حجت الاسلام احمد رهدار / بخش دوم و پايانى
۹) تحولى كه جريان دينى در تاريخ معاصر ايران دنبال كرده از زاويه جهت سيرى كه داشته نيز متفاوت از تحولى است كه جريان روشنفكرى خواستار آن بوده است؛ بدين معنى كه تحول ناشى از تلاش جريان دينى همواره سيرى از قاعده هرم اجتماع به سوى رأس آن داشته، اين در حالى است كه تحول ناشى از تلاش جريان روشنفكرى ـ كه همواره از طريق پروژه تجدد دنبال شده ـ همواره سيرى از رأس هرم اجتماع به سوى قاعده آن داشته است. نتيجه تلاش از نوع نخست، ظهور عالمانى با پايگاه اجتماعى و نتيجه تلاش از نوع دوم، ظهور روشنفكرانى بوروكرات بوده است كه خود وجهه ديگرى از پارادوكس روشنفكرى را نشان مى دهد؛ چه، جريان روشنفكرى كه حسب تعريف، بايد ناقد قدرت باشد، خود كاسب (در مشروطه دوم) و حافظ آن (در عصر پهلوى ها) شده است! نهايت اين كه، مردم، صداى عالمان دينى و دربار، صداى روشنفكران را شنيد.
۱۰) در نهضت مشروطه هرچند ـ حداقل در مراحل متأخرتر آن ـ مردم، صداى روشنفكران را نيز نيك شنيدند و همين امر باعث پيروزى ظاهرى آنها در پايان اين نهضت شد، اما بايد توجه داشت كه: اولاً تصور مردم اين بود كه صداى روشنفكران بازتاب صداى حداقل بخشى از جريان دينى است و البته خود روشنفكران با انتشار مكرر تأييديه هاى آن بخش از جريان دينى از خود، اين تصور را تشديد مى كردند؛ ثانياً مردمى كه در نهضت مشروطه حضور داشتند، نه به لحاظ كمّى و نه به لحاظ كيفى قابل مقايسه با نحوه حضور آنها در انقلاب اسلامى نيستند و نبايد همان تصور كه از حضور مردم در انقلاب اسلامى داريم را درباره حضور آنها در نهضت مشروطه تسرّى بدهيم. اساساً در نهضت مشروطه برخلاف انقلاب اسلامى، تنها چند شهر مهم ايران از جمله تهران، تبريز، اصفهان، زنجان، رشت و.// درگير بودند و مهم تر اين كه در همين شهرها هم، درصد ناچيزى مثلاً ۱۰ تا ۲۰ درصد آنها حضور داشتند و با اين حساب، باز هم گوش هاى عموم ملت ايران نتوانست نيوشاى صداى روشنفكران شود؛ ثالثاً درصد كمى از مردم شهرها نيز كه به صداى روشنفكران لبيك گفتند، بزودى دريافتند كه اشتباه كرده اند و در نتيجه از آنها فاصله گرفته و بلكه بدان ها پشت كردند و همين امر باعث شد كه جريان روشنفكرى بيش از پيش، حكومتى شده و همان حداقل پايگاه مردمى خود را نيز از دست بدهد.
۱۱) رقابت ميان سنت و تجدد در ايران، براى نمايندگان تجدد ـ برخلاف آن كه براى نمايندگان سنت آسان جلوه كرده ـ بسيار نفسگير بوده است. دليل اين امر اين است كه تجدد برخلاف سنت كه قرن ها در خاك ايران ريشه دارد، در اين خاك، بى ريشه است؛ از اين رو، آموزه ها، آئين ها، نهادها، آمال و غايات تجدد نيز براى عنصر ايرانى بيگانه جلوه كرده و همواره نوعى احساس تغاير و عدم تجانس ميان آنها را به دنبال داشته كه بى اعتمادى عنصر ايرانى به احزاب و فعاليت هايشان يكى از آن نمونه هاست. اين در حالى است كه پايگاه سنت در ايران، پايگاه گسترده و عميقى است و همين امر فعاليت نمايندگان سنت را بسيار تسهيل مى كند، البته اعتبار اين پايگاه علاوه بر اين كه به آموزه ها و منطق درونى آن برمى گردد، معلول صداقت رفتارى نمايندگان آن مى باشد. نمايندگان سنت ـ برخلاف نمايندگان تجدد كه از متن مردم برنخاسته اند و نيز در بسيارى از موارد ميان رفتار آنها و انديشه تجدد، تضاد و تناقض وجود دارد ـ از دل مردم برخاسته و همواره ميان انديشه سنت و رفتار خود هماهنگى و توازن برقرار كرده اند. اين امر تا آن جا به اعتبار آنها افزوده است كه بسيارى از مردم، اعتبار خود آموزه هاى سنت را از طريق اعتبار رفتارى نمايندگان آن پذيرفته اند.
۱۲) در نهضت مشروطه نوعى ائتلاف تاكتيكى ميان نمايندگان سنت و تجدد برقرار شد، اما هم نمايندگان تجدد به خوبى مى دانستند كه اين ائتلاف نمى تواند از حدّ صورى فراتر رود و هم نمايندگان سنت آگاه بودند كه راه آنها از راه تجددى كه روشنفكران مى خواستند جداست. حلقه وصل اين دو جريان در نهضت مشروطه، «استبداد» بود كه هر دو جريان دعوى مبارزه با آن را داشتند، اما ماهيت اين دو مبارزه متفاوت از يكديگر بود؛ چه، جوهره سنت اساساً نمى تواند با استبداد قابل جمع باشد. به همين علت، در عقبه تاريخى ما همه نهضت هاى ضد استبدادى ـ از جمله خود نهضت مشروطه ـ به رهبرى نمايندگان سنت صورت گرفته است. اين در حالى است كه اساساً خشونت و استبداد در ذات تجدد نهفته است. به همين علت، وقتى نمايندگان تجدد قدرت مشروطه را در دست گرفتند، نوعى خشونت عريان و استبداد مركبه را روى كار آوردند و اين قصه، يادآور سخنان آلبركامو در ۱۹۶۷ به هنگام دريافت جايز نوبل ادبيات است كه گفت: «ما در عصر فحشاى كلمات زندگى مى كنيم؛ علم مى گوييم و از آن، جهل اراده مى كنيم، آزادى مى گوييم و از آن، اسارت اراده مى كنيم، صلح مى گوييم و از آن، جنگ اراده مى كنيم»!
|
|
|
13) نزاع سنت و تجدد در مشروطه هرچند به پيروزى ظاهرى تجدد انجاميد، اما اين شكست براى مردمى كه پاى در ساحت سنت داشتند، مى توانست تجربه اى بس گرانقيمت باشد. آنها آموختند كه نه بيگانگان قابل اعتمادند و نه انديشه هاى آنها براى ايرانيان، راهگشا. آنها آموختند كه پيوسته و آهسته رفتن بهتر از ره صد ساله را يك شبه رفتن است و لازم است از اين پس با احتياط شعار دهند. آنها آموختند كه عينك سنت براى ديدن آنها و مشكلات شان شفاف تر از دوربين تجدد عمل مى كند و.// اين آموختن ها سرمايه اى شد كه در آستانه ورود به انقلاب اسلامى كه دوباره پاى نمايندگان تجدد به عرصه رقابت با نمايندگان سنت، پررنگ باز شد، آنها تجدد را در سايه سنت فهم و تفسير كنند؛ درست عكس كارى كه در مشروطه انجام دادند. با اين حساب، انقلاب اسلامى بى شك مرهون و مديون تجربه تاريخى ـ سياسى مشروطه است و اگر به درستى، انقلاب اسلامى را انقلابى فكرى ـ فرهنگى بدانيم، در حقيقت، آن، بيش از آن كه گذار از تجدد سياسى ـ اقتصادى باشد كه پهلوى ها آن را عرضه كردند، گذار از تجدد فكرى است كه در مشروطه عرضه شد. به عبارت ديگر؛ سطح درگيرى انقلاب اسلامى با تجدد، در بنيانى ترين لايه هاى فكر و انديشه يعنى در فلسفه سياسى و فلسفه تاريخ است نه صرفاً در سطح مناسبات سياسى و اقتصادى.
۱۴) نهضت مشروطه در مقايسه با دو نهضت بزرگ قبل و بعد خود ـ يعنى نهضت صفويه و نهضت اسلامى ۵۷ ـ فاقد طرح بزرگ اثباتى است. در اين نهضت، نه از جانب عالَم ايرانى و نه از جانب عالَم تجدد، هيچ طرح اثباتى به طور تفصيل ارائه نشد. غايت آنچه از جانب عالَم ايرانى ارائه شد، طرح واره اى بسيط از «عدالت خانه» بود كه البته مى توانست به مثابه يك طرح بزرگ اثباتى مطرح شود، اما متأسفانه كسانى كه مى توانستند آن را به تفصيل برسانند ـ در ادامه و به ويژه با انحرافى كه از جانب جريان رقيب (روشنفكران) در سمت و سوى اين نهضت ايجاد شد ـ بيشتر همّ خود را مصروف پاسخگويى به نقدهايى كردند كه از جانب جريان رقيب مطرح مى شد. در آن طرف قضيه ـ يعنى عالَم تجدد ـ وضع از اين هم بدتر بود؛ روشنفكران حتى نتوانستند طرح واره اى از آن چه كه مى خواستند عرضه كنند، آنها به تقليد از قالب ها و محتواهاى غربى مطالبى را مطرح مى كردند، اما چون آن مطالب را از عالَم خودشان خارج كرده بودند و به زور مى خواستند با عالَم ايرانى هماهنگ كنند، انعكاس كارشان چيزى جز آشوب، خشونت، سلب مداوم و.// نبود.