|
|
|
|
|
براساس نامه يك خواننده
|
|
|
|
|
راز زندگى دكتر قلابى
زن جوان وقتى پى برد همسر فريبكارش پزشك نيست، براى جدايى به دادگاه رفت. شاكى با تسليم شكايتى به قاضى محكمه گفت: سال گذشته در نمايشگاه كتاب با محمود آشنا شدم. او خود را پزشك يكى از بيمارستان هاى معروف معرفى كرد. پس از چند جلسه ملاقات، درحالى كه او را مردى باشخصيت و داراى موقعيت اجتماعى ديدم، به پيشنهاد ازدواجش جواب مثبت دادم. وقتى هم موضوع خواستگارى او را با خانواده ام در ميان گذاشتم، مخالفتى نكردند. در يك عصر پائيزى او همراه خانواده اش براى خواستگارى آمد، پدر و مادرم هم او را پسر لايقى ديدند. سرانجام پس از كمى تحقيق پدرم هم موافقتش را اعلام كرد و با مهريه ۱۰۰۰ سكه طلا به عقدش درآمدم. طبق توافق هم قرار شد يك سال بعد و پس از تهيه شرايط ازدواج راهى خانه بخت شويم.چند ماهى از مراسم عقدمان نگذشته بود كه يك روز پدرم دچار تب و لرز شديد شد. بلافاصله با «محمود» تماس گرفتم و او را در جريان بيمارى پدرم قرار دادم. او هم از آن سوى خط يك عدد قرص آسپرين براى پدرم تجويز كرد و من هم آن را به پدرم دادم، اما بيمارى اش وخيم تر شد. دوباره با محمود تماس گرفتم و به او گفتم مى خواهم پدرم را به بيمارستان محل كارش منتقل كنم، اما او آشفته شد و با عصبانيت گفت: براى كارى از بيمارستان خارج شده ام. بهتر است قبل از اين كه اتفاق بدى بيفتد، پدرت را هرچه سريعتر نزد پزشك ديگرى ببرى. من هم از سر سادگى حرف هايش را باور كردم و پدرم را به يك درمانگاه بردم. اما چند روز بعد دوباره پدرم دچار تب و لرز شديد شد. وقتى اين بار هم با محمود تماس گرفتم و از او كمك خواستم، دوباره بهانه اى آورد. درحالى كه به او شك كرده بودم، پس از بهبود نسبى پدرم تصميم گرفتم از نزديك محل كارش را ببينم. بنابراين پس از مراجعه به بيمارستان و پرداخت ويزيت منتظر ورود به مطب شدم. وقتى نوبتم رسيد و وارد اتاق پزشك شدم، در كمال تعجب و ناباورى مرد سالخورده اى ديدم كه پشت ميز نشسته بود. با ديدن او خودم را معرفى كرده و به او گفتم من همسر دكتر محمود هستم و مى خواهم او را ملاقات كنم، او با تعجب گفت: من دكتر محمود تنها پزشك با اين نام و مشخصات در اين بيمارستان هستم. تاكنون هم يك بار بيشتر ازدواج نكرده ام و شما را هم نمى شناسم. با عصبانيت شروع به داد و فرياد كردم كه همان موقع چند تن از مسئولان و پرستاران به آنجا آمدند و وقتى موضوع را با آنان مطرح كردم، يكى از پرستاران گفت: «شايد «محمود» كارمند اورژانس را مى گويند كه همنام خانوادگى دكتر است. همان موقع و براى روشن شدن ماجرا، آقاى دكتر به يكى از متصديان پذيرش اطلاع داد كه با محمود تماس بگيرند و از او بخواهند خودش را به بخش مربوط برساند. چند دقيقه اى نگذشته بود كه همسرم به آنجا آمد، با ديدن من درحالى كه شوكه شده بود، خجالت زده به معذرت خواهى پرداخت. همان جا فهميدم همسرم فوق ديپلم بهداشت دارد و سال ها در آرزوى پزشك شدن بوده است. با اين حال به عنوان كارمند اورژانس بيمارستان مشغول كار است. با كشف اين حقايق، بلافاصله تصميم به جدايى از شوهر فريبكارم گرفتم. قاضى هم با شنيدن اظهارات زن جوان، همسر او را به دادگاه احضار كرد. قرار است بزودى و پس از بررسى هاى دقيق در اين باره تصميم گيرى شود.
|
|
|
|
|
براساس نامه يك خواننده
اسير عشق پوشالى
|
|
|
پريا كامجو
پدر و مادرم هر دو متولد جنوب هستند. پدرم هوشنگ فرزند اول خانواده بود كه در كارخانه پدرش كار مى كرد و مادرم مهتاب دختر يكى يك دانه صفدر، تاجر فرش بازار. پس از مدتى بين هوشنگ و مهتاب عشق بزرگى به وجودآمد كه حاضر شدند حرف خانواده شان را زمين بيندازند. چون آنها مخالف ازدواج آن دو بودند. اما سرانجام مهتاب با هوشنگ ازدواج كرد و راهى تهران شدند. بعد از مدتى پدربزرگم (پدر پدرم) دست از لجبازى برداشت و زير پر و بال پدرم را گرفت. با سرمايه اى كه پدربزرگم در اختيار پدرم گذاشته بود كم كم وضع مالى او خوب شد و توانست يك كارخانه كنسروسازى تأسيس كند. اما تنها مشكل آنها نازايى مادر بود كه بعد از كلى درمان بالاخره بعد از پنج سال خداوند به آنها هديه اى داد كه اسمش را -كه من باشم- ساسان گذاشتند. آن زمان پدرم در حال تأسيس دومين كارخانه اش بود. وقتى شش ساله بودم همه بچه هاى مدرسه به من حسادت مى كردند. چون از هر لحاظ از همه سر بودم. خلاصه همه فاميل و دوستان من را بچه اى لوس و از خود راضى مى دانستند مادرم هميشه به خودش مى باليد و مى گفت كه من با همه فرق دارم. روزها گذشتند و من ديپلم گرفتم. هيچ وقت آن سال يادم نمى رود به محض اينكه ديپلم را گرفتم، مادرم، پدر را مجبور كرد كه برايم خودرو بخرد. بعد از دوسال به زور پول بابا در دانشگاه قبول شدم. مامانم به همين خاطر يك مهمانى باشكوه تدارك ديد. مادرهم مرتب به من سفارش مى كرد «ساسان مبادا با كسى گرم بگيرى، خودت رو براى همه بگير تو ديگه آدم مهمى شده اى!» اول مهر من به دانشگاه پا گذاشتم فضاى دانشگاه خيلى برايم جالب بود چون خيلى با دبيرستان فرق داشت اما من هنوزم ساسان لوس و بچه ننه بودم و خودم را براى همه مى گرفتم. روزها مى گذشت و من به دانشگاه مى رفتم تا آن روز كه كلاس طراحى داشتيم. طبق معمول استاد هميشه دير مى آمد. من هم روى صندلى كنار پنجره نشسته بودم و در افكار خودم غرق بودم كه يك صدا افكارم را بهم ريخت. «ببخشيد ميشه كيف تان را از روى صندلى برداريد مى خوام بشينم» به طرف صدا برگشتم دختر جوانى بود. بى اراده بدون اينكه حرفى بزنم كيفم را برداشتم ولى تمام بدنم يخ كرده بود. حس كردم رنگم پريده است. ناخودآگاه ازش پرسيدم تا حالا شمارو نديدم با لبخند جواب داد، «معلومه كه نديدين. من شهرزاد هستم. طراحى دانشگاه اصفهان مى خونم به خاطر يه سرى مشكلات مجبوريم امسال تهران زندگى كنيم بنابراين اين ترم به صورت مهمان توى دانشگاه شما هستم.» از آن ديدار به بعد اصلاً ميل به غذا نداشتم براى خودم هم خيلى جالب بود كه چرا اينطورى شدم. روز يكشنبه كه رسيد خيلى زود به كلاس طراحى رفتم و دركلاس نشستم و كيفم را روى صندلى بغلم گذاشتم كه كسى آن جا ننشيند. وقتى وارد كلاس شد برايش دست تكان دادم و اشاره كردم كه برايش جا گرفتم. وقتى آمد جلو خنديد و از من تشكر كرد و نشست. با دو جلسه كه ديده بودمش احساس كردم كه به او علاقه مند شده ام. با خودم گفتم هر طورى شده امروز سر صحبت را با او باز مى كنم، بدون مقدمه گفتم: براى چى به تهران آمديد - به خاطر درمان مادرم كه متأسفانه سرطان خون گرفته و بايد شيمى درمانى بشه. البته فعلاً در خانه دايى ام اقامت داريم. - شما مى توانيد روى كمك هاى من حساب كنيد و هر كارى ازدستم بر بياد انجام مى دهم . بعد شماره ام را به او دادم. آن روز شهرزاد را به خانه دائيش رساندم. ساعت ۱۰/۵ شب بود كه تلفن همراهم زنگ خورد. وقتى گوشى را برداشتم صداى شهرزاد را شنيدم، داشتم از خوشحالى بال در مى آوردم به من گفت زنگ زده كه به خاطر امروز از من تشكر كند. پس از چند جلسه ديدار به او وابسته شدم و اگر يك روز او را نمى ديدم طورى آشفته مى شدم كه نزديكان متوجه حركات من مى شدند. يك روز كه تلفنى با شهرزاد حرف مى زدم مامان متوجه حرفهاى من شد. به ماجرا پى برده بود. خيلى عصبانى بود. به اتاقم آمد و موضوع را از من پرسيد. من هم رك به او گفتم شهرزاد همكلاسى من است و خيلى دوستش دارم و تصميم گرفتم با او ازدواج كنم. مادرم كه انتظار چنين حرفهايى را نداشت به شدت مخالفت كرد. ولى از آنجا كه هيچ كس جلودار من نبود بالاخره راضى شد تا به خواستگارى شهرزاد برويم. خانواده شهرزاد شرايط سختى گذاشتند و من با وجود مخالفت پدر و مادرم همه آنها را قبول كردم. به عنوان مهريه يك دستگاه آپارتمان به نام او خريدم و به عنوان شيربها نيز ۲۰ميليون تومان پول نقد دادم و ضمناً حق طلاق را به وى دادم، سرانجام او را عقد كردم و قرار شد شش ماه بعد زندگى مشترك خودمان را شروع كنيم. روزها مى گذشت و من هر روز بيشتر به او علاقه مند مى شدم. دوماه به همين شكل گذشت و كمتر شهرزاد را مى ديدم و هر موقع مى پرسيدم او مى گفت: «كارهاى عقب افتاده زيادى دارم» من هم نمى خواستم مزاحمش بشوم. كارى به او نداشتم اما كم كم متوجه شدم غيبت شهرزاد طولانى شده به تلفن همراهش زنگ زدم اما خاموش بود. نگران شدم به خانه دائيش رفتم آنجا هم كسى نبود وقتى از همسايه ها پرسيدم گفتند اهالى اين خانه مستأجر بوده و يك هفته پيش خانه را تخليه كردند و رفتند. خيلى مستأصل شده بودم ديگر نمى دانستم چه كار بايد كنم همه جا را براى پيدا كردن شهرزاد جست وجو كردم اما اثرى از او نيافتم. تا اينكه سه ماه بعد شهرزاد با من تماس گرفت و گفت خارج از ايران است و براى جدايى نيز وكيل گرفته كه با من تماس خواهد گرفت. وقتى از او دليل كارش را پرسيدم، گفت: ببين ساسان، ما به درد هم نمى خورديم، بهتر است قبل از اينكه مسئله خاصى پيش بيايد از هم جدا شويم. حالا هم چيز زيادى را از دست نداده اى مهريه ام را هم كه قبلاً به نامم كرده اى. وقتى تلفن قطع شد ديگر چيزى نفهميدم اتاق دور سرم چرخيد و بى هوش روى زمين افتادم. وقتى چشمم را در بيمارستان باز كردم، در اطرافم پدر و مادرم بودند. مادر بيچاره مرتب گريه مى كرد و نگران من بود. چندبار تصميم به خودكشى گرفتم اما جرأت انجامش را نداشتم. هميشه اين سؤال بى جواب توى مغزم بود كه چرا شهرزاد بى دليل از من جدا شد. تا اينكه توسط يكى از دوستان پدرم فهميدم كه او در هلند زندگى مى كند و با يك پسر به نام فرهاد دوست شده و قصد ازدواج با او را دارد. او قبل از اينكه به خارج از كشور برود با فرهاد دوست بوده و براى رفتن به هلند و ازدواج با او به پول احتياج داشته و بعد از آشنايى با من نقشه كشيدند تا از من كلاهبردارى كنند. اما من خودم را بى تقصير نمى دانم، چون كارى را از روى احساسات انجام داده بودم و بدون توجه به حرف هاى بزرگترانم و تحقيق نكردن درباره دخترى كه دوستش داشتم خودم را اسير عشق پوشالى كرده بودم و شهرزاد نيز از عشق من سوءاستفاده و كلاهبردارى كرد. از آن به بعد هر موقع دست به قلم مى برم و مى خواهم چيزى بنويسم، آخرش براى خودم مى نويسم:«خود كرده را تدبير نيست».
|
|
|
|
|