شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۷ - ۷ شعبان ۱۴۲۹
Sat, Aug 9, 2008
فرهنگ وانديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه پايان سال ۱۳۸۶
شكوه منطق ايرانى
ويژه نامه سوم تير
اجتماعى
سياسى۱
ايران اقتصادى۱
ايران اقتصادى۳
ايران اقتصادى۴
فرهنگ وانديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
بين الملل
داخلى
صفحه آخر
شهرى
گزارش
حوادث
ورزشى
گردشگرى
فرهنگ و پايدارى
قاب عكس۱
خانواده
ماجرا
رودررو
ديپلماتيك
ديگه چه خبر؟
پيگيرى مصوبات دولت به استان مركزى۱
پيگيرى مصوبات دولت به استان مركزى۲
پيگيرى مصوبات دولت به استان مركزى۳
پيگيرى مصوبات دولت به استان مركزى۴
پيگيرى مصوبات دولت به استان مركزى۶
پيگيرى مصوبات دولت به استان مركزى۷
اوقات شرعى
نگاهى به مبانى نقد فرهنگى آدورنو
فرارو
نگاهى به مبانى نقد فرهنگى آدورنو
نيمه پنهان فرهنگ مدرن
381819.jpg
[مسعود راعى صدقيانى ‎/ بخش نخست ]
تئودور ويزنگروند آدورنو (۱۹۶۹ - 1903) فيلسوف اجتماعى، منتقدهنرى و موسيقيدان برجسته آلمانى از متفكرانى است كه در دوران اوج سلطه فلسفه، فرهنگ، هنر و جامعه بورژوايى، اين حاكميت را به چالش كشيد و آثارى ارزشمند و جنجال برانگيز عرضه كرد. نام آدورنو بدون شك با «نظريه انتقادى» (theory critical) مكتب فرانكفورت و چپ نو گره خورده است. انديشه گران وابسته به اين نگرش ضمن بهره گيرى از نظريات كارل ماركس و نقد سرمايه دارى از موضعى راديكال، دست به بازنگرى و تغيير چشمگيرى در اين نظريات زدند كه نهايتاً منجر به فاصله محسوسى بين آنها و ماركسيسم رسمى (ارتدكس) شد. از همين روى نقد جدى استالين و سياست هاى حزب مادر شوروى به همان اندازه براى آنها اهميت داشت كه حمله به كاپيتاليسم غربى و فاشيسم هيتلرى.
مى توان گفت آرمان نظريه پردازان انتقادى همچون هوركهايمر، آدورنو، ماركوزه، بنيامين، لوونتال و.‎/‎/ (كه مكتب فرانكفورت را تشكيل مى دهند) و نيز گرامشى، كرش و.‎/‎/ (كه فرانكفورتى نبودند) در يك كلام «رهايى انسان» است و در اين راستا حكم هيتلر ، موسيلينى و استالين از يك سو و رهبران سرمايه و تكنولوژى از ديگر سو يكسان است. اين رويكرد آنان را به مفهومى عام از توتاليتاريسم و مبارزه با مصاديق آن كشاند، همان چيزى كه در جهان عينى آتش جنگ و كشتار را مى افروخت و در قلمرو ذهن، تفكر، تخيل و قريحه انسان ها را كنترل مى كرد. لذا فرانكفورتى ها به ضرورت نقد فرهنگى - هنرى («روبنا» در تئورى ماركس) پى بردند و كارهاى درخشانى در اين زمينه انجام دادند كه از جهتى پيشرو نقد پسامدرنى در دهه هاى بعد واقع شد. در اين ميان تئودور آدورنو با ذهنى جوشان و نبوغى سحرآميز، نظريات جالب توجهى در انتقاد از فرهنگ و هنر حاكم ارائه كرد كه به باور برخى قلب پرتپش پيكره «مطالعات فرهنگى» است.
اين نوشتار بر آن است تا راهى به مبانى نقد فرهنگى آدورنو ببرد و لذا وارد تك تك مصاديق و نمونه هاى متعدد نقد وى و مقدمات زيبايى شناختى آنها نمى شود.
***
در زمانه اى كه آدورنو در آن مى زيست و مى نوشت (يعنى دهه هاى ۱۹ حكومتگران و صاحبان صنايع نسبت به لزوم اشاعه فرهنگ و رضايت و مصرف گرايى جهت توسعه قدرت (حكومت) و سوددهى (سرمايه داران) خود و نيز روند رو به افزايش غفلت توده ها نسبت به وضعيت خود؛ روى هم موجب پيدايى و تحكيم پديده اى فراگير موسوم به «فرهنگ انبوه» يا فرهنگ توده اى شده بود. در چنين موقعيتى آدورنو و همكارش ماكس هوركهايمر (كه مديريت مؤسسه تحقيقات اجتماعى دانشگاه فرانكفورت را بر عهده داشت) به نقش منفعل ساز و آگاهى سوز اين فرهنگ انبوه پى بردند ودر كتاب پرآوازه خود - «ديالكتيك روشنگرى» - (۱۹۴۷) فصلى مفصل را به بررسى فرآيند پيدايش اين پديده و ابعاد و زواياى مختلف آن اختصاص دادند. «ديالكتيك روشنگرى» انتقادى تلخ از خردباورى روشنگرى و ادعانامه اى پرطمطراق عليه آرمان هاى مدرنيته است و از آن جمله فصل مذكور تحت عنوان «صنعت فرهنگ سازى: روشنگرى به مثابه فريب توده اى»(۱) افشاى بى رحمانه پشت پرده سرمايه دارى در بعد فرهنگى است. نظريه اى كه از آن پس با نام «صنعت فرهنگ» در مكتوبات و محافل روشنفكرى و جامعه شناسى مورد استفاده و ارجاع قرار گرفت؛ تئورى برآمده از همان كار مشترك آدورنو و هوركهايمر بود كه بعدها آدورنو به تنهايى در بسيارى از مقالات و كتاب هاى خود آن را پيگيرى و چكش كارى كرد. در واقع همه آنچه كه آدورنو تا پايان دهه ۶۰ در انتقاد از سينما، رسانه هاى گروهى و مدهاى جديد موسيقى همچون پاپ و راك و جاز و.‎/‎/ گفت و نوشت در بستر اين نظريه سامان يافته است كه بى اغراق يكى از مهم ترين فرازهاى تاريخ مطالعات فرهنگى است. بحث آدورنو و هوركهايمر در فصل «صنعت فرهنگ» بسيار مفصل و تحليلى است و در اين مقام نه مجال گزارش آن است و نه سوداى آن. در يك روايت ساده شده، صنعت فرهنگ پديده اى است كاذب، نادرست، غيرطبيعى و ويرانگر كه به صورت مجموعه اى از عقايد از پيش بسته بندى شده، توليد انبوه گشته و به كمك رسانه هاى جمعى به خورد توده ها داده مى شود.(۲) از اين رو فرهنگ انبوه - كه فرهنگ تزريق شده در ميان توده هاست - نتيجه و محصول صنعت فرهنگ است و البته از آنجايى كه اين صنعت در دل همين فرهنگ انبوه پذيرفته و جذب مى شود، دومى پيش زمينه اولى نيز مى باشد.(۳) آنچه كه از بالا به عنوان توليدات و فرآورده هاى فرهنگى روانه بازار مصرف مى شود، در بعد اقتصادى يكسره در خدمت منافع كارخانه داران و افزايش مصرف انبوه و اشاعه روحيات مصرف گرايى در ميان توده هاست و در بعد سياسى در جهت ترويج روحيه سكوت، انفعال و تسليم است. صنعت فرهنگ تنها ناظر به توليد صرف نيست، بلكه اين مفهوم در حقيقت اشاره دارد به فرآيند يكدست سازى و قاعده مند ساختن هرگونه فعاليت فرهنگى و فرآيند عقلانى كردن ابزارها و شيوه هاى توليد، توسعه و توزيع. آدورنو در مقاله «بازنگرى صنعت فرهنگ» (۱۹۶۷) تذكر مى دهد كه «تعبير «صنعت» را نبايد در معناى تحت اللفظى آن گرفت. بلكه اشاره دارد به روند استاندارد كردن خود شىء به روند عقلانى ساختن شيوه هاى توزيع و نه بطور محض به خود توليد.»(۴) بنابراين مكانيزم اصلى صنعت فرهنگ اين است كه فعاليت ها و آفرينش ها و رخدادهاى فرهنگى را تحت فرم ها و قاعده ها و استانداردهاى مشخصى درمى آورد و از اين نظر درست شبيه به شيوه اى است كه با استانداردسازى كالاها بازار را تحت كنترل خود مى گيرد. لذا آنچه كه توليد مى شود نه فرهنگ مستقل و اصيل و آفرينش حقيقى مردم، بلكه كالاهايى بسته بندى شده است كه از كانال قواعد معينى گذشته و به توده ها عرضه مى گردد. از همين جا به دقت و ظرافت مفهوم «صنعت» در اصطلاح صنعت فرهنگ پى مى بريم: اين فرهنگ انبوه محصول خواسته ها و تقاضاهاى اصيل نيست، بلكه ناشى از تقاضاها و خواسته هايى است كه «بطور مصنوعى برانگيخته شده اند.»(۵) يعنى امروزه ديگر فرهنگ نماينده نيازها و آرزوهاى واقعى و خودانگيخته بشر نيست، بلكه خواست هايى كاذب و دگرانگيخته را پاسخ مى گويد. براى فهم دقيق تر اين نظريه مى توان از اين تمثيل سود جست: فردى را در نظر بگيريد كه ناآگاهانه و توسط ديگران به مواد مخدر معتاد شده است؛ نياز اين فرد به استعمال موادمخدر نياز طبيعى و خودانگيخته او نبوده، اما اكنون از آنجا كه اين فرد اعتياد پيدا كرده است، احتياج دارد به همان كسانى كه اين نياز را در او برانگيخته اند. پس ميل كنونى اين فرد به مواد مخدر نه توجيهى براى معتادكنندگان بلكه دقيقاً بخشى از نتيجه كار آنهاست! آدورنو و هوركهايمر توضيح مى دهند كه در اين سيستم «هرگونه ردپاى خودانگيختگى مردمى كنترل و جذب مى شود. مجريان بااستعداد مدت ها پيش از آنكه صنعت فرهنگ سازى آنان را به نمايش گذارد به اين صنعت تعلق دارند؛ در غير اين صورت براى جا افتادن در آن، چنين حريص و مشتاق نمى بودند. نگرش عموم مردم كه صريحاً و عملاً هوادار نظام صنعت فرهنگ است، خود بخشى از اين نظام است نه عذر موجهى براى آن. پس اين ادعا كه چنين كارى به قصد ارضاى آرزوهاى خودانگيخته عموم مردم صورت گرفته است، چيزى جز حرف مفت نيست.»(۶) بدين معنا صنعت فرهنگ نيازهايى را تأمين مى كند كه خودش در ميان توده ها نهادينه كرده است؛ به همين خاطر آنها همواره منتظر رسيدن كالاى فرهنگى جديدند و هر كالايى به محض توليد مورد پذيرش در سطح انبوه قرار مى گيرد. پيامد چنين وضعيتى عادت كردن توده ها به يك سلسله الگوهاى مشخص و تكرارى و در نتيجه همنوايى و مصالحه و بى اعتنايى و در يك كلام تك صدايى فرهنگى است؛ تنها صداى حاكم صداى مصرف و در حقيقت «صداى سكوت» است. تلويزيون زندگى روزمره مردم را با همه كسالت و كراهت و نارضايى اش براى خود مردم به نمايش مى گذارد و آنها نيز سرگرم شده و دست آخر باور مى كنند كه نوع ديگرى از زندگى ممكن نيست! ستون هاى «طالع بينى» مجلات و روزنامه ها سرنوشت مردم را از دستشان مى گيرد و با ستارگان گره مى زند تا تدريجاً به آنان بقبولاند كه آنچه هست جبراً بايد اينگونه باشد. سينما از طريق جلوه هاى ويژه و شوكه كننده تكنولوژيك و با ساختن سقفى هيجانى و احساسى از خنده و گريه، بيننده را بيش از پيش از ماجرا پرت مى كند و به همين سان انواع جديد موسيقى، ورزش، اوقات فراغت و.‎/‎/ كه جوانان را در اوج توهم، غفلت و فاصله از آگاهى حفظ مى كنند. آدورنو تقريباً در باب هر يك از مصاديق فوق، مقاله يا مقالات مستقلى نوشته است و نكات بسيار جالبى را از پشت و روى سكه اين پديده ها متذكر شده است.(۷)
پاورقى ها در دفتر روزنامه موجود مى باشد
تلفن گروه انديشه: 88761257
فرارو
رساله دكتراى اقبال لاهورى ترجمه مى شود
381789.jpg
محمد بقايى (ماكان) رساله دكتراى اقبال لاهورى را با عنوان «تاريخ فلسفه ايران» ترجمه مى كند.
دكتر محمد بقايى - مترجم و اقبال شناس - درباره اين كتاب به «مهر» گفت: اقبال لاهورى در «تاريخ فلسفه ايران» به بررسى فلسفه ايران از زمان زرتشت تا عصر خود پرداخته و تمام ديدگاه هاى فلسفى در ايران را با نگاهى به انديشه هاى سرزمين هاى ديگر بررسى كرده است.
اقبال در اين كتاب - كه رساله دكترايش نيز بوده - كوشيده است تا انديشه فلسفى ايرانيان را به طور مستقل بررسى و اثبات كند كه انديشه ايرانى مستقل از انديشه ديگر كشورها بوده است.
۰۴ سال پيش براى نخستين بار اميرحسين آرين پور اين كتاب را ترجمه كرد. اين اثر با وجودى كه حجم زيادى ندارد و در ۰۵۱ صفحه خلاصه شده، به لحاظ محتوايى پرمغز و پركشش است. نكات اين كتاب گزيده اى از انديشه هاى ايرانيان است و اقبال در اين كتاب به قدرى به همه زواياى فلسفه ايران اشراف دارد كه گويى خود ايرانى است.
اين كتاب دو بخش و شش فصل دارد و بررسى انديشه چهره هايى چون مزدك، زرتشت، مانى، ابن مسكويه، شناسايى چهره هاى معتبر معتزله، تصوف ايرانى، آئين اسماعيلى، برخورد آئين اشعرى در برابر خرد گرايى معتزله، درباره غزالى، بررسى حكمت اشراق سهروردى، عصر جديد فلسفه ايرانى از دوره صفويه به بعد و بررسى چهره انديشمندانى چون ملاصدرا، ملاهادى سبزوارى و.‎/‎/ از فصول اين كتاب به شمار مى رود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |