|
|
|
بر اساس يك پرونده واقعى
|
|
|
|
معماى پليسى
|
|
|
|
|
|
|
بر اساس يك پرونده واقعى
هم سلولى
شقايق آرمان از تمام ابعاد خاكسترى خانه بوى گنداب بلند مى شد. يكى دست هايش را به ميله هاى حياط خلوت طبقه هشتم آويزان مى كرد. ديگرى با صداى سرگيجه آور موزيك چرخ مى خورد. آن يكى سر به ديوار مى كوباند. هواى مسموم دودآلود ميهمانى خانه «پرهام» حالم را به هم مى زد. خواهرم ندا با اصرار گفت: «نسيم يك جرعه بخور و بچه بازى در نياور! آبرويمان جلوى همه دوست هاى دختر و پسر رفت.» دوستش؛ پرهام آن قدر قرص هاى تهوع آور روانگردان و زهرمارهاى ديگر به خوردش داده بود كه نمى فهميد چه مى گويد. ميهمانى مرگ آورى بود. ندا وبقيه حال خوشى نداشتند. دلم مى خواست زودتر دست خواهرم را بگيرم واز آن سلول متروك فراركنم. از تكان عقربه هاى لعنتى ساعت دلم به هم مى ريخت. خودخورى فايده اى نداشت. ساعت يك و نيم شب از خانه پرهام زدم بيرون. ندا نيامد. دلم شور مى زد. ماشين را روشن كردم و راهى خانه شدم. در خانه اى كه ما زندگى مى كرديم بابا از بچگى كارى به كارمان نداشت. مامان، بيست سال پيش تركمان كرد و رفت خارج. رفت تا به قول خودش براى هميشه از شر ما خلاص شود. روزى كه مامان و بابا ازهم جدا شدند من سه ساله و ندا شش ساله بود. خوب يادم هست بابا با التماس به مامان مى گفت: «نسترن نرو، من بدون تو دوام نمى آورم.» اما مامان بدون اين كه حتى نيم نگاهى به گريه هاى ما بيندازد راهش را كشيد و رفت، همان مادرى كه همه مى گفتند عاشق بابا بود به همين سادگى تنهايمان گذاشت. بعد از رفتن مامان ما مانديم و آشپزها، پرستارها و نوكر و كلفت هاى خانه. بابا حساب هاى بانكى مان را آن قدر پر نگاه مى داشت تابراى هميشه يادمان برود كه بابايمان است تا يك وقت از او نخواهيم برايمان پدرى كند. به همين خاطر هيچ وقت در خانه نبود. مدام با دوستانش سرگرم تفريح و گردش بود. خيلى ها حسرت خانه بزرگ شمال شهر و ماشين هاى گران قيمت من و ندا را داشتند. اما اى كاش همه مى دانستند آن خانه بزرگ و پر زرق و برق براى ما دو خواهر سلولى عذاب آور بود. من و ندا در خلوت همديگر را هم سلولى صدا مى زديم. . سلول ما ميله نداشت. كسى از ما ساعت ورود و خروج نمى پرسيد و چه حقيقتى تلخ تر از اين مى توانست باشد كه حتى نگهبان هاى سلول هم از ما فرارى بودند. دلمان مى خواست براى يك بارهم كه شده مامان با ما تماس بگيرد و حداقل برايش مهم باشد كه زنده ايم يا مرده من و هم سلولى ام به اوج تنهايى و پوچى رسيديم. هميشه گم شده اى داشتيم انگار. ميهمانى ها و دوست هاى معمولى ديگر برايمان معنايى نداشتند. گويى لبخند را از بدو تولد از لب هايمان گرفته بودند. با اين كه از ندا كوچكتر بودم دلم نمى خواست آلوده دود و مواد مخدر شوم. فقط گاهى چند نخ سيگارمى كشيدم اما اين اواخر مشكلات روحى ام چند نخ را به بسته هاى متعدد تبديل كرد. ندا و پرهام سه سال پيش در خيابان با هم آشنا شدند. پرهام با موتور مسابقه اى، عشق سرعت و هيجان، شعله اى سركش در دل ندا انداخت. يك روز وقتى با خواهرم بيرون بوديم پرهام با موتورمسابقه اى به سرعت باد از كنار ماشين ندا عبور كرد. چند بارى دور زد و دوباره آمد. بلند قامت و خوش سر و زبان بود. ندا مى گفت گم شده ام را پيدا كرده ام... هنوز مدت زيادى از دوستى شان نگذشته بود كه من هم با يكى از دوستان پرهام آشنا و دوست شدم. «كسرى» پسر خوبى بود و دنيايش با دنياى پر رنگ و رياى پرهام فرق داشت. مى خواستيم با هم ازدواج كنيم اما وقتى فهميد در خانه هيچ پشت و پناهى ندارم كنار كشيد. مى گفت خانواده ام راضى نمى شوند به خواستگارى دخترى بيايند كه پدرو مادر درست و حسابى بالاى سر ندارد. كسرى دوست نداشت با ندا و پرهام ميهمانى بروم. آن شب ازلج كسرى رفتم اما از ته دلم پشيمان بودم. در اتاقم ماندم. ساعت ها گذشت و از خواهرم خبرى نشد. فردا دم دماى ظهر تلفن همراهم زنگ خورد. صدا حامل پيام بدى بود: «خانم شما دخترى با موهاى بور، چشم هاى قهوه اى روشن، مانتو، شلوار كوتاه سفيد مى شناسيد » گفتم: بله! بله! خواهرم است. صاحب صدا مكث كوتاهى كرد و ادامه داد: «لطفاً با پدر و مادر خود تشريف بياوريد پزشكى قانونى.» نفهميدم مسير را چطور رفتم. اما وقتى رسيدم جمله هاى درهمى شنيدم كه مى گفت «متأسفانه خواهرتان شب گذشته سوار بر موتور مسابقه اى به حاشيه خيابان پرتاب شده و بر اثر ضربه هاى محكم وارده برمغزش در دم جان سپرده است. پسر موتور سواربشدت مصدوم شده و قادر به حرف زدن نيست... داشتند برايم توضيح مى دادند كه خواهرت ترك موتور نشسته بوده و يك ماشين با سرعت سرسام آوراز خيابان فرعى پيچيده و... دلم نمى خواست بقيه اش را بشنوم. وقتى بالا سر جسد ندا رفتم زار زار گريستم. با صداى بلند مى گفتم: «هم سلولى ات را تنها گذاشتى بى معرفت !» عقلم را از دست داده بودم. مرگ باورنكردنى خواهر جوانم از يك طرف وتنهايى از طرفى ديگر روحم را در هم مى فشرد. نفهميدم كى و چطور سرو كله بابا پيدا شد. جيب هاى مان هم ديگر جواب نمى داد. پدرو مادر مى خواستيم، عشق مى خواستيم، گرماى دورهم بودن مى خواستيم اما دير بود؛ خيلى دير! بابا مات و مبهوت نگاهم كرد. به دنبال مقصر مى گشت. ازراننده فرارى ماشينى كه به ندا زده بود شكايت كرد. دلم مى خواست فرياد بزنم وبگويم پس من و هم سلولى ام شكايتمان را به كجا ببريم ! انگار يكى بر گلويم چنگ مى زد. مامان هم آمد. حتماً بايد يكى از ما مى مرديم تا پدر و مادر پيدا مى كرديم. كسرى، پدر و مادرم را ديد. آن روزها خيلى مراقبم بود. چند وقتى گذشت. پرهام به هوش آمد و زبان باز كرد اما بسيارى از اعضاى بدنش براى هميشه از كار افتاد. شكايت از راننده فرارى به نتيجه رسيد. يك شاهد درشب حادثه سه شماره آخر پلاك خودروى فرارى را به مأموران پليس داد. بعد از كلى تعقيب و گريزو با مشخص شدن لايه اى خون بريك سمت ماشين فرارى، راننده اى پيربه عنوان صاحب ماشين شناسايى شد. راننده گفت: «آن شب در خانه يكى از اقوام ميهمان بودم. سرعت زيادى داشتم كه با موتور مسابقه اى تصادف كردم. افراد سوار بر موتور حال خوبى نداشتند. ترسيدم بايستم.» و... پس از برگزارى دادگاه راننده فرارى محكوم به زندان و ديه شد. اما هم سلولى من ديگر به سلول برنگشت. مادر هم پس از مدتى سراغ زندگى اش رفت و من ماندم و يك دنيا تنهايى در سلول ام. و هنوز از خود مى پرسم راستى چه كسى تاوان روزهاى از دست رفته من و ندا را پس مى دهد و...
|
|
|
|
|
معماى پليسى
طلاى شوم
|
|
|
خسرو مبشر
بعدازظهر نخستين روز ارديبهشت سرگرد اشترى در اتاق كارش سرگرم مطالعه يك پرونده قديمى بود. اين ماجراى جنايى مربوط به قتل زن ميانسالى بود كه حدود هفت سال پيش به شكل مرموزى از سوى افراد ناشناس در خانه اش واقع در منطقه لشگرك با ضربه هاى كارد كشته شده بود. سرگرد بارها اين پرونده را از زواياى مختلف بررسى كرده اما موفق به گشودن گره كور معما نشده بود. پس از چند ساعت مطالعه و بررسى اوراق از شدت خستگى ميزش را ترك كرد و به طرف فلاسك رفت. ليوان چاى در دستش بود كه تلفن اتاقش به صدا درآمد. از آن سوى خط صداى افسر تجسس كلانترى را شنيد كه با هيجان از قتل پسر جوانى مقابل خانه عمويش خبر مى داد. قتل در يكى از كوچه هاى اطراف بهارستان رخ داده بود. سرگرد پس از هماهنگى با بازپرس جنايى راهى محل جنايت شد. از ترافيك سنگين خبرى نبود. بنابراين حدود ساعت سه و نيم بعدازظهر به محل حادثه رسيد. جسد مرد ۲۹ ساله اى، روبروى در خروجى مجتمع مسكونى تازه ساخت روى زمين افتاده بود. افسر تجسس با مشاهده سرگرد اشترى به او نزديك شد و پس از احوالپرسى به وى گفت: «ساعت ۲ و ۱۵ دقيقه از طريق پليس ۱۱۰ از ماجراى قتل خبردار شديم. پس از حضور در محل و تحقيق متوجه شديم مقتول «منوچهر» نام داشت كه چند ساعت قبل براى ديدن پسرعمويش به اين محل آمده بود. وى پس از صرف ناهار از خانه خارج شده اما همان موقع از سوى فرد يا افراد ناشناس، مقابل در اصلى مجتمع مسكونى با پنج ضربه كارد به قتل رسيده بود. اين جنايت به قدرى سريع اتفاق افتاده بود كه هيچ كس متوجه كشته شدن مرد جوان نشده است. گويى عامل يا عاملان جنايت از قبل در كمين منوچهر نشسته بودند.» سرگرد پس از شنيدن گزارش سروان زندى، به بررسى جسد منوچهر كه با صورت و شكم روى زمين افتاده بود، پرداخت. خون زياد روى لباس هايش ريخته بود. دفترچه يادداشت سبزرنگى كه از جيب پيراهن مقتول بيرون زده بود توجهش را جلب كرد. سرگرد دستكش پلاستيكى مخصوص به دست داشت، به آرامى دفترچه يادداشت را از جيب مقتول درآورد. در ميان دفترچه دو فقره چك برگشتى هر كدام به مبلغ دو ميليون تومان همراه يك قطعه عكس دختر جوانى ـ كه قسمتى از آن خونى بود ـ كشف شد. سرگرد دفترچه، عكس و چك هاى برگشتى را در داخل يك كيسه پلاستيكى گذاشت و سپس وارد حياط مجتمع شد. باغچه كوچك و تزئين شده اى در سمت چپ حياط جلب توجه مى كرد. سمت راست حياط هم يك ساختمان هشت طبقه بود كه در هر طبقه دو واحد شمالى و جنوبى قرار داشت. سرگرد و مأموران كلانترى به دليل خرابى آسانسور از طريق پله ها خود را به طبقه ششم رساندند. خانه ايرج ـ عموى مقتول ـ در طبقه ششم بود. سرگرد و همراهان وقتى به آنجا رسيدند نفس تازه كرده و با شنيدن صداى گريه چند زن و مرد در ورودى جنوبى ساختمان وارد آپارتمان شدند. مرد ميانسالى كه خود را عموى منوچهر معرفى كرد با چشمان اشكبار نزد سرگرد رفت و با صداى بغض آلود به او گفت: «جناب سرگرد اگر بدانم چه كسى برادرزاده ام را كشته با دست هايم خفه اش مى كنم.» * منوچهر براى چه كارى به خانه شما آمده بود ـ من يك مغازه طلافروشى دارم كه پسرم حميد هم با من آنجا كار مى كند. منوچهر هم در يك كارگاه طلاسازى كار مى كرد. او گاهى اوقات با ما همكارى مى كرد. امروز هم منوچهر براى مشورت درباره كارى نزد من آمد و گفت: با شريكش مجيد بر سر حدود سه كيلو طلا و چهار ميليون تومان پول نقد اختلاف پيدا كرده اند. منوچهر هم دو فقره چك وى را برگشت زده بود و قصد داشت با گرفتن حكم جلب «مجيد» را زندانى كند. من هم از او خواستم ناراحت نباشد. حتى قول دادم مشكلش را حل كنم اما منوچهر عصبانى بود و مرتب به مجيد ناسزا مى گفت. *طلاها را براى چه به او داده بود ـ دقيقاً نمى دانم. اما شنيده بودم او و مجيد قصد داشتند به صورت شراكتى يك مغازه طلافروشى باز كنند اما گويا مجيد پس از گرفتن طلاها و پول سر برادرزاده ام كلاه گذاشته بود. *چرا منوچهر به شما پيشنهاد شراكت نداد ـ والله جناب سرگرد آن خدا بيامرز ... در همين موقع «حميد» ـ پسرعموى مقتول ـ بدون اين كه كسى از او سؤالى كند حرف هاى آنها را قطع كرد و به سرگرد گفت: من نمى خواهم به آن خدا بيامرز جسارت يا توهين كنم. اما منوچهر اخلاق تندى داشت و نمى شد با او كار كرد. به همين خاطر چند بار پيشنهاد شراكت او را رد كرديم. چهار روز قبل از حادثه سرزده به كارگاه طلاسازى اش رفتم. او با مجيد درباره خواستگارى از خواهرش و همچنين شراكت صحبت مى كرد. اما مجيد مخالف اين وصلت بود. منوچهر هم با عصبانيت تهديد كرد از مجيد انتقام سختى مى گيرد. به همين خاطر چك هاى او را برگشت زد تا تحت فشار قرار گيرد و همين موضوع هم باعث كدورت بين آنها شد. فكر مى كنم مجيد هم براى تصاحب طلاها و پول ها و انتقام از پسرعمويم نقشه قتل را طراحى و اجرا كرده است. *شما براى چه كارى آنجا بوديد ـ والله، مدتى است كه تصميم گرفته ام به توصيه خانواده به زندگى ام سر و سامانى بدهم و مستقل باشم. براى همين آن روز سراغ منوچهر رفته و از او ۲۵ ميليون تومان پول قرض خواستم. او هم با خوشرويى گفت: در حال حاضر پول نقد ندارد. اما مى تواند تعدادى طلا در اختيارم بگذارد تا با فروش آنها پول مورد نيازم را تأمين كنم. در نتيجه قرار شد سه كيلو طلا را از مجيد بگيرد و به من بدهد. با اين حال براى حل مشكلم چند فقره از چك هاى مشترى هايش را به ارزش دو ميليون و سيصدهزارتومان به من داد اما هيچ كدام شان نقد نشد. بنابراين وقتى با تلفن همراهش تماس گرفتم تا ماجرا را به او بگويم منوچهر به آرامى گفت: «من و مجيد در حال تماشاى فيلم در سينما هستيم. بعد تماس بگير!» *شما هنگام كشف جسد كجا بوديد ـ در خانه نبودم اما وقتى پدرم با تلفن همراهم تماس گرفت و خبر قتل منوچهر را داد بلافاصله خودم را به خانه رساندم. *دو روز بعد يكى از مأموران «مجيد» را به اتاق سرگرد انتقال داد. او درحالى كه از كشته شدن منوچهر بشدت متأثر بود با صداى لرزان به سرگرد اشترى گفت: وقتى خبر قتل دوست و همكام را شنيدم، شوكه شدم. ساعت ها حال خوبى نداشتم. او دوست و همكار خوبم بود. حتى تصميم داشتيم با اجاره يك مغازه طلافروشى با هم به طور مستقل كار كنيم. حتى منوچهر از ازدواج با خواهرم حرف زد. اما وقتى به او گفتم خواهرم نامزد دارد از پيگيرى موضوع منصرف شد، ولى دوستى ما همچنان سرجايش بود. *چرا منوچهر چك هاى شما را برگشت زد ـ چهار روز قبل از قتل، منوچهر در كارگاه بود كه يك بار ديگر پيشنهاد ازدواج با خواهرم را مطرح كرد. من هم برايش توضيح دادم اين كار امكان ندارد. سر همين موضوع ميان ما بحث درگرفت. در همين موقع حميد ـ پسر عموى منوچهر ـ به كارگاه آمد. او چند بار از پسر عمويش چند ميليون تومان به عنوان قرض خواسته بود اما منوچهر براى اين كه او را از سرش باز كند دائم به او وعده مى داد. وى در ادامه گفت: سرانجام آن روز حميد با اصرار فراوان چند فقره چك از منوچهر گرفت و رفت. سپس من و منوچهر چند ساعت بعد براى فراموش كردن اختلاف ها و جر و بحث ها به سينما رفتيم. در بين راه ناگهان منوچهر يادش آمد موضوعى را به پسر عمويش گوشزد كند. به همين خاطر چند بار به تلفن همراه او زنگ زد اما موفق به تماس نشد. در نتيجه او قبل از ورود به سينما گوشى تلفن همراهش را خاموش كرد و با هم به سالن رفتيم. سرگرد پس از شنيدن اظهارات مجيد، حميد و پدرش و مطالعه دقيق پرونده لبخندى زد و پس از شناسايى قاتل دستور بازداشت او را صادر كرد. خوانندگان عزيز با ذكر سه دليل براى ما بنويسيد عامل جنايت چه كسى است و سرگرد اشترى به چه دلايلى او را متهم به قتل منوچهر دانسته است. نامه ها را به نشانى تهران ـ خيابان خرمشهر ـ پلاك ۲۱۲ گروه حوادث يا صندوق پستى ۵۳۸۸-۱۵۸۷۵ ارسال نمايند. روى پاكت حتماً ذكر شود پاسخ مربوط به كدام معماى پليسى است.
|
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى
توطئه به دلايل زير مدير ساختمان با همدستى سينا ـ پسر همسايه ـ همسر خانم دكتر را به قتل رساندند. ۱ـ مأموران هنگامى كه خانم دكتر را با برانكارد به داخل آمبولانس انتقال مى دادند، چهار انگشت دست راستش را به سرگرد اشترى نشان داد. به همين خاطر سرگرد وقتى دريافت چهار انگشت سينا ـ پسر همسايه ـ بر اثر سهل انگارى در كارخانه قطع شده به موضوع مشكوك شد. ۲ـ مدير ساختمان در بازجويى گفته بود، وقتى داخل پاركينگ بودم صداى فرياد خانم دكتر را شنيدم. قصد داشتم با آسانسور خودم را به طبقه ششم ـ آپارتمان خانم دكتر ـ برسانم كه آسانسور خراب بود. در حالى كه سينا اعتراف كرده بود با آسانسور به آپارتمان خانم دكتر رفته است. ۳ـ مدير ساختمان در جريان بازجويى اعتراف كرده بود «وقتى به آپارتمان رسيدم متوجه شدم همسر آقاى دكتر را با ضربه هاى كارد به قتل رسانده اند.» او از كجا اين موضوع را مى دانست. ۴ـ مدير ساختمان در بازجويى گفته بود وقتى وارد آپارتمان شدم جسد در كنار تختخواب روى زمين افتاده بود در حالى كه مأموران جسد را روى تخت پيدا كردند.
نامه خوانندگان به مسابقه پليسى كيانا مشتاق از اراك، مسعود پورقاسم از تهران، حسن احسانى از خرم آباد (تنكابن)، هوشنگ بختيارى از شهريار، كيميا مشتاقى از اراك، پيام تبريزى از نقده، على تاجيك از مشكين دشت (كرج)، حبيبه قره آغاجى از نقده، سينايى از مشكين دشت (كرج)، بهمن دل شب از رامسر، محمدعلى بشكنى از گرگان، بنفشه شريفى از مشهد، آزاده شريفى از مشهد، معصومه عطايى از احمدآباد مستوفى (جاده قديم كرج)، اميد رهبر رضاخانلو از تهران، على فرهمنديان از دهاقان (اصفهان)، محمدرضا مشتاق از اراك، حميدرضا حسين نژادى از آستارا، مريم باقرى از اردبيل، صديقه خالصى از تهران، بيژن مشايخ از تهران، اكبر ايزدى از كرج، جمشيد پور ولى از رشت، امير آغانورى از چالوس، حسين مينايى از تهران، رضا مولودى از ورامين، فتانه الهى از آبادان، پريسا الهى از آبادان، ابراهيم خليل هاشمى از نقده، يوسف طاهرخانى عبدالله از تاكستان، فريبرز صداقت بين از تهران، فاطمه يوسفى از اسلامشهر، بيژن امامى از كرمانشاه، آتوسا صداقت بين از تهران، آرمين صداقت بين از تهران، مينا آبرونتن از تهران، ايرج احمدى از بهشهر، احمدرضا نوربالا از تهران، خسرو توحيدى از قم، تيمور احسانى از انديمشك، هوشنگ عسگرى از رودسر، عباس خلخالى از تهران و آسيه پهلوان از تهران.
|
|
|
|
|