|
|
|
|
|
نظر كارشناس
|
|
|
|
|
|
|
دام هاى شيطانى
|
|
|
فرناز قلعه دار وقتى در بازداشتگاه باز شد مأمور كلانترى دختركى لاغر و رنگ و رو پريده را به داخل سلول هدايت كرد. بعد هم بلافاصله در آهنى را پشت سرش قفل كرد و رفت. دخترك كه با ديدن سلول مات مانده بود به در و ديوار بازداشتگاه و يادگارى هاى ريز و درشتش خيره شد. موكت رنگ و رو رفته و آدم هاى فرسوده تر از زيرانداز كه گوشه گوشه بازداشتگاه روى زمين ولو شده بودند حالش را دگرگون كرد. هيچ وقت حتى به ذهنش هم خطور نكرده بود كه يك شب كارش به اينجا بكشد. هنوز گيج و مبهوت بود كه صداى گرفته و لحن بى ادبانه زن جوانى او را به خود آورد. كوچولو براى چى گرفتنت شهره نگاهى به چهره زن انداخت اما چيزى نگفت. اما زن دوباره پرسيد: موادفروشى يا با كسى گرفتنت وقتى براى چندمين بار سؤالش بى جواب ماند خودش سرصحبت را باز كرد و از علت دستگيرى اش گفت و اين كه تاكنون بارها به اتهام هاى مختلف دستگير و زندانى شده است. به قول خودش مجبور بود كه به شكلى شكم خود و بچه ۵ ساله اش را سير كند. بچه ندارى بى پولى را نمى فهمد. شهره با شنيدن سرگذشت زن جوان ناخودآگاه آينده مشابهى را براى خودش تصور كرد. همان زمانى كه زن از ۱۰ سال قبل و داستان فرارش از خانه سخن مى گفت شهره خود و زندگى آينده اش را در آينه مى ديد. شهره نيز مثل آن زن نخستين بار فريب خورده بود. قربانى پسر شيطان صفتى شده بود كه به او قول زندگى رؤيايى آرزوهايش را داده بود و دختر جوان ساده دل و زودباور كه هنوز ۱۶ بهار از عمرش نگذشته بود به اميد رسيدن به سراب، خانه پدرى را ترك كرد و دنبال نيما و آرزوهايش رفت اما خيلى زود فهميد كه نيما مرد رؤياهايش نبوده و به سرعت ابر بهارى او را ترك كرده و رفته است . حالا شهره تنها مانده بود. نه روى بازگشت به خانه داشت و نه سرپناهى كه شب را در آنجا آرام بگيرد. اين گونه بود كه در دومين شب سرگردانى اش در حالى كه در يكى از پارك هاى تهران از فرط خستگى و گرسنگى از حال رفته بود از سوى مأموران گشت كلانترى دستگير شد. صبح روز بعد شهره به دادسرا منتقل شد. جلوى در شعبه دستبند بر دست به انتظار ايستاده بود كه در ميان شلوغى جمعيت چشمش به يكى از برادران خود و مادرش افتاد. با ترس و وحشت به مأمور همراهش گفت: كى به خانواده ام خبر داده سرباز گفت: من چه مى دانم حتماً شماره تلفن خانه ات را از پرونده ات درآوردن و به پدر و مادرت خبر دادند. دخترك هنوز چشم از دهان مأمور برنداشته بود كه صداى فرياد برادرش او را در جا ميخكوب كرد. به راستى كه اگر دخالت مأموران نبود شهره از دست برادرش جان سالم به در نمى برد. دقايقى بعد دخترك نالان و گريان وارد شعبه بازپرسى شد. انگار منتظر بود قاضى سؤال كند و او بغض قديمى اش را بگشايد. از كودكى تا نوجوانى و آغاز شور و شوق زندگى كه براى شهره جز بدبختى و سركوفت چيزى به ارمغان نياورده بود. از كتك هاى پدرش حرف زد و رفتار و برخوردهاى ناشايست برادرانش. گفت كه براى رفتن به مدرسه حتماً بايد همراه مادر يا يكى از برادرانش از خانه بيرون مى رفت و يك بار به خاطر اين كه موهاى بلندش از پشت مقنعه بيرون مانده بود برادرش شبانه موهاى خواهر را با قيچى بريد. مى گفت هر بار كسى به اشتباه شماره تلفن خانه را مى گرفت برادرانم به من تهمت مى ز دند كه حتماً كسى با من كار داشته و ... دخترك از كتك خوردن هاى گاه و بى گاه از دست پدر و برادرانش سخن به ميان آورد و گفت: وقتى بى محبتى اعضاى خانواده ام را مى ديدم بيشتر به ادامه ارتباطم با نيما علاقه مند مى شدم. من محبت نديده بودم. حرف عاشقانه نشنيده بودم و ناخواسته وقتى نيما با حرف ها و رفتار به ظاهر محبت آميزش مرا مجذوب كرد نمى دانستم قدم در راه نابودى زندگى ام مى گذارم. قاضى پس از شنيدن حرف هاى دخترك و صحبت با مادر و برادر دختر فريب خورده از آنها خواست تا تعيين تكليف نهايى پرونده، او را به خانه ببرند. اما زن ميانسال در كمال ناباورى گفت: من ديگر نمى توانم او را به خانه برگردانم و از او محافظت كنم چرا كه پدر و برادرانش او را مى كشند. وقتى داشتم به دادسرا مى آمدم شوهرم گفت اگر شهره را با خودت بياورى تو را هم به خانه راه نمى دهم. آقاى قاضى من چه كار كنم شهره با شنيدن حرف هاى مادرش به گريه و التماس افتاد و گفت: خواهش مى كنم مرا تحويل خانواده ام ندهيد. مطمئنم آنها مرا مى كشند.تو را به خدا مرا به زندان بفرستيد. بدين ترتيب به دستور قاضى پرونده دخترك براى مدتى تحويل كانون اصلاح و تربيت شد تا شايد خانواده اش با گذشت زمان حاضر به نگهدارى از او و بخشش اشتباه ناخواسته وى شوند. قاضى هنگام خروج شهره از شعبه گفت: مطمئنم كه چند روز بعد از اين كه از كانون به خانه برگردى پشيمان مى شوى. با اين دستور مى خواستم به تو ثابت كنم ارزش خانه و پدر و مادر هر چند بداخلاق و خشن باشند خيلى بيشتر از زندگى در كانون و زندان است.
|
|
|
|
|
نظر كارشناس
شرايط وقوع جرم
جرم و بزه اغلب در خانواده هايى رخ مى دهد كه از جنبه اجتماعى، اقتصادى و روانى وضعيت نامتعادلى داشته و اين حالت غيرطبيعى باعث مى شود والدين نتوانند به خوبى در خانواده ايفاى نقش كنند. زندگى عرصه انتخاب هاست؛ خوب و بد يا خير و شر زندگى افراد هم به نوع انتخابى كه در مراحل مختلف زندگى انجام مى دهند بستگى دارد. طبيعى است گاهى اوقات انسان بر سر دوراهى قرار مى گيرد و انتخاب راه درست به تنهايى كار بسيار مشكلى است. معمولاً چنين شرايطى را موقعيت بحرانى مى نامند؛ چرا كه ممكن است تسليم شدن فرد در برابر خواهش ها و تمايلات نفسانى و گناه آلود سرنوشت تلخى را براى او رقم بزند. تقويت ايمان، توكل به خدا و مقدس شمردن كانون خانواده در كنار صبر و شكيبايى مى تواند به نوجوانان و جوانان در موقعيت هاى بحرانى كمك و از غرق شدن آنان در گرداب ها و منجلاب جلوگيرى كند. با اين حال آمار فرار دختران از خانه طى سال هاى گذشته يكى از مسائل نگران كننده در جامعه بوده است. براى اثبات اين ادعا كافى است سرى به اداره يازدهم پليس آگاهى تهران ـ مبارزه با آدم ربايى ـ بزنيم. يكى از مقام هاى مسئول در پليس آگاهى تهران در اين رابطه مى گويد: عدم توجه خانواده ها به فرزندانشان از همان سنين كودكى و به تبع آن در نوجوانى و جوانى بخصوص دوران بلوغ دختران و پسران از عوامل اصلى فرار بچه ها از خانه است. بى توجهى والدين تنها به معنى محدوديت و اعمال خشونت درباره فرزندان نيست بلكه آزادى بيش از حد و بى بندوبارى ها نيز گاه باعث سركشى و طغيان فرزندان و فرار آنها از خانه مى شود. بچه ها با فرار از خانه درواقع اعتراض شديد خود نسبت به رفتار نامناسب والدين و ساير اعضاى خانواده را نشان مى دهند. متأسفانه اكثر اين افراد در سن زير ۲۰ سال هستند و هنوز قدرت تشخيص كافى به دست نياورده اند و احساسى و لحظه اى تصميم مى گيرند و بعد از فرار نيز به همان سرعت پشيمان مى شوند و دلشان مى خواهد به خانه برگردند اما آنچه مانع بازگشت آنها يا فرار دوباره از خانه مى شود رفتار نادرست والدين با موضوع فرار فرزندان است. در اين گونه موارد تنبيه هاى شديد و برخورد خشونت آميز نه تنها كمك نمى كند بلكه باعث ترس و وحشت و فرار دوباره آنها مى شود. نگاهى به پرونده هاى مطروحه در اين اداره و همچنين تجربه نشان داده آمار دختران فرارى بيش از پسران است و ۹۰ درصد دختران فرارى در همان شب اول فرار گرفتار مردان گرگ صفتى مى شوند كه زندگى آنها را برباد مى دهند و همين موضوع مانعى براى بازگشت آنها به خانه مى شود. بنابراين بهتر است خانواده ها به خواسته هاى معقول فرزندانشان توجه كنند و نيازهاى عاطفى بچه ها را در خانه تأمين كنند تا به محض دريافت كوچكترين محبت از افراد بيگانه جذب آنها نشوند. والدين اجازه دهند بچه ها مشكلاتشان را ـ هر چند بزرگ ـ با آنها در ميان بگذارند و با راهنمايى هاى منطقى و منصفانه و نه متعصبانه و عجولانه به فرزندان خود كمك كنند تا در دام هاى شيطانى گرفتار نشوند. * دكتر على نجفى توانا ـ جرم شناس
|
|
|
|
|
آخر خط
|
|
|
فاطمه وثوقى ۲۷ سال از عمر و جوانى ام را پاى مردى ريختم كه فكر مى كردم عاشق من است اما افسوس كه به خاطر قدرناشناسى هايش به پايان راه رسيده ام و چاره اى جز جدايى ندارم. زن ميانسال با چشمانى اشكبار مقابل قاضى دادگاه خانواده تهران نشسته بود، گفت: ۲۷ سال پيش وقتى فوق ليسانس گرفتم در يكى از دانشگاه هاى معتبر مشغول تدريس شدم.مدتى از شروع كارم نگذشته بود كه دركلاس متوجه نگاه هاى سنگين و معنى دار يكى از دانشجويانم شدم. كاوه همه رفتار و حركاتم را به دقت زير نظر داشت به همين خاطر بشدت ناراحت بودم. چندين بار هم به بهانه هاى مختلف او را از كلاس بيرون انداختم تا شايد از نگاه هايش در امان باشم. اما او هر بار با پادرميانى همكاران و مسئولان دانشگاه به كلاس بازمى گشت تا اين كه در يك عصر هنگام بازگشت به خانه در خيابان منتظر تاكسى بودم كه خودروى پيكانى جلوى پايم توقف كرد، شيشه هاى بخار گرفته و تاريكى هوا باعث شد راننده را نبينم، در صندلى عقب نشسته بودم كه پس از چند دقيقه ناگهان با صداى راننده به خودم آمدم كه گفت استاد مسيرتان كجاست در حالى كه با شنيدن صداى كاوه شوكه شده بودم با عصبانيت از او خواستم توقف كند اما او ملتمسانه خواست تا فقط براى چند دقيقه به حرف هايش گوش دهم. بعد هم مؤدبانه گفت: خانم به خدا قصد مزاحمت يا جسارت ندارم، فقط مى خواهم چند دقيقه اى به حرف هايم گوش دهيد و پس از پايان حرف هايم تصميم گيرى كنيد. ناچار سكوت كردم او هم بلافاصله گفت: من و شما همسن و سال هم هستيم. من از چند سال قبل پس از مرگ پدرم مسئوليت خانواده را به دوش كشيدم. به همين خاطر از درس و تحصيل كناره گرفته بودم اما به دليل علاقه شديدم به تحصيل با سختى زياد وارد دانشگاه شدم. با اين حال مدتى است كه دنبال همسرى مناسب هستم به همين خاطر شما را به دقت زير نظر گرفته ام. دو خواهرم راهى خانه بخت شده اند و مادرم نيز متأسفانه سال گذشته فوت كرده و من حسابى تنها شدم بنابراين مى خواهم به زندگى ام سرو سامانى دهم، آيا شما مرا به غلامى مى پذيريد درپايان حرف هايش از او خواستم توقف كند اما او با اصرار و پافشارى خواست تا به ادامه حرف هايش هم گوش دهم: خانم گفتم كه قصد جسارت ندارم اما خواهش مى كنم درباره پيشنهادم خوب فكر كنيد من قول مى دهم شما را خوشبخت كنم. وقتى نزديكى خانه رسيدم پياده شدم. از آن به بعد افكارم حسابى به هم ريخت ابتدا با پيشنهادش مخالفت كردم. اما او دست بردار نبود به همين خاطر يكى از اساتيد را واسطه كرد، سرانجام به خاطر پافشارى هايش پس از مدتى تحقيق و طرح موضوع در خانواده به او پاسخ مثبت دادم. بنابراين پس از فراهم شدن مقدمات ازدواج با مهريه ۳۰۰ هزار تومان به عقد او درآمده و راهى خانه بخت شدم. بدين ترتيب كاوه هم دانشجويم بود و هم همسرم. او به طور نيمه وقت در يك شركت بازرگانى كار مى كرد. با اين حال بار اصلى زندگى روى دوش من بود اما سعى كردم فشارهاى زندگى را تحمل كنم تا همسرم به پيشرفت برسد. همزمان با تولد پسرمان «فرهاد» تحصيل شوهرم نيز به پايان رسيد و تمام وقت مشغول كار شد. هر دو با زحمت فراوان زندگى را ساختيم به طورى كه زبانزد همه فاميل شده بوديم. ما در كنار هم بشدت احساس خوشبختى مى كرديم تا اين كه پنج سال پيش كاوه تصميم به ادامه تحصيل گرفت. اما از همان موقع كانون گرم زندگى مان به هم ريخت. چرا كه با ورود او به دانشگاه، اخلاق و رفتارش بشدت تغيير كرد، او دائم بر سر هر مسئله كوچكى جار و جنجال راه مى انداخت و بهانه مى گرفت. تندخويى و عصبانيتش را به حساب فشار زندگى و تحصيل مى گذاشتم بنابراين سعى مى كردم به او آرامش دهم اما وقتى به طور اتفاقى او را همراه زن جوانى در خيابان ديدم، علت تمام مشكلات اخير زندگى ام را پيدا كردم. در حالى كه با ديدن اين صحنه شوكه شده بودم به تعقيب شان پرداختم. باورم نمى شد. با خود گفتم: من كه چيزى براى همسرم كم نگذاشتم پس چرا... با اين حال براى حفظ زندگى و آبرويم از اين موضوع چشم پوشى كردم. وقتى به خانه رسيدم بى حال روى مبل افتادم. افكار و زندگى ام كاملاً به هم ريخته بود. قدرت تمركز نداشتم. كابوس هاى شبانه يك لحظه هم رهايم نمى كرد با اين حال سعى مى كردم در برابر بهانه گيرى هاى همسرم سكوت كنم تا حرمت مان همچنان حفظ شود. با اين حال چندين بار هم تصميم گرفتم تا به او بگويم كه از رابطه پنهانى اش با آن زن خبردار هستم اما باز هم خوددارى كردم تا اين كه بعد از گذشت چند ماه شوهرم را با زن جوان در خيابان ديدم. كاوه كه از ديدنم شوكه بود با عجله از آن جا دور شد آن شب هم به خانه نيامد. فرداى آن روز كه خجالت زده، شرمنده و پريشان به خانه بازگشت بى تفاوت به او نگاهى انداختم. وقتى شرمندگى را در چشمانش ديدم او تقاضاى بخشش و فرصت جبران كرد. من هم به دلايل مختلف فرصتى به او دادم اما با ورود كاوه به مقطع دكترا دوباره اخلاق و رفتارش تغيير كرد، با اين حال همچنان سعى كردم خودم را دلدارى دهم كه او به خاطر مشغله درسى اش بهانه گيرى مى كند. اما با ديدن پيامك هاى كوتاه شبانه اش از او خواستم تا در اين باره توضيح دهد، او هم حرف هاى بى سر و ته تحويلم داد. اما من كه به او شك كرده بودم، دور از چشمش تلفن همراهش را بررسى كرده و پيام هاى كوتاه عاشقانه اى ديدم كه با شماره ناشناس ارسال شده بود. روز بعد وقتى با شماره موردنظر تماس گرفتم صداى زن جوانى را شنيدم. وقتى خودم را معرفى كردم او با تعجب پرسيد: مگر شما چند سال قبل از همسرتان جدا نشده ايد با شنيدن حرف هاى زن جوان كاخ آرزوهايم به يكباره فروريخت چون شوهرم مرا فريب داده و به بهانه درس و تحصيل غرورم را لگدمال كرده بود. وقتى به كاوه گفتم از راز پنهانش باخبر هستم با تندى گفت: ديگر علاقه اى به ادامه زندگى با من ندارد و مى خواهد ازدواج كند. از او خواستم به خاطر تنها فرزندمان از خواسته اش منصرف شود اما او نپذيرفت و گفت تصميمش را گرفته! با اين حال مدتى سعى كردم تا او را به زندگى علاقه مند كنم اما او با بى اعتنايى هايش مرا خسته و دلزده كرد. بالاخره موافقتم را براى جدايى اعلام كردم. وقتى تنها پسرمان از موضوع طلاقمان خبردار شد، افسرده و بيمار خودش را در اتاق حبس كرد تا شايد از تصميم مان منصرف شويم اما ديگر راهى جز اين نداشتيم. چرا كه براى همسرم سرنوشت و آينده فرزندمان مهم نبود. چرا كه زمانى كه بايد به فكر سر و سامان دادن به زندگى تنها فرزندمان باشيم او تصميم به ازدواج گرفته است. پس از پايان اظهارات اين زن، وكيل همسرش نيز به قاضى گفت: موكلم اعلام كرده تمام حق و حقوق قانونى همسرش را مى پردازد. بنابراين خواستار صدور حكم طلاق هستيم.
|
|
|
|
|