چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۷ - ۴ شعبان ۱۴۲۹
Wed, Aug 6, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى۱
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۲
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
شهرى
گزارش
حوادث
ورزشى
فرهنگ و پايدارى
دانشگاه
خانواده
قرآن
ماجرا
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اوقات شرعى
نقد و نظر
نقد و نظر
غرايب سهروردى
عليرضا سميعى
گفته مى شود فلسفه شيخ شهاب الدين سهروردى مجموعه اى از اظهارنظرهاى عجيب و غريب است. از ادعاى او مبنى بر اينكه ارسطو در رؤيايى صادقه معرفت را به او تلقين كرده است تا تصويرى كه از هستى با نورهاى دهگانه مى دهد، همگى براى انسان نسل ما كمى نامأنوس به نظر مى رسد. ظاهراً چنانچه اين نظر را بپذيريم، بايد فلسفه وى را به علمى مانند تاريخ بسپاريم و براى روزگار خويش بار ديگرى بربنديم. اين ايده درباره تمام فلسفه هاى كلاسيك كاربرد دارد و مثلا ً مى بايست افلاطون را با نظريه «مثل» كنار گذاشت. عمده ترين انتقاداتى كه بعد از كانت نسبت به عالم «مثل» روا داشته مى شود اين است كه نمى توان موجودات كلى و مثالى كه جايى خارجى از دسترس عقل طبيعى و حواس قرار دارند را پذيرفت. چه، ادعاى فهم چيزى كه آن سوى عقل طبيعى قرار دارد ناموجه است.
گمان مى كنم هنوز مؤثرترين انتقادى كه مى توان به انتقادات پساكانتى داشت نقدى باشد كه هگل به كانت داشت. وى اشكال مى گرفت كه وقتى نمى توانيم موجودات فراطبيعى را بشناسيم، همچنين نخواهيم توانست وجود و چگونگى آنها را نفى كنيم. در مورد موجودات مثالى افلاطون نيز بايد گفت در حقيقت به همان اندازه كه نمى توان آنها را اثبات كرد، نيز نمى توانيم ايشان را نفى كنيم. دشوارى موضوع وقتى روشن مى شود كه به حوزه مورد علاقه چنين نظريه پردازانى يعنى حوزه علم و تاريخ آن نظر كنيم. دانشمندان در طول تاريخ با مفاهيم مبهمى چون نيرو، ذره بنيادين، حجم، جرم، فضا و.‎/‎/ سر و كار دارند.
ايشان مفاهيم مربوط به حوزه كار خويش را در قالب نسبت هايى مى ريزند و از آنها فرمول هايى مى سازند كه تا حد زيادى انتزاعى هستند. اين فرمول هاى انتزاعى روى كاغذ پيش مى روند و ناگهان تكنولوژى سر برمى آورد. حال سؤالى كه مطرح مى شود اين است كه چگونه توسط مفاهيمى مبهم و قوانينى انتزاعى كه بارها صادق نبودن آنها ثابت شده است، تكنولوژى به وجود مى آيد و حتى پيش مى رود. اگر كفايت عملى تكنولوژى نتيجه صدق قضاياى علمى نيست، پس نتيجه چيست اين سؤال گيج كننده قريب به نيم قرن فلاسفه علم را مشغول داشته است. در آن سوى ماجرا ماشين ها با وضوح و سربلندى كار مى كنند و در اين سو هيچ چيز به جز تلاش عالمان واضح نيست و عجيب اين است كه اين تلاش نتيجه بخش است.
پس اجازه دهيد يادداشت خود را با بررسى كلمه دم دستى «تلاش» ادامه دهيم. مى دانيم كه هر تلاشى منظور نظر نيست. به عنوان مثال تلاش ورزشكاران براى كسب مقام در المپيك به سختى مى تواند نظريه فيزيكى «ريسمان ها» را پيش ببرد. تنها چيزى كه مى توان در اين ميان به كلمه تلاش اضافه نمود، اين است كه تلاش دانشمندان هم سنخ و همگون باشد و تكنولوژى ها همواره محصول تلاش هاى جدا جدا ولى همگون بوده اند.
در واقع اين تلاش هايى همگون است كه يك نگرش معرفتى را پيش مى برد. حال بايد پرسيد چه تلاش هايى تفكر را در جهان ما كه ايرانيانى در قرن بيست و يكم هستيم پيش خواهد برد احتمالاً نزديك ترين پاسخ ها مربوط به دستگاه هاى فلسفى مى شود كه در درون سنت فلسفى ما جادار شده اند. مفاهيمى كه اگر ترك نشوند در زبان ما چرخ مى خورند. كلماتى كه سر و كار داشتن با آنها سبب عمق بخشيدن به ايشان مى شود و همين عمل يعنى تعميق فكر. چرا كه همراه با هايدگر بايد گفت: «زبان خانه وجود است». كلمه صرفاً ابزارى نيست كه با آن مى انديشيم بلكه فضاى رازآلودى است كه در درون آن فكر مى كنيم.
ديو ابزار و دلبر عقل
381345.jpg
دكتر غلامحسين ابراهيمى دينانى
مادامى كه انسان داراى عقل ابزارى باشد نمى تواند با سهروردى ارتباط برقرار كند. مانند ما كه عقل را مثل چكش به كار مى گيريم. نوع انديشه فلاسفه معاصر خاصه دكارت مبين اين موضوع است. بنياد تفكر دكارت: كوجيتو يا همان: «فكر مى كنم پس هستم» بود. جهان قبل از دكارت با دنياى بعد از دكارت به قدرى متفاوت است كه مى توان دنياى جديد را مديون او دانست. اين انديشه به همان اندازه كه مهم است، سهمناك نيز هست. بشرى كه به عقل ابزارى خو كند نمى تواند با عقل اشراقى بياميزد. گفته مى شود در دهه اخير به آثار سهروردى توجه بيشترى شده ولى برعكس من گمان مى كنم كه بهتر بود آن آثار خوانده نمى شد. زيرا شاهد بدفهمى هاى عجيبى هستم. جايى خواندم كه شخصى «طبايع تام» سهروردى را با «ناخودآگاه» فرويد يكى دانسته بود كه از عجايب است.
سهروردى فضاى خاص خود را دارد كه با توجه به آثار خويش و سنتى كه در آن قرار دارد معنا مى يابد. دو جمله مهم براى فهميدن او در كتاب هاى سهروردى اينچنين هستند: «بر تو باد قرآن خواندن. زمانى كه وجد و طرب دارى و آن را به گونه اى بخوان كه گويى گمان مى كنى فقط تو مخاطب قرآن هستى» و ديگر: «دستخوش بازى الفاظ نشويد زيرا وقتى در قيامت همه محشور مى شوند شايد از هر هزار نفر، ۹۰۹ نفر كشته الفاظ هستند». انسان هاى زيادى سربريده اشارات و زخمى عبارات هستند. ما روزانه با مغالطاتى روبه رو هستيم. اين مربوط به نشناختن كلمات نيست بلكه درنيافتن تركيبى است كه كلمات در قالب جمله مى سازند. سهروردى يك سوم كتابى از كتاب هايش را به صناعت مغالطه اختصاص داده و بحث ارسطو را باز كرده است. زيرا عقيده داشت زندگى معنوى را تباه مى كند. يكى از اولين مغالطات، تصور ابزارى داشتن براى عقل است. در حالى كه اين سؤال باقى مى ماند كه عقل ابزارى چيست آيا ابزار اهميت دارد يا به كار برنده آن و از همه مهمتر اين كه انسان، منهاى عقلى كيست كه مى خواهد عقل را به كار برد آيا هر يك از ما «منهاى عقل» انسان است
به گمان من، عقل هدف و مقصدى است كه ممكن است كار ابزارى نيز بكند. عقل ابزار و حتى منطق مى سازد و هر آنچه او مى سازد در محدوده خاصى معتبر است. دكارت عقل را ابزار دانست و روش به كارگيرى آن را ارائه كرد. بعدها «كانت» آن را در طبيعت محدود نمود. كانت گفته بود مى خواهد عقل را خلع سلاح كند تا جايى براى دين باز شود. شايد او خود را خدمتكار مسيحيت مى دانست. به هر رو سراسر دوران پس از وى زير سيطره فلسفه اش باقى ماند. حال عجب است اگر بپرسيم آيا عقل نامحدود است به نظر ما عقل در حصار فيزيك نيست، بلكه متافيزيك نيز جولانگاه عقل است از طرفى تنها لايتناهى خداست. پس مرز عقل كجاست مرز عقل نيستى و عدم است. زيرا ماهيت خاصى ندارد و وزن نمى پذيرد. غير از نيستى، تمام دار هستى محل حضور عقل است. پس حضور عقل از اولين سپيده دم هستى آغاز مى شود. اين «اولين» زمانى نيست بلكه وراى زمان است. انفجار بزرگ، تكامل و همه حيطه هاى زمانمند در درون آن قرار دارند. زمان نه تنها جزئى از هستى است بلكه درجه نازلى از آن هم محسوب مى شود. اولين طليعه هستى از منبعى بى نشان ساطع شد. وقتى از فعل «شد» استفاده مى كنيم به نظر مى رسد در درون زمان هستيم زيرا فعل معطوف به زبان است. اما اولين طلوع خارج از وضعيت «فعل» بود. نور اول به نظر سهروردى عقل است. آن عقل، عقل انسانى نبود بلكه عقل كل بود. عقل خالصى كه همه عقلا فقط بهره اى از آن دارند. در حديثى از امام صادق(ع) نيز عقل اولين مخلوق به شمار مى رود. اختلاف ميان سهروردى و ارسطو در همين جا مشخص مى شود. جايى كه اختلاف ايران باستان و يونان روشن مى شود. يونان از هستى سخن مى گويد و ايران باستان از نور. در اين ميان ملاصدرا جانب يونان را مى گيرد. به نظر او همه موجودات به وجود، موجود هستند در حالى كه سهروردى وجود را يك اعتبار ذهنى مى داند. به گمان او همه چيز در پرتو نور ديده مى شود و اين نور همان عقل است. اشراق از عقل مى آيد. در حالى كه گمان مى كنند تفكر اشراقى تفكرى غيرعقلانى است. اشراق معطوف به عقل غيرابزارى است. پس از عقل از مرتبه اى پائين تر «نفس» قرار دارد. نفس ناطقه يا عاقله و سپس «طبيعت». آنچه گفتم وزان عالم از نظر سهروردى بود. پيش از او كسانى مانند «زردشت» و «هرمس» نيز چنين برخوردهايى باطنى داشته اند. و اين معنا به موضوع تاريخى مهمى اشاره دارد. گروهى مايلند تاريخ جهان را به تاريخ «يونانى ها و بربرها» فرو بكاهند، اما سهروردى تلاش مى كند نشان دهد افلاطون تا چه پايه تحت تأثير فرهنگ ايرانيان بوده است. افلاطون در جمهور از حاكم حكيم يا شاه فيلسوف سخن مى گويد و آن را منجى مى شمارد. اين عقيده مفاهيمى چون «سوشيانت ها» يا «بخت يارها» را به ياد مى آورد. همچنين افلاطون جهان را محل تقابل خير و شر مى داند كه يادآور تقابل اهورا و اهريمن در ايران باستان است. به علاوه در كتاب دهم جمهور ناگهان شخصيتى ظهور مى كند كه از عالم پس از مرگ سخن مى گويد. «ارداويراف» در فرهنگ ايرانى چنين مشخصاتى دارد. اين تشابهات ما را به تأثيراتى رهنمون مى كند كه افلاطون از فرهنگ ايرانى پذيرفته بود. اما شيخ شهاب الدين سهروردى از فرهنگ ايرانى صرف عبور مى كند. همچنان كه افلاطون عبور كرده بود و سپس نور را با محك روايات اسلامى در حضرت رسول(ص) مى يابد. به عقيده ما باطن يا نورانيت رسول الله(ص) ازلى است. انبيا، همه انسان هاى كامل هستند و به حسب اعتقادات ما كمال انسان در كمال عقل انسان است.
به اين ترتيب، نبى همان عقل كل است و كامل ترين عقل در خاتم انبيا محمد مصطفى(ص) ظهور مى كند. عقل كل، عقلانى سخن مى گويد. هرچند همه حرف ها را نمى توان فهم كرد. گاه عدم درك فهم حرف ها به خاطر ضعف شنونده نيست بلكه به عظمت سخن بازمى گردد. چنانكه حضرت موسى كه پيامبرى اولوالعزم بود نمى توانست سخن «خضر» را درك نمايد. پس گاه پيش مى آيد كه حرف هايى كه از عقل كل صادر مى شود در ظرف عقل جزئى نمى گنجد. اما اين بدان معنا نيست كه نمى توان هرگز دورنماى كلى آنها را دريافت. در مسيحيت، حضرت مسيح فرزند، بلكه خود خدا فرض مى شود در حالى كه در اسلام خداوند منبع بى نشانى است كه وصال با ذات اش هجران ابدى از بودن است. تنها نورى از او صادر مى شود كه انبيا هستند.
به اين ترتيب سهروردى با مفهوم نور از ايران باستان آغاز مى كند و به رسول اكرم(ص) ختم مى نمايد. رسولى كه طبق روايتى خود گفته بود پيش از هر موجودى نور من آفريده شد. فجر صادقى كه صبح و آغاز هستى بود. آغازى خارج از حيطه زمان. سهروردى چه در حيطه دستگاه فلسفى و چه در حيطه عبارت پردازى بيش از هر فيلسوف ديگرى با قرآن محشور بود. با اين كه ۱۰ سال در سفر به سر مى برد و در ۳۸ سالگى به ديار باقى شتافت تسلط عجيبى به كلام الله داشت و من گمان مى كنم شاعرى مانند حافظ بيش از هر كس ديگرى با آثار سهروردى مأنوس بود؛ با فلسفه كسى كه شعاع انديشه اش از ايران باستان تا خاتم نبوت ادامه يافت.
* مكتوب حاضر متن ويرايش و تلخيص شده سخنرانى دكتر دينانى با عنوان «سهروردى و نورمحمدى» است كه در تاريخ ۸ مردادماه در شهر كتاب ايراد شد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |