دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۷ - ۲ شعبان ۱۴۲۹
Mon, Aug 4, 2008
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياست
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
ديپلماتيك
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
سياسى
دانش
اوقات شرعى
نگاه
شب شعر خرمشهر مجروح
380952.jpg
ماه هاست كه مى خواهيم جلسه شعرى در يكى از خطوط جبهه راه بيندازم. ناسلامتى ما هم مسلمانيم، هم ايرانى و هم شاعر انقلاب. اما جور نمى شود. دوستان گاه تك و توك به جبهه مى روند و حالى مى كنند، ولى سفر جمعى ‎/‎/‎/ دريغ! شعرهايمان هم پر از گلوله است اما بوى باروت نمى دهد. پر از انفجار است ولى در سكوت خميازه مى كشد. پر از خون است اما سرخ نيست. احساس مى كنم فقط داريم شعار مى دهيم. ما آنچه را كه نديده ايم و تنها شنيده ايم، مى نويسيم. كال كال. خام خام.
حالا در اين روزهاى سرد و كوتاه آذرماه سال ۶۰ فرصتى دست داده كه راه بيفتيم. همه با هم. چه لذتى دارد جلسات هفتگى در حوزه انديشه و هنر را در سنگرها اجرا كنيم! دوستان همه خوشحالند. استاد «مهرداد اوستا» مسئول جلسات، خانم «سپيده كاشانى»، خانم «صديقه وسمقى»، خانم «سيميندخت وحيدى»، استاد «سبزوارى» و جوانترها «امين پور»، «اميرى»، «محمدعلى محمدى»، «گيويان» و من، همه سرحاليم و مشتاق. «حسام الدين سراج» با يك گروه سرود و «كاظم چليپا» و «ناصر پلنگى» و تعدادى هنرمند ديگر هم هستند. من كه اصلاً باورم نمى شود تا اينكه صداى آشناى حركت قطار روى ريل ها به گوشم مى نشيند.‎/‎/
فكر نمى كردم به اين سختى باشد. هيچ ارگانى اجازه رفتن ما را به جبهه نمى دهد. وقتى از كمك همه نااميد شديم، خودمان دست به كار شديم. مى خواهيم اتوبوسى يا مينى بوسى گير بياوريم تا ما ۲۰ـ ۲۵ نفر را برساند به آبادان. اما مگر در اهواز، امروز پيدا كردن ماشين ساده است شهر نيمه تعطيل است. تك و توك مغازه اى باز است يا رزمنده اى اين طرف و آن طرف مى رود. ولى تا دلت بخواهد ماشين نيروهاى نظامى، كاميونى از يك ميدان مى گذرد. عقبش پر از شهيد. خانم «كاشانى» هق هق مى زند زير گريه. ساعت ۲ بعدازظهر بالاخره مينى بوسى كرايه مى كنيم. راننده مى گويد: 12 كيلومتر بيشتر از شهر خارج نمى شوم. عراقى ها از آن به بعد ماشين ها را مى زنند. پناه بر خدا قبول مى كنيم و راه مى افتيم. درست و حسابى از شهر خارج نشده ايم كه سراج زمزمه مى كند: «گل برگ سرخ لاله ها، در كوچه هاى شهر ما، بوى شهادت مى دهد، بوى شهادت مى دهد.»
و همه زمزمه مى كنيم. همخوانى محزونى مينى بوس را پر مى كند. از آينه چشمان خيس راننده پيداست. وقتى يكى دو كيلومتر دورتر از مينى بوس يك گلوله توپ با صداى بمى مى تركد، همه تكان خوردند. راننده توقف مى كند. دو دستى بر سرش مى كوبد و داد مى زند: ديدى چه شد ۵۰ـ ۴۰ كيلومتر آمده ايم تو شكم عراقيها! بدبخت شدم.
دوره اش مى كنيم كه اگر برگردد عراقى ها راحت تر مى زنندش، پس بايد به سرعت پيش برود و او مى رود. گلوله بعدى نزديكتر مى خورد. خانم «كاشانى» از من مى پرسد: اينها چيه من كه نظامى ام و خبره گروه، دلدارى اش مى دهم كه: گلوله هاى تمرينى ايرانى هاست، چيزى نيست و مى دانم كه باور نمى كند. كمى بعد ناگهان دو گلوله توپ به فاصله ۳۰-40 مترى جلوى مينى بوس مى خورد وسط جاده. با فرياد سرنشينان، مينى بوس منحرف مى شود به كنار جاده، يعنى سقوط مى كند، چون بستر راه دو مترى بالاتر از بستر زمين اطراف است. با توقف ماشين به درخواست من همه پياده مى شويم و در دشت پخش مى شويم. تاكتيك گسترش را مثلاً اجرا مى كنيم. منطقه عجيبى است. به اندازه يك زمين فوتبال. سنگر عراقى ها انگار همين الآن رها شده، جاى جاى منطقه را گرفته است.
احساس عجيبى دارم. احساس خطر. همه را جمع مى كنم و سوار مينى بوس مى شويم. راننده مى گويد: ديگر از جاده آسفالته نمى روم. از راه خاكى كنار جاده بهتر است. قبول مى كنيم و به سرعت راه مى افتيم.
***
هتلى زخمى و تركش خورده، در آبادان كه حالا مقر رزمندگان است، محل اسكان ماست. در زيرزمين هتل پيرمردى بسيجى با شربت و آبليمو و بيسكويت از ما پذيرايى مى كند. فرمانده مقر يك پاسدار، با چهره خاك آلود اما شادمان و محكم تحويلمان مى گيرد و تعجب مى كند كه ما از جاده خاكى كه قسمتى از آن مين گذارى شده بود عبور كرده ايم. با شرط و شروطى قبول مى كند ببردمان جلوتر، خط مقدم مقدم، صدمترى عراقيها. نبايد سر و صدا كنيم. اگر بلايى سر يكى از ما آمد بقيه بلوا راه نيندازند. احتياط را رعايت كنيد. طبق معمول قبول مى كنيم و راه مى افتيم. ابتدا از خيابانها و كوچه ها رد مى شويم. هيچ در و ديوارى سالم نمانده است. تركش و گلوله به هيچ در و ديوارى رحم نكرده اند. نخلها سربريده و سوخته ايستاده اند. از سوراخ بزرگ يك ديوار، گل هاى سرخ زيبايى كه در باغچه حياط كاشته شده، بيرون زده و به كوچه زل زده است. هر قدم را بر سنگى و آجرى مى گذاريم و مى رويم. هراز گاه صداى انفجارى از دور و نزديك به گوش مى رسد. خانمها چادرهاى سياهشان را دور كمرها گره زده اند و پشت سر فرمانده راه مى روند. ما ۱۵-20 نفر هم پشت سرشان، به كپه هايى از زغال و خاكستر گداخته مى رسيم. اينها نخل هاى شهيد آبادانند. ظاهراً دقايقى بيشتر از سوختنشان نمى گذرد. سر يك كوچه، فرمانده ناگهان مى ايستد. آهسته زمزمه مى كند: اين كوچه در تيررس عراقيهاست. بايد به سرعت از عرض آن بگذريم. خودش كه رد مى شود، رگبار گلوله اى ديوار روبه رو را سوراخ مى كند. همگى به نوبت به همين ترتيب عرض كوچه را طى مى كنيم. من پيش از اين هرگز گمان چنين چابكى را در خانم «كاشانى»، خانم «وسمقى» و خانم «وحيدى» نداشتم. ياد زن هاى چريك در فيلم هاى پارتيزانى جنگ جهانى دوم مى افتم.
كم كم مجبور مى شويم وارد خانه ها و مغازه ها شويم. تمام خانه ها و مغازه ها با عجله ترك شده اند. در مغازه اى، در يك كفه ترازو يك وزنه ۳ كيلوگرمى و در كفه ديگر مقدارى نخود در يك پاكت، همگى در انتظار عدالتى موعود مانده اند. در خانه اى گهواره اى زخمى فقط عروسكى شكسته را تكان مى دهد و به خواب مى برد. ساعتى بر ديوار خانه اى روى ۱۲ و ۵۵ دقيقه متوقف مانده است. به محمدعلى محمدى مى گويم، عقربه ها حرف ۷ را ساخته اند. ما پيروز مى شويم.
وارد سنگر مى شويم. 50 متر جلوتر عراقيها هستند. يك نفر به سمت عراقيها شليك مى كند و تكبير مى گويد. فرماندهى كه همراه ماست به تندى مى گويد: چى كار كردى موضعمان شناسايى شد. چيزى نمى گذرد كه باران نارنجك تفنگى به طرف سنگر ما باريدن مى گيرد و دقايقى ادامه مى يابد. حالا مى توانيم راه بيفتيم. چند دقيقه ديگر به ساختمان دوطبقه اى مى رسيم و وارد مى شويم. بالا مى رويم و حالا از سوراخى در يك ديوار، تمام خرمشهر را مى توانيم نگاه كنيم. خرمشهر مثل تلى از سنگ و خاك آن سوى كارون افتاده است. پل منهدم شده شهر بر كارون سقوط كرده است. پرچم هاى عراقى در جاى جاى شهر ويران روبه رو در باد تكان مى خورند. حالا هر كدام از ما در گوشه اى نشسته و ايستاده گريه مى كنيم. فرمانده آرامتر از هميشه دستور مى دهد: آرامتر، خواهش مى كنم آرامتر. غروب با نسيم خنك و نرمى روى خرمشهر پهن مى شود كه غمگين و دل شكسته، از همان راهى كه آمده بوديم، برمى گرديم.
***
بالاى در مقر روى پارچه اى نوشته اند: «ما غريبانه مى جنگيم و غريبانه به شهادت مى رسيم.» چيزى در دلم مى جوشد.
بعد از شام مختصرى بيش از ۸۰ نفر از رزمندگان در زيرزمين مقر جمع مى شوند. ارتشى و سپاهى و بسيجى و عشاير، همه جور رزمنده اى بين آنها هست. ظاهراً تمامشان مجروح هستند. تركشى، گلوله اى، چيزى تو تنشان هست. تريبونى درست كرده اند با چند شمع و عكسى از شهيد «جهان آرا». يك نفر دستش را به رنگ قرمز مى زند و با پنجه خونينى مى كوبد به سينه تريبون. دكور تكميل است.
جلسه با سينه زنى و نوحه خوانى شروع مى شود. به شيوه خوزستانى ها، واحد سينه زنى مى كنيم. خانم هاى شاعر چادر را بر سر انداخته اند و گوشه مجلس شديداً گريه مى كنند. شعرخوانى شروع شد. بين شعرخوانى ها سراج آواز مى خواند. گروه سرود برنامه اش را اجرا مى كند. وحيد اميرى شعرى را نوحه خوانى مى كند كه همه را آتش مى زند:
«همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى.‎/.»
شعرها با استقبال رزمندگان مواجه شده است. در فرازهاى حماسى شعرها همه تكبير مى فرستند. هنگامى كه به شهيدان مى رسد، اشك و ناله مجلس را فرامى گيرد. در تمام مدت جلسه كه تا ساعت ۲‎/۵ نصف شب طول مى كشد، اطراف هتل شديداً گلوله باران مى شود.
***
صبح، ساعت حدود ،۱۰ فرمانده در جواب درخواست ما مى گويد: نه! به صلاح نيست بيشتر بمانيد. دشمن ظاهراً از حضور شما مطلع است، به همين خاطر حجم آتش را بر اين مقر بيشتر كرده. شما هنرمنديد، بهتر است حفظ شويد. شرمنده مى شويم و بعد از وداعى بارانى، با مينى بوس قرمزمان كه حالا گل مالى گل مالى شده راه مى افتيم سمت اهواز. اين بار انگار عراقى ها فراموشمان كرده اند. راننده سرحال است. مى گويد: «اين بهترين سفر عمر من بود.»
خاطره: پرويز بيگى حبيب آبادى-بازنويسى: حميدرضاشكارسرى
نگاه
تولد يك غزل
بازنويسى: حميدرضا شكارسرى
تحمل تهران، بعد از اين سفر خيلى سخت است. سخت تر هم مى شود، وقتى كه گيويان زنگ مى زند و اطلاع مى دهد، تمام آن ۸۰ نفر رزمنده جلسه شعر در يك عمليات شهيد شده اند.
سرما كه خورده ام، تب هم مى آيد. توى اتاقى مى افتم. خودم را زندانى مى كنم. مادرم در مى زند. باز نمى كنم. در خلأ شناور مى شوم. كاغذ و قلمى كافى است.
نه مكثى و نه خط خوردگى. كاغذ پر مى شود از اشك و غزل:
ياران چه غريبانه رفتند از اين خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
بشكسته سبوهامان خون است به دلهامان
فرياد و فغان دارد، دردى كش ميخانه
هر سوى نظر كردم هر كوى گذر كردم
خاكستر و خون ديدم، ويرانه به ويرانه
افتاده سرى سويى گلگون شده گيسويى
ديگر نبود دستى، تا موى كند شانه
تا سر به بدن باشد اين جامه كفن باشد
فرياد اباذرها، ره بسته به بيگانه
لبخند سرورى كو، سرمستى و شورى كو
هم كوزه نگون گشته، هم ريخته پيمانه
آتش شده در خرمن، واى من و واى من
از خانه نشان دارد، خاكستر كاشانه
اى واى كه يارانم، گل هاى بهارانم
رفتند از اين خانه، رفتند غريبانه
صداى «وحيد اميرى» از آن سوى سيم مى آيد، دوباره داريم مى رويم، مى آيى نا ندارم جواب بدهم.
به زور مى نالم: نمى توانم، حالم خيلى خرابه. مى پرسد: كارى كرده اى
غزل غريبانه را تلفنى برايش ديكته مى كنم.
چند روز بعد وقتى خبر مى دهد كه هرجا رفته اند و اين غزل را خوانده اند، مورد استقبال قرار گرفته و همه آن را نوشته اند، باورم نمى شود.
غزل غريبانه دست به دست و دهان به دهان در جبهه ها مى چرخد.
با كويتى پور اوج مى گيرد و يادگار نخستين شب شعر جبهه ها جاودانه مى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |