|
|
|
پاسخ معماى پليسى
|
|
|
|
معماى پليسى
|
|
|
|
|
پاسخ معماى پليسى
شليك بى صدا
به دلايل زير قاسم ـ خدمتكار ـ و تيمور ـ باجناق مقتول ـ عاملان قتل مظفر هستند. ۱ـ قاسم ـ خدمتكار ـ در بازجويى هاى سرگرد اشترى گفته بود، ۴۰ تا ۵۰ ميليون تومان پول نقد و جواهرات و سكه داخل گاوصندق بود كه به سرقت رفته است. او از كجا مى دانست اين مبلغ در گاوصندوق وجود داشته است. ۲ـ خدمتكار ـ قاسم ـ دربازجويى ها اعلام كرد ساعت ۱۱ و ۵۰ دقيقه شب صداى فرياد تيمور ـ باجناق مقتول ـ را شنيدم و در جريان قتل قرار گرفتم. در حالى كه اپراتور پليس، ساعت اعلام خبر را ۱۱ و ۳۵ دقيقه اعلام كرده بود. ۳ـ تيمور ـ باجناق ـ در بازجويى گفته بود ساعت ۱۱ و ۴۵ دقيقه قتل را به مژگان ـ همسر مقتول ـ اطلاع داده است. در حالى كه وى ساعت ۱۱ شب با خودروى پژو خود براى آوردن مظفر به خانه مقتول رفته است. ۴ـ زمانى كه تيمور در خانه مظفر ـ مقتول ـ بود، خبر قتل وى به اپراتور پليس ۱۱۰ اطلاع داده شد. در حالى كه تيمور در بازجويى گفته بود قتل باجناق خود را در ساعت ۱۱ و ۴۵ دقيقه شب خبر داده است. نكته با پوزش اسامى خوانندگان معماى پليسى در شماره آينده چاپ خواهد شد.
|
|
|
|
|
معماى پليسى
آخرين تماس
|
|
|
خسرو مبشر سرگرد على اشترى طبق معمول حدود ساعت ۶ و ۳۰ دقيقه صبح راهى محل كارش شد اما هنوز در ماشين را باز نكرده بود كه زنگ تلفن همراهش به صدا درآمد. آن سوى خط صداى افسر تجسس كلانترى را شنيد كه از قتل پسر جوانى داخل خودرويش خبر مى داد. سرگرد پس از دريافت اين خبر بلافاصله بازپرس كشيك جنايى را نيز باخبر كرد و پس از هماهنگى هاى لازم با وى پشت فرمان خودرويش نشست و به سوى محل جنايت به راه افتاد. قتل در يكى از بزرگراه هاى شرق تهران رخ داده بود. عقربه ها ساعت ۷ و ۱۵ دقيقه صبح را نشان مى داد كه سرگرد به محل قتل رسيد. خودروى مقتول هنوز روشن بود. جسد پسر جوانى پشت فرمان پاترول مشكى رنگ افتاده و خون لباس ها و صندلى راننده را فرا گرفته بود. در طرف راننده به طور كامل باز بود. پسر جوان با شليك دو گلوله به صورت و سمت چپ جمجمه اش هدف قرار گرفته بود. سرگرد درحالى كه دستكش به دست داشت، به آرامى در سمت راست خودرو را باز كرد و با دقت به داخل خودرو نگاهى انداخت. لحظاتى بعد صداى زنگ تلفن همراهى را شنيد كه بين دو صندلى، جلوى خودرو افتاده بود. سرگرد بلافاصله گوشى را برداشت. از آن سوى خط تلفن صداى زن جوانى را شنيد كه فردى به نام «بهمن» را صدا مى زد: ـ بهمن، الو بهمن، چرا جواب نمى دى ! سپس سرگرد به آرامى پاسخ داد: بفرماييد. بهمن چند دقيقه ديگر مى آيد. شما /// و ناگهان ارتباط قطع شد. سرگرد بلافاصله از سروان زندى خواست از طريق شركت مخابرات درباره آخرين تماس هاى مقتول و همچنين افرادى كه با او تماس گرفته اند تحقيق نمايند. ضمناً خواست از طريق راهنمايى و رانندگى مالك خودروى پاترول را نيز شناسايى كنند. مأموران پليس تشخيص هويت سرگرم نمونه بردارى در صحنه جرم بود كه سروان زندى همراه يك زن و مرد جوان به سوى سرگرد آمد. او پس از احترام نظامى گفت: ـ قربان مقتول بهمن نام دارد كه طبق تحقيقات به عمل آمده قرار بود همراه دوستانش به شمال برود و /// در همين موقع ناگهان صداى گريه زن و مرد جوان در فضا پيچيد. زن شيك پوش با ديدن خودروى پاترول و پيكر خونين راننده بى هوش روى زمين افتاد. بعد هم با دست به سرو صورتش مى زد. زن لحظه اى آرام مى شد و دوباره بى قرارى مى كرد. در ادامه بدون مقدمه با صداى بغض آلودى گفت: «اگر زودتر رسيده بوديم، اين اتفاق رخ نمى داد. «بهمن» حالا بدون تو چه كار بايد بكنم. جواب پدر و مادرت را چى بدم » دختر جوان با چشمانى اشكبار و صورتى پرالتهاب كنار سرگرد اشترى نشست. خانم /// ـ مهناز هستم. مقتول را مى شناختى - بله! قرار بود با هم ازدواج كنيم اما /// از كى با او آشنا شدى - حدود دو سال قبل من و برادرم «هرمز» در دانشگاه با بهمن آشنا شديم. مدتى بعد هم او به من پيشنهاد ازدواج داد. اما گويا خانواده بهمن مخالف ازدواج ما بودند. براى همين جلسه خواستگارى چندبار به هم خورد. دليل مخالفت شان چه بود - دقيق نمى دانم ـ اما بهمن ـ به من گفته بود، پدرش دخترعمويش را براى ازدواج با او در نظر گرفته است. در حالى كه هيچ علاقه اى به دختر عمويش «فتانه» نداشت. با اين حال ما هر روز همديگر را ملاقات مى كرديم. اگر هم فرصتى نبود، تلفنى با هم حرف مى زديم. البته فتانه كه از رابطه ما خبر داشت بسيار ناراحت بود. اين را زمانى متوجه شدم كه يك روز بهمن من و برادرم هرمز را به خانه شان دعوت كرد. در آنجا پدر، مادر و دختر عمويش ـ فتانه ـ نيز بودند. وقتى بهمن ـ مقتول ـ ما را به اعضاى خانواده اش معرفى كرد، فتانه با نيش و كنايه به زن عمويش گفت: ـ مهناز خانم ايشان هستند، كه اين همه آقا بهمن تعريف شان را مى كردند. مواظب باشيد يك موقع اين جواهر را از دست ندهيد! سپس با خنده تلخى اتاق پذيرايى را ترك كرد. بهمن كه از حرف هاى «فتانه» بسيار ناراحت شده بود، به دنبالش رفت تا با او برخورد كند. اما پدر بهمن وقتى ما را تنها يافت ـ با حالت خصمانه اى به من و برادرم هرمز ـ گفت: پسرم با دختر عمويش ازدواج مى كند. به شما هم اجازه نمى دهم او را از من جدا كنيد. اگر فكر ديگرى هم در سر داريد مطمئن باشيد موفق نخواهيد شد. در اين هنگام برادرم عصبانى شد و به پدر «بهمن» گفت: «آقا ما به دعوت پسرتان به اينجا آمده ايم و هيچ نقشه و فكرى هم در سر نداريم. پسرتان به خواهرم ابراز علاقه كرد. او به مهناز گفته مى خواهد خانواده اش را به ما معرفى كند و.//.» چگونه از ماجراى قتل باخبر شديد - پس از آن ملاقات شوم با بهمن قطع رابطه كردم. از آن روز به تلفن هايش نيز جواب نمى دادم. تا اين كه او به ديدن برادرم رفت و ضمن عذرخواهى بار ديگر پيشنهاد خود براى ازدواج با من را مطرح كرد. او حتى چند روز قبل از برادرم خواسته بود به اتفاق هم به شمال برويم تا خانه ويلايى و يك قطعه زمينش را بفروشد و با پولى كه پس انداز كرده بتواند مقدمات سفر به خارج از كشور و ادامه زندگى مشترك مان در آنجا را فراهم كند. سرانجام ديشب ـ شب حادثه ـ بهمن با من تماس گرفت و از برنامه سفرش گفت. بنابراين قرار شد ساعت هفت صبح من به همراه برادرم «هرمز» در يكى از خيابان هاى شرق تهران منتظرش باشيم تا همراه او از جاده فيروزكوه به شمال برويم. حدود ۴۵ دقيقه منتظرش مانديم اما از او خبرى نشد. چند بار به تلفن همراهش زنگ زديم اما جوابى نشنيديم تا اين كه در آخرين تماس صداى يك مرد ناشناس را شنيدم كه بلافاصله تلفن را قطع كردم. فكر كردم اشتباهى تماس گرفته ام. بنابراين از برادرم خواستم در مسير بهمن حركت كند. شايد او را در آن مسير ببينيم. در نتيجه به اينجا رسيديم كه با خودروى پاترول او در حاشيه بزرگراه روبه رو شديم. مأموران هم در حال بازرسى داخل آن بودند. وقتى به نزديكى خودرو رسيدم پيكر خونين و بى جان بهمن را ديدم. مقتول اسناد مهم يا پول قابل توجهى همراه نداشت - دقيقاً نمى دانم. فكر مى كنيد چه كسى او را به قتل رسانده - هيچ فكرى نمى كنم. شايد دزدان به خاطر پول و اسناد مهمى كه همراه داشته وى را به قتل رسانده اند. سپس سرگرد به تحقيق از «هرمز» ـ برادر مهناز ـ پرداخت. شما چه موقعى متوجه قتل بهمن شديد - من به اصرار خواهرم تصميم گرفتم با آنها به شمال بروم. براى همين ساعت هفت صبح همراه خواهرم منتظر او بوديم كه خبرى از بهمن نشد. از خواهرم خواستم با تلفن همراه بهمن تماس بگيرد. «مهناز» چند بار با تلفن همراهش تماس گرفت اما جوابى نشنيد. سرانجام پس از حدود ۵۵ دقيقه معطلى به او گفتم باز هم تلاش كند شايد به نتيجه اى برسد كه سرانجام در آخرين تماس صداى يك مرد غريبه را شنيد كه بلافاصله گوشى را قطع كرد. او ابتدا فكر كرد كه شماره تلفن بهمن را اشتباه گرفته است اما وقتى يقين پيدا كرد تلفن همراه وى در دست يك مرد غريبه است نگران شد و از من خواست با هم به طرف محل تردد بهمن برويم. به همين خاطر با يك تاكسى به محل حادثه آمديم كه متوجه شديم بهمن را به قتل رسانده اند. شما مى دانيد چه كسى به سوى بهمن شليك كرده است - نه جناب سرگرد، من از كجا بايد بدانم اما حدود يك ماه قبل كه به خانه شان رفته بوديم، او نگران و مضطرب به نظر مى رسيد. چون پدر و مادرش تمايل نداشتند او با خواهرم ازدواج كند. حتى پدر بهمن به من و خواهرم اهانت كرد. ضمناً فتانه، دختر عموى مقتول نيز نسبت به خواهرم حسادت مى كرد. حتى به طور غيرمستقيم مهناز را تهديد كرده بود از زندگى اش بيرون برود. وگرنه هم بهمن و هم خواهرم را خواهد كشت. به همين خاطر احتمال دارد فتانه، انتقامش را گرفته باشد. سه روز بعد پدر بهمن همراه فتانه ـ دختر عموى مقتول ـ براى بازجويى به اداره آگاهى رفته و روبه روى سرگرد اشترى نشستند. پدر بهمن بدون مقدمه به سرگرد گفت: ـ جناب سرگرد تعجب مى كنم قاتلان نزد شما هستند اما آنها را دستگير نمى كنيد. اين خواهر و برادر ـ مهناز و هرمز ـ پسرم را كشته اند و پول هايش را هم سرقت كرده اند. پسرتان چقدر پول همراه داشت - حدود ۱۲ ميليون تومان. چون قرار بود خانه ويلايى اش را تعمير و زمنيش را ديواركشى كند. اما اين دختر «مهناز» وقتى از پسرم جواب رد شنيد، نقشه قتل پسرم را طراحى كرد و با همدستى برادرش او را كشت. سرگرد از پدر بهمن خواست اتاق را براى دقايقى ترك كند تا از فتانه بازجويى كند. دختر جوان درباره پسرعمويش گفت: ـ جناب سرگرد، قاتل پسر عمويم، مهناز و برادرش هرمز هستند. آنها وقتى دريافتند كه بهمن از خانواده پولدار و سرشناسى است با طرح نقشه اى به او نزديك شدند تا وى را سركيسه كنند. شما چه موقعى در جريان قتل قرار گرفتيد - شب قبل از حادثه با بهمن تماس گرفته و او را به جشن تولد يكى از دوستانم دعوت كردم. اما او به من گفت قصد دارد به اتفاق مهناز و برادرش به شمال برود. ضمناً با پول قابل توجهى كه همراه خود داشت تصميم گرفته بود حدود دوهفته اى در آنجا بماند تا كارهايش را انجام دهد به همين خاطر با شوخى به او گفتم اسلحه اش را با خود ببرد تا مهناز و برادرش او را نكشند. چون آنها آدم هاى خطرناكى هستند. بهمن هم به حرف هايم خنديد و با طنز گفت: تو از همه خطرناكترى و /// با شنيدن اين حرف او بسيار ناراحت شده و تلفن را قطع كردم. البته او به من گفت ساعت هفت صبح با مهناز و برادرش قرار دارد. بهمن اسلحه را از كجا آورده بود - چند سال پيش در سفر به يكى از شهرهاى مرزى آن را خريده بود. البته هيچگاه از آن استفاده نكرده بود. ولى يقين دارم با توصيه اى كه كرده بودم، اسلحه همراهش بود. سرگرد در پايان تحقيق از فتانه و پدر مقتول، به يكى از مأموران دستور داد پس از دريافت حكم قضايى محل سكونت بهمن را به دقت بازرسى كنند تا اسلحه را به دست آورند. اما كارآگاهان پس از حضور در خانه و جست وجوهاى فراوان موفق به كشف اسلحه نشدند. تلفنى هم اين موضوع را به سرگرد اشترى اطلاع دادند. سرگرد پس از مطالعه دقيق اظهارات مطلعين عامل يا عاملان جنايت را شناسايى و دستور بازداشت آنان را صادر كرد. شما خوانندگان عزيز با ذكر سه دليل قاتل يا قاتلان پرونده را معرفى كنيد. پاسخ ها را به نشانى تهران ـ خيابان خرمشهر ـ پلاك ۲۱۲ گروه حوادث يا صندوق پستى ۵۳۸۸ـ ۱۵۸۷۵ ارسال نماييد. روى پاكت تيتر مطلب ذكر شود.
|
|
|
|
|