شنبه ۲۲ تير ۱۳۸۷ - ۹ رجب ۱۴۲۹
Sat, Jul 12, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
خانواده
ماجرا
رودررو
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
اجتماعى
يادداشت
تصرف موضع كوهستانى در ۳۰ دقيقه
377448.jpg
به كوشش: حسين بهزاد
جمعه ها روزهاى غريبى هستند. غريب و بسيار دلگير. عصر روز جمعه ۲۰ آذر ۱۳۶۰ اما دلگيرتر بود، چرا كه انتظار در جبهه رنگ و بويى ديگر دارد. بعد از مناجات و دعاى روز جمعه بچه ها با نگاه هايى اميدوار اما نگران از خدا پيروزى عملياتى را كه روز قبل در محورهاى دشت گيلان و ديواره هاى موازى آن شامل تنگ كورك و بر آفتاب شروع شده بود را مى خواستند. همه گوش به زنگ آماده شنيدن خبر جديدى از عمليات بوديم. وقتى نيمه هاى شب محمود شهبازى به شهرك المهدى كه مكان استقرار ما بود آمد دور او را گرفتيم و از عمليات پرسيديم و او خيلى سربسته جواب داد: در كل خوب بوده، در بعضى محورها جلو رفته اند و در بعضى جاها هم كارشان گره خورده. من كه هم او را خوب مى شناختم و هم مدت ها از فرمانده بودنم مى گذشت فهميدم اتفاقى افتاده كه جناب محمود شهبازى نمى خواهد جلوى رزمنده ها بگويد لذا وقتى كه بچه ها رفتند و تنها شديم به من گفت: چند روز قبل آقاى رحيم صفوى، محمد بروجردى و سرهنگ على صيادشيرازى رفتند قرارگاه سنبله و آنجا را مركز هدايت عمليات مطلع الفجر قرار دادند. با فرماندهان شاخص سپاهى و ارتشى جلساتى را گذاشتند و عمليات را طراحى كردند برنامه بر اين قرار بود كه نبرد در دو محور دشت گيلان و ديواره هاى موازى آن انجام بگيرد. تهاجم به خطوط پدافندى ارتش بعث در امتداد محور دوم يا همان ديواره هاى موازى، باعث مى شد تا علاوه بر تجزيه نيروهاى دشمن، فشار آنها از محور يكم (دشت گيلان) به سمت ديواره هاى موازى معطوف بشود، على اى حال، بچه ها ديروز (پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۶۰) رفتند جلو «تك» از دور خوبى برخوردار بود، بخصوص برادرانى كه در محور يكم وارد عمل شده بودند، پيشروى چشمگيرى داشتند. در اين محور هدف هاى مورد نظر تصرف شده بود و نيروها، تازه شروع كرده بودند به تثبيت مواضع خودشان كه دشمن غاصب به روش هميشگى خودش به رزم پاتك متوسل شد. در محور دوم هم متأسفانه، بچه ها موفق شدند و كار پيشروى گره خورد. با شكست عمليات در محور دوم، عملاً كل فشار دشمن بر روى نيروهاى محور يكم متمركز شد و بعثى ها بعد از يك رشته پاتك سنگين، بچه هاى ما را در محور يكم محاصره كردند. فرماندهان همه تلاش شان را براى نجات عمليات و نجات نيرو از حلقه محاصره دشمن كرده اند اما در نهايت آنها به اين نتيجه رسيدند كه راه خروج از اين بن بست مرگبار، انجام عمليات بر روى يكى از دو ارتفاعات قاسم آباد يا تنگ كورك است و دستور اكيد آقاى بروجردى به من اين بود كه بايستى كل توان عملياتى و ذخيره سپاه همدان وارد منطقه شود و حالا شما - برادر همدانى - هرچه سريع تر با برادرهاى مسئول جبهه مان تماس بگير و بگو براى بعدازظهر فردا بيايند شهرك المهدى، با آنها صحبت مهمى دارم. ضمناً فردا در قرارگاه سنبله منتظرمان هستند. در آن قرارگاه شهيد صيادشيرازى به ما گفت: ما نمى خواهيم تمام نيروى شما را از جبهه ميانى سرپل ذهاب به اينجا بياوريم. نه! صرفاً آن قدر نيرو از آنجا برداشت كنيد كه نبودشان به موقعيت جبهه شما صدمه اى نزند. ۲۲ آذر، در هوايى ابرى و بارانى، ما رزمنده هاى جان بر كف را سوار نفربرها كرديم و به روستاى شيشه راه كه در نزديكى قرارگاه بود راه افتاديم.
به دستور آقاى بروجردى نيروى ما بايد به تنگ كورك منتقل مى شد. من تا آن موقع حتى اسم تنگ كورك را نشنيده بودم. براى همين آن شب با شهبازى و چند تن از مسئولين براى شناسايى به آنجا رفتيم. در آن تنگه ما شاهد صحنه بسيار دلخراشى شديم. قبل از ما يك سرى از بچه هاى سپاه تبريز، براى تصرف آن ارتفاعات عمل كرده بودند و دشمن با آتش باران وحشيانه خود اجساد آنان را پاره پاره بر زمين نهاده بود. مطابق اصول نظامى جنگ كلاسيك، قبل از آنكه نيروها وارد منطقه شوند، بايستى طرح عمليات، بسته شده باشد. لذا تصميم بر اين شد كه براى كار در آنجا و نجات بچه هاى گرفتار در محاصره شياكوه، شبانه از خط اول دشمن در جلوى تيغه هاى تنگ كورك عبور كنيم و بعد از رسيدن به شيارهاى موجود در تنگه، تا شب بعد در آنجا مخفى شويم. بعد، شب دوم برويم براى عمليات و دشمن را از پشت خط دومش بر روى آن ارتفاعات پائين بريزيم. به نظر مى رسيد دشمن در آنجا آسيب پذيرتر باشد و مى شد گفت: عمليات ما در آنجا خصلتى نامتقارن و چريكى پيدا خواهد كرد.
به روستاى شيشه راه كه بازگشتيم حدود ۳۰۰ رزمنده را جلوى محوطه سرسبز روستا به صف كردند تا محمود شهبازى با آنها در مورد عمليات صحبت كند. ايشان سخنانش را با اين خطبه از اميرالمؤمنين آغاز كرد: مرگ راستين شما وقتى است كه زنده باشيد و شكست خورده و زندگانى راستين تان، هنگامى است كه پيروزمند مرده باشيد و همين فراز بين بچه ها غوغا به پا كرد و بعد هم به آنها گفت هر كس به اين عمليات بيايد بى بر و برگرد شهيد مى شود. فقط داوطلبان شهادت با ما بيايند و هر كس داوطلب شد وصيتنامه خودش را بنويسد. مى ريم تا مردانه بجنگيم و با افتخار و عزت در پيشگاه خداوند بميريم.حدود ۱۳۵ نفر از نيروها داوطلب شدند كه ما آنها را در سه گروه عملياتى و پشتيبانى سازماندهى مى كرديم و بعد از تقسيم، تمرين و آموزش هاى فشرده براى آمادگى رزمى هرچه بيشتر بچه ها آغاز شد. فرداى آن روز كه مقارن بود با اربعين سيدالشهدا(ع) بين بچه ها مهمات توزيع شد، اما به كسى جيره غذايى ندادند.
آنها تمام ظرفيت كوله هايشان را به فشنگ و نارنجك دستى و نارنجك تفنگى اختصاص داده بودند. بعد از نماز مغرب، سوار بر نفربرها، از ارتفاعات پشت روستاى شيشه راه سرازير شديم به سمت آن دشتى كه به آمادگاه ۱ و ۲ ارتش منتهى مى شد. هوا كاملاً تاريك شده بود و از هر طرف خمپاره مى باريد. وقتى به دو راهى رسيديم، سريع بچه ها را به صورت ستونى به راه انداختيم. بين راه هرجا كه دشمن منور مى زد، افراد ستون بلافاصله به حالت چمباتمه روى زمين مى نشستند تا منور خاموش شود و بعد بلند شوند و به مسيرشان ادامه دهند در اواسط راه يكى از نفرات وسط ستون، مى بيند بعد از خاموش شدن منور، نفر جلويى او كماكان نشسته. خيال مى كند لابد دستور رسيده همان جا بمانند. او هم مى نشيند و نفرات پشت سرش هم در اين كار، به او اقتدا مى كنند. حالا نگو، آن نفر جلويى، يك بوته انبوه بوده كه آن بنده خدا به جاى همرزمش اشتباهى گرفته. لذا ستون بريده شده و ۲۵ نفر پشت آن برادر، زمينگير مى شوند و بعد از چند ساعت مسئولين آنها را به آمادگاه ارتش بازمى گردانند. يعنى ما فقط ۱۱۰ نفر را با خود جلو برده بوديم. ما آن شب را تا غروب روز بعد در بين شيارها و شكاف هاى كوه ها و غارها مخفى شديم و ساعت ۴:۴۵ صبح شنبه ۲۸ آذر ۱۳۶۰ عميات با ابلاغ رمز، مقدس يا مهدى(عج) ادركنى شروع شد و ما حركت خود را به سمت تيغه هاى سه گانه تنگ كورك آغاز كرديم. بچه ها در حين حركت به سمت مواضع دشمن نماز صبح شان را در حال دويدن خواندند. با رسيدن بچه ها به تيغه اول، درگيرى ما با دشمن شروع شد. براى پاكسازى سنگرها، عده اى به سمت چپ، گروهى به راست وبخش ديگر نيروها با شجاعت به جلو شليك مى كردند و پيش مى رفتند. به اولين سنگر دشمن كه رسيديم متوجه شديم در اكثر سنگرهاى ديده بانى، نفرات عراقى حضور ندارند. معلوم شد آنها آن شب را در سنگرهاى اجتماعى خوابيده بودند. با شروع درگيرى، وحشت زده از خواب پريده و در حالى كه مستأصل و هراسان از سنگرها خارج مى شدند، نعره مى كشيدند و ملبس به لباس زير، توى آن ظلمات بى هدف به اطراف مى دويدند و سراسيمه به هر سمت شليك مى كردند. عليرضا تركمان كه سرپرست تيم پيشتاز بود جلوى ستون حركت مى كرد مثل شير خودش را مى زد به سنگرهاى دشمن و همين طور كه مى دويد، ضامن نارنجك ها را مى كشيد و آنها را به داخل سنگرها مى انداخت و شليك مى كرد و جلو مى رفت. آنها موفق شدند تيغه اول را تصرف كنند. تركمان در همان درگيرى شهيد شد اما بقيه نيروها توانستند به سرعت جلو روند و براى تصرف تيغه دوم اقدام كنند.
از همان گرگ و ميش سحر كه خبر سقوط مواضع يگان كماندويى به عقبه بعثى ها رسيد، آتش سنگين توپخانه و تانك هاى دشمن روى تيغه هاى سه گانه به صورت شديد اجرا مى شد. سه سنگر دوشكا هم از آن سمت تنگ كورك، يك روند روى رزمنده هاى ما اجراى آتش مى كردند. با اينكه هنوز هوا روشن نشده بود اما از فرط آتش و خمپاره اطرافمان مانند روز روشن بود. در مجموع آن سه تيغه كه حدود ۷۰ متر از هم فاصله داشتند را بچه ها ظرف ۳۰ دقيقه به تصرف خود درآوردند.
يادداشت
افق هاى
شعر دفاع مقدس
377442.jpg
حميدرضا شكارسرى
ديگر نه صداى آژيرهاى زرد و قرمز و سفيد را مى شنويم، نه غرش مسلسل ها را. ديگر آمبولانس ها در خطوط ويژه خيابانها با آخرين سرعت نمى تازند. ديگر اطلاعيه هاى مشترك سپاه و ارتش ميخكوبمان نمى كنند. ديگر اتوبوس هاى «سوى ديار عاشقان» در ميان دود اسپند و صداى صلوات از شهرها راهى نمى شوند... ديگر... ديگر... ديگر...
اما گاهى كسى را مى بينى كه تا از كنارت عبور كند و بگذرد، سرفه سياهش كرده است. گاهى پاهاى مصنوعى بى ادعايى را مى بينى كه اتومبيل ها با دنده چهار به آنها احترام مى گذارند. گاهى تريلى هايى را رديف مى بينى كه جعبه هاى سبز و سفيد و قرمز پوش را آورده اند به خيابان هاى شلوغ شهر. گاهى پنج شنبه ها سرى به قطعات شهدا كه مى زنى... و منصفانه بايد گفت حتى تركش هاى فيزيكى جنگ هنوز هم مى خورد به سر و صورتمان، چه برسد به تركش هاى نوستالژيك كه جان مى دهد براى سر و صورت ما شرقى ها. آن هم جنگى ايدئولوژيك كه تا ايده ها زنده اند، خاتمه نخواهد يافت. هيچ آدم عاقلى پيدا نمى شود كه ادامه آن جنگ ۸ ساله را با همان مختصات و در همان شكل گذشته اش بخواهد، اما هيچ آدم منصفى هم نمى تواند شاعرى را كه با ديدى تاريخى به حادثه اى بزرگ در تاريخى نه چندان دور با آثار و تبعات هنوز جارى اش مى پردازد، شماتت كند.
اين درست كه ديگر وجه تبليغى و تهييجى شعر دفاع مقدس به تاريخ پيوسته است اما حتى در سال هاى دفاع مقدس اين وجه، تماميت شعر دفاع مقدس را تشكيل نمى داد. شعر دفاع مقدس برخلاف شعر جنگ جهان نه تنها تماميت خود را در تبليغ و تهييج مخاطب جست وجو نمى كرد بلكه تاريخ نگارى منظوم جنگ هم محسوب نمى شدو به جاى آن هويت خود را در ترسيم موقعيت انسان در جنگ شكل مى داد و اصلاً اين ضلع رمانتيك را مى توان ويژگى خاص شعر دفاع مقدس دانست. ناگفته پيداست موقعيت خاص سياسى و اجتماعى سال هاى جنگ و ملاحظات ناشى از اين موقعيت، فضاى رشد شعر را محدود مى كرد و نوعى جزميت، مطلق نگرى و خودسانسورى را بر شعر تحميل مى نمود. بدين ترتيب برخلاف زمزمه هاى مدعى پايان عمر شعر دفاع مقدس، بايد اذعان نمود كه اتفاقاً شكوفايى و به بارنشينى اين شعر را، اكنون بايد شاهد بود. فضايى خالى از تنش و هيجانات ژورناليستى و آماده براى آفرينش هاى هنرى در سايه انديشه اى كه فارغ از ملاحظات سياسى، اجتماعى و حتى ايدئولوژيك. فضايى مناسب براى آشنايى زدايى از مفاهيم و مضامين معتاد گذشته. موقعيتى طلايى براى تقدس زدايى از هر چه پيش از اين به هر دليلى به اسطوره تبديل شده است و حالا بايد چهره واقعى آن را با تمام تاريك و روشنايى هايش با هم ديد.
شعر دفاع مقدس قطاريست كه هنوز به ايستگاههاى پايانى خود نرسيده است. ايستگاه هايى كه در افقى دور منتظر سوت اين قطار مانده اند.
تلفن ادب و فرهنگ پايدارى ۸۴۷۱۲۴۸


|   شناسنامه   |   آرشيو   |