|
|
|
|
|
|
|
|
معماى مرگ جنين چهار ماهه
[ايران واشقانى فراهانى]
قضات دادگاه تجديدنظر تهران براى حل معماى يك سقط جنين غيرقانونى چهار زن و مرد و پزشكى را به دادگاه احضار كردند. چندى قبل مرد ۲۴ ساله اى با مراجعه به شعبه ۱۰۳ دادگاه بخش قرچك از همسر و مادرزنش به اتهام سقط جنين غيرمجاز و غيرقانونى در مطب يك پزشك شكايت كرد و گفت: همسرم ماه هاى اول باردارى را پشت سر مى گذاشت و من بى صبرانه منتظر تولد نخستين فرزندمان بودم. اما دو روز پيش وقتى از سركار به خانه برگشتم، متوجه شدم همسرم همراه مادرش به مطب پزشكى مراجعه كرده و اقدام به سقط جنين چهار ماهه كرده اند. پس از اطلاع از اين ماجرا در حالى كه بشدت ناراحت و عصبانى بودم و همسرم نيز جواب قانع كننده نداشت تصميم گرفتم تا از پزشك متخلف، همسرم و مادرزنم شكايت كنم. همزمان با طرح اين شكايت، زن ۲۲ ساله نيز با مراجعه به دادگاه ضمن تسليم شكايتى گفت: شوهرم و مادرش مرا كتك زده و وادارم كردند تا براى سقط جنين همراهشان به مطب يك پزشك بروم. مخالفت هايم نيز فايده اى نداشت و آنها با زور و تهديد مرا وادار كردند تا تسليم خواسته آنها شوم. پس از سقط جنين در حالى كه دچار فلج عضلانى شده و قادر به حركت نبودم مرا به خانه مادر شوهرم بردند. اين زن در ادامه گفت: مادر شوهرم مى گفت: ما كم تجربه و كم سن و سال هستيم به همين خاطر نمى خواست ما بزودى بچه دار شويم. سرانجام هم خواسته اش را به ما تحميل كرد. حالا هم از آنها و پزشك مربوطه شكايت دارم. قاضى دادگاه كه با دو ادعاى متناقض روبه رو شده بود از كارشناسان پزشكى قانونى خواست پس از آزمايشات تخصصى نتيجه را اعلام كنند. نتيجه بررسى هاى تخصصى پزشكى حاكى از آن بود كه زن جوان باردار بوده و دچار سقط جنين شده است. اما عامل و علت سقط مشخص نبود. بدين ترتيب قاضى دادگاه دستور احضار پزشك ۴۳ ساله را صادر كرد. اما اظهارات اين مرد نيز كمكى به حل معما نكرد. چرا كه وى ادعا كرد زوج جوان براى انجام سقط جنين به مطب وى مراجعه كردند اما با مخالفت پزشك روبه رو شده اند و او نيز هيچ نقشى در اين ميان نداشته است. سرانجام قاضى دادگاه به دليل نبودن دلايل كافى و مدارك محكمه پسند، پزشك معالج، مادر شوهر، مادر زن و زوج جوان را از اتهام سقط جنين تبرئه و پرونده را مختومه اعلام كرد. با اعتراض زن به حكم دادگاه پرونده براى رسيدگى نهايى در اختيار قضات شعبه ۳۹ دادگاه تجديدنظر استان تهران قرار گرفت. قاضى على اصغر تشكرى - رئيس دادگاه - و مستشاران پس از بررسى مجدد پرونده براى حل معماى مرگ جنين چهار ماهه و مجازات عاملان آن دستور دادند تا اعضاى دو خانواده به همراه پزشك معالج در دادگاه حاضر شوند.
|
|
|
|
|
زندگى فنا شده
|
|
|
] فرناز قلعه دار]
دستبند آهنى دور دستانش گره خورده بود. هر چند دقيقه سعى مى كرد با تكان دادن و چرخاندن دستبند از فشارى كه بر مچ دستانش وارد مى شد كم كند. اما فايده اى نداشت. چرا كه آنقدر دستبند محكم بسته شده بود كه به سختى جابه جا مى شد. ملتمسانه نگاهى به مأمور همراهش انداخت و گفت: «سركار تورو خدا يك كم دستبندم را شل كن دستم داره قطع ميشه» مأمور آگاهى هم با خونسردى گفت: «تحمل كن چند دقيقه ديگر كه رفتيم داخل سالن اگر بازپرس اجازه داد بازش مى كنم.» پسر جوان كه با نااميدى به ديوار تكيه داده بود. دائم زير لب بر بخت بدش لعنت مى فرستاد. وقتى به مأمور نزديك شدم و پرسيدم: جرمش چيست قتل! متهم با شنيدن اين كلمه در حالى كه حسابى شاكى شده بود گفت: «قتل چيه خانم به خدا من بى تقصيرم. خودش زياد مصرف كرد و بالاخره هم حالش بد شد. خودم بردمش درمانگاه اما مرد. حالا منو دستگير كرده اند و مى گويند من او را كشته ام.» چه نسبتى با هم داشتيد ـ دوستم بود هميشه به خانه ما مى آمد. چرا مرد ـ نمى دانم. آخر شب بود زنگ زد و گفت مى خواهد بيايد خانه ما. گفتم بيا ولى چيزى در خانه ندارم. گفت: خودش مواد دارد، فقط مكانى براى مصرف ندارد. چند دقيقه بعد هم وقتى آمد اول موادش را مصرف كرد. بعد شروع كرد به سيگار كشيدن. هنوز نيم ساعت نگذشته بود كه حالش بد شد. خيلى بد. از ترس و با سرعت او را سوار ماشين كردم و به درمانگاهى نزديك خانه رساندم. اما دكتر پس از معاينه گفت مرده. بعد هم مأموران پليس آمدند و مرا اشتباهى دستگير كردند. تمام خانه را زير ورو كردند. الان هم يك هفته است كه بازداشتم اما نمى دانم به چه جرمى ! توقع داشتى در هتل از شما پذيرايى مى كردند ـ نه. اما من مستحق اين همه سختى نيستم. معتادم قبول دارم كه خانه ام پاتوق دوستان خلافكار بوده ولى قتل و جنايت كه نكرده ام. الان هم به خاطر شكايت پدر ومادر دوستم اسير شده ام. آنها مرا در مرگ پسرشان مقصر مى دانند. راستى گفتى چند سالته ـ ۲۷ سال. چرا معتاد شدى ـ به خاطر بدبختى، بيكارى، عاشقى. يعنى هر كسى كه عاشق و بيكار و بدبخت شد بعدش بايد معتاد بشه ـ نمى دونم اما من ناخواسته گرفتار شدم. هنوز دست چپ و راستم را نمى شناختم كه پدر و مادرم از هم جدا شدند. بدبختى من هم از همان موقع شروع شد. بعد از جدايى، پدرم به سراغ زنى رفت كه عامل اصلى طلاق پدر و مادرم بود. مادرم هم دست مرا گرفت و به خانه پدرش برگشت. اما آنجا فقط چند ماه راحت بودم. چون بعد از آن مادرم شوهر كرد يعنى مجبور شد كه ازدواج كند. اما شوهرش مرا قبول نكرد. مادرم هم مرا به پدرم داد ولى نامادرى هم مرا قبول نكرد. به پدرم مى گفت: «اگر دختر بود قبولش مى كردم. اما با پسر نمى توانم كنار بيايم.» پس از كلى سرگردانى و بيچارگى به ناچار مرا به عمويم سپردند. او مرد مهربانى بود و زن و بچه نداشت و تنها در يك خانه كوچك زندگى مى كرد. او مرا نزد خود نگه داشت و از همان جا بود كه با اعتياد و مواد مخدر آشنا شدم. چون كه تمام زندگى عمويم در ترياك و مواد مخدر خلاصه مى شد. چند ساعت در روز كار مى كرد و بقيه عمرش را پاى منقل مى گذراند. رفت و آمدهاى دوستان عمويم به آن خانه هم مرا با دنياى ديگرى آشنا كرد. كم كم بزرگ شدم تا اين كه معناى عشق و حس جوانى را تجربه كردم. تا اين كه با دخترى به نام «مهسا» در يك پارك آشنا شدم. با ديدن او حس عجيبى در من شكل گرفت. ناخودآگاه به دنبالش رفتم. برايم سخت بود. نمى دانستم چگونه بايد از او تقاضاى صحبت كنم اما او كه انگار تجربه اش در اين زمينه بيشتر از من بود خيلى راحت برخورد كرد و رفتار او جرأتم را براى ادامه راه بيشتر كرد. پس از آن ملاقات هايمان تكرار مى شد و هر روز علاقه ام بيشتر از قبل مى شد. يك روز به «مهسا» گفتم مى خواهم با او ازدواج كنم. اول خنديد، فكر كرد شوخى مى كنم. اما من كاملاً جدى بودم. مى دانستم او هم مثل خودم بچه طلاق است و در شرايط سختى بزرگ شده است. «مهسا» با مادربزرگش زندگى مى كرد. همان شب موضوع خواستگارى از مهسا را با عمويم درميان گذاشتم. او هم پذيرفت اما بعد از كلى نصيحت و پند و اندرز حاضر شد همراهم به خواستگارى بيايد. بنابراين پس از جلب موافقت عمو، با خوشحالى گوشى تلفن را برداشتم تا به مهسا اطلاع دهم خودش را براى انجام مراسم خواستگارى آماده كند. اما برخلاف تصور من او اصلاً خوشحال نشد و با بهانه هاى مختلف از من خواست عجله نكنم. پس از گذشت چند هفته بالاخره صبرم سر آمد و از او خواستم تكليفم را روشن كند و اگر حاضر به ازدواج نيست صريح بگويد. سرانجام مهسا حقايق تلخ زندگى اش را فاش كرد. «او يك دختر فرارى و معتاد بود كه با مردى همسن و سال پدرش زندگى پنهانى داشت.» تحمل شنيدن ادامه حرف هاى مهسا را نداشتم و نمى خواستم از بقيه زندگى اش باخبر شوم. من در زندگى سختى هاى زيادى را تحمل كرده بودم اما تحمل اين بدبختى را نداشتم. مهسا برايم همه چيز بود. عشق او جاى خالى پدر و مادر و تمام كمبودهاى عاطفى زندگى ام را پر كرده بود اما احساس مى كردم فريب خورده ام. هميشه از خيانت و فريب بيزار بودم و ريشه اين تنفر هم به كودكى ام برمى گشت. حالا ديگر از مهسا متنفر بودم. يكى از دوستانم كه شاهد ويرانى كاخ آرزوهايم بود پيشنهاد داد تا جاى خالى او را با عشق ديگرى پر كنم اما هر چه سعى كردم نتوانستم. حس بدى پيدا كرده بودم. به همين خاطر بود كه خلأ روحى ام را با موادمخدر جبران كردم. با مواد بيگانه نبودم اما مثل عمويم سراغ ترياك نرفتم يعنى اصلاً اجازه ندادم عمويم بفهمد كه مواد مصرف مى كنم. گاهى كراك، گاهى شيشه و يك وقت هايى هم قرص مى خوردم. با پولى كه براى عروسى و آينده جمع كرده بودم اتاقى اجاره كردم و از عمويم جدا شدم. كم كم خانه ام شد پاتوق دوستان مجرد و محلى براى تفريح و استراحت و مصرف موادمخدر. پسر جوان به اين بخش از حرف هايش كه رسيد دوباره ياد مرگ دوستش افتاد و گفت: به خدا من در مرگ دوستم بى تقصيرم. دفعه قبل بازپرس پرونده گفت جسد را به پزشكى قانونى فرستاده اند تا علت مرگش مشخص شود. نمى دانم جواب داده اند يا نه. باور كنيد مى دانم آدم خوبى نيستم اما قاتل هم نيستم! متهم پس از انتقال به شعبه بازپرسى در حالى كه شنيد مرگ دوستش به علت مصرف مواد مخدر بوده خوشحال شد. اما بازپرس به او گفت: درست است كه از اتهام قتل تبرئه مى شوى اما هنوز با تو كار داريم. چند مورد اتهام در پرونده وجود دارد كه مربوط به رفت و آمدهاى مشكوك به خانه و مشكلات خودت است.دقايقى بعد وقتى از اتاق بيرون آمد دستبند كمى آزادانه تر دور دستانش مى چرخيد اما آثار كبودى هنوز روى دستش نمايان بود. مقابلش پسربچه كوچكى كنار مادرش ايستاده و گوشه چادر او را محكم چسبيده بود. پسر جوان نگاهى به او انداخت و در حالى كه سرش را رو به آسمان كرده بود به آهستگى گفت: اى كاش سايه پدر و مادر روى سرم بود تا اين قدر بدبخت و درمانده نبودم. اما افسوس كه ...
|
|
|
|
|