دوشنبه ۲۴ تير ۱۳۸۷ - ۱۱ رجب ۱۴۲۹
Mon, Jul 14, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
سياسى۱
سياسى۲
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
خانواده
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
دانش
اوقات شرعى
اجتماعى
لحظه هاى سنگر
بلندى هاى بحران
377790.jpg
به كوشش: حسين بهزاد
هوا كه روشن شد، ما خبر تصرف ارتفاعات تنگ كورك را به محمود شهبازى بى سيم زديم. او هم خبر اين فتح را به رده هاى بالا مخابره كرد. از آن طرف خط به او گفتند: اشتباه مى كنيد، امكان ندارد بچه هاى شما به تنگ كورك رسيده باشند اين غيرممكن است. اما بعد از اصرار شديد محمود، آنها هلى كوپتر هوانيروز را براى بررسى وضعيت منطقه به آنجا فرستادند و وقتى عناصر شناسايى، از سنگر ديده بانى با دوربين خر گوشى، ما را ديدند، تازه به مسئولان حاضر در قرارگاه ثابت شد كه رزمنده هاى دلير ما توانسته اند از آن مسير صعب العبور بگذرند و اين ارتفاعات را تسخير كنند. خودمان هم باورمان نمى شد كه آن شب را با پيروزى پشت سر گذاشته ايم و بعثى ها را كشته و فرارى داده ايم. همه شاد و مسرور از اين نبرد پيروزمندانه همديگر را در آغوش مى كشيديم كه ناگهان عده اى از كماندوهاى دشمن توانستند در قسمت راست تنگه ـ مشخصاً در سمت تيغه اول ـ به مواضع ما رخنه كنند و بچه ها را از نقاطى كه خيال مى كردند پاكسازى شده، با آتش تيربار و تفنگ هاى دوربين دارشان هدف بگيرند. از همان ساعات اوليه صبح، درگيرى ما با دشمن در تيغه اول شروع شد تمام آتش هاى مستقيم تانك ها و آتش منحنى توپخانه دشمن در منطقه متمركز شده بود و ما به تجربه مى دانستيم كه اين آتش تهيه سنگين دشمن، مقدمه اى است براى اجراى يك رشته پاتك گسترده. از بالاى ارتفاعات به دشت مقابل سرك كشيديم و متوجه شديم كه ضربت شب قبل بچه هاى ما چه ولوله اى در بين بعثى ها راه انداخته و همه اين نشانه ها، حاكى از آن بود كه، بچه ها احتمالاً به هدف اصلى حمله، يعنى به هم زدن تمركز دشمن بر روى شياكوه و كشاندن آنها به تنگ كورك دست پيدا كرده اند و ما كه از منظور واقعى اين حمله مطلع بوديم بسيار خوشحال شديم. بعد از آن كه فهميديم جناح راست ما در تنگه قاسم آباد خالى مانده درصدد برآمديم تا ۲۴ساعت ديگر هم آنجا دوام آوريم. تا بتوانيم با مقاومت، يگان هاى بيشترى از ارتش بعثى را به آن منطقه بكشانيم. توفيق ما در اجراى اين برنامه، مساوى بود با برداشته شدن فشار دشمن از روى نيروهاى محاصره شده خودى در منطقه عملياتى شياكوه.
خوشبختانه در همين اثنا، خبر آوردند بعد از درگيرى كه منجر به فرار و عقب نشينى دشمن شد زاغه مهمات به جا مانده از عراقى ها را پيدا كرده اند. آنجا پر بود از صندوق گلوله و نارنجك دستى، گفتم: به اين مى گويند وفور نعمت. با آشنايى كه از وضعيت ارتفاعات و مسير داشتيم، با يك محاسبه سرانگشتى، تخمين زديم كه عراقى ها حدود سه ربع ساعت وقت لازم دارند تا نخستين فوج كماندوهايشان را به زير پاى نيروهاى ما برسانند. بلافاصله گفتيم عده اى بروند و مهمات داخل آن زاغه عراقى را بياورند و بين بچه ها توزيع كنند. حتى گفتيم: صرفه جويى نكنيد، اينجا دريايى از مهمات خوابيده، مال خودشان را بزنيد توى سر خودشان ما بالاى ارتفاعات بوديم و كماندوهاى عربده كش دشمن، در سراشيبى پشت تخت سنگ ها. در شروع درگيرى نارنجك ها را از آن بالا پرتاب نمى كرديم. بلكه بعد از كشيدن حلقه ضامن، آنها را روى شيب، قل مى داديم طرفشان. به فاصله چشم برهم زدنى صداى هلهله و فريادهاى گوشخراش عاش صدام آنها تبديل شد به ضجه و زوزه. مثل گله اى شغال تيرخورده، مدام زوزه مى كشيدند، عده اى كشته شدند و تعدادى زخمى لاى صخره ها افتادند و گروهى از بيم جان، سر و ته كردند و زدند به چاك. از آنجا كه هيچ آذوقه اى به همراه نداشتيم و دو روز بود كه چيزى نخورده بوديم بعضى از بچه ها ضعف كرده بودند. اما چند تا از رزمنده ها از انبار تداركات مقدارى كشمش با خود آورده بودند كه بين همه تقسيم كردند و بعد از خوردن آنها كمى جان گرفتيم. هنوز سلام نمازمان را نداده بوديم كه دشمن پاتك دوم خود را آغاز كرد. اين بار به صورت همزمان اجراى آتش شديد تانك ها از دشت مقابل و تيراندازى تيربارهاى دشمن از روى تيغه اول شروع شد. در دفع پاتك دوم دشمن، علاوه بر شهادت على سماوات، تعداد ديگرى از بچه ها هم مجروح شدند، حوالى عصر، با مقاومت شديد بچه ها، نيروهاى دشمن ضمن دادن تلفات زياد، از لابه لاى صخره ها عقب كشيدند. تيغه سوم، عملاً تا غروب دست بچه هاى ما بود. ديگر آسمان منطقه به رنگ غروب درآمده بود كه موج سوم پاتك دشمن بر روى تيغه هاى دوم و سوم تنگ كورك شروع شد.
منتها اين بار دشمن، از راهكارهاى مختلف سعى مى كرد روى ارتفاعات نفوذ كند. ديگر همه مى جنگيدند حتى مجروحين. بچه ها ديگر سنگر به سنگر و صخره به صخره مى دويدند و از بالاى آنها نارنجك مى انداختند و شليك مى كردند، تا كماندوها خيال كنند بالاى سرشان نيروى ايرانى زيادى مستقر شده در حالى كه نيروى قادر به رزم ما فقط ۲۰ نفر بود. دشمن به كرات با شعله افكن به سمت ما آتش مى كرد. آنجا بود كه امداد الهى را به چشم ديديم، هرچند دقيقه يكبار، تندباد شديدى از بالاى ارتفاع، رو به سمت پائين مى وزيد و آن شعله هاى جهنمى را به سمت خود بعثى ها پس مى زد. كماندوها كه ديدند از سلاح مهيب شان هم كارى ساخته نيست، دوباره به پرتاب نارنجك متوسل شدند. ما هم جوابشان را با زبان نارنجك مى داديم. زير نور زردرنگ منورها، تيربارچى شجاع مان با تمركز و خونسردى عجيبى نشسته بود و كماندوهاى دشمن را كه سعى داشتند بالا بيايند درو مى كرد.
در بحبوحه همين درگيرى ها بوديم كه برادر شهبازى از طريق بى سيم به ما گفت: هرچه سريع تر بچه ها را به عقب برگردانيد. مابا تعجب گفتيم: ما همين جا كه هستيم مى مانيم. فقط شما برايمان نيروى كمكى بفرستيد. شهبازى كه سعى مى كرد مرا آرام كند جواب داد: وقتى برگشتى، به تو مى گويم، فقط حسين جان! به حرفم گوش كن، شما حتماً بايد... و اينجا بود كه بى سيم خراب شد و ارتباطمان را قطع كرد. وقتى خبر را به برادران همرزم دادم همه ناراضى بودند اما بالاخره تصميم به برگشت گرفتيم. شب هنگام هر كدام يك زخمى را به دوش كشيديم و راه افتاديم. به محض ورود به روستا، ديديم بروجردى، صيادشيرازى و رحيم صفوى به استقبالمان آمده اند. با شور و شعف و هيجان عجيبى تك به تك بچه ها را در آغوش مى گرفتند، به سر و صورت خونى و خاك آلودشان بوسه مى زدند و مى گفتند: ماشاالله احسنت بر شما... شما سربازان امام حسين(ع) هستيد. شما اسلام را سربلند كرديد و...
تلفن ادب و فرهنگ پايدارى: ۸۸۴۷۱۲۴۸
لحظه هاى سنگر
به رنگ شقايق
377793.jpg
فاطمه علوى
آمده بود و مى گفت، مهمات نداريم، بچه ها پوتين ندارن، اين طوى چه جورى بگم بجنگند ! حتى گاهى مى ديدم گوشه اى نشسته و بى صدا گريه مى كند.
دل نازك بود و كار فرماندهى پاك فرسوده اش كرده بود. صدايش زدم گفتم: عراق مى خواهد پاتك طولانى انجام دهد، شما يك سر برو مرخصى و سرى به خانواده بزن. نگاهى كرد و با لحنى جدى گفت: مى دانم، پسر بزرگم تصادف كرده و مرحوم شده است. خدا رحمتش كند، خدا داد، خودش هم گرفت. حالا با اين مقدمه چينى ها مى خواهيد مرا بفرستيد تشييع جنازه پسرم، اينجا به من احتياج هست، من نمى روم، دلم آرام گرفت و نفس راحتى كشيدم.
* * *
به در و ديوار سنگر و سر و لباس ما نگاه مى كرد و حرص مى خورد، آب ميوه هم تعارفش كرديم نخورد. مى گفت: جواب نمى دهم، من سرتيپ ام، يك نفر بياوريد هم رده من باشد، تا با او صحبت كنم. مترجم كسانى را كه آنجا بودند معرفى كرد، يك نفر فرمانده لشكر، يك نفر قائم مقام سپاه و افرادى در رده هاى فرماندهى. سرتيپ بهت زده نگاه كرد، بعد بلند شد و سه بار گفت: «والله صدرالاسلام» بعد هم گفت: نقشه منطقه را بياوريد.
* * *
پرسيد: چيه نگرانى
گفتم: نمى بينى بايد راه بيفتيم، طرف هم كه انگار از غيب خبردار شده درست روى معبر را هدف گرفته، گفت: توكل به خدا. بعد نشست كنار ستون و شروع كرد اذان گفتن، حين اذان گفتن، گريه اش گرفت، يكى يكى بچه ها هم گريه شان گرفت، تا اذان تمام شد، تيربار عراقى ها هم خاموش شد. راه افتاديم، بدون هيچ تلفات. پاى خاكريز دوبار آمد پيشم، داشتيم حرف مى زديم. ديديم دو تا عراقى توى يك سنگر دارند مى جنبند، نارنجك را كشيد و دويد طرفشان، چنان الله اكبر گفت كه عراقى ها از سنگر دويدند بيرون، حالا مانده بود با نارنجك توى دستش و سنگر خالى چكار كند، نارنجك را پرت كرد توى حفره اى خالى و دراز كشيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |