على اكبر كسائيان
«اى به عرفان عبارت آشنا
وى به رسم استعارت، پيشوا»
«اى كه ديدى چشمك اسرار را
باز كن آن چشم شبنم بار را*»
احمدا! بهر خدا بيدار شو
حق «زهرا» زودتر هشيار شو
عكس خود را قاب در غيبت مكن
ناز كمتر كن، به ما منت مكن
پنج ماه است رفته اى اندر محاق
داده اى دنيا و مافيها طلاق
اى سليمان حشمت شعر و شعور / وى شراب شادمانى طهور
كاسه كيهان پر از عرفان توست / شاعران را كام از ليوان توست
طاقت ما طاق شد اى ممتحن / چشم بيدار زمان، چشمك بزن!
«با نهارت كاسه اى پر كن ز ليل / كوزه اى بردار از آب كميل*»
شبنمستان شقايق هاى دشت! / صور اسرافيل روز بازگشت!
قلب تابستان و گرماى تموز / آهوان دشت عطشانند هنوز
ساقى لب تشنگان «عباس» كو / «مهدى» آن ميراب حق الناس كو
كاك كرمانشه؛ كراماتت چه شد / تيشه ات كو، شور فرهادت چه شد
كاشف كوى هنر، كوكفشهات / شاعر شور و شطح، كو شعرهات
صبح ها ياسين بيفشان ياس را / عصرها والعصر مى خوان ناس را
شقشقيه ساز كن، شلاق زن! / با شطح بر شمرها شلتاق زن!
كافران را با دليل گل بكوب! / منكران با جاروى برهان بروب
فاطمياتى ز شعر ناب گو / قصه اى پرغصه از هر باب گو!
از بقيع و ياس تنهايش بگو / از نخيل و چاه و مولايش بگو
شعر شيعى با تو شيرين مى شود / سفره شعر از تو رنگين مى شود
آن كه «شمشير مونث» نام اوست / خواهرت «زينب» كه زهرا آبروست،
نغمه خوان از شهر بلبل آمده / نى لبك بر دوش از «پل» آمده
بر زبانش ورد «احمد احمد» است / التجايش با خداى سرمد است
اين قدر با زخم خوابيدن چرا / همرهان خويش ناديدن چرا
خيز از جا، جان ز جامى تازه كن / اين پريشان دوستان شيرازه كن!
از ابوذر، از فدك، از حمزه گو / «شرجى آواز» و «زخم تازه» گو
خفتن و خاموشى دريا كه ديد / برخروش و موج زن، اى بايزيد!
عندليب گلشن ايران زمين / نغمه سر كن، باغ و بستان را ببين
در كنار لاله ها اردو بزن / مثنوى خوان چينى بر ابرو بزن
شمس كرمانشه! سماعى ساز كن / طوطى شهر شطح، لب باز كن!
* سه بيت داخل گيومه از «احمد عزيزى» است.