|
|
|
|
|
|
|
|
پايان تلخ عشق اينترنتى
|
|
|
فرناز قلعه دار سياوش بى قرار، گوشه تخت سلولش نشسته است. امشب زمان طور ديگرى برايش مى گذرد. يك لحظه آرام و قرار ندارد. ساعتى بيشتر باقى نمانده است. لحظه ها به سرعت مى گذرند. مى داند تا دقايقى ديگر مأموران به سراغش خواهند آمد. مدتها بود كه انتظار چنين شبى را مى كشيد. هرچه فكر مى كند كه فلسفه تنهايى در آخرين شب زندگى در زندان چيست ، به نتيجه اى نمى رسيد. او ماههاست كه انتظار مرگ را مى كشد. از همان موقع كه پدر و مادر صدف، محكم و قاطع جلوى ميز قاضى دادگاه ايستادند و با صداى بلند گفتند: «ما فقط يك خواسته داريم اعدام قاتل دخترمان»! سياوش ناخودآگاه به ياد صدف افتاد. در آخرين دقايق زندگى باز هم به او فكر مى كند. به اين كه چه آرزوهايى داشت. اما به هيچكدام نرسيد. به اين كه ۳۱ سال بيشتر ندارد و بايد با دنيا وداع كند. در واپسين لحظه هاى زندگى اش به گذشته فكر مى كند. به آشنايى با صدف و روزهاى با او بودن! چند سال پيش از طريق اينترنت با دخترجوان آشنا شد. سياوش تحصيلكرده و برنامه نويس كامپيوتر بود، صدف نيز كارشناس كامپيوتر و سرگرم تحصيل در خارج از كشور . ارتباط اينترنتى شان چندماهى طول كشيد. به همين خاطر آنها بدون آن كه يكديگر را از نزديك ديده باشند عاشق و دلباخته هم شده بودند. سياوش به ياد شب هايى افتاد كه با صدف تلفنى صحبت مى كرد. او از سرماى طاقت فرساى كشور محل زندگى اش مى گفت و در اين ميان سياوش سعى داشت با حرفهاى عاشقانه و محبت آميز به زندگى «صدف» گرما ببخشد. سرانجام تعطيلات ژانويه فرارسيد و سياوش كه براى ديدن دختر موردعلاقه اش لحظه شمارى مى كرد با گل و شيرينى و هديه اى زيبا، براى استقبال از صدف به فرودگاه رفت. در همان نگاه اول دختر جوان در نظر سياوش زيباتر از آن آمد كه تصورش را مى كرد. بعد از اين ديدار پسر جوان عاشق تر و در تصميم خود براى ازدواج با او مصمم شد. اما مى ترسيد. وحشت داشت از اين كه واقعيت هاى زندگى اش را كه تا آن لحظه از دختر جوان مخفى كرده بود، بگويد. چرا كه با خود مى گفت: «حتماً او پس از شنيدن حقايق درباره ام تغيير عقيده مى دهد.» سياوش راز ازدواج اول خود را از صدف پنهان كرده بود. از آن گذشته حالا كه او را ديده و با وضعيت خانوادگى او آشنا شده بود مى دانست كه ميان دو خانواده تفاوت ها از زمين تا آسمان است و صدف خانواده اى تحصيلكرده و ثروتمند داشت. اما پدر و مادر سياوش از طبقه پائين جامعه بودند. آنها غير از تفاوت فرهنگى از نظر اقتصادى هم بسيار تفاوت داشتند. سرانجام هر طور كه بود سياوش پس از كلى كلنجار رفتن با خودش، دل به دريا زد و در يكى از روزهاى سرد زمستان حقايق ناگفته زندگى اش را براى صدف فاش كرد. همان طور كه سياوش حدس مى زد از آن روز به بعد همه چيز به يك باره تغيير كرد. رفتار دختر جوان سرد و آزار دهنده شد. او ديگر مانند قبل مشتاقانه به تلفن هاى سياوش جواب نمى داد. حتى در آخرين روز خداحافظى و بازگشت به نروژ حاضر نشد سياوش را ملاقات كند. تمام اين اتفاقات به يكباره و ناگهانى رخ داد. به همين خاطر سياوش تحمل پذيرش اين همه بى توجهى را نداشت. چندماهى به همين شكل گذشت و صدف بارديگر به تهران آمد. اين بار سياوش عزم خود را جزم كرد و به خواستگارى صدف رفت. هرچند دختر جوان با اين كار موافق نبود. او مى دانست سياوش همسر مناسب او و داماد موردعلاقه پدر و مادرش نيست و آنان به طور قطع به او جواب رد مى دهند. شب خواستگارى پدر صدف پس از شنيدن حرف هاى خواستگار، با صراحت تمام پاسخ منفى خود را اعلام كرد. سياوش كه با شنيدن حرف هاى سرد و رفتار توهين آميز پدر صدف غرورش را جريحه دار شده ديد دلش شكست اما نااميد نشد. چرا كه عشق خود به صدف را عميق تر از آن مى دانست كه با يك بار شكست جاخالى كند. با خودش مى گفت اگر هزار بار ديگر هم لازم باشد به خواستگاريش مى روم تا بالاخره جواب مثبت بگيرم. تا اين كه يك روز صدف كه بشدت از سياوش دورى مى كرد خجالت را كنار گذاشت و به راحتى دليل مخالفتش با ازدواج شان را اعلام كرد. از همان موقع هم نخستين شعله هاى انتقام در دل جوان دلباخته زبانه كشيد. صدف ديگر آن دختر عاشق پيشه و خجالتى يك سال قبل نبود. حالا به پشتوانه حمايت هاى پدر و مادرش حسابى جلوى سياوش ايستاده و مى گفت: «آقاى سمج تو كه بيكارى و بى پول چطور مى توانى هزينه تحصيل و زندگى مرا در خارج از كشور بپردازى تو كه حتى در اين مدت نتوانستى براى من يك روسرى بخرى چطور مى توانى از پس هزينه هاى عروسى و مسافرت هاى داخل و خارج من بربيايى من ۲۵ سال در ناز و نعمت بزرگ شده ام. پول توجيبى روزانه من از مخارج يك ماه زندگى خانواده تو هم بيشتر است. پس چرا فكر مى كنى، مى توانى مخارج زندگى پرهزينه و توقعات مرا تأمين كنى » مرد جوان آنچه را مى شنيد باور نمى كرد. چرا كه با خود مى گفت: «زندگى يعنى عشق و دوست داشتن. به خاطر همين هم، زندگى اولش به نابودى كشيده شد. چون به اجبار مادرش با همسر اولش ازدواج كرده بود، اما چند ماه بعد او را طلاق داد.» همان موقع هم براى لحظاتى با خود فكر كرد: چقدر زود نفرين نسترن دامنش را گرفت. شايد او هم عاشق بود. وقتى از صدف جدا شد فقط به يك موضوع فكر مى كرد. آن هم انتقام! يك هفته بعد... سياوش يك شب به خانه صدف رفت. اما اين بار به جاى گل و شيرينى قمه اى در دست داشت. دستش را روى زنگ در گذاشت. طورى كه انگار ديگر نمى خواست دستش را از روى زنگ بردارد و دلش مى خواست تمام عصبانيتش را سر زنگ خالى كند. همان موقع مادربزرگ صدف كه با شنيدن صداى زنگ ميهمان ناخوانده بشدت عصبانى شده بود جلوى در رفت اما به محض گشودن در، ضربه اى دردناك تمام وجودش را لرزاند. خواهر صدف با شنيدن صداى ناله مادربزرگ جلوى در خانه دويد اما سهم او نيز از خشم سياوش ضربه اى خونين بود. صدف با شنيدن سر و صدا و هياهوى غريبى كه فضاى خانه را پر كرده بود از اتاقش خارج شد. اما با ديدن چشمان از حدقه بيرون زده سياوش و قمه خون آلودى كه در دست داشت رنگ از چهره اش پريد. مى خواست به اتاق پناه ببرد كه ضربه هاى قمه از چپ و راست بر پيكرش فرود آمد و... دقايقى بعد مأموران پليس خانه را محاصره كردند. همه عوامل براى دستگيرى يك آدمكش آماده شروع عمليات بودند. سياوش هم منتظر بود مأموران پليس براى دستگيرى او وارد خانه شوند تا او آخرين پرده از سناريوى جنايتكارانه اش را نيز به نمايش بگذارد. با ورود مأموران پليس، مرد جوان در مقابل چشمان آنها خودزنى كرد اما پيش از آنكه ضربه آخر را بزند دستگيرش كردند. حالا صحنه انتقال پيكر بى جان صدف از مقابل چشمان سياوش، تلخ ترين خاطره اى است كه به خاطر مى آورد. حالا مى فهمد كه هنوز هم آن دختر را بى نهايت دوست دارد چرا كه او صداقت داشت و آنچه را كه مى خواست در كمال شجاعت به مرد موردعلاقه اش گفته بود. براى او نيز دل كندن از سياوش كار سختى بود، اما حقيقت اين بود. اينها را مرد جوان بعد از مرگ صدف فهميد، وقتى دفترچه خاطرات او را در جلسه محاكمه اش خواندند و او تازه دريافت كه چه اشتباهى درحق صدف و خانواده اش مرتكب شده است. سرانجام پس از محاكمه، سياوش به اتهام قتل عمد صدف و مجروح كردن اعضاى خانواده اش به قصاص، پرداخت ديه و زندان محكوم شد. با اين حال از آن روز به بعد تنها يك آرزو داشت: مرگ! در افكارش غوطه ور بود كه صداى مأمور زندان او را به خود آورد. سياوش آماده اى لحظاتى بعد خود را وسط حياط زندان ديد. خانواده گريان صدف، كنار چوبه دار بى صبرانه انتظارش را مى كشيدند. قاضى اجراى حكم گفت: اگر خواسته اى دارى بگو تا برايت انجام دهيم. سياوش زير لب گفت: برايم دعا كنيد! پاهايش قدرت حركت نداشت. به سختى آنها را كشيد. با كمك مأمورى از چارپايه بالا رفت و... يك ساعت بعد هم در بزرگ زندان باز شد و آمبولانس سفيد رنگ جسد سياوش را به پزشكى قانونى برد.
|
|
|
|
|
سرقت به خاطر سرگرمى
|
|
|
ايران واشقانى فراهانى اواخر سال ،۸۶ مرد جوانى هراسان و نگران به كلانترى محل سكونتشان رفت و از سرقت شبانه خانه اش خبر داد و گفت: نيمه هاى شب مردى كه به صورتش نقاب زده بود و دستكش و لباس سياه داشت، از پشت بام وارد خانه شد و با تهديد كارد به جست وجوى خانه پرداخت. سارق سياهپوش پس از بررسى محتويات كيفم چند صدهزار تومان پول نقد، مدارك خودرو و طلاهاى همسرم را دزديد و با ايجاد رعب و وحشت فرار كرد. شاكى ادامه داد: نحوه حرف زدن و مشخصات سارق شبيه به مردى است كه در همسايگى مان زندگى مى كند. او چند بار سابقه زورگيرى و شرارت دارد. بدين ترتيب پليس با دستور قضايى مرد همسايه را به عنوان تنها مظنون بازداشت كرد. وى پس از دستگيرى ضمن اعتراف به سرقت شبانه و برگرداندن اموال مسروقه گفت: از چند سال پيش دچار مشكلات روحى- روانى شدم بطورى كه تنها براى تفريح سرقت مى كنم. با وجود آن كه نياز مالى نداشتم اما ايجاد صحنه هاى پرهراس و دلهره آور برايم يك نوع سرگرمى و بازى بود تا اين كه يك بار از سوى مأموران آگاهى تهران دستگير شدم. پدرم نيز با ديدن وضعيت روحى ام براى نجات من و كمك به تغيير روحيه ام خانه اى برايم خريد ، بعد هم مقدمات ازدواجم فراهم شد و به خانه بخت رفتم. با آنكه زندگى نسبتاً آرام و بى دغدغه اى داشتم، اما اين سكون و آرامش مرا دلزده و غمگين كرده بود. بطورى كه يك شب بدون مقدمه تصميم گرفتم براى تنوع و هيجان در زندگى ام به شيوه دزدان حرفه اى وارد خانه همسايه شوم و آنها را بترسانم. بعد هم بدون جا گذاشتن هيچ رد پايى از خودم فرار كنم. اما وقتى شنيدم خانواده همسايه شوكه و دچار لكنت زبان شده اند، پشيمان شدم. حتى تصميم گرفتم به عيادتشان بروم اما دستگير شدم. با اعتراف هاى اين مرد از آنجا كه وى تحت درمان روانپزشك قرار داشت، بازپرس پرونده دستور داد تا وى براى انجام معاينات به كميسيون روانپزشكى قانونى معرفى شود. نتيجه معاينات هم نشان داد متهم حالت روحى متعادلى ندارد اما مبتلا به اختلال روانى نبوده و مسئوليت كيفرى رفتارش را بر عهده دارد. بدين ترتيب با صدور قرار مجرميت پرونده در اختيار شعبه(۱۱۴۷ )دادگاه عمومى تهران قرار گرفت. قاضى دادگاه نيز با توجه به سوابق متهم و تكرار جرم، وى را به اتهام سرقت و ايجاد رعب و وحشت به ۳۶ ماه زندان و ۷۴ ضربه شلاق محكوم كرد. با اعتراض متهم به رأى دادگاه، هيأت قضايى شعبه (۴۲) دادگاه تجديد نظر استان تهران در رسيدگى نهايى پرونده به خاطر برگرداندن اموال مسروقه و رضايت شاكى، وارد شور شده و مجازات متهم را به دو سال زندان و ۴۰ ضربه شلاق كاهش داد.
|
|
|
|
|