پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۱ رجب ۱۴۲۹
Thu, Jul 24, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى۱
سياسى۲
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصاد
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
قاب عكس۱
خانواده
ماجرا
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ويژه نامه پيگيرى مصوبات دولت۱
ويژه نامه پيگيرى مصوبات دولت۲
ويژه نامه پيگيرى مصوبات دولت۳
ويژه نامه پيگيرى مصوبات دولت۴
سفر استانى دولت به خراسان رضوى۵
اوقات شرعى
اشارات و تنبيهات
آخرين دغدغه هاى مددپور
379446.jpg
عليرضا سميعى
دكتر محمد مددپور در بهار سال ۱۳۸۴ دار فانى را وداع گفت. اما من بعدها با آثار او روبه رو شدم. وقتى براى نخستين بار به صورت تصادفى يادداشتى به نام «چرا مددپور را برنمى تابند» را مطالعه كردم. نويسنده آن مقاله علاقه داشت نشان دهد كه «او نزد روشنفكران به خاطر آگاهى و تسلط بر مسائل فكرى غيرقابل انكار بود ولى در عين حال حرف هاى ديگرى مى زد.» مددپور بارها در كتاب ها، مصاحبه ها و مقالات خود نشان داده بود كه خلاف آمد عادت بودن را مى پسندد. وى به هر دليل در برابر روشنفكرى معمول در جامعه موضع داشت. عجيب آن كه من نيز در سال هاى ۷۹ تا ۸۶ ـ كه مقاله مربوط را ديدم ـ به هنر، نقد هنر و فلسفه هنر علاقه داشتم اما هرگز نام و نشانى از آن مرحوم نمى ديدم.
در اينجا نمى خواهم در اين باره بنويسم كه چرا فردى مانند او در جامعه روشنفكرى غريب مى افتد بلكه مى خواهم بدانم كه نظر او در مورد هنر انقلاب چه بود و آيا اين هنر بر او اثر خاصى گذاشت يا خير. چه ظاهراً به آن ابراز تمايل كرده بود. محمد مددپور را از شاگردان مرحوم احمد فرديد مى دانند. اغلب معتقدند سعى داشته براساس تفكرات فرديد دستگاه خاصى بسازد كه در آن تاريخ و از همه مهمتر تاريخ هنر را بازسازى كند. بيشتر كتاب هاى او ـ مثلاً حكمت معنوى و ساحت هنر ـ با طرح نظريه اسماء الهى و ظهور آن اسامى در دوره هاى خاص شروع مى شد. سپس پس از تشريح و تبيين نظر تاريخى خود هنر را نيز ذيل آن تعريف مى كرد و سعى زيادى را در نشان دادن اين مهم مبذول مى داشت كه آثار هنرى هر دوره مظهر و بروز خاصيت همان «دوره» هستند؛ دوره اى كه به نوبه خود مظهر و بروز يكى از اسماء خداوند است. او در اين مسير تا حد زيادى مديون فرديد بود.
مددپور همراه با ديگران (كسانى كه تحت تأثير هايدگر بودند) با غرب و خاصيت هيچ انگاره اش مسئله داشت. ايشان اغلب از همين طريق عصر مدرن را به نقد مى كشيدند و در اين راه نقد عليه مدرن را به وسيله انديشه هايدگر (كه خود فيلسوفى ست مدرن محسوب مى شود) انجام مى دادند. مددپور به كمك واكاوى اصطلاحات و اسماء و تاريخ انبيا مباحث خويش را پيش مى برد. اما هنگامى كه قرار شد در مورد هنر معاصر ايران، يعنى هنر انقلاب ۵۷ و جنگ ۸ ساله بحث كند رويه متفاوتى را پيش گرفت. گفته مى شود اين تغيير در اواخر عمر ايشان و تحت تأثير مباحثاتى كه در حلقه دكتر موسى نجفى داشت ايجاد شده است. نجفى معتقد است تغيير كلى در نظرات مددپور ايجاد نشد بلكه همواره با شور و حرارت منتقد غرب باقى ماند. اما از سويى انتقادات راديكال ايشان نسبت به تكنولوژى تعديل شده بود و حتى از لپ تاپ و موبايل استفاده مى كرد به گونه اى كه باعث مى شد ديگران در حلقه با او شوخى كنند و از سوى ديگر وى كه از نظرات هايدگر و بازگشت به اسلام به يك اندازه در نقد غرب سود مى برد در سال هاى آخر تكيه بيشترى بر اصالت دادن به دين داشت. نظر نجفى تا حد زيادى درست به نظر مى آيد. زيرا وى در مقاله اى در سال ۸۰ به نام «گريز از يكسان سازى جهان» در نقد «اريك بوتل» نوشت: «اساساً هيچ يك از سرخوردگى ها و عقده هاى سرگشاده و رجوع انفعالى به دين از سر اضمحلال در نظام مدرنيته در وجود امثال او [شهيد آوينى] كه راوى بزرگ فتح بود، يا حاج همت و ديگر قهرمانان جنگ مشاهده نمى شود. در حقيقت، براى انسان بسيجى، كه تيپ آرمانى انسان دينى عصر انقلاب بود، عالمى انكشاف پيدا كرد كه او را به افق اعلاى قديمش بازگرداند.» وى نقد خود عليه «بوتل» را اينگونه ادامه مى دهد: «بوتل، كه با آخرالزمان شناسى شرق و اسلام و شيعه آشنا نيست، تحليل و تفسير خود را از حضور بسيجيان در جبهه با رجوع به دفتر خاطرات آنها چيزى وهمى و ناشى از تقابل با مدرنيته مى داند در حالى كه شرح علائم آخرالزمان و عصر فتنة الدهماى آخرالزمان همواره در كتب روايى شيعه آمده است. علاوه بر اين، اساساً دنيا در فرهنگ دينى و شيعى حقير تلقى مى شود.»
اين تغيير در مددپور همگام با تحليل ادبيات انقلاب و دفاع مقدس بهتر ديده مى شود. او براى تحليل هنر و خاصه ادبيات انقلاب و دفاع ابتدا ادبيات را به دو گونه عام و خاص تقسيم مى كرد. ادبيات عام، فرهنگ، به معنى كلى و تمام آنچه مكتوب باشد فرض مى شد و ادبيات خاص را همان «شعر و قصه» مى دانست. وى با مقايسه ارسطو با افلاطون توضيح مى داد كه افلاطون به محتوا و حتى راستگويى شاعر و قصه گو اهميت مى داد در حالى كه ارسطو همه چيز را به صورت فرو مى كاست يعنى «ساحت زيبايى شناسانه و روانشناسانه ادبيات» را بر«ساحت حقيقت گويى ترجيح مى داد.»
مدد پور همچنين نوعى از ادبيات را ادبيات مقاومت مى دانست. گونه اى ادبيات كه نسبت به وضع موجود اعتراض مى كند ولى با تيزبينى مقاومت شورشى و مقاومت انقلابى را دوچيز مى ديد. به نظر او مقاومت شورشى، اعتراض عليه وضع جزئى است و تغييرى كه ايجاد مى كند نيز مقطعى و محدود است. در مقابل مقاومت انقلابى اعتراض بنيادين را فرارو مى گذارد و تغييرات كلى ايجاد مى كند. در نتيجه تنها انقلاب رنسانس در غرب و انقلاب اسلامى در شرق را به رسميت مى شناسد. چرخش اساسى مددپور در همين نقطه وجود دارد. جايى كه او انقلاب اسلامى را ظهور امر قدسى مى داند. به نظر مددپور كنش ايرانيان در انقلاب اسلامى وجنگ، واكنشى عليه مدرنيته نبود بلكه خود، نوع خاصى از زيستن را به منصه ظهور مى رساند. او حتى به تحليل تفاوت تراژدى و كربلا مى پردازد و سپس تراژدى و تعزيه را اينچنين متفاوت مى داند:
« در ساحت مصيبت ابتهاج امرى ذاتى است. تعزيه، رهايى انسان از غم نفسانى است. اما تراژدى فرو رفتن در ورطه غمناكى و سوگوارى، نيست انگارانه و نيهليستى است. انسان با زيبايى شناسى معانى تراژيك از طريق القاى خوف و شفقت آنى از بار غم و درد جانكاه پريشانى زمان و مكان فانى و غم نيست انگارى و نافرجامى حيات در دنيا پالايش نفسانى پيدا مى كند و تخليه هيجانى در وى صورت مى گيرد. انسان با تعزيه مبتهج مى شود و مشعوف از وجود و سرشار از وجد و جذبه و شور و حال و مستى به نحوى به ساحت قدس و وحدت شهودى قدسى گام مى نهد و غم عالم كثرت را فراموش مى كند و از غم و شادى اين جهانى مى رهد و به فتح الفتوح دست مى زند چنان كه اصحاب امام حسين (ع) و كسانى كه در پرتو نور و حقيقت حسينى در دشت كربلا بودند به فتح الفتوح در عصر ديجور آخرالآزمانى دست يافتند.» مددپور هر چند هنوز زمانه ما را زمان عسرت و تنگى مى داند ولى اين بار با انسان ها، تمدن و هنرى مقابل مى شود كه يكسره متفاوت و خلاف آمد عادت است. در اين ميان مى توان انتقادهايى به او داشت. مثلاً اينكه وى هنگام بحث كمتر به مصاديق يا هنرمندانى چنين مى پردازد و به جاى آن بيشتر به مقدمات ظهور ادبيات مقاومت را توضيح مى دهد تا خود ادبيات مقاومت. او مى توانست يا بهتر بود با مقايسه ادبيات غيرمقاومتى با ادبيات مقاومت و حتى مقايسه ادبيات مقاومت غيرقدسى با ادبيات قدسى طرح خود را كامل مى كرد تا از اين راه به ما كمك كند كه روش هاى نقد و حتى لذت بردن از اين ادبيات را بياموزيم چرا كه ادبيات به معناى غربى كلمه در درون سنت خود هم الگوهايى براى نوشتن، هم الگوهايى براى نقد كردن و حتى لذت بردن را تعبير مى كند. در حالى كه ما در اين زمينه كاملاً كم كوش بوده ايم. «براهنى» روزى در يك سخنرانى داريوش شايگان را به باد شماتت مى گيرد كه چرا اخوان ثالث را درك نكرده است. در حالى كه اخوان هنرمندى بود كه شايگان براساس فرضيات خود مى توانست بپذيرد و حتى آن را ظهور تفكر خود بداند اين اشكال به مددپور نيز وارد است. گذشته از آن او كه بارها از «تفكر آماده گر» سخن رانده بود، مى توانست «ادبيات آماده گر» را نيز معرفى و تبيين كند، اما به هر روى از تمام آنچه گفت مى توان نتيجه گرفت كه هنر انقلاب و مقاومت نه تنها مورد توجه او قرار گرفت بلكه حتى تأثير عميقى بر وى نهاد. مددپور تحت تأثير شركت در حلقه بحث موسى نجفى و مشاهده و مقابله با هنر انقلاب و جنگ به تغييراتى در نظرات خود رسيد. اين معنا نشان مى دهد كه اين ادبيات و اساساً اين هنر، نه تنها تحت تأثير زيست جهان اسلامى و قدسى شكل مى گيرد بلكه خود به صورت محسوسى بر ملموس شدن و حتى شكل گرفتن زيست جهان اسلامى اثر مى گذارد.
تلفن انديشه ۸۸۷۶۱۲۵۷
اشارات و تنبيهات
اعترافات
379479.jpg
قديس آگوستين
| بى ترديد ، دليل آن كه به ما مى گويند اين زمين ناپيدا و بى شكل و مغاكى بس ژرف بود كه نورى بر آن نمى تابيد، آن است كه زمين داراى هيچ گونه صورتى نبود. همچنين دليل آن كه فرمودى تا مكتوب شود كه ظلمات بر ژرفناها حاكم بود، تنها مى توانست آن باشد كه آن جا مطلقاً هيچ نورى وجود نداشت. چه ، اگر نورى وجود مى داشت، مى بايست در بالاسر باشد و درخشش خود را ارزانى همه چيز گرداند. اما از آنجا كه هنوز نورى نبود، حضور تاريكى چه بود غير از غيبت نور پس تاريكى از آن جهت بر همه جا مسلط بود كه نورى در بالاسر وجود نداشت. همان طور كه در غيبت صدا سكوت حكمفرما مى شود. حضور سكوت چه چيز است غير از غيبت صدا پروردگارا! آيا تو نبودى كه اين حقايق را به روح من آموختى تا هم اكنون نزد تو به آنها معترف شود آيا تو خود به من نياموختى كه پيش از آن كه ماده بى شكل را به صورت هاى مختلف درآورى هيچ نبود ؛ نه رنگ، نه شكل، نه جسم و نه روح با اين حال ، آنجا نه هيچ محض، بلكه اين ماده بى صورت كه به كلى فاقد هر كيفيتى بود.
| براى آن حتى اذهان كودن قادر به درك اين مطلب مى شوند، به چه نحوى غير از به كار بردن تعبيرى آشنا، مى توانست شرح داده شود و از ميان همه آن چيزها كه اين جهان را تشكيل مى دهند، چه چيز بيشتر از زمين و ژرفناها به بى صورتى محض نزديك است از آنجا كه در سلسله مخلوقات، آنها در پست ترين مرتبه قرار دارند، در قياس با مخلوقات عالى تر كه در شكوه خود نورافشانى مى كنند مرتبت پست ترى از زيبايى صورت را دارايند. پس چرامن نينديشم كه كلمات زمين، ناپيدا و بى شكل به ذهن مردمان، آن گونه كه قادر به فهمش باشند ،ماده بى صورت را القا مى كنند چيزى كه تو آن را فاقد زيبايى خلق كردى تا از دل آن، جهانى اين چنين زيبا بيافرينى.
| اگر بپذيريم كه مراد از آن كلمات همين باشد و نتايجى را كه درباره اين ماده بى صورت به دست مى آيد لحاظ كنيم، به خود مى گوييم كه آن ماده نمى تواند همچون زندگى با عدالت، مفهومى انتزاعى باشد كه به فهم ذهن درآيد، زيرا آن، جوهرى است كه از آن اجسام برساخته شده اند، حواس نيز قادر به دركش نيستند، زيرا در آن چه ناپيدا و بى شكل است، چيزى به مشاهده يا لمس در نمى آيد. چه بسا دراين باب، همين نحوه از استدلال را پيشه كنيم، ولى ناگزير بايد قانع باشيم به اين كه بى دانستن بدانيم و يا به عبارتى ، در عين دانستن جاهل باشيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |