|
جهان شگفت انگيز ادبيات كودك
تيستو از نردبان گل بالا مى رود
يزدان سلحشور/ قسمت دوم و پايانى «تيستوى سبز انگشتى، تنها كتابى است كه براى بچه ها نوشته ام و بدون شك تنها كتاب در نوع خودش است كه تا به حال نوشته ام يا خواهم نوشت. كتاب قبلى ام را كه مى نوشتم، براى اينكه ميان دو فصل، نفسى تازه كرده باشم، خوشم آمد دست به كار نوع ديگرى از ادبيات بشوم، نوعى ديگر كه بسيار دور از نوشته هاى هميشگى من باشد. وقتى كتاب را مى نوشتم، متوجه شدم كه تفاوت، تنها در شكل نوشتن و عبارت پردازى هاست اما مسائل اصلى، همان مسائل هميشگى است. در واقع متوجه شدم كه براى يك گروه بچه مشخص حرف نمى زنم، بچه هايى كه براى شان مى نوشتم يا آدم بزرگ هاى آينده بودند يا بچه هاى روزگار گذشته. من در زندگى روزانه ام هرگز با بچه ها، بچگانه حرف نزده ام. هيچ بچه اى را دست كم نگرفته ام با اين نگرانى كه مبادا براى فهميدن حرف هاى من، خودش هم خودش را دست كم بگيرد. وقتى كوچك بودم و با من با اين لحن حرف مى زدند خيلى ناراحت مى شدم و به خودم حق مى دادم اينطور كنم: هى! اينو باش! براى اينكه حرفاشو بفهمم، مى خواد خودشو هم قد من جا بزنه!» «تيستو» در زمانه اى منتشر شد كه دنيا مشغول جنگ جهانى دوم بود اما مردم عين خيالشان نبود كه اسلحه هايى كه دم گوش شان، در همسايگى شان و توسط دوستان مهربان و آداب دانشان ساخته مى شود، در جهان سوم چقدر آدم را به كشتن مى دهد. همان طور كه «دروئون» مى گويد مسائل اين كتاب، همان مسائل اصلى است منتها از نگاه يك كودك و در همان فضاى شيرين و پر از افسانه پريان؛ اما كارى كه نويسنده مى كند - و كار خيلى بزرگى است - اين است كه دنياى افسانه پريان را به موازات دنياى خشن و واقعى به پيش مى برد و البته دچار شعارزدگى هم نمى شود. «تيستو» كه از تقابل دنياى واقعى با دنياى سحرانگيز پريان عصبانى شده، سعى مى كند كه با گل و گياه، ميان اين دو دنيا پلى بزند و يكى از كارهايش اين است كه زندان شهر را تبديل به يك باغ بزرگ مى كند كه نه تنها زندانى ها، ديگر نمى خواهند از آن فرار كنند كه از كشورهاى ديگر هم مى آيند كه توى اين باغ بزرگ، گشتى بزنند! تيستو، كارى مى كند كه اسلحه هاى ارسالى پدرش براى دو كشور در حال جنگ، به جاى گلوله ، گل پرتاب كنند: «توپ هاى ميرپوال البته مى توانستند شليك كنند، يعنى شليك هم كرده بودند، اما چه شليكى كه همين طور پشت سر هم دسته هاى گل از دهانه هايشان به بيرون پرتاب مى شد! بارانى از گل انگشتى، گل استكانى و گل هاى آبى كوچك به طرف «وازى ها» شليك شد و آنها هم به نوبه خود، با آلاله و مارگريت و كوكب به «واتن ها» جواب دادند! كلاه فلزى يك ژنرال از برخورد يك دسته گل بنفشه از سرش افتاد!» پس از انتشار «تيستو»، خيلى زود سينما هم به سراغ اين رمان رفت اما نه در انيميشن ها و نه حتى در فيلم زنده اى كه براساس اين رمان ساخته شد، نه شخصيت «تيستو» و نه دنياى شگفت انگيز رمان، نتوانست خودش را نشان دهد و رمان، براى خوانده شدن، همچنان كلاهش را از سر برداشت و ما را به خواندن دوباره خود دعوت كرد. راستى! مى دانيد كه «تيستو» يك فرشته بود كه آخر رمان، از يك نردبان گل به سمت آسمان بالا رفت گاهى وقت ها البته نامه هايى مى فرستد پائين و آخرين نامه اش را هم براى من فرستاد و فكر مى كنيد كه به همين راحتى مى گويم توش چى نوشته بود !
|