|
گفت وگو با نِد بلاك، استاد برجسته علوم شناختى و فلسفه ذهن
ذهن انسانى در آزمايشگاه آقاى فيلسوف
|
|
|
گفت وگو: ياكوب اِلستر و اُيستن اشميت / ترجمه: ياسر خوشنويس ند بلاك (متولد ۱۹۴۲) از متفكران تأثيرگذار در فلسفه ذهن و علوم شناختى است. وى خصوصاً به واسطه آثارش در زمينه آگاهى و كيفيات ذهنى شناخته شده است. بلاك از منتقدان نظريه هاى تحويل گرا در زمينه آگاهى است. متن زير بخشى از گفت وگويى است كه در حاشيه كنفرانسى در سال ۲۰۰۶ در نروژ، در زمينه مسئله آگاهى و رويكردهاى تجربى در فلسفه ذهن معاصر با وى انجام شده است. * شما در آثارتان اهميت زيادى به بحث از كيفيات ذهنى مى دهيد، در حالى كه برخى ديگر از فلاسفه اين موضوع را چندان مهم نمى دانند يا آنكه معتقدند كه دست كم فعلاً مى توان اين بحث را در پرانتز گذاشت. به نظر شما بحث از كيفيات ذهنى چه جايگاهى در فلسفه ذهن دارد من فكر مى كنم كه بسيارى از كسانى كه معتقدند مسئله كيفيات ذهنى چندان مهم نيست، در واقع نظرى شبيه به دِنت دارند، يعنى معتقدند كه كيفيات ذهنى اصلاً وجود ندارند. بنابراين من فكر مى كنم كه اختلاف نظر در مورد ميزان اهميت اين مسئله در واقع به موضع فلسفى اى باز مى گردد كه در مورد جواب مسئله اتخاذ شده است. البته اين موضوع ممكن است عجيب به نظر برسد كه چگونه ممكن است چنين اختلاف بزرگى در شهود افراد نسبت به هستى و اهميت اين مسئله وجود داشته باشد. براى مثال هنگامى كه من در مورد آزمايش فكرى طيف معكوس در كلاسهاى دانشگاه صحبت مى كنم، يعنى تصور اين حالت كه شخصى با وضعيت عصب شناختى كاملاً يكسان با من، آنچه را كه من سبزرنگ مى بينم، قرمزرنگ ببيند، بعضى از دانشجويان مى گويند كه در دوره كودكى شان به اين موضوع فكر مى كرده اند، در حالى كه برخى ديگر از دانشجويان يا فلاسفه مى گويند كه اصلاً نمى توانند چنين وضعيتى را تصور كنند. * بحثهاى پيشينى در مورد آزمايشهاى فكرى در فلسفه و خصوصاً در فلسفه ذهن گسترش زيادى پيدا كرده است. ممكن است در مورد نقشى كه براى آزمايشهاى فكرى در فلسفه قائل هستيد، توضيح دهيد. برخى از آزمايشهاى فكرى عليه ديدگاه هاى پيشينى مطرح شده اند، با اين قصد كه مثالهاى نقضى در مورد اين ديدگاه ها ارائه كنند. بدين ترتيب كه اگر بتوانيم مثالهاى نقض مطرح شده در آزمايش فكرى را به صورت مفهومى تصور كنيم، ديدگاه هاى پيشينى متناظر با آنها ابطال خواهند شد. براى نمونه، آزمايش فكرى طيف معكوس عليه كاركردگرايى پيشينى مطرح شده است و من فكر مى كنم كه در ابطال اين ديدگاه موفق است. اما به عنوان ابزارى براى ارائه ديدگاه هاى ايجابى در فلسفه، من فكر نمى كنم كه آزمايشهاى فكرى بتوانند كار زيادى انجام دهند. مثلاً آزمايش طيف معكوس در مورد يك وضعيت خيالى است، اما اينكه آيا عملاً يا در واقع چنين وضعيتى ممكن است يا خير، ما بايد سراغ شواهد و برهانهاى تجربى برويم. صرف تصورپذيرى اين وضعيت چيزى را در مورد امكانپذيرى آن نشان نمى دهد و البته جابجايى از تصورپذيرى به امكان به لحاظ فلسفى دشواريهاى خاص خود را دارد. * بنابراين، برخلاف بسيارى از فلاسفه كه مسئله آگاهى را از طريق آزمايشهاى فكرى مورد بررسى قرار مى دهند و معتقدند كه داده هاى تجربى نمى توانند در حل مسئله دشوار آگاهى مدخليتى داشته باشند، شما رويكرد تجربى ترى را پيش مى گيريد. آيا اين برداشت درستى است خلاصه مسئله دشوار آگاهى اين نكته است كه نمى توانيم تبيينى را براى اين موضوع تصور كنيم كه چرا يك وضعيت عصبى بخصوص پايه يك وضعيت آگاهانه مشخص واقع مى شود و نه پايه اى براى يك وضعيت آگاهانه ديگر. اما استدلال از اين واقعيت به اينكه اين شكاف تبيينى جنبه اى بنيادى از حالتهاى آگاهانه ما است، در واقع استدلالى مبتنى بر ضعف قوه تصور ما است. اينكه امروز نمى توانيم ايده اى براى تبيين امرى داشته باشيم، نشان نمى دهد كه در آينده هم نخواهيم توانست از پس اين كار برآييم. اينكه انسانها چه امرى را مى توانند تصور كنند، به مفاهيم و نظريه هايى كه در اختيار دارند، وابسته است. * بدين ترتيب شما فكر مى كنيد كه در مقابل مسئله دشوار آگاهى بايد صبر پيشه كنيم و منتظر بمانيم صبر كردن ما را به جايى نخواهد رساند. ما مى توانيم علوم را پيگيرى كنيم تا ببينيم كه چه نكات تازه اى را در مورد مسئله آگاهى در اختيار ما قرار مى دهد. همين طور ما مى توانيم خود مفهوم آگاهى را مورد مداقه قرار دهيم. فهم اينكه چگونه آگاهى ممكن است يك فرايند مغزى باشد، نياز به فهم اين نكته دارد كه چگونه مفهوم مان از آگاهى و مفهوم مان از فرايند مغزى مى توانند به يك امر واحد اشاره داشته باشند. تجزيه كردن مفهوم آگاهى به اجزايى كه آمادگى بيشترى را براى تحويل شدن به مفاهيم عصبى داشته باشند، نيز داراى اهميت است. البته در جرح و تعديل مفهوم آگاهى بايد به پيشرفتهاى علوم عصبى توجه داشت. * برخى از فيلسوفان ذهن معاصر، مانند جيگون كيم معتقدند كه مباحثى كه روى آنها كار مى كنند، از چنان سطحى از انتزاع برخوردار هستند كه شواهد تجربى عملاً در اين مباحث مدخليتى ندارند. شما در مقابل معتقديد كه بايد علوم عصبى و شواهد تجربى را پيگيرى كرد. چگونه مى توان اين اختلاف نظر را توضيح داد من فكر مى كنم كه بخشهايى از فلسفه ذهن نسبتاً تجربى هستند و بخشهايى وجود دارند كه خصلت تجربى كمترى دارند. اما من معتقدم كه اين بخشهاى كمتر تجربى، كه شامل مباحثى كه كيم روى آنها كار مى كند هم مى شود، نسبت به ملاحظات تجربى عكس العمل نشان مى دهند. خود كيم در آثارش به اين ملاحظات توجه نشان مى دهد، براى نمونه بحث او در مورد تحقق پذيرى چندگانه اينچنين است؛ اگر شما بخواهيد در مورد فيزيكاليسم تحويلى مطالعه كنيد، بايد فهم خوبى از نمونه هاى فعلى تحويل در علوم و مدلهاى تحويل داشته باشيد. من هم روى برخى موضوعاتى كار مى كنم كه كيم در آنها فعاليت دارد و ملاحظات تجربى پيش زمينه و لازمه فعاليت در اين زمينه ها است. البته من معتقدم كه ميزان مدخليت داده هاى تجربى در بخشهاى مختلف فلسفه ذهن داراى مراتب است، اما به نظرم يك فلسفه ذهن خوب قطعاً مبانى تجربى خاص خود را خواهد داشت. *اجازه دهيد كه قدرى به بحث تحويل گرايى بپردازيم. كيم معتقد است كه براى تحويل يك ويژگى ما بايد آن ويژگى را كاركردى كنيم. بدين ترتيب او برخى از مدلهاى تحويل را كنار مى گذارد. رويكرد شما چقدر با كيم تفاوت دارد من با كيم موافق نيستم. آنچه او از كاركردى شدن در نظر دارد، در واقع تعريف پذيرى پيشينى برمبناى توصيفهايى از نقشهاى ويژگى مورد بررسى است. من فكر مى كنم كه ما به ندرت چنين تعريفهايى را در اختيار داريم، حتى شايد هيچوقت چنين تعريفهايى را در اختيار نداشته باشيم. من با بخش بزرگى از آراى كيم در اين موضوع موافقم، اما در مورد مدل تحويل با او موافق نيستم و اختلاف نظر ما هم از عدم توافق در مورد آنچه به طور پيشينى مى دانيم، نشأت مى گيرد. * به نظر مى رسد كه رويكردهاى تجربى امروزه مد هستند، نه تنها در فلسفه ذهن، بلكه در حوزه هاى عمومى ترى مانند فلسفه اخلاق و روانشناسى اخلاقى. آيا شما فكر مى كنيد كه رويكرد تجربى روش مناسبى براى بررسى همه پرسشهاى فلسفى است يا آنكه برخى حوزه هاى فلسفه تناسب بيشترى با اين رويكرد دارند برخى از حوزه ها آمادگى بيشترى براى به كارگيرى روشهاى تجربه گرايانه دارند. براى نمونه، من فكر مى كنم كه فلسفه ذهن تا حد زيادى اين قابليت را دارد. البته مباحثى در متافيزيك هستند كه به نظر مى رسد اصلاً تناسبى با اين رويكرد ندارند. اما من فكر مى كنم كه يك پس زمينه تجربى تقريباً در تمامى حوزه هاى فلسفه پيش فرض گرفته مى شود. بخشهاى محدودى از فلسفه به طور كامل و مطلق غيرتجربى هستند. من چندان طرفدار تحليل مفهومى و صدقهاى پيشينى نيستم و فكر مى كنم كه اگر چنين صدقهايى وجود داشته باشند، چندان در فلسفه به كار نخواهند آمد. منبع: http:// foreninger.uio.no تلفن گروه انديشه ۸۸۷۶۱۲۵۷
|