسايل ارتباط جمعى، شبه نظاميانى چون حماس و يا حزب الله، قاچاقچيان مواد مخدر و يا جنبش هاى تروريستى را نيز اضافه مى كند. فريد زكريا آن را قدرت باقى و يا باقى مانده مى نامد. يعنى يك ابرقدرت تنها وجود دارد و سپس آن ديگرانى كه بايد آنها را درنظر داشت.
در هر حال پروژه بوش و محافظه كاران جديد براى ايجاد يك جهان تك قطبى كه اقمار پيرامونى نيز داشت، شكست خورده و دليل اصلى اين شكست اشغال عراق است.
بوش و نئوكن ها خيلى كارى از دستشان در اين خصوص برنمى آيد. حاصل عملكرد نومحافظه كاران در صحنه جهانى ظهور نيروهاى جديد و از دست رفتن اهرم هاى قدرت كه يك گرايش تاريخى است.
در صحنه داخل نيز نتيجه اين است، نزول ماليات ها به همراه افزايش هزينه هاى بوش كه مازاد بودجه ۱۰۰۰۰۰ ميليون دلارى ميراث دوران كلينتون را به كسر بودجه ۲۵۰۰۰۰ ميليون دلارى سال گذشته تبديل كرد و عراق كه داستان رفتن بد و ماندن بدتر از آن شده است.
ايالات متحده خود را براى دنياى بى قطبى كه بوش ايجاد كرده، آماده مى كند. اگر هفت سال پيش رئيس جمهور مى توانست با غرور با اروپايى ها برخورد كند حال چاره اى جز اين ندارد كه در جايگاه پائين ترى قرار گيرد. خيلى چيزها پشت سر رئيس جمهور فعلى امريكا اتفاق مى افتند. مذاكرات بين سوريه و اسرائيل و افق ملى لبنان كه منجر به تقويت قواى حزب الله مى گردد. نقش هاى جديدى كه كرملين ايفا مى كند و بالاخره فاصله گيرى و بى اعتنايى اروپايى ها به كاخ سفيد كه همگى نشان دهنده آن است كه رئيس جمهور بعدى بايد براى ترميم چهره ايالات متحده گام هاى بزرگ بردارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |