شنبه ۲۲ تير ۱۳۸۷ - ۹ رجب ۱۴۲۹
Sat, Jul 12, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
خانواده
ماجرا
رودررو
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
اجتماعى
آيا رايانه هاى ديجيتالى مى توانند بينديشند
نقد و نظر
اشارات و تنبيهات
آيا رايانه هاى ديجيتالى مى توانند بينديشند
مغزهاى چرخ دنده اى
377412.jpg
آلن تورينگ‎/ ترجمه: رضا مثمر‎/ بخش نخست
بحث درباره همانندى رايانه ها به مغز در نوشته ها و سخنرانى هاى آلن تورينگ (۵۴-۱۹۱۲) رياضيدان ـ منطقدان انگليسى و بنيادگذار علم رايانه و سلسله جنبان آنچه امروزه از آن به «هوش مصنوعى» ياد مى شود، ريشه دارد. اعتقاد به هوش مصنوعى از بارزترين رؤياهاى انسان مدرن براى نيل به «اوتوپيا»ست. رؤيايى كه ديگر اميدى به تحقق آن نيست. در واقع به نظر مى رسد كه به جاى بهشت دوزخ ساخته ايم. آنچه خواننده خواهد خواند گرچه مقاله مشهور و فنى وى ( «ماشين محاسبه گر و هوش» چاپ شده به سال ۱۹۵۰ در مجله مايند) نيست اما به همان اندازه خواندنى است. مقاله زير در اصل صورت پياده شده گفتارى است كه وى به سال ۱۹۵۱ در راديو بى بى سى اجرا كرده است. اين گفتار اگر هيچ نداشته باشد همين اندازه كه نشان دهد چگونه مى توان بى دشوارگويى و دشوارنمايى با مخاطبى عام بحثى فلسفى در ميان نهاد، خدمتى بزرگ به فلسفه آموزان كرده است.
بار ها و بار ها شنيده ايم كه رايانه هاى ديجيتالى مغزهايى ماشينى اند. اگرچه اغلب دانشمندان اين تعبير را چيزى بيش از شعبده اى روزنامه نگارانه نخواهند شمرد اما هنوز مى توان دانشمندانى را يافت كه بدان باور داشته باشند. به ياد دارم روزى رياضيدانى كه نظرى كاملاً مخالف داشت رو به من كرد و گفت «همه مى گويند اين ماشين ها مغز نيستند اما هم تو مى دانى و هم من كه هستند». در اين گفتار مى كوشم انديشه هايى را كه پشت اين نگاه هاى ممكن و به غايت متفاوت پنهان شده اند شرح دهم و نظر خويش را بيان نمايم. در اين راه خواهم كوشيد نظرى را كه خود از طرفداران آن هستم توضيح دهم و بر معقول بودن مغز شمردن رايانه هاى ديجيتالى تأكيد نمايم. پروفسور هارترى (Hartree) پيشتر از منظرى سراسر متفاوت با ديدگاه من اين مسئله را بررسيده است.
ابتدا به سراغ طرز فكر ابتدايى افراد كوچه و خيابان برويم. ايشان گزارش هاى عجيبى از كارهايى كه اين ماشين ها مى توانند انجام دهند مى شنوند، گزارش هايى درباره كارهايى كه اغلب فراتر از توانايى ما هستند. تنها توضيحى كه اين افراد مى توانند براى اين مسئله ارائه كنند اين است كه ماشين احتمالاً نوعى مغز است، هر چند شايد اصلاً ترجيح دهند آنچه را كه شنيده اند رد كنند.
اغلب دانشمندان به چنين رويكردهاى خرافه آميزى به چشم تحقير نگاه مى كنند. ايشان اصولى را كه ماشين ها بر پايه آنها ساخته شده اند و به كار مى روند مى دانند. ليدى لاوليس (Lady Lovelace) صد سال پيش در ذيل بحث درباره ماشين تحليلى بابيج (Babbage) نگرش دانشمندان را چنين خلاصه كرده است: « ماشين تحليلى هرگز مدعى ابداع چيزى نيست. اين ماشين قادر است هر آن كارى را كه ما مى دانيم چگونه از آن بخواهيم انجام دهد به انجام رساند. » اين سخن توضيح خوبى درباره روش كاربرد معمول رايانه هاى ديجيتالى در روزگار ما و شيوه كاربرد محتمل آنها در آينده به دست مى دهد، چرا كه هميشه يك رياضيدان تمام راهى را كه ماشينى بايد براى انجام يك محاسبه بپيمايد پيشاپيش طراحى كرده است. هر اندازه آن چه كه روى خواهد داد كمتر به ترديد درآميخته باشد رياضيدان رضايت خاطر بيشترى خواهد داشت. درست مانند عمليات نظامى است. در چنين شرايطى بيراه نرفته ايم اگر گفته باشيم ماشين نمى تواند چيزى ابداع كند.
رويكرد سومى هم وجود دارد كه خود من طرفدار آنم. من دوگانى (dictum) ليدى لاوليس را مى پذيرم اما معتقدم اعتبار آن صرفاً منوط است به دانستن اين كه رايانه هاى ديجيتالى چگونه به كار مى روند، و نه اين كه چگونه مى توانند به كار روند. من فكر مى كنم رايانه هاى ديجيتالى مى توانند چنان به كار روند كه بتوان آنها را به درستى «مغز» خواند. به اين ترتيب بايد گفت «اگر ماشينى را بتوان همچون يك مغز در نظر گرفت هر ماشين ديجيتالى اى را هم مى توان ذيل نام مغز توصيف كرد. »
بايد جمله آخر را بيشتر توضيح دهم. شايد در ابتدا كمى شگفت انگيز به نظر برسد اما با ملاحظات و قيد و شرط هايى خواهيم ديد كه واقعيتى گريزناپذير است. در اصل اين واقعيت حاصل ويژگى اى برجسته در همه رايانه هاى ديجيتالى است، ويژگى اى كه من از آن به «جهان شمولى» (Universality) ياد مى كنم. يك رايانه ديجيتالى را به اين معنا ماشينى جهان شمول مى خوانيم كه مى توان آن را به جاى هر ماشينى در گستره وسيعى از ماشين ها نشاند. صد البته نمى توان يك رايانه ديجيتالى را به جاى بولدوزر، موتور بخار و يا تلسكوپ به كار برد اما مى توان آن را به جاى هر ماشين محاسبه گر رقيب و به عبارت ديگر هر ماشينى كه داده مى گيرد و نتيجه تحويل مى دهد استفاده كرد. براى اين كه رايانه ما شبيه يك ماشين عمل كند تنها لازم است برنامه اى به آن بدهيم كه بتواند از سويى تمام محاسباتى را كه ماشين مورد نظر در شرايطى مشخص و روشن انجام مى دهد به انجام رساند و از سويى ديگر همان جوابهايى را كه آن ماشين به دست داده است ارائه كند.
حال اگر قرار است ماشينى را مغز به شمار آوريم كافى است كه رايانه ديجيتالى خود را نيز به نحوى برنامه ريزى كنيم كه به آن ماشين شبيه باشد. در اين صورت رايانه ما نيز يك مغز خواهد بود. اگر بپذيريم كه مغز واقعى همان گونه كه در جانوران و بخصوص در انسان ديده ايم يك جور ماشين باشد رايانه ديجيتالى درست برنامه ريزى شده ما نيز مانند يك مغز رفتار خواهد كرد.
اين برهان فرض هايى دارد كه هر كسى مى تواند درباره آنها مناقشه كند و آنها را نپذيرد. پيش تر گفتيم كه ماشينى كه قرار است از آن تقليد كنيم بايد بيشتر به يك ماشين حساب شبيه باشد تا يك بولدوزر. اين حرف بازتاب اين واقعيت است كه داريم درباره مشابه هاى ماشينى مغز صحبت مى كنيم نه مشابه هاى ماشينى دهان و پا. به علاوه اين ماشين اساساً بايد جورى باشد كه رفتارش را بتوان با محاسبه پيش بينى نمود. ما نه تنها دانش قطعى و يقينى اى نداريم به اين كه چنين محاسبه اى چگونه بايد انجام پذيرد بلكه همچنان كه سر آرتور ادينگتون استدلال كرده است به خاطر اصل عدم قطعيت در مكانيك كوانتومى چنين پيش بينى اى به لحاظ نظرى هم ناممكن است.
فرض ديگر اين است كه حافظه رايانه بايد آنقدر باشد كه بتواند رفتار ماشينى را كه قرار است رايانه از آن تقليد كند پيش بينى نمايد. به علاوه بايد از سرعتى كافى و مناسب هم بهره مند باشد. گرچه احتمالاً رايانه هاى كنونى ما حافظه لازم را در اختيار ندارند اما سرعتشان خوب است. اين بدان معنا است كه اگر قصد داريم از چيز پيچيده اى مانند مغز انسان تقليد كنيم بايد ماشينى به مراتب بزرگ تر از رايانه هاى كنونى مان بسازيم. شايد به رايانه اى حداقل صدبار بزرگ تر از رايانه منچستر نيازمند باشيم. در عين حال اگر بتوانيم پيشرفت هاى قابل توجهى در ذخيره سازى اطلاعات كسب نماييم يك ماشين با همان اندازه يا حتى كوچك تر هم خواهد توانست همان كار را انجام دهد.
اگر مى خواهيم از ماشين هاى پيچيده تر و يا مغز تقليد كنيم نيازى نيست رايانه هايمان را پيچيده تر نماييم. كافى است بكوشيم رايانه هاى بزرگ تر و بزرگ ترى به كار ببريم. ضرورتى ندارد كه مدام رايانه هايمان را پيچيده تر كنيم. شايد بگوييد متناقض مى گويم اما توضيحش سخت نيست. تقليد كردن از يك ماشين با رايانه نه تنها به اين منوط است كه اصلاً رايانه اى ساخته باشيم بلكه بايد آن را به شيوه اى درست و مناسب هم برنامه ريزى كرده باشيم. هرچه ماشينى كه مى خواهيم از آن تقليد كنيم پيچيده تر باشد برنامه نيز بايد پيچيده تر باشد.
مثالى مسئله را روشن تر مى كند. فرض كنيم دو نفر مى خواهند زندگينامه خود را بنويسند. از اين دو نفر يكى زندگى پر فراز و نشيبى داشته است و ديگرى حوادث چندانى را در زندگى پشت سر نگذاشته است. فردى كه زندگى پرماجرايى را تجربه كرده است در نوشتن زندگينامه اش بايد از پس دو مشكل بسيار سخت برآيد، مشكلاتى كه فرد دوم با آنها روبه رو نخواهد شد. اول اين كه بايد كاغذ بيشترى مصرف كند و دوم اين كه بايد درباره آنچه مى خواهد بگويد بيشتر فكر كند. فراهم كردن كاغذ معضل چندانى نيست مگر اين كه فرد در جزيره دورافتاده اى ساكن باشد، اما در هر حال اين مشكل صرفاً مشكلى فنى يا مالى خواهد بود نه بيش از اين. دومين مشكل پايه اى تر و جدى تر خواهد بود اگر قرار باشد به جاى زندگينامه اش، رساله اى درباره چيزى بنويسد كه هيچ درباره اش نمى داند، چه مى دانم مثلاً درباره زندگى خانوادگى در مريخ! دردسر ما در برنامه ريزى كردن رايانه اى كه شبيه مغز رفتار كند چيزى مانند نوشتن اين رساله آن هم در جزيره اى دورافتاده است. ما در تهيه حافظه اى كه نياز داريم مشكل داريم و به تعبيرى نمى توانيم كاغذ لازم را براى نوشتن رساله تهيه كنيم، اما حتى اگر هم كاغذى كافى در دست داشتيم نمى دانستيم درباره چيزى كه نمى دانيم، چه بنويسيم. اوضاع فلاكت بارى است اما در همين مثال هم مى دانيم چگونه بايد بنويسيم و آگاهيم كه بيشتر شناخت را مى توان در قالب كتاب تجسم بخشيد.
تلفن انديشه ۸۸۷۶۱۲۵۷
نقد و نظر
ولايت فقيه ميراث گرانسنگ حضرت امام خمينى(ره) (۱)
377451.jpg
سيد محمدمهدى ميرباقرى
آنچه در اين نوشتار از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد، بحث درباره اين مطلب است كه آيا ولايت با «فقه» است يا «فقيه» يعنى در سرپرستى و ولايت جامعه، كسى كه ولايت مى كند، فقيه است يا فقه
پاسخ اين پرسش، به چگونگى برداشت ما از «ولايت فقه» و «ولايت فقيه» بر مى گردد.
* ديدگاه ولايت فقه
اين ديدگاه پيروان خود را به تأمل در ابواب مختلف فقه فرامى خواند تا از اين رهگذر به احكامى دست يابند كه از باب وجوب كفايى بر فقيه فرض شده است و ادله موجود فقهى بر آنها مهر تأييد مى زند. حال اگر براساس روش متداول فقهى، آن دسته از احكام را، كه به نحوى از انحا، وجوبى تعيينى يا ترجيحى را بر فقيه تكليف كرده است، استنباط كنيم و وظايف فقيه را تنها در همين حد بدانيم طبيعى است كه معناى ولايت فقيه، سرپرستى كسى باشد كه صرفاً «اجراى» سلسله احكام خاصى را بر عهده دارد.
از اين رو: «الاصل عدم الولايه» «كسى بر ديگرى هيچ حق و ولايتى ندارد» كه مكرر از زبان صاحبان اين ديدگاه شنيده مى شود، براساس همين مبنا شكل گرفته است.
از اين منظر، ولايت فقيه بدين معناست كه ابتدا سلسله احكام خاصى را مد نظر قرار مى دهيم كه اجراى امور مشخصى را مقيد به وجود فقيه دانسته است و در مرحله بعد در جست وجوى پاسخ اين پرسش بر مى آييم كه متصدّى اين امور كيست طبيعى است از چنين زاويهاى، ولايتى محدود، آن هم در امورى خاص براى فقيه قابل اثبات خواهد بود.
در اين صورت نقش فقيهى كه متصدى اين امور است، جز «اجراى احكام» چيز ديگرى نخواهد بود پس ولايت را مى توان «ولايت فقه» ناميد و اگر زمانى اصل ولايت فقيه جريان پيدا كند، به اين معنا خواهد بود كه فقه، جريان پيدا كرده است اما تنها در آن بخش از احكامى كه بر عهده فقيه گذاشته شده است.
پيش از ورود به اصل بحث، ابتدا بايد ديد كه آيا ولايت براى اجراى احكام فقهى است يا اينكه چنين امرى، بيش و پيش از آنكه براى اجرا باشد در واقع براى «اقامه اصل دين» است خلاصه اينكه آيا هدف ولايت، «اقامه دين» است يا «اقامه فقه» به نظر مى آيد كه هدف اساسيِ ولايت، اقامه دين است كه به تبع آن، اقامه فقه نيز در همين راستا قابل تفسير خواهد بود.
البته در همين رابطه اين سؤال نيز طرح مى شود كه محدوده و بستر دين كجاست آيا دين محدود به مناسك عبادى افراد است يا اينكه تمام شئون حيات بشرى را شامل مى گردد سؤال ديگرى نيز به دنبال اين دو مطلب مطرح است: آيا ولايت، مقيد به ضوابطى خاص است يا ضابطه اى ندارد براى اين سه مسئله سه پاسخ مى تواند طرح شود.
نخست: هدف اصلى ولايت، اقامه دين است. دوم: محدوده ولايت، تمامى شئون حيات بشرى است. سوم: اين ولايت، مقيد به مشيت خداوند متعال و اولياى معصوم(عليهم السلام) است و نسبت به اين مشيتها، اطلاق ندارد. به تعبير ديگر، ضوابطى بر افعال ولى فقيه حاكم است كه او را مقيد به عمل در محدودهاى مشخص مى كند، اما اين ضوابط، فقه موجود نيست. حال چنين ولايتى كه غايتش اقامه دين است و محدودهاش جميع شئون حيات را دربر مى گيرد اگر از آن رو كه مقيد به ضوابط خاص دينى است، به «ولايت فقه» نيز تعبير شود اشكالى ندارد. اما قدر مسلم آن است كه اين معنا با معناى اول از ولايت فقه كاملاً متفاوت است.
فرق است بين اينكه بگوييم خداوند متعال كسى را تعيين نموده و به او ولايتى عطا كرده است تا مثلاً جمع آورى ماليات اسلامى و تقسيم آنها را براساس ضوابط شرعى متعهد باشد و يا امر قيموميت صغيرى را كه از نعمت ولى بيبهره است بر عهده بگيرد تا در نفس و مال او تصرف كند و يا سرپرستى مجانين و افرادى از اينگونه را متكفل شود و... با آنكه بگوييم غايت و محدوده اين ولايت، فراتر از چنين گستره ضيقى است؛ چرا كه در ديدگاه اخير ولى فقيه كسى است كه حق دارد و بلكه بايد، بستر اقامه دين و كلمه توحيد را در جامعه ايجاد كند.
پس رسالت نخستين فقيه، پاسدارى از حريم دين مردم است؛ به گونه اى كه دامنه اقتدار دين در سراسر عالم گسترش يابد و توجه جهانيان به حقيقت آن مضاعف گردد.
و دومين رسالت او پس از حاكميت و اقتدار دين در جامعه و گرايش عمومى به حقيقت آن، «برنامه ريزى» براى تحقق عينى دين در زواياى مختلف جامعه است؛ تا مناسك آن در ابعاد گوناگون زندگى جارى شود. پس عمل به يك يا چند حكم خاص، وظيفه اصلى او نيست بلكه مسئوليت وى «ايجاد بستر» براى جريان و تحقق احكام است «كلامى» يا «فقهى» بودن بحث ولايت، تفاوتى ديگر ميان دو ديدگاه.
پس اگر مطلب را از منظر دوم بررسى كنيم، ديگر مجالى براى جست وجوى ما در فقه باقى نخواهد ماند تا ببينيم اجراى كدام يك از احكام الهى تعييناً يا ترجيحاً به دست فقيه سپرده شده است بلكه سؤال اصلى اين است كه آيا ضرورتى براى اقامه دين وجود دارد يا خير و پس از اثبات چنين ضرورتى، بايد ديد اين وظيفه خطير به عهده كيست هم چنين روشن است كه اگر قرار باشد يك موضوع فقهى را مورد بررسى قرار دهيم مى بايست حكم آن را در فقه و با روش فقهى و به كمك ادله استنباط كنيم، اما اگر موضوع مورد بحث، كلاً از دايره «علم فقه» خارج شد، طبيعى است كه نمى توان حكم آن را با روش فقهى و در چارچوب خاص قواعد استنباط به دست آورد؛ چرا كه ديگر بحث از ولايت، صبغه «كلامى» پيدا خواهد كرد. علماى علم كلام نيز هر گاه از ضرورت نبوت عامه و خاصه و يا لزوم امامت در جامعه و شئون آن بحث مى كنند، خود را موظف به طرح چنين مباحثى در گستره فقه و استفاده از شيوه فقاهت و استعانت از ادله فقهى نمى كنند؛ حال نظير همين بحث، در مورد «ولايت اجتماعى» نيز قابل طرح است؛ چرا كه لزوم پاسخگويى به پرسش هايى مانند: «آيا جامعه، والى مى خواهد يا خير »، «رسالت اين والى و ويژگى هاى او چيست »، «آيا اقامه دين تنها در عصرى از اعصار واجب است و يا در تمامى اعصار» حقيقتى است كه بداهت آن بر اهل معرفت پوشيده نيست.
اشارات و تنبيهات
صيقل دل
در نبرد صبر و مشقت
377430.jpg
مراد : فرزندم، صبر و تواضع به وقت مشقت، مرا خوشتر است از ايمان و اطمينان عظيم در دوران آسودگى. از چه روى آن گاه كه در مسئله اى ناچيز بر تو خرده مى گيرند، چنين پريشان مى شوى حتى اگر از اين هم به مراتب مهمتر مى بود، آشفتگى تو موجه نيست. بگذار تا بگذرد. اين نخستين خطاى تو يا امرى تازه نيست؛ و اگر عمر تو طولانى باشد، آخرين خطا نيز نخواهد بود. آن گاه كه با هيچ مخالفتى روبه رو نيستى، شجاعت تو به حد كفايت است، ديگران را پند نيكو و دلگرمى مى توانى داد، اما آن گاه كه مصيبتى ناخوانده بر در خانه تو مى كوبد، قدرت و نيز قوه داورى ات تو را تنها به حال خود وامى نهند. اين ضعف بزرگ را كه به وقت مشقات كوچك، تجربه مى كنى، درخاطر بسپار، با اين حال، اينها همه به صلاح تو رخ مى دهد. تا جايى كه در توان دارى، يأس را از دل بيرون كن و آن گاه كه تو را مصيبتى مى رسد، هرگز مگذار كه به مدت طولانى پريشان خاطرت سازد يا مانع [سير و سلوك] تو گردد. اگر تو را توان آن نيست كه شادمانه بر خود هموارش سازى، لااقل دليرانه با آن مدارا كن. حتى اگر به تحمل آن رغبت ندارى و برآشفته اى، باز هم خويشتن را در مهار آور و مگذار كلامى شتابزده از دهانت بيرون جهد كه طفلان را رنجه سازد. هيجان تو زود فرو خواهد نشست و لطف باز خواهد گشت تا درد درونت را درمان كند.
سرورمان مى گويد «اگر بر من توكل كنيد و با اخلاص مرا بخوانيد، من حى و حاضرم تا بيش از هميشه شما را يارى و تسلى دهم.» دلگرم باش، و خود را مهيا كن تا مصائبى بزرگتر را تاب آورى. هر قدر هم در وسوسه يا مشقتى جانگداز گرفتار آيى، اما همه چيز بر باد نمى رود. تو انسانى، نه خدا؛ بشرى، نه فرشته. چگونه انتظار دارى كه مدام در مقام پارسايى بمانى، در حالى كه اين حتى بر يكى از فرشتگان آسمان ميسر نبود و نه بر نخستين انسان در باغ عدن من آنم كه رنجديدگان را شفا و تسلى مى بخشم و آنان را كه به ضعف خود معترف اند، به جانب مقام الوهى خويش عروج مى دهم.
مريد: سرورم، كلامت مبارك است و در كام من از شهد و عسل گواراتر. چه مى كردم اگر در ميانه چنين ابتلائات و مشقاتى از اين سان كه بر من مى رود، با كلام قدسى خود حمايتم نمى كردى نوع يا بزرگى رنجهاى مرا چه اهميت است اگر عاقبت به مأمن فلاح واصل شوم مرا فرجامى مقدس و گذرى شادمانه از اين دنيا، عطا كن. مرا در ياد آور، اى خداى من، و در طريق صلاح كه ره به سوى ملكوت تو مى برد، هدايتم كن.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |